سیر و سلوک عطار در وادی عشق



به گفته مولانا، عطار روحی بود که رایحه عطر آگین سخنش چون مسیح مردگان، وادی نفس را حیات بخشیده و به سیر و حرکت در هفت وادی عشق رهنمون شد.

مولانا خود در این رابطه سروده است:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او
 ما ا ز پی سنایی و عطار می رویم
و هر چند گفته اند که: «مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید» اگر گوینده فریدالدین محمد عطار نیشابوری باشد، در وادی حقیقت، مشک همان سخن عطار است که خود در منطق الطیر، سخن نغمه سرداده است که:
کردی ای عطار بر عالم نثار
نافه مشک هر زمانی صد هزار
از تو پر عطر است آفاق جهان              
وز تو در شورند عشاق جهان
ختم شد بر تو چو بر خورشید نور         
منطق الطیر و مقامات طیور    
عطار که از بزرگ عرفای پیشین پارسی است هفت شهر عشق را چون هدهد شهر عشق سلیمان که رمز بسم ا... در منقار معرفت پنهان داشت خود سیرطریقت کرد و پیشوای مرغکان جهان شد و مرغ جان مرغان دنیا را از سیمرغ حقیقت، مستی و واله گی آموخت.
 وی در اواسط یا اوایل قرن ششم (به قولی ۵۴۰  اواخر دوره سلجوقیان خراسان و به قولی ۵۱۶) به دنیا آمد و ناظر بلای بزرگ تاریخی ایران حمله مغول بود و به روایاتی در ۶۱۸ یا ۶۱۹ ، مرغ جانش از قفس و دام تن رها شد.
پایان عمر عطار با افسانه ها آمیخته است. از جمله معروف است که به دست مغولی اسیر شد و آن مغول به فراست دریافت که شیخ را مقام و منزلتی است. او را به بند می برد تا در بازار سودایش کند. یکی از مریدان آمد و گفت شیخ را به صد دینار بفروش، عطار گفت: نفروش که بهای من بیش از این است و مریدان دیگر بهای خرید مرشد طریقت شان را افزون می ساختند که عطار خود مغول را به فزون خواهی و طمع بیشتر برانگیخت تا مریدی فقیر پیش آمد و گفت: شیخ ما را کجا می بری، این پشته کاه را بستان و شیخ را رها کن. مغول به ریشخند در وی نگاه کرد و شیخ نیز به ریشخند در مغول نگاه کرد و گفت: بفروش که بیش از این نمی ارزم. مغول به خشم درآمد و سر از تن شیخ جدا کرد و برفت و ندانست آدمی پر بهاترین و بی بهاترین کاینات تواند بود و گویند آن مغول از مقام روحانی شیخ خبردار شد و از عاقبت خویش بترسید و توبه کرد و سالها مقیم درگاه شیخ بود.
محیط زندگی و نشو و نمای عطار
پدرش ابراهیم مردی بیدار دل و اهل معرفت بود و به داروفروشی روزگار می گذارنید و مادرش، چنان که خود عطار می گوید، زنی بود پارسا و خلوت نشین که در زهد و تقوای عاشقانه با رابعه همتایی داشته و بلکه گوی سبقت ربود با تربیت و پرورش فرزندی چون عطار که عطر سخنش در قرنها جاودان شد.
عطار پس از تحصیلات معارف  دوران کودکی و نوجوانی پیشه پدر را پی گرفت و سرآمد داروسازان شهر شد و نیز چون با علم طب آشنایی داشت به مداوای بیماران پرداخت.
به داروخانه پانصد شخص بودند
که در روز نبضم می نمودند
چگونه عطار از عطاری جسم به عطرفروشی عالم جان رسید؟
از جمله حکایت کنند: روزی درویشی بر وی درآمد و دیناری طلب کرد و عطار درمی بیش نداد. درویش گفت: اگر بخشش دیناری تو را گران آید چگونه جان به عزرائیل خواهی داد. عطار گفت: تو خود این کار چگونه خواهی کرد؟ درویش گفت: این چنین کفش پاره بر زیر سر نهاد والله بگفت، بخفت و بر جای سرد گشت و دیگر  بیدار نگشت و این واقعه مرغ جان عطار را بیدار ساخت و دکان ببست و به حلقه صوفیان پیوست.
