صفحه 6--18 آذر 91
میثاق
خدیجه قائدی
خدیجه قائدی
رضا در رو بست و گفت: خانم اینم یه خواستگار خوب، حالا دیگه چی می گی؟ خواستگار از این بهتر گیرت نمیاد، خونواده دار، با اصل و نسب، دکترم که میشه.
-باشه قبول دارم این یکی، از خواستگارهای دیگه بهتره.
با هم به داخل خونه برگشتیم، رضا نگام کرد.
-پس کو شکوفه؟
-رفت تو اتاقش، خجالت میکشه.
-مگه غریبهایم؟
یواش گفتم: دختره، رو میگیره.
رضا روی مبل لم داد و گفت: منو یاد شب خواستگاریمون انداخت، یادته؟ تو که دوست نداشتی با من حرف بزنی، عمه خانم چه قدر ناراحت بود.
-آره خدا بیامرز میخواست خودشو خوشحال نشون بده.
رضا لبخندی زد و گفت: مینا تو هنوز برام نگفتی ماجرا از چه قرار است خیلی طولش دادی.
-برای جواب؟
-بله دوست دارم بدونم تو اون مدت چی بهت گذشت.
-آخه به چه درد میخوره؟
-بگو، منتظرم.
لحظهای فکر کردم انگار خودمم بی میل نبودم.
-اون وقتا من و دختر عمهام دوستای خوبی بودیم. بعد از این که مازیار رفت من خیلی تنها شدم. شکوفه هفت سالش بود. صاحبخونه دختر عمه مرضیه جوابشون کرده بود، شوهرش حبیب دنبال خونه بود، عمه هم با اصرار آوردشون پیش خودمون. یه روز محبوبه گفت: میخام یه چیزی بگم، ازم نرنجیا.
-بگو، من و تو که با هم این حرفا رو نداریم.
کمی من من کرد.
-ببین، باید قول بدی دلیلشو نپرسی، هر وقت لازم باشه خودم بهت میگم.
لبخند روی لبم محو شد، گفتم: محبوبه دلشوره گرفتم بگو تو که منو کشتی.
چشاشو بست و گفت: به مامان بگو، میخوای بری خونه خودتون.
-من که حالا همین جام.
-یعنی خونه دائی.
-داری بیرونم میکنی، چرا؟
-منو ببخش، خیلی مهمه نمیتونم دلیلشو بگم، به دایی بگو.
-جواب مامانتو چی بدم؟
-یه کاریش بکن دیگه
بابا از شنیدن حرفم یکه خورد. اما چیزی نگفت. بابا با عمه حرف زد، اونم گفت: چرا میخوای بری؟ گفتم شما که تنها نیستی، ما هم که راه دوری نمیریم، خونه پدر دو تا کوچه بالاتره هر روز بهتون سر میزنیم.
با این که میخواستم یه هفته بعد جابهجا بشم اما با دعوایی که مرضیه کرد، دلمو شکست. همیشه بهم گیر میداد مجبور شدم دو روز بعد برم.
یه مدت همه چی خوب و آروم بود تا این که یه روز بابا صدام کرد و بهم گفت: تو که نمیتونی تا آخر عمر تنها بمونی، باید دوباره ازدواج کنی، گفتم: من بعد از مازیار دیگه ازدواج نمیکنم و با ناراحتی اتاق رو ترک کردم.
رضا گفت: میبخشی حرفتو قطع میکنم، انگار شکوفه داره صدات میزنه.
به طرف اتاقش رفتم در رو باز کردم کنارش روی تخت نشستم و گفتم: چی شده دخترم؟ گفت: مامان جون فردا زود بیدارم کن کلاس دارم. گفتم: خوب نظرت چیه؟ پسندیدیش؟ سرشو پایین انداخت.
-باید فکر کنم.
گفتم: ما که حرفی نداریم، یه عمر زندگیه، خوب فکر کن.
رضا در رو باز کرد و گفت: خوب منو کاشتی، اومدی با دخترت درد دل میکنی.
خندیدم.
-خوبه بابا، عجول شدی.
گفت: آخه خانم، آدم که پیر میشه عجول میشه.
با رضا به ایوان رفتیم بازم اصرار کرد که براش از گذشته بگم، گفتم: کجا بودم؟ یادم آمد اون روز بابا با عمه خلوت کرد. من و محبوبه هر دوتامون از پشت شیشه میدیدیم. عمه قهر کرد و رفت. دو سه روز بعد محبوبه و داداش مهران به خونه اومدن، یواش به محبوبه گفتم: فهمیدی چرا عمه قهر کرده؟
-آره، نمیدونم چه جوری بگم، ولی وقتی شنیدم مغزم سوت کشید.
