صفحه 6--3 دی 91
اخلاق سياسي و سياست اخلاقي در انديشة خواجه نصيرالدين طوسي و علامه قطب الدين شيرازي
محمد رضا خالصی بخش سوم
محمد رضا خالصی بخش سوم
باز همو گويد: و اين است معني آنچه حكيمان مي گويند «الإنسانُ مَدَنيُّ بالطَّبع إلي الإجتماعِ المُسمَّي بالتمدُّن» انسان طبعاً مَدَني است؛ يعني نيازمند به اجتماعي است كه تمدن خوانده مي شود. (همان: 252) و (شيرازي، 1369: 99-100)
علت اين معوُنَت را نياز بشر مي دانند:
علامه شيرازي مي نويسد: او [انسان] با گفتار، توانا مي گردد تا همكاري با ديگران را حاصل نمايد. با آگاهي از يكديگر به دوري جُستن از كساني كه بر او مضرّند دست يابد و بدين صورت زمينة استمرار حيات فراهم آيد. (شيرازي، 1369: 35)
هر دو بر اين عقيده اند كه: چون انگيزه هايِ اَفعالِ مردم، مختلف است، و حركتِ هر يكي از آن ها به غايتِ متفاوتي متوجه است، چه مثلاً قصد يكي از آن ها متوجه "تحصيلِ لذّت" و قصد ديگري متوّجه "كسبِ كمال و كرامت" است اگر ايشان را به سرِ خود رها سازند و با طبايع ايشان گذارند، تعاون ايشان صورت نبندد چه مُتغلِّب همه را بنده خود گرداند و حريص، همه مُقتَنَيات يا فراهم آمده ها را براي خود خواهد، و كار به تنازُع و پيكار بينجامد و به اِفنا و اِفساد يكديگر مشغول شوند پس نوعي تدبير لازم است تا دستِ هر يك از آنان را از تَعدّي و تصرُّف در حقوقِ ديگران كوتاه كند و همه را به تعاون مشغول كند اين تدبير را سياست خوانند. (طوسي، 1373: 252)
علامه قطب الدين نيز همين سخن را چنين بيان مي كند: .. و اما آنچه به بعضي اشخاص مختصّ شده باشد، مُنازَعَت و مَخاصَمَت در آن خواهد بود؛ زيرا كه چون اين مطلوب از ديگري حاصل خواهد شد و هر چه مطلوب يك شخص بود، از ضروريات در بقاي شخص و نوع مطلوب باقي اشخاص باشد، پس هر يك به نوعي خواهان آن مطلوب باشند كه در دست ديگري است بر وجهي كه آن را از او بستاند، و از آنچه در دست اوست به آن ديگر ندهد و اين معني موجب آن بود كه اگر وازِعي و مانعي حسّي يا شرعي يا عقلي نباشد آن چيز به تِعدّي از آن كس بستاند. (شيرازي 1369: 14)
در اين شرايط است كه سياست، لزوم مي يابد، زيرا اگر سياست نباشد اگر چه مردم به هم نوعِ خود گرايش دارند، اما در عين حال گرايش تجاوز به حقوق ديگران را نيز مستعد اند. سياست اين رفتار را تنظيم و تعديل مي كند تا هر كس در جاي خود قرار گيرد و فضا براي رشد و تعالي انسان فراهم شود.
پس لابّد باشد از مشاركتي كه تمام نشود الا به معاملتي كه لابّد باشد آن را سُنتي و عدلي كه ايجاب ايشان كرده باشد ساني و عادلي؛ چه، اگر ايشان را بگذارند و آراء ايشان مختلف شدندي، نزد آن هر يكي آن خواستي كه محتاج بودي به آن، و خشم گرفتي بر آن كس كه مزاحمت او كردي در آن و منتظم نشدي تعاون ميان ايشان. (شيرازي،1369: 724)
پس، از ابتدا هردو انديشمند، سياست را با مقولة اخلاقي زيستِ عادلانه تلفيق مي كنند و تكامل و تعالي انسان را در گرو آن مي دانند.
2-5 - هم خواجه نصير و هم قطب الدين براي تبيين اقسامِ اجتماعات و شرح احوالِ مُدُن، مباحث خود را از مباني فلسفي آغاز مي كنند. (ر.ك: همايي: 1348: 36-37)
خواجه نصير مي گويد از آنجايي كه هر مركبي داراي حكم، خاصيت و شكل و صورتي است كه به وسيله آنها از ساير اشياي همانند خود متمايز و شناخته مي شود و اجزاي اين شيء مركب در اين ويژگي ها با آن مشاركت ندارند، زيرا، جزء خاصيتي دارد اما وقتي با اجزاي ديگر تركيب مي شود شيء مركب، خاصيتي جديد پيدا مي كند. اشخاصِ انساني نيز از اين جهت كه از تركيب اجزا و اشخاص، تشكيل شده داراي حكم، هيأت و خاصيتي است كه اين حكم، صورت و خاصيت از آن چه در اشخاص انساني و تك تك افراد وجود دارد متفاوت است. افعال ارادي انسان به دو قسم خيرات و شُرور تقسيم مي شود. به همين نسبت اجتماعات انساني نيز به
دو قسم تقسيم مي شوند، اجتماع مبتني بر شَر را مدينة غير فاضله مي خوانند و اجتماع مبتني بر خير را مدينة فاضله. (اخلاق ناصري:297-280)
علامه قطب الدين در اين مورد مي گويد: مدينه، گاه ضروري باشد گاه فاضله.....اما سقراط و افلاطون و ارسطوطاليس چنان مي گويند كه انسان را دو حيوه است، قوام يكي از ايشان به اغذيه است، و ساير اشيائي كه خارج است، و ما در قوام خويش امروز محتاجيم به آن، و اين حيوه اول است.
و حيوه ديگر آن است كه قوام آن به ذات خود است، بي آنكه او را حاجتي باشد در قوام ذات او به اشيائي كه خارج است از او، بلكه او مكتفي است به نفس خويش در آن كه محفوظ بماند؛ و اين حيوه آخرت است.
چه انسان را دو كمال است اول و اخير؛ و اخير ما را حاصل مي شود نه در اين حيوه، بل در حيوه آخرت وقتي كه از پيش آن رفته باشد كمال اول در اين حيوه ما.