البته باید بستن دکان را نمادی از رهایی از سود و سودای عالم تعبیر کرد که در اثر جلوه جمال الهی و جذب دل به کالای عشق پیشش آمد.
و مولانا این شوریدگی عطار را چه خوش می سراید که:
ای عاشقان ای عاشقان، هر کس که
                                    بیند روی او
شوریده گردد عقل او، آشفته گردد
                                         خوی او   
معشوق را جویان شود، "دکان او ویران
                                            شود"
بر روی و سر پویان شود، چون آب اندر
                                         جوی او
آنچه از خود عطار برمی آید در دیباچه تذکره الاولیا: بی سببی از کودکی، دوستی این طایفه در دلم موج می زد و همه وقت مفرح، دل من سخن ایشان بود.
عطار از زندگی مرفهی برخوردار بود و نیاز به حامی چون شاعران دیگر نداشت به همین سبب و به سبب طبع بلند، او کسی را جزء انبیا و اولیا مدح نگفته است.
آثار عطار
عطار از پرکارترین شاعران و نویسندگان شعر پارسی است چنان که خود نیز به این نکته در منطق الطیر به آن اشاره کرده است.
با دلم گفتم که ای بسیار گوی
چند گویی تن زن و اسرار جوی
بعضی از تذکره نویسان آثار عطار را به عدد سوره های قرآن می پندارند و این سخن مبالغه آمیز است و آنچه که مایه شهرت اوست همان منطق الطیر، تذکره الاولیا و دیوان اشعار اوست که دیگر اثار او چون مصیبت نامه، الهی نامه، اسرارنامه و مختارنامه (مجموعه غزلیات) را تحت الشعاع قرار داده است.
سبک سخن او و تاثیر او بر مولانا
قصاید عطار، خفتگان را شیپور بیدار باش و بیداران را کوکب هدایت است و درون مایه اصلی سخن عطار، وحدت وجود است که مانند خونی در پیکره شعرش جاری است و در مثنوی هایش رنگ قصه و حکایت و رمز و کنایه به خود گرفته است که جنبه تعلیمی، اخلاقی و عرفانی بسیار والا دارد. عطار علاوه بر مسایل عرفانی به مسایل اجتماعی و انتقادی نیز توجه داشته است و این گونه مفاهیم را بیشتر از زبان دیوانگان بیان کرده است.
عطار در زمانه خویش مهمترین شاعری است که شعر را از انحصار خواص خارج کرد و به طبقات فرو دست جامعه اجازه حضور و سخن گفتن و اعتراض داد.
قهرمان داستانهای او از طبقات مختلف اند از پادشاه و امیر و محتسب و شحنه و گدایان و پارسایان و حجامان و صوفیان و سقایان روزگار گرفته تا شوریده سران و عقلای مجانین که گاه سخنان تند و اعتراض آمیز را بر زبان آنان جاری ساخته است و گاه گاه سخن خویش در نوای مرغان و حیوانات و جمادات.
قلم چیره دست عطار از ساخت ترکیبات و لغات خاص عارفانه بر مولانا و دیگران تاثیری شگرف دارد. در مجموع شعر عطار پیوندی است از زبان ساده قرن ششم با برخی کهنگی های زبان خراسانی که شور و سوز و درد و عشق و عرفان چاشنی آن شد و پی مایه عرفان مولانا در سالیان پسین خود شد.
در تذکره ها آمده است که پدر مولانا در سفر از بلخ به قونیه در نیشابور با شیخ عطار دیدارکرد و مولانا جلال الدین در آنگاه ۸ ساله بود که منطق الطیر را به مولانا هدیه داد و پدر مولانا را گفت "زود باشد که این پسر آتش در خرمن سوختگان عالم زند"و مولانا بعدها در مثنوی به کرات سروده
که:
سوختم من سوخته خواهد کسی
تا زمن آتش زند اندر خسی
آتشم من گر تو را شک است و ظن
امتحان کن دست را در من بزن
منبع: سیمرغ