گفتم: بگو دیگه.
مکثی کرد.
-دایی بهش گفته بود میخواد تو رو
شوهر بده.
با ناراحتی گفتم: حدس میزدم.
با تعجب گفت: تو میدونستی؟!
-باور کن من نمیخوام، بابا اصرار داره.
-مامان خیلی عصبانیه، فکر میکنه برای همین تو اومدی خونهتون. میخواستم ازش بپرسم چرا منو مجبور کرد از خونه عمه بیام اینجا اما دندون رو جیگر گذاشتم.
یه مدتی بود رفتار شکوفه عوض شده بود. بداخلاقی میکرد، بهونه میگرفت، لجبازی میکرد، مشقاشم نمینوشت. رفتم پیش محبوبه تا باهاش حرف بزنم. اونم شونههاشو بالا انداخت و گفت: من که نمیفهمم چش شده، بهتر نیس بری مدرسه؟ شاید یه اتفاقی افتاده. به حرفش گوش کردم و رفتم مدرسه. در زدم و رفتم تو دفتر، زنگ راحت بود، معلما نشسته بودن وقتی عمه رو دیدم نفسم بند اومد. به زور سلام کردم با داد و هوار گفت: چه سلامی؟ چه علیکی؟ خوب مزد زحمتامو دادی، خوب به بچم وفا کردی، سر بچمو خوردی میخوای شوهر کنی؟ نمیذارم، میخوای بالا سر بچهام ناپدری بیاری؟ خجالت نمیکشی؟ بگو خانوم برا چی رفت خونه باباش.
خانم مدیر عمه رو آروم کرد. معلما سر کلاس رفتن. با همون حال از مدرسه بیرون اومدم. رفتم خونه مهران. محبوبه دلداریم داد. گفتم: تو یه قولی بهم دادی، قرار شد بگی چرا از پیش مادرت برم. محبوبه سکوت کرد. اصرار کردم، گفت: اون موقع مرضیه به خاطر تو هر روز با حبیب درگیر میشد.
زبونم بند اومد گفتم: به خاطر من؟ چرا؟ مگه من چی کار کردم؟ گفت: آخه حبیب اونو با تو مقایسه میکرد. میدونی که مرضیه بداخلاقه، حبیبم از دستش خسته شده بود، بهونه میگرفت. گفتم: آره میدونم چی میگی، اون از همون بچگی تند بود. راسش همون روز با من دعوا کرد. همش بهم میگفت: من بد یمنم. به کسی حرفی نزدم، دلم آرامش میخواست اما نبود. یه روز از شکوفه خواستم مشقاشو بنویسه، گوش نکرد، دفترشو پاره کرد، گفتم: خیلی بد شدی تنبیهات میکنم. گفت: منو دوست نداره، میخواد بره پیش عمه. عصبانی شدم یه سیلی به صورتش زدم. مامان همون لحظه غذاشو آورد، شکوفه هم بشقاب پر از برنجو خالی کرد و به اتاقش رفت. اونجا رو هم به هم ریخت. از محبوبه کمک خواستم. اونم به مدرسه رفت. میگفت: مرضیه و معصومه (خواهراش) اونجا بودن. مدیر باهاشون حرف میزنه. محبوبه خیلی ناراحت بود، خانم مدیر گفته بود که شکوفه پرخاشگر شده. گفت که مامان و مرضیه بیکار ننشستند. هر روز به مدرسه میرفتند و با شکوفه حرف میزدند و ذهن اونو نسبت به تو خراب میکردن. مدیر میگفت: به همه میپره، با بچهها کتک کاری میکنه. بچهها روی نیمکت راهش نمیدن. معلمش یه صندلی زده گوشه کلاس مجبوره تنها بشینه، حتی با بهترین دوسشم دعوا کرده. حرفهای محبوبه منو حسابی به هم ریخت، دیگه داشتم دیوونه میشدم. روز بعد شکوفه از مدرسه به خونه برنگشت، مادر به خونه عمه تلفن کرد، گوشی رو برنداشتن، بابا رفت در خونهشون ولی درم باز نکرده بودن. مهران و محبوبه اومدن پیشم محبوبه خیلی دلداریم داد. میگفت عمه با اونم کج افتاده، ازش خواسته مهرانو ولش کنه. محبوبه گفت: نمیدونم چه شون شده بابا عصبانی بود، منم همش گریه میکردم. تحملم تموم شده بود. نمیتونستم لب به غذا بزنم به نظرم دنیا برام تموم شده بود. عمه پیغوم داده بود که شکوفه رو پیش خودش نگه میدارد، بابا میگفت: باید یه مدت بگذره تا آبجی آروم بشه.