و كمال اول آن است كه همه افعال فضايل بكند، نه آنك انسان در فضيلتي باشد فقط، بي آنكه افعال آن فضيلت كند؛ چه كمال در آن است كه بكند، نه در آن كه اقتناء ملكاتي كند كه افعال از آن باشد.... و آن سعادت فضول است و خير علي الاطلاق، و مختار و مشتهي لذاته، و در هيچ وقتي او لغيره مختار نباشد. و ساير آنچه اختيار كند از آن جهت مختار باشد كه ايشان را نفعي باشد در بلوغ سعادت. و هر چيزي از آن جهت خير باشد كه نافع باشد در سعادت؛ و هر چه عايق باشد از آن شر باشد. پس مدينه فاضله پيش ايشان آن است كه اهل آن متعاون باشند بر بلوغ اخير كه سعادتِ قُصْوي است. (دره التاج: 99-100)
3-5 - سياست، بر اساس عقيدة هر دو «استصلاح خلق و ارشادِ ايشان به راهي است كه در دنيا و آخرت مُنجي باشد.» (شيرازي،1369: 131) كه يادآور سخن مشهور ابوحامد غزالي است:
السياسه...: استصلاحُ الخلق و ارشادهم الي الطريق المنجي في الدنيا و الآخره...
(غزالي، بي تا: 1: 33)
و از همين روست كه سياست را اَشرف صِناعات مي شمارند، چرا كه صاحب اين صِناعت استخدام ساير صُنّاع كند. (شيرازي، 1369: 130)
پس نخستين سخن ايشان در امر سياستِ اخلاقي اين است كه علي القاعده بايد سياست به سمت وسويي حركت كند كه مُنجي دنيا و آخرت باشد. لازمة چنين سياستي بي شك از سويي سياست هاي خُرد و كلان و خطِ مشي ها و راهبردهايي است كه در آن اصلاح رفتار، افكار و عقايد مردم اتخاذ شود و از سوي ديگر نهادهاي مناسب اجرايي براي به فعليّت رساندن و نهادينه كردن آن ها در جامعه سياسي مد نظر قرار گيرد.
4-5 - هر دو عقيده دارند كه سياست داراي سه منشأ است، نخست غريزه، دوم عقل و سه ديگر شرع.
در ذهن آن ها سياست و دين از هم جدايي ناپذيرند. خواجه دين و حكومت را توأمان مي داند و سخني از اردشير بابكان نقل مي كند كه دين و پادشاهي با هم هستند و هيچكدام بدون ديگري كامل نمي شود. خواجه، استدلال مي كند كه دين، قاعده است و حكومت، اركان. چنان كه دين، بدون حكومت نامنتفع و حكومت بدون دين واهي خواهد بود. (اخلاق ناصري: 285)
از ديدگاه قطب الدين نيز دين و دنيا رابطة تكميلي با يكديگر دارند. بدين معنا كه به باور وي، مقاصد مردم به دين و دنيا منحصر مي شود و دين، وقتي نظام مي گيريد و در تمام ابعادش قابل اجرا است كه دنيا و نظام دنيوي مردم و جامعه سامان يابد و بستري باشد براي اجراي دين. دنيا سامان نمي پذيرد، مگر با اَعمال، و يكي از اَعمال، سياست است كه از باب تألف و تعاون در باب تأميم معاش يكديگر، به دنيا سامان مي دهد. (دره التاج:131)
محقق طوسي دين را مرتبه اي از شناخت مصالح و مفاسد نوع انسان مي داند كه عقول مردم در ادراك آنها مستقل نيست و اگر شارع آنها را رها كند، آنان به چنين مصالحي دست نمي يابند و به فَساد روي خواهند آورد. (نصير الدين طوسي: 1377: 2)
در انديشه علامه نيز، سعادت، از طريق نظامي به دست مي آيد كه با قوانين كليِ سعادت آور و احكام و قواعد جزييِ شرعي حاصل مي شود. قوانين كلي كه در آن، اصول كلي مصالح و مفاسد زندگي جمعي لحاظ شده است و توسط انسان كامل تنظيم و تدوين گرديده و احكام و قواعدِ جزيي كه از طريق شارع اخذ مي شود.
در زمان پيامبر (ص)، اوست كه، هم حكيم الهي است و به ملاحظه چنين شأني واضع كلي سعادت آور بر محور حكمت و عدالت و هم پيام آور احكام الهي و احكام جزيي شرعي است. (شيرازي،1369: 89)
خواجه، رفتار سياسي پيامبران را سياست الهي مي نامد و از آن تحت عنوان سياست سياسات نام مي بَرَد. (طوسي،1373: 254)
علامه نيز سياستي كه از نبي (ص) در جامعه حاكم گشته را سياست فاضله مي نامد كه در باور او، برترين مرتبه سياست است كه از آن به سياست انبياء تعبير مي كند. (شيرازي، 1369: 131) اين سياست بر عام و خاص افراد و بر مصالح آنها در ظاهر و باطن نفوذ دارد.
5-5 - هر دو براي بيان فلسفة سياسي خود به تقليد از افلاطون و فارابي از فرضيّه اندامواري اجتماع Organic theory of society استفاده مي كنند. فارابي در اين زمينه مي گويد:
والمدينه الفاضلهُ تُشبِهُ البدنَ التامَّ الصحيح الذي تَتَعاونُ اعضاءُ ها كُلُّها علي تتميم حيوهِ الحيوانِ وَ عَلي حِفظِها عليه. «مدينه فاضله شبيه بدن تام صحيحي است كه اندام هاي آن براي تكميل حياتِ حيوان و جهت حفظ آن در او همكاري مي كنند.» (فارابي،1986: 78-79)
البته تفاوت اين تشبيه در افلاطون و فارابي اين است كه افلاطون، طبقاتِ جمهوريت خود را به قواي نفس انساني و فارابي به اعضا بدن تطبيق مي دهد. كه خواجه و علامه هر دو از همين منظرِ فارابي به اين موضوع نگريسته اند.
خواجه نصير الدين طوسي نيز بر همين منوال مي گويد: هيأتي مدنيت مانندِ تنِ يك شخص است كه برايِ وظايف مختلف زندگاني آلات و اعضايِ خاص خود را دارد همچنان كه اعضاي بدن در فطرت و قوت متفاضل اند و در آن عضوي رئيس است كه قلب نام دارد، و اعضاي ديگري هست كه در مراتبِ به اين عضو رئيس نزديك ترند، و در هر يك از آنها طبعاً قوه اي قرار داده اند كه بدان كار خود را انجام مي دهد، و در اين كار طبعاً آنچه را كه غرض اين عضو رئيس است، مي جويد؛ همين طور اعضاي ديگري هستند كه در آن ها قوايي وجود دارد كه افعال خود را بر حَسَب اغراض اين اعضايي كه ميان آن ها و ميانِ رئيس واسطه اي نيست انجام مي دهد بر همين قياس جامعه نيز چنين است. (طوسي،1373: 255)
قطب الدين نيز از همين طرحِ اندامواره استفاده مي كند، ولي تفصيل نمي دهد: ...پادشاه به نسبتِ با جسدِ عالَم چون دل است با جسدِ انسان. زيرا همچنان كه هرگاه دل به صلاح باشد، جسد به صلاح باشد، والا.. اگر او را فسادي طاري شود آن فساد به جمله جسد سرايت كند.
چنان كه مصطفي (ص) فرمود: إنَّ في الجسدِ لمُضْغَهٌ إذا صَلُحَتْ صَلُحَ الجسدُ و إذا فَسَدَتْ فَسَدَ الجسدُ الا وهيَ القلبُ... پادشاه نيز چنان كه حكما گفته اند هر گاه به عدل و انصاف و اصلاح خود و رعيّت مشغول باشد، به بركت آن اَمن و خِصْب و رَخْصِ اَسعار و بركت در اَثمار در حيوان و در نسل خاصي آيد و اگر ... به خلاف اين مشغول باشد، احوالِ ولايت بر خلاف آن باشد كه گفتيم. (شيرازي،1369: 163)
او در جايي ديگر مي گويد: مدينه و منزل قياس هر يكي از ايشان قياسِ بدن انسان است؛ چنانكه بدن مؤتلف است از اجزايي مختلف العدد، بعضي افضل و بعضي اَخَس ، و متجاور و مرتّب، بر وجهي كه هر يك از ايشان فعلي كند و مجتمع شود از همه افعال ايشان تعاوني بر تكميل مختلف العدد، بعضي اَخَسّ و بعضي افضل، متجاور و مرتّب، در مراتب مختلف، چنانكه هر يك حياله فعلي كند كه مجتمع شود از افعال ايشان تعاون بر تكميل غرض از مدينه يا منزل، الا آن كه منزل جزيي است از مدينه و منازل در مدينه، و اغراض از آن مختلف است، الا آنك مجتمع شود از آن اغراض مختلفه، چون كامل شوند تعاوني بر تكميل غرض مدينه.
و آن نيز بر قياس بدن است؛ چه رأس و صدور بطن و ظَهر و رِجَلْين و يدين. قياس ايشان از بدن قياس منازل مدينه است از مدينه؛ و فعل هر يكي از اعضاء كبار غير فعل آن ديگري است، و اجزاء هر يكي از اين اعضاء كبار متعاون اند به افعال مختلفه خويش، .....( دره التاج : 97)
6-5 - آنچه هر دو را بيش از هر چيز به سمت ادغام و اختلاط و امتزاج اخلاق و سياست مي برد ترسيمي است كه هر دو انديشمند از مدينة فاضله دارند. مدينة فاضله البته دغدغة هميشگي انديشمندان در طول تاريخ بوده است از افلاطون Plato در كتاب جمهوريت Ries Public تا توماس مور Thomas moore در كتاب يوتوپيا Utopia فرانسيس بيكن Francis Bacok در كتاب آتلانتيس Atlantis، كامپلانا Thomas katy KamPlana در كتاب شهرِ آفتاب Sun city، جيمز هرينگتونJames Harrington در كتاب اوسانيا، اتين كابه ٍEtiene kabh در كتاب سفر به ايكاري، ولتر Voltaire در كتاب شهرِ زرين Glden city، تا فارابي، خواجه نصيرالدين طوسي، شهاب الدين سهروردي، ابن خلدون، قطب الدين شيرازي و... همگي كوشيده اند به توصيف آرمان شهرِ ايده آل و مطلوبشان بپردازند.
خواجه نيز در اين بخش چون ديگران به ترسيم و تصوير مدينة فاضله مي پردازد او در شرح اين مدينه مي گويد:
چون افعال ارادي انسان مُنقَسِم به دو قِسم خيرات و شُرور، اجتماعات نيز منقسم باشد بدين دو قِسم: يكي آن كه سبب آن از قبيل خيرات بود، و ديگر آنچه سببِ آن از قبيلِ شُرور بود و اول را مدينة فاضله خوانند و دوم را مدينة غير فاضله. مدينة فاضله يك نوع بيش نبود چه حق از تكثُّر مُنزَّه باشد و خيرات را يك طريق بيش نبود و اما مدينة
غير فاضله سه نوع بوَد:
يكي آنكه اجزايِ مدينه، از استعمالِ قُوَّتِ نطقي (عاقله) خالي باشد و موجب تمدن ايشان تتبُّع قوّتي بوَد از قواي ديگر و آن مدينة جاهله خوانند؛ و دوم آن كه از استعمالِ قوَّت نطقي خالي نباشد اما قواي ديگر استخدام قوّت نطقي كرده باشند و موجب تمدّن شده، و آن را مدينة فاسقه خوانند؛ و سيّم آنكه از نقصان قوّت فكري، با خود قانوني در تخيّل آورده باشند، و آن را فضيلت نام نهاده و بر آن تمدن ساخته، و آن را مدينه ضالّه خوانند. و هر يكي از اين مُدُن منشعب شود به شُعَبِ نامتناهي، چه باطل و شرّ را نهايتي نبود. و در ميان مدينه فاضله هم مُدُن ِ
غير فاضله تولد كند.... و آن را نَوابِت خوانند. و غَرَض از اين مُدُن معرفتِ فاضله است تا ديگر مُدُن را به جهد بدان مرتبه رسانند. (طوسي،1373: 280)
علامه قطب الدين گويد: مدينه گاه ضروري باشد و گاه فاضله. اما مدينة ضروري آن باشد، كه اجزاي آن به تعاون باشند بر بلوغ ضروري، در آنچه به آن باشد قوام ايشان، و زندگاني او و حفظِ حيات او فقط. و اما مدينة فاضله آن است كه اهل آن متَعاوَن باشند بر بلوغ افضل اشيايي كه به آن وجود انسان باشد، و قوام زندگاني او، و حفظ حياتِ او. پس قومي ديدند كه افضل آن به يسار است و قومي گفتند كه آن تمتُّعِ به لذات است و قومي گفتند جمع ميان ايشان افضل است. (شيرازي، 1369: 167-166)
خواجه در تعريف مدينة فاضله مي گويد: اما مدينة فاضله اجتماع قومي بود كه همت هاي ايشان بر اِقتِنايِ خيرات و اِزالَتِ شُرور مقدَّر بود و... ميان ايشان اشتراك بود بر دو چيز يكي آراء و دوم افعال. اما اتفاق آراي ايشان چنان بود كه مُعتَقَد ايشان در مبدأ و مَعادِ خلق و افعالي كه ميانِ مبدأ و معاد اُفتد مطابق حق بود و موافق يكديگر؛ و اما اِتفاق ايشان در افعال چنان بود كه اكتساب كمال همه بر يك وجه شناسند و افعالي كه از ايشان صادر شود مَفروغ بود در قالب حكمت، و مُقَوَّم به تهذيب و تسديدِ عقلي و مُقَدَّر به قوانينِ عدالت و شرايط سياست، تا با اختلاف اشخاص و تبايُنِ احوال، غايتِ افعالِ همه جماعت يكي بود و طُرُق و سِيَر موافق يكديگر. (طوسي،1373: 281-280)
علامه مي گويد: پس مدينة فاضله پيش ايشان آن است كه اهل آن متعاون باشند بر بلوغ كمال اخير، كه سعادتِ قُصوا است؛ و از آن جهت لازم است كه اهل آن خاصه در فضايل باشند دون ساير المُدُن. چه مدينه كه قصد آن تعاون باشد بر بلوغ به يسار، يا بر تمتُّع به لذّات، محتاج نشوند در بلوغ غايت ايشان به جمع فضايل، بَل باشد كه محتاج نشوند و نه نيز به فضيلتي واحده؛ چه ائتلاف و عدلي كه به يسار باشد ميان ايشان مُستَعمِل باشد آن، آن در حقيقت فضيلت نيست، بلكه آن چيزي است كه به عدل ماند، و نه عدل است؛ و همچنان ساير آنچه استعمال مي كنند در ميان ايشان از آنها كه مُجانِس فضايل اند. (شيرازي،1369: 200)
هر دو مدينة فاضله را اجتماع گروهي مي دانند كه همّت ايشان صرف فراهم آوردن خيرات و ازاله شُرور است. مردم اين اجتماع به نظر اين دو انديشمند در دو چيز اشتراك و وفاق دارند:
الف: در آراء ونظرات
ب: در افعال و كردار
مدينة فاضله مورد نظر ايشان در دو چيز وحدت نظر وجود دارد:
الف: مبدأ و معاد و قوانين ناشي از آن
ب: وحدت نظر در مورد پايبندي و عمل به قواعد حكمت و عقل و عدالت
به عقيده هر دوي ايشان، نظام سياسي مدينه فاضله آن است كه افراد براي رسيدن به كمال خير و خيرات و سعادت قُصوي يكديگر را ياري رسانند و سياست ها و نهادها و هنجارها و رفتارها، جملگي هموارساز آن باشند. چنين نظام و جامعه اي با چنين معياري خود را از ديگران جدا مي كند. در اين نظام، طريق وصول به سعادت، اعتدالي است كه در مجموعه اركان و سياست هاي خُرد و كلان و اجزاي نظام، صورت مي گيرد و آن را از افراط و تفريط در نگرش ها و گرايش ها باز مي دارد تا تدبير سياسي را با تعقل و تدبّر و حكمت سياسي عجين كند و باز بدارد از بي تدبيري تا نظام مورد هجوم ديگران واقع نشود بلكه سياستي حكيمانه در همة اجزا و اركان نظام، جاري سازد تا جامعه را به سوي زندگي متعَقلانه و مُدَّبرانه سوق دهد.
1-6-5 - از اين ديدگاه اصناف رياست چنين نظام وجامعه اي كسي است كه جامع شرائط حكمت و عقل تام است. از ديدگاه اين دو تن نخستين و برترين رهبر مدينة فاضله پيامبر است. پيامبر يا نبي كسي است كه از نَفْسِ قُدسيّه حق، حقايق معلومات و معقولات را از جوهر عقل اول قبول كرده و رسالتش تبليغ آن حقايق به افراد مستعد و تابع ِ خود است. (طوسي،1335: 15)
وي از طرف خداوند به سوي بندگان ِاو مبعوث شده تا آنان را تكميل كند و آنچه در جهت اطاعت خداوند احتياج است به او بشناساند و از آنچه كه معصيت خداست، دور بدارد. (حلي، بي تا:70) راه هاي شناخت معارف و قوانين معاملات و سياسات را براي مردم تبيین كند و در جامعه به اجرا گذارد، بنابراين تا زماني كه پيامبر در ميان مردم هست، تنها شخص شايسته براي تدبير امور، او است.
خواجه پس از پيامبر(ص) بر اساس بينش شيعي خويش امام را مطرح مي كند كه رهبري مدينة فاضله را بر عهده دارد: ضرورت تدبير صحيح امور - كه وجوبِ بعثتِ انبيا را پيش آورد- پس نيز به قوت خود باقي است؛ لذا لازم است كه بعد از پيامبر(ص) شخص شايسته اي نصب شود تا امر دين و دنيا نياشوبد، فتنه و فساد در نگيرد و آشفتگي در معيشتِ مردم پيش نيايد. اين شخص، امام معصوم است؛ امام انساني است كه بالاصاله در دنيا رياست عامه در امور ديني و دنيوي دارد. (طوسي، 1359: 15)
اما در انديشه علامه به لحاظ متأثر بودنش از حكمت اشراق و به ملاحظه تقسيمي كه از حكمت به حكمتِ بحثيِ تعليماتي و حكمتِ اشراقي دارد، بعد از پيامبر خوشبختي جامعه را در رهبري حاكم و ولي اي مي داند كه هر دو حكمت در او جمع باشد. (سجادي،1379: 438)
2-6-5 - خواجه نصيرالدين و علامه قطب الدين هر دو اركان مدينه فاضله (ر.ك: داوري،1374:290-291) خود را در پنج صنف و گروه بر مي شمارند: صنف اول جماعتي هستند كه به تدبير و ادارة امور مدينه موسوم اند. در مدينه فاضله مطمح نظر اين دو انديشمند، فقط اهل علم و دانش و صاحبانِ معرفت و شناخت كه داراي قوه تعقل و نظر صائب هستند، حق تصميم گيري و شركت در اداره امور را دارند؛ چه عملاً تدبير و ادارة مدينه را عهده دار شوند و چه با رأي و نظر خود در اين امر خطير شركت جويند.
ركن دوم گروهي هستند كه مردم عوام و فروتران را به مرتبة كمال مي رسانند و عموم اهل مدينه را به معتقدات طايفه اول دعوت مي نمايند تا افراد به تناسبِ زمينه و استعداد، به واسطة مواعظ و نصايحِ ايشان ترقي كنند. شغل اين گروه علوم كلام، فقه، خطابت، بَلاغت، شعر و كتابت است و اينان را اهل زبان يا صاحب فرهنگ مي خوانند.
طايفه چهارم گروهي هستند كه به حفظ حريم و حمايت اهل مدينه مي پردازند و ارباب مدينه هاي غير فاضله را از ايشان منع مي كنند و از مقابله با آنان و محافظت از مدينه، شجاعت و حميّت به خرج مي دهند. اينان را مجاهدان گويند.
سرانجام صنف پنجم جماعتي را شامل مي شود كه اقوات و ارزاق چهار صنف گذشته را تأمين مي كنند و فراهم مي سازند اين گروه را ماليان خوانند. (اخلاق ناصري: 286-285)
ادامه دارد...
علامه شيرازي مي نويسد: او [انسان] با گفتار، توانا مي گردد تا همكاري با ديگران را حاصل نمايد. با آگاهي از يكديگر به دوري جُستن از كساني كه بر او مضرّند دست يابد و بدين صورت زمينة استمرار حيات فراهم آيد. (شيرازي، 1369: 35)
هر دو بر اين عقيده اند كه: چون انگيزه هايِ اَفعالِ مردم، مختلف است، و حركتِ هر يكي از آن ها به غايتِ متفاوتي متوجه است، چه مثلاً قصد يكي از آن ها متوجه "تحصيلِ لذّت" و قصد ديگري متوّجه "كسبِ كمال و كرامت" است اگر ايشان را به سرِ خود رها سازند و با طبايع ايشان گذارند، تعاون ايشان صورت نبندد چه مُتغلِّب همه را بنده خود گرداند و حريص، همه مُقتَنَيات يا فراهم آمده ها را براي خود خواهد، و كار به تنازُع و پيكار بينجامد و به اِفنا و اِفساد يكديگر مشغول شوند پس نوعي تدبير لازم است تا دستِ هر يك از آنان را از تَعدّي و تصرُّف در حقوقِ ديگران كوتاه كند و همه را به تعاون مشغول كند اين تدبير را سياست خوانند. (طوسي، 1373: 252)
علامه قطب الدين نيز همين سخن را چنين بيان مي كند: .. و اما آنچه به بعضي اشخاص مختصّ شده باشد، مُنازَعَت و مَخاصَمَت در آن خواهد بود؛ زيرا كه چون اين مطلوب از ديگري حاصل خواهد شد و هر چه مطلوب يك شخص بود، از ضروريات در بقاي شخص و نوع مطلوب باقي اشخاص باشد، پس هر يك به نوعي خواهان آن مطلوب باشند كه در دست ديگري است بر وجهي كه آن را از او بستاند، و از آنچه در دست اوست به آن ديگر ندهد و اين معني موجب آن بود كه اگر وازِعي و مانعي حسّي يا شرعي يا عقلي نباشد آن چيز به تِعدّي از آن كس بستاند. (شيرازي 1369: 14)
در اين شرايط است كه سياست، لزوم مي يابد، زيرا اگر سياست نباشد اگر چه مردم به هم نوعِ خود گرايش دارند، اما در عين حال گرايش تجاوز به حقوق ديگران را نيز مستعد اند. سياست اين رفتار را تنظيم و تعديل مي كند تا هر كس در جاي خود قرار گيرد و فضا براي رشد و تعالي انسان فراهم شود.
پس لابّد باشد از مشاركتي كه تمام نشود الا به معاملتي كه لابّد باشد آن را سُنتي و عدلي كه ايجاب ايشان كرده باشد ساني و عادلي؛ چه، اگر ايشان را بگذارند و آراء ايشان مختلف شدندي، نزد آن هر يكي آن خواستي كه محتاج بودي به آن، و خشم گرفتي بر آن كس كه مزاحمت او كردي در آن و منتظم نشدي تعاون ميان ايشان. (شيرازي،1369: 724)
پس، از ابتدا هردو انديشمند، سياست را با مقولة اخلاقي زيستِ عادلانه تلفيق مي كنند و تكامل و تعالي انسان را در گرو آن مي دانند.
2-5 - هم خواجه نصير و هم قطب الدين براي تبيين اقسامِ اجتماعات و شرح احوالِ مُدُن، مباحث خود را از مباني فلسفي آغاز مي كنند. (ر.ك: همايي: 1348: 36-37)
خواجه نصير مي گويد از آنجايي كه هر مركبي داراي حكم، خاصيت و شكل و صورتي است كه به وسيله آنها از ساير اشياي همانند خود متمايز و شناخته مي شود و اجزاي اين شيء مركب در اين ويژگي ها با آن مشاركت ندارند، زيرا، جزء خاصيتي دارد اما وقتي با اجزاي ديگر تركيب مي شود شيء مركب، خاصيتي جديد پيدا مي كند. اشخاصِ انساني نيز از اين جهت كه از تركيب اجزا و اشخاص، تشكيل شده داراي حكم، هيأت و خاصيتي است كه اين حكم، صورت و خاصيت از آن چه در اشخاص انساني و تك تك افراد وجود دارد متفاوت است. افعال ارادي انسان به دو قسم خيرات و شُرور تقسيم مي شود. به همين نسبت اجتماعات انساني نيز به
دو قسم تقسيم مي شوند، اجتماع مبتني بر شَر را مدينة غير فاضله مي خوانند و اجتماع مبتني بر خير را مدينة فاضله. (اخلاق ناصري:297-280)
علامه قطب الدين در اين مورد مي گويد: مدينه، گاه ضروري باشد گاه فاضله.....اما سقراط و افلاطون و ارسطوطاليس چنان مي گويند كه انسان را دو حيوه است، قوام يكي از ايشان به اغذيه است، و ساير اشيائي كه خارج است، و ما در قوام خويش امروز محتاجيم به آن، و اين حيوه اول است.
و حيوه ديگر آن است كه قوام آن به ذات خود است، بي آنكه او را حاجتي باشد در قوام ذات او به اشيائي كه خارج است از او، بلكه او مكتفي است به نفس خويش در آن كه محفوظ بماند؛ و اين حيوه آخرت است.
چه انسان را دو كمال است اول و اخير؛ و اخير ما را حاصل مي شود نه در اين حيوه، بل در حيوه آخرت وقتي كه از پيش آن رفته باشد كمال اول در اين حيوه ما.
و كمال اول آن است كه همه افعال فضايل بكند، نه آنك انسان در فضيلتي باشد فقط، بي آنكه افعال آن فضيلت كند؛ چه كمال در آن است كه بكند، نه در آن كه اقتناء ملكاتي كند كه افعال از آن باشد.... و آن سعادت فضول است و خير علي الاطلاق، و مختار و مشتهي لذاته، و در هيچ وقتي او لغيره مختار نباشد. و ساير آنچه اختيار كند از آن جهت مختار باشد كه ايشان را نفعي باشد در بلوغ سعادت. و هر چيزي از آن جهت خير باشد كه نافع باشد در سعادت؛ و هر چه عايق باشد از آن شر باشد. پس مدينه فاضله پيش ايشان آن است كه اهل آن متعاون باشند بر بلوغ اخير كه سعادتِ قُصْوي است. (دره التاج: 99-100)
3-5 - سياست، بر اساس عقيدة هر دو «استصلاح خلق و ارشادِ ايشان به راهي است كه در دنيا و آخرت مُنجي باشد.» (شيرازي،1369: 131) كه يادآور سخن مشهور ابوحامد غزالي است:
السياسه...: استصلاحُ الخلق و ارشادهم الي الطريق المنجي في الدنيا و الآخره...
(غزالي، بي تا: 1: 33)
و از همين روست كه سياست را اَشرف صِناعات مي شمارند، چرا كه صاحب اين صِناعت استخدام ساير صُنّاع كند. (شيرازي، 1369: 130)
پس نخستين سخن ايشان در امر سياستِ اخلاقي اين است كه علي القاعده بايد سياست به سمت وسويي حركت كند كه مُنجي دنيا و آخرت باشد. لازمة چنين سياستي بي شك از سويي سياست هاي خُرد و كلان و خطِ مشي ها و راهبردهايي است كه در آن اصلاح رفتار، افكار و عقايد مردم اتخاذ شود و از سوي ديگر نهادهاي مناسب اجرايي براي به فعليّت رساندن و نهادينه كردن آن ها در جامعه سياسي مد نظر قرار گيرد.
4-5 - هر دو عقيده دارند كه سياست داراي سه منشأ است، نخست غريزه، دوم عقل و سه ديگر شرع.
در ذهن آن ها سياست و دين از هم جدايي ناپذيرند. خواجه دين و حكومت را توأمان مي داند و سخني از اردشير بابكان نقل مي كند كه دين و پادشاهي با هم هستند و هيچكدام بدون ديگري كامل نمي شود. خواجه، استدلال مي كند كه دين، قاعده است و حكومت، اركان. چنان كه دين، بدون حكومت نامنتفع و حكومت بدون دين واهي خواهد بود. (اخلاق ناصري: 285)
از ديدگاه قطب الدين نيز دين و دنيا رابطة تكميلي با يكديگر دارند. بدين معنا كه به باور وي، مقاصد مردم به دين و دنيا منحصر مي شود و دين، وقتي نظام مي گيريد و در تمام ابعادش قابل اجرا است كه دنيا و نظام دنيوي مردم و جامعه سامان يابد و بستري باشد براي اجراي دين. دنيا سامان نمي پذيرد، مگر با اَعمال، و يكي از اَعمال، سياست است كه از باب تألف و تعاون در باب تأميم معاش يكديگر، به دنيا سامان مي دهد. (دره التاج:131)
محقق طوسي دين را مرتبه اي از شناخت مصالح و مفاسد نوع انسان مي داند كه عقول مردم در ادراك آنها مستقل نيست و اگر شارع آنها را رها كند، آنان به چنين مصالحي دست نمي يابند و به فَساد روي خواهند آورد. (نصير الدين طوسي: 1377: 2)
در انديشه علامه نيز، سعادت، از طريق نظامي به دست مي آيد كه با قوانين كليِ سعادت آور و احكام و قواعد جزييِ شرعي حاصل مي شود. قوانين كلي كه در آن، اصول كلي مصالح و مفاسد زندگي جمعي لحاظ شده است و توسط انسان كامل تنظيم و تدوين گرديده و احكام و قواعدِ جزيي كه از طريق شارع اخذ مي شود.
در زمان پيامبر (ص)، اوست كه، هم حكيم الهي است و به ملاحظه چنين شأني واضع كلي سعادت آور بر محور حكمت و عدالت و هم پيام آور احكام الهي و احكام جزيي شرعي است. (شيرازي،1369: 89)
خواجه، رفتار سياسي پيامبران را سياست الهي مي نامد و از آن تحت عنوان سياست سياسات نام مي بَرَد. (طوسي،1373: 254)
علامه نيز سياستي كه از نبي (ص) در جامعه حاكم گشته را سياست فاضله مي نامد كه در باور او، برترين مرتبه سياست است كه از آن به سياست انبياء تعبير مي كند. (شيرازي، 1369: 131) اين سياست بر عام و خاص افراد و بر مصالح آنها در ظاهر و باطن نفوذ دارد.
5-5 - هر دو براي بيان فلسفة سياسي خود به تقليد از افلاطون و فارابي از فرضيّه اندامواري اجتماع Organic theory of society استفاده مي كنند. فارابي در اين زمينه مي گويد:
والمدينه الفاضلهُ تُشبِهُ البدنَ التامَّ الصحيح الذي تَتَعاونُ اعضاءُ ها كُلُّها علي تتميم حيوهِ الحيوانِ وَ عَلي حِفظِها عليه. «مدينه فاضله شبيه بدن تام صحيحي است كه اندام هاي آن براي تكميل حياتِ حيوان و جهت حفظ آن در او همكاري مي كنند.» (فارابي،1986: 78-79)
البته تفاوت اين تشبيه در افلاطون و فارابي اين است كه افلاطون، طبقاتِ جمهوريت خود را به قواي نفس انساني و فارابي به اعضا بدن تطبيق مي دهد. كه خواجه و علامه هر دو از همين منظرِ فارابي به اين موضوع نگريسته اند.
خواجه نصير الدين طوسي نيز بر همين منوال مي گويد: هيأتي مدنيت مانندِ تنِ يك شخص است كه برايِ وظايف مختلف زندگاني آلات و اعضايِ خاص خود را دارد همچنان كه اعضاي بدن در فطرت و قوت متفاضل اند و در آن عضوي رئيس است كه قلب نام دارد، و اعضاي ديگري هست كه در مراتبِ به اين عضو رئيس نزديك ترند، و در هر يك از آنها طبعاً قوه اي قرار داده اند كه بدان كار خود را انجام مي دهد، و در اين كار طبعاً آنچه را كه غرض اين عضو رئيس است، مي جويد؛ همين طور اعضاي ديگري هستند كه در آن ها قوايي وجود دارد كه افعال خود را بر حَسَب اغراض اين اعضايي كه ميان آن ها و ميانِ رئيس واسطه اي نيست انجام مي دهد بر همين قياس جامعه نيز چنين است. (طوسي،1373: 255)
قطب الدين نيز از همين طرحِ اندامواره استفاده مي كند، ولي تفصيل نمي دهد: ...پادشاه به نسبتِ با جسدِ عالَم چون دل است با جسدِ انسان. زيرا همچنان كه هرگاه دل به صلاح باشد، جسد به صلاح باشد، والا.. اگر او را فسادي طاري شود آن فساد به جمله جسد سرايت كند.
چنان كه مصطفي (ص) فرمود: إنَّ في الجسدِ لمُضْغَهٌ إذا صَلُحَتْ صَلُحَ الجسدُ و إذا فَسَدَتْ فَسَدَ الجسدُ الا وهيَ القلبُ... پادشاه نيز چنان كه حكما گفته اند هر گاه به عدل و انصاف و اصلاح خود و رعيّت مشغول باشد، به بركت آن اَمن و خِصْب و رَخْصِ اَسعار و بركت در اَثمار در حيوان و در نسل خاصي آيد و اگر ... به خلاف اين مشغول باشد، احوالِ ولايت بر خلاف آن باشد كه گفتيم. (شيرازي،1369: 163)
او در جايي ديگر مي گويد: مدينه و منزل قياس هر يكي از ايشان قياسِ بدن انسان است؛ چنانكه بدن مؤتلف است از اجزايي مختلف العدد، بعضي افضل و بعضي اَخَس ، و متجاور و مرتّب، بر وجهي كه هر يك از ايشان فعلي كند و مجتمع شود از همه افعال ايشان تعاوني بر تكميل مختلف العدد، بعضي اَخَسّ و بعضي افضل، متجاور و مرتّب، در مراتب مختلف، چنانكه هر يك حياله فعلي كند كه مجتمع شود از افعال ايشان تعاون بر تكميل غرض از مدينه يا منزل، الا آن كه منزل جزيي است از مدينه و منازل در مدينه، و اغراض از آن مختلف است، الا آنك مجتمع شود از آن اغراض مختلفه، چون كامل شوند تعاوني بر تكميل غرض مدينه.
و آن نيز بر قياس بدن است؛ چه رأس و صدور بطن و ظَهر و رِجَلْين و يدين. قياس ايشان از بدن قياس منازل مدينه است از مدينه؛ و فعل هر يكي از اعضاء كبار غير فعل آن ديگري است، و اجزاء هر يكي از اين اعضاء كبار متعاون اند به افعال مختلفه خويش، .....( دره التاج : 97)
6-5 - آنچه هر دو را بيش از هر چيز به سمت ادغام و اختلاط و امتزاج اخلاق و سياست مي برد ترسيمي است كه هر دو انديشمند از مدينة فاضله دارند. مدينة فاضله البته دغدغة هميشگي انديشمندان در طول تاريخ بوده است از افلاطون Plato در كتاب جمهوريت Ries Public تا توماس مور Thomas moore در كتاب يوتوپيا Utopia فرانسيس بيكن Francis Bacok در كتاب آتلانتيس Atlantis، كامپلانا Thomas katy KamPlana در كتاب شهرِ آفتاب Sun city، جيمز هرينگتونJames Harrington در كتاب اوسانيا، اتين كابه ٍEtiene kabh در كتاب سفر به ايكاري، ولتر Voltaire در كتاب شهرِ زرين Glden city، تا فارابي، خواجه نصيرالدين طوسي، شهاب الدين سهروردي، ابن خلدون، قطب الدين شيرازي و... همگي كوشيده اند به توصيف آرمان شهرِ ايده آل و مطلوبشان بپردازند.
خواجه نيز در اين بخش چون ديگران به ترسيم و تصوير مدينة فاضله مي پردازد او در شرح اين مدينه مي گويد:
چون افعال ارادي انسان مُنقَسِم به دو قِسم خيرات و شُرور، اجتماعات نيز منقسم باشد بدين دو قِسم: يكي آن كه سبب آن از قبيل خيرات بود، و ديگر آنچه سببِ آن از قبيلِ شُرور بود و اول را مدينة فاضله خوانند و دوم را مدينة غير فاضله. مدينة فاضله يك نوع بيش نبود چه حق از تكثُّر مُنزَّه باشد و خيرات را يك طريق بيش نبود و اما مدينة
غير فاضله سه نوع بوَد:
يكي آنكه اجزايِ مدينه، از استعمالِ قُوَّتِ نطقي (عاقله) خالي باشد و موجب تمدن ايشان تتبُّع قوّتي بوَد از قواي ديگر و آن مدينة جاهله خوانند؛ و دوم آن كه از استعمالِ قوَّت نطقي خالي نباشد اما قواي ديگر استخدام قوّت نطقي كرده باشند و موجب تمدّن شده، و آن را مدينة فاسقه خوانند؛ و سيّم آنكه از نقصان قوّت فكري، با خود قانوني در تخيّل آورده باشند، و آن را فضيلت نام نهاده و بر آن تمدن ساخته، و آن را مدينه ضالّه خوانند. و هر يكي از اين مُدُن منشعب شود به شُعَبِ نامتناهي، چه باطل و شرّ را نهايتي نبود. و در ميان مدينه فاضله هم مُدُن ِ
غير فاضله تولد كند.... و آن را نَوابِت خوانند. و غَرَض از اين مُدُن معرفتِ فاضله است تا ديگر مُدُن را به جهد بدان مرتبه رسانند. (طوسي،1373: 280)
علامه قطب الدين گويد: مدينه گاه ضروري باشد و گاه فاضله. اما مدينة ضروري آن باشد، كه اجزاي آن به تعاون باشند بر بلوغ ضروري، در آنچه به آن باشد قوام ايشان، و زندگاني او و حفظِ حيات او فقط. و اما مدينة فاضله آن است كه اهل آن متَعاوَن باشند بر بلوغ افضل اشيايي كه به آن وجود انسان باشد، و قوام زندگاني او، و حفظ حياتِ او. پس قومي ديدند كه افضل آن به يسار است و قومي گفتند كه آن تمتُّعِ به لذات است و قومي گفتند جمع ميان ايشان افضل است. (شيرازي، 1369: 167-166)
خواجه در تعريف مدينة فاضله مي گويد: اما مدينة فاضله اجتماع قومي بود كه همت هاي ايشان بر اِقتِنايِ خيرات و اِزالَتِ شُرور مقدَّر بود و... ميان ايشان اشتراك بود بر دو چيز يكي آراء و دوم افعال. اما اتفاق آراي ايشان چنان بود كه مُعتَقَد ايشان در مبدأ و مَعادِ خلق و افعالي كه ميانِ مبدأ و معاد اُفتد مطابق حق بود و موافق يكديگر؛ و اما اِتفاق ايشان در افعال چنان بود كه اكتساب كمال همه بر يك وجه شناسند و افعالي كه از ايشان صادر شود مَفروغ بود در قالب حكمت، و مُقَوَّم به تهذيب و تسديدِ عقلي و مُقَدَّر به قوانينِ عدالت و شرايط سياست، تا با اختلاف اشخاص و تبايُنِ احوال، غايتِ افعالِ همه جماعت يكي بود و طُرُق و سِيَر موافق يكديگر. (طوسي،1373: 281-280)
علامه مي گويد: پس مدينة فاضله پيش ايشان آن است كه اهل آن متعاون باشند بر بلوغ كمال اخير، كه سعادتِ قُصوا است؛ و از آن جهت لازم است كه اهل آن خاصه در فضايل باشند دون ساير المُدُن. چه مدينه كه قصد آن تعاون باشد بر بلوغ به يسار، يا بر تمتُّع به لذّات، محتاج نشوند در بلوغ غايت ايشان به جمع فضايل، بَل باشد كه محتاج نشوند و نه نيز به فضيلتي واحده؛ چه ائتلاف و عدلي كه به يسار باشد ميان ايشان مُستَعمِل باشد آن، آن در حقيقت فضيلت نيست، بلكه آن چيزي است كه به عدل ماند، و نه عدل است؛ و همچنان ساير آنچه استعمال مي كنند در ميان ايشان از آنها كه مُجانِس فضايل اند. (شيرازي،1369: 200)
هر دو مدينة فاضله را اجتماع گروهي مي دانند كه همّت ايشان صرف فراهم آوردن خيرات و ازاله شُرور است. مردم اين اجتماع به نظر اين دو انديشمند در دو چيز اشتراك و وفاق دارند:
الف: در آراء ونظرات
ب: در افعال و كردار
مدينة فاضله مورد نظر ايشان در دو چيز وحدت نظر وجود دارد:
الف: مبدأ و معاد و قوانين ناشي از آن
ب: وحدت نظر در مورد پايبندي و عمل به قواعد حكمت و عقل و عدالت
به عقيده هر دوي ايشان، نظام سياسي مدينه فاضله آن است كه افراد براي رسيدن به كمال خير و خيرات و سعادت قُصوي يكديگر را ياري رسانند و سياست ها و نهادها و هنجارها و رفتارها، جملگي هموارساز آن باشند. چنين نظام و جامعه اي با چنين معياري خود را از ديگران جدا مي كند. در اين نظام، طريق وصول به سعادت، اعتدالي است كه در مجموعه اركان و سياست هاي خُرد و كلان و اجزاي نظام، صورت مي گيرد و آن را از افراط و تفريط در نگرش ها و گرايش ها باز مي دارد تا تدبير سياسي را با تعقل و تدبّر و حكمت سياسي عجين كند و باز بدارد از بي تدبيري تا نظام مورد هجوم ديگران واقع نشود بلكه سياستي حكيمانه در همة اجزا و اركان نظام، جاري سازد تا جامعه را به سوي زندگي متعَقلانه و مُدَّبرانه سوق دهد.
1-6-5 - از اين ديدگاه اصناف رياست چنين نظام وجامعه اي كسي است كه جامع شرائط حكمت و عقل تام است. از ديدگاه اين دو تن نخستين و برترين رهبر مدينة فاضله پيامبر است. پيامبر يا نبي كسي است كه از نَفْسِ قُدسيّه حق، حقايق معلومات و معقولات را از جوهر عقل اول قبول كرده و رسالتش تبليغ آن حقايق به افراد مستعد و تابع ِ خود است. (طوسي،1335: 15)
وي از طرف خداوند به سوي بندگان ِاو مبعوث شده تا آنان را تكميل كند و آنچه در جهت اطاعت خداوند احتياج است به او بشناساند و از آنچه كه معصيت خداست، دور بدارد. (حلي، بي تا:70) راه هاي شناخت معارف و قوانين معاملات و سياسات را براي مردم تبيین كند و در جامعه به اجرا گذارد، بنابراين تا زماني كه پيامبر در ميان مردم هست، تنها شخص شايسته براي تدبير امور، او است.
خواجه پس از پيامبر(ص) بر اساس بينش شيعي خويش امام را مطرح مي كند كه رهبري مدينة فاضله را بر عهده دارد: ضرورت تدبير صحيح امور - كه وجوبِ بعثتِ انبيا را پيش آورد- پس نيز به قوت خود باقي است؛ لذا لازم است كه بعد از پيامبر(ص) شخص شايسته اي نصب شود تا امر دين و دنيا نياشوبد، فتنه و فساد در نگيرد و آشفتگي در معيشتِ مردم پيش نيايد. اين شخص، امام معصوم است؛ امام انساني است كه بالاصاله در دنيا رياست عامه در امور ديني و دنيوي دارد. (طوسي، 1359: 15)
اما در انديشه علامه به لحاظ متأثر بودنش از حكمت اشراق و به ملاحظه تقسيمي كه از حكمت به حكمتِ بحثيِ تعليماتي و حكمتِ اشراقي دارد، بعد از پيامبر خوشبختي جامعه را در رهبري حاكم و ولي اي مي داند كه هر دو حكمت در او جمع باشد. (سجادي،1379: 438)
2-6-5 - خواجه نصيرالدين و علامه قطب الدين هر دو اركان مدينه فاضله (ر.ك: داوري،1374:290-291) خود را در پنج صنف و گروه بر مي شمارند: صنف اول جماعتي هستند كه به تدبير و ادارة امور مدينه موسوم اند. در مدينه فاضله مطمح نظر اين دو انديشمند، فقط اهل علم و دانش و صاحبانِ معرفت و شناخت كه داراي قوه تعقل و نظر صائب هستند، حق تصميم گيري و شركت در اداره امور را دارند؛ چه عملاً تدبير و ادارة مدينه را عهده دار شوند و چه با رأي و نظر خود در اين امر خطير شركت جويند.
ركن دوم گروهي هستند كه مردم عوام و فروتران را به مرتبة كمال مي رسانند و عموم اهل مدينه را به معتقدات طايفه اول دعوت مي نمايند تا افراد به تناسبِ زمينه و استعداد، به واسطة مواعظ و نصايحِ ايشان ترقي كنند. شغل اين گروه علوم كلام، فقه، خطابت، بَلاغت، شعر و كتابت است و اينان را اهل زبان يا صاحب فرهنگ مي خوانند.
طايفه چهارم گروهي هستند كه به حفظ حريم و حمايت اهل مدينه مي پردازند و ارباب مدينه هاي غير فاضله را از ايشان منع مي كنند و از مقابله با آنان و محافظت از مدينه، شجاعت و حميّت به خرج مي دهند. اينان را مجاهدان گويند.
سرانجام صنف پنجم جماعتي را شامل مي شود كه اقوات و ارزاق چهار صنف گذشته را تأمين مي كنند و فراهم مي سازند اين گروه را ماليان خوانند. (اخلاق ناصري: 286-285)
ادامه دارد...
+ نوشته شده در 2012/12/23 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی