میثاق
خدیجه قائدی


رضا در رو بست و گفت: خانم اینم یه خواستگار خوب، حالا دیگه چی می گی؟ خواستگار از این بهتر گیرت نمیاد، خونواده دار، با اصل و نسب، دکترم که می­شه.

-باشه قبول دارم این یکی، از خواستگارهای دیگه بهتره.
با هم به داخل خونه برگشتیم، رضا نگام کرد.
-پس کو شکوفه؟
-رفت تو اتاقش، خجالت می­کشه.
-مگه غریبه­ایم؟
یواش گفتم: دختره، رو می­گیره.
رضا روی مبل لم داد و گفت: منو یاد شب خواستگاریمون انداخت، یادته؟ تو که دوست نداشتی با من حرف بزنی، عمه خانم چه قدر ناراحت بود.
-آره خدا بیامرز می­خواست خودشو خوشحال نشون بده.
رضا لبخندی زد و گفت: مینا تو هنوز برام نگفتی ماجرا از چه قرار است خیلی طولش دادی.
-برای جواب؟
-بله دوست دارم بدونم تو اون مدت چی بهت گذشت.
-آخه به چه درد می­خوره؟
-بگو، منتظرم.
لحظه­ای فکر کردم انگار خودمم بی میل نبودم.
-اون وقتا من و دختر عمه­ام دوستای خوبی بودیم. بعد از این که مازیار رفت من خیلی تنها شدم. شکوفه هفت سالش بود. صاحبخونه دختر عمه مرضیه جوابشون کرده بود، شوهرش حبیب دنبال خونه بود، عمه هم با اصرار آوردشون پیش خودمون. یه روز محبوبه گفت: میخام یه چیزی بگم، ازم نرنجیا.
-بگو، من و تو که با هم این حرفا رو نداریم.
کمی من من کرد.
-ببین، باید قول بدی دلیلشو نپرسی، هر وقت لازم باشه خودم بهت می­گم.
لبخند روی لبم محو شد، گفتم: محبوبه دلشوره گرفتم بگو تو که منو کشتی.
چشاشو بست و گفت: به مامان بگو، می­خوای بری خونه خودتون.
-من که حالا همین جام.
-یعنی خونه دائی.
-داری بیرونم می­کنی، چرا؟
-منو ببخش، خیلی مهمه نمی­تونم دلیلشو بگم، به دایی بگو.
-جواب مامانتو چی بدم؟
-یه کاریش بکن دیگه
بابا از شنیدن حرفم یکه خورد. اما چیزی نگفت. بابا با عمه حرف زد، اونم گفت: چرا می­خوای بری؟ گفتم شما که تنها نیستی، ما هم که راه دوری نمی­ریم، خونه پدر دو تا کوچه بالاتره هر روز بهتون سر می­زنیم.
با این که می­خواستم یه هفته بعد جابه­جا بشم اما با دعوایی که مرضیه کرد، دلمو شکست. همیشه بهم گیر می­داد مجبور شدم دو روز بعد برم.
یه مدت همه چی خوب و آروم بود تا این که یه روز بابا صدام کرد و بهم گفت: تو که نمی­تونی تا آخر عمر تنها بمونی، باید دوباره ازدواج کنی، گفتم: من بعد از مازیار دیگه ازدواج نمی­کنم و با ناراحتی اتاق رو ترک کردم.
رضا گفت: می­بخشی حرفتو قطع می­کنم، انگار شکوفه داره صدات می­زنه.
به طرف اتاقش رفتم در رو باز کردم کنارش روی تخت نشستم و گفتم: چی شده دخترم؟ گفت: مامان جون فردا زود بیدارم کن کلاس دارم. گفتم: خوب نظرت چیه؟ پسندیدیش؟ سرشو پایین انداخت.
-باید فکر کنم.
گفتم: ما که حرفی نداریم، یه عمر زندگیه، خوب فکر کن.
رضا در رو باز کرد و گفت: خوب منو کاشتی، اومدی با دخترت درد دل می­کنی.
خندیدم.
-خوبه بابا، عجول شدی.
گفت: آخه خانم، آدم که پیر می­شه عجول می­شه.
با رضا به ایوان رفتیم بازم اصرار کرد که براش از گذشته بگم، گفتم: کجا بودم؟ یادم آمد اون روز بابا با عمه خلوت کرد. من و محبوبه هر دوتامون از پشت شیشه می­دیدیم. عمه قهر کرد و رفت. دو سه روز بعد محبوبه و داداش مهران به خونه اومدن، یواش به محبوبه گفتم: فهمیدی چرا عمه قهر کرده؟
-آره، نمی­دونم چه جوری بگم، ولی وقتی شنیدم مغزم سوت کشید.
گفتم: بگو دیگه.
مکثی کرد.
-دایی بهش گفته بود می­خواد تو رو
شوهر بده.
با ناراحتی گفتم: حدس می­زدم.
با تعجب گفت: تو می­دونستی؟!
-باور کن من نمی­خوام، بابا اصرار داره.
-مامان خیلی عصبانیه، فکر می­کنه برای همین تو اومدی خونه­تون. می­خواستم ازش بپرسم چرا منو مجبور کرد از خونه عمه بیام اینجا اما دندون رو جیگر گذاشتم.
یه مدتی بود رفتار شکوفه عوض شده بود. بداخلاقی می­کرد، بهونه می­گرفت، لجبازی می­کرد، مشقاشم نمی­نوشت. رفتم پیش محبوبه تا باهاش حرف بزنم. اونم شونه­هاشو بالا انداخت و گفت: من که نمی­فهمم چش شده، بهتر نیس بری مدرسه؟ شاید یه اتفاقی افتاده. به حرفش گوش کردم و رفتم مدرسه. در زدم و رفتم تو دفتر، زنگ راحت بود، معلما نشسته بودن وقتی عمه رو دیدم نفسم بند اومد. به زور سلام کردم با داد و هوار گفت: چه سلامی؟ چه علیکی؟ خوب مزد زحمتامو دادی، خوب به بچم وفا کردی، سر بچمو خوردی می­خوای شوهر کنی؟ نمی­ذارم، می­خوای بالا سر بچه­ام ناپدری بیاری؟ خجالت نمی­کشی؟ بگو خانوم برا چی رفت خونه باباش.
خانم مدیر عمه رو آروم کرد. معلما سر کلاس رفتن. با همون حال از مدرسه بیرون اومدم. رفتم خونه مهران. محبوبه دلداریم داد. گفتم: تو یه قولی بهم دادی، قرار شد بگی چرا از پیش مادرت برم. محبوبه سکوت کرد. اصرار کردم، گفت: اون موقع مرضیه به خاطر تو هر روز با حبیب درگیر می­شد.
زبونم بند اومد گفتم: به خاطر من؟ چرا؟ مگه من چی کار کردم؟ گفت: آخه حبیب اونو با تو مقایسه می­کرد. می­دونی که مرضیه بداخلاقه، حبیبم از دستش خسته شده بود، بهونه می­گرفت. گفتم: آره می­دونم چی می­گی، اون از همون بچگی تند بود. راسش همون روز با من دعوا کرد. همش بهم می­گفت: من بد یمنم. به کسی حرفی نزدم، دلم آرامش می­خواست اما نبود. یه روز از شکوفه خواستم مشقاشو بنویسه، گوش نکرد، دفترشو پاره کرد، گفتم: خیلی بد شدی تنبیه­ات می­کنم. گفت: منو دوست نداره، می­خواد بره پیش عمه. عصبانی شدم یه سیلی به صورتش زدم. مامان همون لحظه غذاشو آورد، شکوفه هم بشقاب پر از برنجو خالی کرد و به اتاقش رفت. اونجا رو هم به هم ریخت. از محبوبه کمک خواستم. اونم به مدرسه رفت. می­گفت: مرضیه و معصومه (خواهراش)  اونجا بودن. مدیر باهاشون حرف می­زنه. محبوبه خیلی ناراحت بود، خانم مدیر گفته بود که شکوفه پرخاشگر شده. گفت که مامان و مرضیه بیکار ننشستند. هر روز به مدرسه می­رفتند و با شکوفه حرف می­زدند و ذهن اونو نسبت به تو خراب می­کردن. مدیر می­گفت: به همه می­پره، با بچه­ها کتک کاری می­کنه. بچه­ها روی نیمکت راهش نمی­دن. معلمش یه صندلی زده گوشه کلاس مجبوره تنها بشینه، حتی با بهترین دوسشم دعوا کرده. حرف­های محبوبه منو حسابی به هم ریخت، دیگه داشتم دیوونه می­شدم. روز بعد شکوفه از مدرسه به خونه برنگشت، مادر به خونه عمه تلفن کرد، گوشی رو برنداشتن، بابا رفت در خونه­شون ولی درم باز نکرده بودن. مهران و محبوبه اومدن پیشم محبوبه خیلی دلداریم داد. می­گفت عمه با اونم کج افتاده، ازش خواسته مهرانو ولش کنه. محبوبه گفت: نمی­دونم چه شون شده بابا عصبانی بود، منم همش گریه می­کردم. تحملم تموم شده بود. نمی­تونستم لب به غذا بزنم به نظرم دنیا برام تموم شده بود. عمه پیغوم داده بود که شکوفه رو پیش خودش نگه می­دارد، بابا می­گفت: باید یه مدت بگذره تا آبجی آروم بشه.
رضا گفت: آره یادم میاد. یکی از همون روزا اومدم خونه­تون تو داشتی لباسای شکوفه رو می­شستی دیدم که لباس خیسو توی بغلت گرفتی داری گریه می­کنی. خندیدم یادته؟
-گفتم: یادمه
-وقتی پدرت یه چیزایی رو بهم گفت، برا ازدواج با تو مصمم تر شدم چون دیدم چه قدر به یه همدم نیاز داری.
گفتم: آره حالم بد شد، بردنم بیمارستان. بابا ناسزا می­گفت محبوبه که اومد ازشون خواستم تنهامون بذارن. همه رفتن بیرون. به محبوبه گفتم: برو به عمه بگو من نمی­خوام ازدواج کنم. التماس می­کنم بذاره شکوفه رو ببینم. گفتم: یادت می­یاد دفترای خاطراتمونو کجا چال کردیم؟ برو بیارشون یادت میاد من و مازیار با هم قسم خوردیم و با خون امضاء کردیم؟ برو دفترو بیار، شاید بابا ببینه دست از سرم برداره. محبوبه گفت: می­دونی خواستگارت کیه؟ گفتم: نه نمی­خوام بدونم، برام مهم نیست. گفت: دکتر رئیسی همون که پارسال بالا سر مامان اومد.
اونجا بود که فهمیدم تو خواستگارمی.
رضا گفت: لابد ازم متنفر شدی، آخه من باعث شده بودم از شکوفه جدا بشی.
آهی کشیدم.
-بیچاره محبوبه رفته بود پیش عمه اونم باهاش دعوا کرده بود. من از بیمارستان مرخص شدم. محبوبه اومد خونه همه چیزو برام تعریف کرد و گفت: اولی که رفتم خونه مامان و مرضیه باهام دعوا کردن. مرضیه با حرفاش مامان رو تحریک می­کرد.منم عصبانی شدم، گفتم که تو به خاطر چی برگشتی خونه دایی. مامان سرزنشش کرد گفتم که از غم دوری شکوفه مریض شدی بردنت بیمارستان. بیچاره شکوفه خیلی ناراحت شد. همش گریه می­کرد. وقتی دفترا رو از زیر خاک بیرون آوردم، مرضیه و مامان اونجا بودن.
منم همه چیزو گفتم. هر سه تامون دنبال اون ورق دفتر گشتیم جای ضرب انگشت تو نبود، اسمت بود ولی...
رضا گفت: واقعاً ضرب انگشتت محو شده بود؟ گفتم: آره نبود. خیلی گریه کردم. عمه به خونه تلفن کرد با محبوبه کار داشت یک ساعت بعد شکوفه پیشم برگشت، محکم تو بغلش گرفتم، انگار صد سال بود که ندیده بودمش. صدای قلبش آرومم کرد. دو روز بعد عمه به محبوبه گفته بود که مازیارو خواب دیده، اون سرشو از عمه برگردونده بود و جواب حرفاشو نداده بود. دلیلشو ازش می­پرسه، مازیار بهش می­گه که خودش جای انگشت خونی منو پاک کرده، چون من زنده­ام و به همدم نیاز دارم. وقتی عمه با دسته گل اومد خونه، تعجب کردیم. گریه می­کرد و می­گفت: مازیار ازش خواسته مانع خوشبختی من نشه.
یه هفته بعد من علیرغم میل باطنی حاضر شدم بیای خواستگاریم. نمی­تونستم مازیارو فراموش کنم.
رضا گفت: پس بگو چرا وقتی حرف می­زدم جوابمو نمی­دادی، ازم متنفر بودی درست می­گم؟
گفتم: نمی­دونم، حس عجیبی داشتم، به تنهایی و بی همدمی خو کرده بودم.
گفت: حالا چی؟
لبخند زدم.
-ازت ممنونم، تو یه بار دیگه دوس داشتنو برام معنی کردی، من همیشه مدیونتم چون برای شکوفه هم پدر خوبی بودی.
بعد نگاهی به ساعت روی دستم کردم شب از نیمه گذشته بود. هر دو بلند شدیم و به اتاق بازگشتیم.