رضا گفت: آره یادم میاد. یکی از همون روزا اومدم خونهتون تو داشتی لباسای شکوفه رو میشستی دیدم که لباس خیسو توی بغلت گرفتی داری گریه میکنی. خندیدم یادته؟
-گفتم: یادمه
-وقتی پدرت یه چیزایی رو بهم گفت، برا ازدواج با تو مصمم تر شدم چون دیدم چه قدر به یه همدم نیاز داری.
گفتم: آره حالم بد شد، بردنم بیمارستان. بابا ناسزا میگفت محبوبه که اومد ازشون خواستم تنهامون بذارن. همه رفتن بیرون. به محبوبه گفتم: برو به عمه بگو من نمیخوام ازدواج کنم. التماس میکنم بذاره شکوفه رو ببینم. گفتم: یادت مییاد دفترای خاطراتمونو کجا چال کردیم؟ برو بیارشون یادت میاد من و مازیار با هم قسم خوردیم و با خون امضاء کردیم؟ برو دفترو بیار، شاید بابا ببینه دست از سرم برداره. محبوبه گفت: میدونی خواستگارت کیه؟ گفتم: نه نمیخوام بدونم، برام مهم نیست. گفت: دکتر رئیسی همون که پارسال بالا سر مامان اومد.
اونجا بود که فهمیدم تو خواستگارمی.
رضا گفت: لابد ازم متنفر شدی، آخه من باعث شده بودم از شکوفه جدا بشی.
آهی کشیدم.
-بیچاره محبوبه رفته بود پیش عمه اونم باهاش دعوا کرده بود. من از بیمارستان مرخص شدم. محبوبه اومد خونه همه چیزو برام تعریف کرد و گفت: اولی که رفتم خونه مامان و مرضیه باهام دعوا کردن. مرضیه با حرفاش مامان رو تحریک میکرد.منم عصبانی شدم، گفتم که تو به خاطر چی برگشتی خونه دایی. مامان سرزنشش کرد گفتم که از غم دوری شکوفه مریض شدی بردنت بیمارستان. بیچاره شکوفه خیلی ناراحت شد. همش گریه میکرد. وقتی دفترا رو از زیر خاک بیرون آوردم، مرضیه و مامان اونجا بودن.
منم همه چیزو گفتم. هر سه تامون دنبال اون ورق دفتر گشتیم جای ضرب انگشت تو نبود، اسمت بود ولی...
رضا گفت: واقعاً ضرب انگشتت محو شده بود؟ گفتم: آره نبود. خیلی گریه کردم. عمه به خونه تلفن کرد با محبوبه کار داشت یک ساعت بعد شکوفه پیشم برگشت، محکم تو بغلش گرفتم، انگار صد سال بود که ندیده بودمش. صدای قلبش آرومم کرد. دو روز بعد عمه به محبوبه گفته بود که مازیارو خواب دیده، اون سرشو از عمه برگردونده بود و جواب حرفاشو نداده بود. دلیلشو ازش میپرسه، مازیار بهش میگه که خودش جای انگشت خونی منو پاک کرده، چون من زندهام و به همدم نیاز دارم. وقتی عمه با دسته گل اومد خونه، تعجب کردیم. گریه میکرد و میگفت: مازیار ازش خواسته مانع خوشبختی من نشه.
یه هفته بعد من علیرغم میل باطنی حاضر شدم بیای خواستگاریم. نمیتونستم مازیارو فراموش کنم.
رضا گفت: پس بگو چرا وقتی حرف میزدم جوابمو نمیدادی، ازم متنفر بودی درست میگم؟
گفتم: نمیدونم، حس عجیبی داشتم، به تنهایی و بی همدمی خو کرده بودم.
گفت: حالا چی؟
لبخند زدم.
-ازت ممنونم، تو یه بار دیگه دوس داشتنو برام معنی کردی، من همیشه مدیونتم چون برای شکوفه هم پدر خوبی بودی.
بعد نگاهی به ساعت روی دستم کردم شب از نیمه گذشته بود. هر دو بلند شدیم و به اتاق بازگشتیم.
با هم به داخل خونه برگشتیم، رضا نگام کرد.
-پس کو شکوفه؟
-رفت تو اتاقش، خجالت میکشه.
-مگه غریبهایم؟
یواش گفتم: دختره، رو میگیره.
رضا روی مبل لم داد و گفت: منو یاد شب خواستگاریمون انداخت، یادته؟ تو که دوست نداشتی با من حرف بزنی، عمه خانم چه قدر ناراحت بود.
-آره خدا بیامرز میخواست خودشو خوشحال نشون بده.
رضا لبخندی زد و گفت: مینا تو هنوز برام نگفتی ماجرا از چه قرار است خیلی طولش دادی.
-برای جواب؟
-بله دوست دارم بدونم تو اون مدت چی بهت گذشت.
-آخه به چه درد میخوره؟
-بگو، منتظرم.
لحظهای فکر کردم انگار خودمم بی میل نبودم.
-اون وقتا من و دختر عمهام دوستای خوبی بودیم. بعد از این که مازیار رفت من خیلی تنها شدم. شکوفه هفت سالش بود. صاحبخونه دختر عمه مرضیه جوابشون کرده بود، شوهرش حبیب دنبال خونه بود، عمه هم با اصرار آوردشون پیش خودمون. یه روز محبوبه گفت: میخام یه چیزی بگم، ازم نرنجیا.
-بگو، من و تو که با هم این حرفا رو نداریم.
کمی من من کرد.
-ببین، باید قول بدی دلیلشو نپرسی، هر وقت لازم باشه خودم بهت میگم.
لبخند روی لبم محو شد، گفتم: محبوبه دلشوره گرفتم بگو تو که منو کشتی.
چشاشو بست و گفت: به مامان بگو، میخوای بری خونه خودتون.
-من که حالا همین جام.
-یعنی خونه دائی.
-داری بیرونم میکنی، چرا؟
-منو ببخش، خیلی مهمه نمیتونم دلیلشو بگم، به دایی بگو.
-جواب مامانتو چی بدم؟
-یه کاریش بکن دیگه
بابا از شنیدن حرفم یکه خورد. اما چیزی نگفت. بابا با عمه حرف زد، اونم گفت: چرا میخوای بری؟ گفتم شما که تنها نیستی، ما هم که راه دوری نمیریم، خونه پدر دو تا کوچه بالاتره هر روز بهتون سر میزنیم.
با این که میخواستم یه هفته بعد جابهجا بشم اما با دعوایی که مرضیه کرد، دلمو شکست. همیشه بهم گیر میداد مجبور شدم دو روز بعد برم.
یه مدت همه چی خوب و آروم بود تا این که یه روز بابا صدام کرد و بهم گفت: تو که نمیتونی تا آخر عمر تنها بمونی، باید دوباره ازدواج کنی، گفتم: من بعد از مازیار دیگه ازدواج نمیکنم و با ناراحتی اتاق رو ترک کردم.
رضا گفت: میبخشی حرفتو قطع میکنم، انگار شکوفه داره صدات میزنه.
به طرف اتاقش رفتم در رو باز کردم کنارش روی تخت نشستم و گفتم: چی شده دخترم؟ گفت: مامان جون فردا زود بیدارم کن کلاس دارم. گفتم: خوب نظرت چیه؟ پسندیدیش؟ سرشو پایین انداخت.
-باید فکر کنم.
گفتم: ما که حرفی نداریم، یه عمر زندگیه، خوب فکر کن.
رضا در رو باز کرد و گفت: خوب منو کاشتی، اومدی با دخترت درد دل میکنی.
خندیدم.
-خوبه بابا، عجول شدی.
گفت: آخه خانم، آدم که پیر میشه عجول میشه.
با رضا به ایوان رفتیم بازم اصرار کرد که براش از گذشته بگم، گفتم: کجا بودم؟ یادم آمد اون روز بابا با عمه خلوت کرد. من و محبوبه هر دوتامون از پشت شیشه میدیدیم. عمه قهر کرد و رفت. دو سه روز بعد محبوبه و داداش مهران به خونه اومدن، یواش به محبوبه گفتم: فهمیدی چرا عمه قهر کرده؟
-آره، نمیدونم چه جوری بگم، ولی وقتی شنیدم مغزم سوت کشید.
گفتم: بگو دیگه.
مکثی کرد.
-دایی بهش گفته بود میخواد تو رو
شوهر بده.
با ناراحتی گفتم: حدس میزدم.
با تعجب گفت: تو میدونستی؟!
-باور کن من نمیخوام، بابا اصرار داره.
-مامان خیلی عصبانیه، فکر میکنه برای همین تو اومدی خونهتون. میخواستم ازش بپرسم چرا منو مجبور کرد از خونه عمه بیام اینجا اما دندون رو جیگر گذاشتم.
یه مدتی بود رفتار شکوفه عوض شده بود. بداخلاقی میکرد، بهونه میگرفت، لجبازی میکرد، مشقاشم نمینوشت. رفتم پیش محبوبه تا باهاش حرف بزنم. اونم شونههاشو بالا انداخت و گفت: من که نمیفهمم چش شده، بهتر نیس بری مدرسه؟ شاید یه اتفاقی افتاده. به حرفش گوش کردم و رفتم مدرسه. در زدم و رفتم تو دفتر، زنگ راحت بود، معلما نشسته بودن وقتی عمه رو دیدم نفسم بند اومد. به زور سلام کردم با داد و هوار گفت: چه سلامی؟ چه علیکی؟ خوب مزد زحمتامو دادی، خوب به بچم وفا کردی، سر بچمو خوردی میخوای شوهر کنی؟ نمیذارم، میخوای بالا سر بچهام ناپدری بیاری؟ خجالت نمیکشی؟ بگو خانوم برا چی رفت خونه باباش.
خانم مدیر عمه رو آروم کرد. معلما سر کلاس رفتن. با همون حال از مدرسه بیرون اومدم. رفتم خونه مهران. محبوبه دلداریم داد. گفتم: تو یه قولی بهم دادی، قرار شد بگی چرا از پیش مادرت برم. محبوبه سکوت کرد. اصرار کردم، گفت: اون موقع مرضیه به خاطر تو هر روز با حبیب درگیر میشد.
زبونم بند اومد گفتم: به خاطر من؟ چرا؟ مگه من چی کار کردم؟ گفت: آخه حبیب اونو با تو مقایسه میکرد. میدونی که مرضیه بداخلاقه، حبیبم از دستش خسته شده بود، بهونه میگرفت. گفتم: آره میدونم چی میگی، اون از همون بچگی تند بود. راسش همون روز با من دعوا کرد. همش بهم میگفت: من بد یمنم. به کسی حرفی نزدم، دلم آرامش میخواست اما نبود. یه روز از شکوفه خواستم مشقاشو بنویسه، گوش نکرد، دفترشو پاره کرد، گفتم: خیلی بد شدی تنبیهات میکنم. گفت: منو دوست نداره، میخواد بره پیش عمه. عصبانی شدم یه سیلی به صورتش زدم. مامان همون لحظه غذاشو آورد، شکوفه هم بشقاب پر از برنجو خالی کرد و به اتاقش رفت. اونجا رو هم به هم ریخت. از محبوبه کمک خواستم. اونم به مدرسه رفت. میگفت: مرضیه و معصومه (خواهراش) اونجا بودن. مدیر باهاشون حرف میزنه. محبوبه خیلی ناراحت بود، خانم مدیر گفته بود که شکوفه پرخاشگر شده. گفت که مامان و مرضیه بیکار ننشستند. هر روز به مدرسه میرفتند و با شکوفه حرف میزدند و ذهن اونو نسبت به تو خراب میکردن. مدیر میگفت: به همه میپره، با بچهها کتک کاری میکنه. بچهها روی نیمکت راهش نمیدن. معلمش یه صندلی زده گوشه کلاس مجبوره تنها بشینه، حتی با بهترین دوسشم دعوا کرده. حرفهای محبوبه منو حسابی به هم ریخت، دیگه داشتم دیوونه میشدم. روز بعد شکوفه از مدرسه به خونه برنگشت، مادر به خونه عمه تلفن کرد، گوشی رو برنداشتن، بابا رفت در خونهشون ولی درم باز نکرده بودن. مهران و محبوبه اومدن پیشم محبوبه خیلی دلداریم داد. میگفت عمه با اونم کج افتاده، ازش خواسته مهرانو ولش کنه. محبوبه گفت: نمیدونم چه شون شده بابا عصبانی بود، منم همش گریه میکردم. تحملم تموم شده بود. نمیتونستم لب به غذا بزنم به نظرم دنیا برام تموم شده بود. عمه پیغوم داده بود که شکوفه رو پیش خودش نگه میدارد، بابا میگفت: باید یه مدت بگذره تا آبجی آروم بشه.
رضا گفت: آره یادم میاد. یکی از همون روزا اومدم خونهتون تو داشتی لباسای شکوفه رو میشستی دیدم که لباس خیسو توی بغلت گرفتی داری گریه میکنی. خندیدم یادته؟
-گفتم: یادمه
-وقتی پدرت یه چیزایی رو بهم گفت، برا ازدواج با تو مصمم تر شدم چون دیدم چه قدر به یه همدم نیاز داری.
گفتم: آره حالم بد شد، بردنم بیمارستان. بابا ناسزا میگفت محبوبه که اومد ازشون خواستم تنهامون بذارن. همه رفتن بیرون. به محبوبه گفتم: برو به عمه بگو من نمیخوام ازدواج کنم. التماس میکنم بذاره شکوفه رو ببینم. گفتم: یادت مییاد دفترای خاطراتمونو کجا چال کردیم؟ برو بیارشون یادت میاد من و مازیار با هم قسم خوردیم و با خون امضاء کردیم؟ برو دفترو بیار، شاید بابا ببینه دست از سرم برداره. محبوبه گفت: میدونی خواستگارت کیه؟ گفتم: نه نمیخوام بدونم، برام مهم نیست. گفت: دکتر رئیسی همون که پارسال بالا سر مامان اومد.
اونجا بود که فهمیدم تو خواستگارمی.
رضا گفت: لابد ازم متنفر شدی، آخه من باعث شده بودم از شکوفه جدا بشی.
آهی کشیدم.
-بیچاره محبوبه رفته بود پیش عمه اونم باهاش دعوا کرده بود. من از بیمارستان مرخص شدم. محبوبه اومد خونه همه چیزو برام تعریف کرد و گفت: اولی که رفتم خونه مامان و مرضیه باهام دعوا کردن. مرضیه با حرفاش مامان رو تحریک میکرد.منم عصبانی شدم، گفتم که تو به خاطر چی برگشتی خونه دایی. مامان سرزنشش کرد گفتم که از غم دوری شکوفه مریض شدی بردنت بیمارستان. بیچاره شکوفه خیلی ناراحت شد. همش گریه میکرد. وقتی دفترا رو از زیر خاک بیرون آوردم، مرضیه و مامان اونجا بودن.
منم همه چیزو گفتم. هر سه تامون دنبال اون ورق دفتر گشتیم جای ضرب انگشت تو نبود، اسمت بود ولی...
رضا گفت: واقعاً ضرب انگشتت محو شده بود؟ گفتم: آره نبود. خیلی گریه کردم. عمه به خونه تلفن کرد با محبوبه کار داشت یک ساعت بعد شکوفه پیشم برگشت، محکم تو بغلش گرفتم، انگار صد سال بود که ندیده بودمش. صدای قلبش آرومم کرد. دو روز بعد عمه به محبوبه گفته بود که مازیارو خواب دیده، اون سرشو از عمه برگردونده بود و جواب حرفاشو نداده بود. دلیلشو ازش میپرسه، مازیار بهش میگه که خودش جای انگشت خونی منو پاک کرده، چون من زندهام و به همدم نیاز دارم. وقتی عمه با دسته گل اومد خونه، تعجب کردیم. گریه میکرد و میگفت: مازیار ازش خواسته مانع خوشبختی من نشه.
یه هفته بعد من علیرغم میل باطنی حاضر شدم بیای خواستگاریم. نمیتونستم مازیارو فراموش کنم.
رضا گفت: پس بگو چرا وقتی حرف میزدم جوابمو نمیدادی، ازم متنفر بودی درست میگم؟
گفتم: نمیدونم، حس عجیبی داشتم، به تنهایی و بی همدمی خو کرده بودم.
گفت: حالا چی؟
لبخند زدم.
-ازت ممنونم، تو یه بار دیگه دوس داشتنو برام معنی کردی، من همیشه مدیونتم چون برای شکوفه هم پدر خوبی بودی.
بعد نگاهی به ساعت روی دستم کردم شب از نیمه گذشته بود. هر دو بلند شدیم و به اتاق بازگشتیم.
+ نوشته شده در 2012/12/8 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی