صفحه 5--3 دی 91
امپراتوران ادبیات روم
بخش دوم و پایانی
در كارگاه «امیلیوس» مجسمه ساز، كارگری را ملاحظه می كنید كه از دیگر همكاران خود ماهرانه تر می تواند ناخن مجسمه درست كند اما چون هنر تاًلیف و تركیب كردن نمی داند، از ساختن هنرمندانه مجموعه ای از اجزاء عاجز است. اگر من ذوق صنعتگری می داشتم، هرگز دلم نمی خواست به جای آن كارگر می بودم، چنان كه هرگز آرزو نمی كنم كه كاش در كنار این بینی كجی كه دارم، چشمانی كشیده و گیسوانی مجعد می داشتم.
شما كه آرزوی نویسندگی و سرودن دارید ، همواره مضمونی را به عنوان موضوع كار خود انتخاب كنید كه در خور قدرت و توانایی شما باشد، و پیش از آن كه باری را برگیرید، به دقت بیازمایید كه دوش شما توان تحمل آن را دارد یا نه. كسی كه در انتخاب موضوع، بیرون از مرز تاب و توان خویش چیزی را تعهد و تقبل نكند، هم به آسانی از عهده بیان مطلب بر می آید، هم نظم و ترتیب كلامش درست و مناسب خواهد بود.»
« موضوعی را كه در خور قدرت شماست برگزینید، اما بر حذر باشید كه همچون آن كوه داستانی، پس از درد بسیار، موش نزایید. كتاب دلخواه آن است كه در آن واحد هم آموزنده و هم سرگرم كننده باشد: هر كه چیز مفید را با چیز دلپذیر در هم آمیخته باشد، صدای احسنت دیگران را بلند خواهد كرد.
از به كار بردن الفاظ جدید، منسوخ یا بسیار طویل خودداری كنید تا آن حد كه مخل روشنی كلام نشود. سخن را به اختصار بگویید. مستقیم به اصل مطلب بپردازید.هنگام سرودن شعر، مپندارید كه احساس، كار همه چیز را انجام می دهد. راست است كه اگر بخواهید خواننده احساسی را درك كند، شما خود باید آن احساس را درك كرده باشید: اگر بخواهی مرا دریابی، نخست باید من خود همان را دریافته باشم.»
«اما هنر فقط ادراك نیست بلكه صورت و ظاهر هم هست، و برای آنكه بتوانید صورت هنری را بیافرینید، باید آثار یونانیان را شبانه روز مطالعه و در آن تحقیق و تفحص كنید. به همان اندازه كه می نویسید، پاك یا پاره كنید. هر «پاره ارغوانی» اثر خود را كه رنگی از خودنمایی و فضل فروشی دارد، قلم بزنید.اثر خود را به نقادان توانا بسپرید و از دوستان چاپلوس وتملق گو بپرهیزید. اگر از این خوان ها گذشتید، هشت سال آن را به كناری نهید، اگر در این مدت فایده فراموش كردن را درنیافتید، آن را سرانجام انتشار دهید، اما همیشه به یاد داشته باشید كه اثرتان جز به مرور زمان هرگز به یاد نخواهد ماند: گفته گذراست، نوشته ماندگار.
اگر نمایشنامه می نویسید، بگذارید نفس نمایش، و نه كلمات شما، داستان را نقل و افراد نمایش را تصویر كند. از وحدت سه گانه كنش، زمان و مكان پیروی كنید: داستان یكی باشد و در مدت زمانی كوتاه، در یك محل اتفاق بیفتد. در زندگی و فلسفه مطالعه كنید، چون بدون مشاهده و درك زندگی و فلسفه آن، سبك كامل هم چیزی میان تهی است. دل به آموختن بسپرید و هرگز آن را از خاطر مبرید.»
اصول اساسی نقد هوراس عبارتند از:
1) شعر، فنی متعالی و جدی است و نباید آن را تا حد وسیله تفریح در مجالس پایین آورد و پست كرد.
2) شعر، فنی دشوار و پیچیده است و مهارت در آن به سادگی حاصل نمی شود.
3) اگر كسی بخواهد به شعر بپردازد، تنها راه درست آن تقلید و دنباله روی از ادیبان و سخن پردازان قدیم یونان است.
هوراس، مهم ترین موازین نقد ادبی درست را برای تهذیب هنر سخن پردازی چنین می داند:
« مرد درست و شریف كه بهره ای از ذوق دارد، اگر در باب شعری از او نظر بخواهند، آنچه را از حشو و زوائد و اطناب آكنده است، زشت می شمارد و سرزنش می كند، و آنچه را ثقیل و صیقل نیافته است رد می كند، بر مواردی كه فاقد لطف و ظرافت است خط بطلان می كشد، تكلفات و تصنعات زاید و غیر ضروری را كریه و ناپسند می شمارد. در جایی كه بیان مبهم و پیچیده است، توصیه به صراحت و رسایی می كند،بر آنجا كه عبارت دچار تناقض و تضاد است برای اصلاح انگشت می گذارد. چنین كسی مانند «اریستارك» نقدی دقیق و سنجیده خواهد كرد و حاضر نخواهد شد به خاطر نرنجیدن دوست، عیب كار او را نادیده و ناگفته بگذارد.»
به نظر هوراس، برای اجتناب از این خطاهای رایج، تنها وسیله ممكن، تقلید از یونانی ها است. زبان یونانی در نظر او گنجینه اندیشه و ذوق و سرچشمه الهام است. هوراس معتقد است هر جا كه زبان لاتینی ناتوان از بیان می شود باید دست تكدی به سوی زبان یونانی دراز كند.
علاقه و دلبستگی هوراس به زبان ، ادبیات و فرهنگ یونانی به حدی است كه به طور كامل با ادبیات قدیم لاتینی قطع رابطه می كند و میراث ادیبان رومی را جز متونی مضحك، مبتذل و فرومایه نمی بیند.
از نظر هوراس فقط ادبیات یونان است كه مفهوم واقعی هنر را درك كرده است و فقط با مراجعه به آثار یونانیان است كه می توان سخن را ساخته و پرداخته كرد و آراسته و پیراسته ساخت، آن چنان كه از ابتذال و تعقید و تقید در امان بماند.
هوراس دو صفت را در اشعار یونانی می ستاید: كمال در هنر و سودمندی در عمل.
او به جوانان توصیه می كند كه در شعر خود همواره این دو صفت را در نظر بگیرند و شعر خود را موصوف به این دو صفت والا بسازند. در شعر خود او این هر دو صفت در حد كمال است.
منبع: سیمرغ
درهم آمیزی فلسفه و ادبیات
فلسفه يكي از شاخههاي ادبيات نيست، و كيفيت و اهميت آن بر ملاحظاتي غير از ارزشهاي ادبي و هنري پايهريزي ميشود. اگر فيلسوفي خوب هم بنويسد، اين امتيازي اضافي است و كشش بيشتري براي خواندن او به وجود ميآورد، اما او را فيلسوف بهتري نميكند.
بعضي از فيلسوفان بزرگ، مانند افلاتون، آوگوسيتنوس قديس، شوپنهاور و نيچه به عنوان نويسندگان بزرگي ميتوان از آنها نام برد. البته، فيلسوف های بزرگي هم داريم كه نويسندگان بدي بودهاند مانند كانت و ارستو.
در اينجا سعي در بررسي بعضي از جنبههاي تداخل فلسفه و ادبيات است.
فلسفه: هدفش روشن كردن و توضيح و تبيين است، مسائلي بسيار دشوار و بسيار فني طرح ميكند و درصدد حل آنها بر ميآيد. نوشتن بايد تابع اين هدف باشد، ميشود عنوان كرد كه فلسفه بد اصولاً فلسفه نيست، در حالي كه هنر بد باز هم هنر است. به گونههاي مختلف از سر گناهان ادبيات ميگذريم، ولي گناهان فلسفه را نميبخشيم. ادبيات را افراد كثير ميخوانند، فلسفه را عدهاي اندك ميخوانند. هنرمندان جدي خودشان منتقد خودشانند و معمولاً براي مخاطبان بهعنوان «كارشناس» كار نميكنند. وانگهي، هنر لذت است و براي لذت بخشیدن، مقاصد و دلربايي هاي پرشمار دارد. ادبيات در سطوح مختلف و به شيوههاي گوناگون توجه ما را جلب ميكند. سرشار از شگرد و تردستي و جادو و رازپردازي و حيرت افزايي هاي عمومي است. ادبيات سرگرم ميكند و بسياري كارها ميكند؛ فلسفه يك كار بيشتر نميكند.
جملات در ادبيات سرشارند از تلميح و ايهام؛ در حالي كه در فلسفه جمله ها در هر زمان فقط يك چيز ميگويند. نويسندگي ادبي هنر است، جنبهاي از يكي از رشتههاي هنري است. ممكن است بيتظاهر باشد يا پر جلوه و خيره كننده، ولي اگر به ادبيات تعلق داشته باشد، قصد شيرينكاري در آن هست، و زبان در آن نوعاً به شيوهاي پرآب و تاب به كار ميرود و جزئي از خود « اثر » است، خواه اثر بلند باشد و خواه كوتاه، پس هيچ سبك ادبي واحد يا هيچ گونه سبك ادبي آرماني وجود ندارد، هر چند البته نويسندگي خوب هست و نويسندگي بد، و هستند متفكران بزرگي مانند
«كي يركه گور» (فيلسوف دانماركي) و نيچه كه نويسندگان بزرگي هم بودهاند بدون شك، فيلسوف ها هم مختلفند، و بعضي «ادبي»تر از ديگرانند.
گونهاي سبك فلسفي آرماني وجود دارد كه نوعي سادگي و صلابت بدون ايهام در آن هست، سبك رك و راست و خشك و بيپيرايه و به دور از خودپسندي، فيلسوف بايد بكوشد دقيقاً آنچه را در نظر دارد توضيح بدهد و از سخنوري و زينت و آرايش بيهوده بپرهيزد. البته اين با ظرافت طبع و نكته گويي و گريزهاي گهگاهي منافات ندارد؛ اما وقتي فيلسوف، به اصطلاح، در خط اول مواجه با بحث درباره مشكل مورد نظر است، با صدايي سرد و صاف و قابل تشخيص سخن ميگويد.
نويسندگي فلسفي به معناي ابراز مكنونات قلبي نيست؛ مستلزم حذف صداي شخصي است. بعضي از فلاسفه حضور شخصي خودشان را در آثارشان حفظ ميكنند، اما در اين گونه موارد هم خود فلسفه همچنان داراي نوعي صلابت و سختي ساده و غيرمشخصي است. البته ادبيات هم مستلزم مهار كردن و دگرگون سازي صداي شخصي است. حتي ممكن است بين فلسفه و شعر، كه دشوارترين شاخه ادبيات است، قياسي به عمل آورد. در هر دو نوعي پالايش ويژه و دشوار آنچه ميخواهيد بگوييد و در آمدن انديشه به زبان دخيل است. با اين وصف، گونه اي بروز مكنونات قلبي وجود دارد كه همراه همه بازيگريها و راز پردازيهاي هنر، مختص ادبيات است. نويسنده ادبي عمداً فضايي براي بازي كردن خواننده باقي ميگذارد. فيلسوف نبايد هيچ فضايي باقي گذارد.
همان طور كه اشاره شد هدف فلسفه، روشن كردن و هدف ادبيات، اغلب رازپردازي و حيرت افزايي است. هدف فلسفه نيل به هيچ گونه كمال از نظر صورت (يا فرم) به خاطر خود آن نيست. ادبيات با مشكل پيچيده از نظر صورت(يا فرم) هنري دست و پنجه نرم ميكند و در تلاش ايجاد گونهاي کامل است. فلسفه در مقايسه با ادبيات به نظر بي فرم ميرسد. در فلسفه، مطلب اين است كه مسالهاي را محكم بگيريم و رها نكنيم و حاضر باشيم در حيني كه صورتبنديها و راه حلهاي مختلف را امتحان ميكنيم، آنچه را گفتهايم باز هم تكرار كنيم. وجه مشخص فيلسوف همين توان خستگي ناپذير براي ادامه بحث از يك مساله است، اما آنچه معمولاً هنرمند را متمايز ميكند، شوق او به نوجويي است. در تعريف ادبيات؛ ادبيات شاخهاي از هنر است كه در آن از الفاظ استفاده ميشود. ادبيات بسيار متنوع و وسيع است، و فلسفه بسيار كوچك. فلسفه تاثير عظيم داشته، ولي عده فيلسوفاني كه آن تاثير را گذاشتهاند بالنسبه اندك بودهاند، دليلش هم اينكه، فلسفه اين قدر دشوار است.
ادبيات به يك معنا كار نيست. ادبيات چيزي است كه همه ما خود انگيخته قدم به حيطه آن ميگذاريم و، بنابراين ممكن است شبيه بازي و به خصوص انواع پرشمار بازيهاي فارغ از مسؤوليت به نظر برسد، انواع ادبي براي ما خصلت بسيار طبيعي دارند و بسيار به ما به عنوان موجودات شامل نزديكند. ادبيات منحصر به داستان نيست، ولي در بخش اعظم آن، داستان و اختراع و نقاب و نقش بازي كردن و ظاهرسازي و خيال پختن و قصهگويي دخيل است. وقتي كه به خانه بر ميگرديم و «روزمان را تعريف ميكنيم» ماجراها را با شيرينكاري در قالب حكايت شكل ميدهيم. بنابراين، به يك معنا ميتوان گفت كه همه ما چون از لفظ استفاده ميكنيم، هستي ما در يك جو ادبي ميگذرد، با ادبيات زندگي ميكنيم، ادبيات استنشاق ميكنيم، هنرمندان ادبي هستيم، دائماً براي شكل دادن جالب و دلانگيز به تجربههايي كه شايد بدواً كسالت آور يا بي سر و ته و نامنسجم به نظر ميرسيد، مشغول به كار گرفتن زبانيم. اينكه اين شكل دادن تا چه حد از حقيقت تخطي ميكند، مسالهاي است كه هر هنرمندي بايد با آن روبرو شود. يكي از انگيزههاي عميق براي خلق ادبيات يا هر گونه هنري، تمايل به شكست دادن بي شكلي جهان و دلشاد شدن از طريق ساختن صورتهاي مختلف از چيزي است و گرنه ممكن است آماري بيمعنا به نظر برسد.
فلسفه بسيار بر خلاف طبيعت است؛ كاري بسيار عجيب و غيرطبيعي است. هر معلم فلسفه يقيناً چنين احساس ميكند. فلسفه عادات ما را در زمينه توده تصورات نيمه هنري يا نيمه ذوقي ما كه معمولاً بر آن تكيه ميكنيم، بر هم ميزند. هيوم ميگويد؛ حتي فيلسوف هم وقتي كه از كتابخانهاش بيرون ميآيد، بر ميگردد به همين پيش فرضهايي كه به آنها عادت كرده است. فلسفه كوششي است در عالم انديشه براي ادراك و بيرون آوردن عميقترين و كليترين تصورات ما. به آساني نميشود مردم را قانع كرد كه به سطحي كه فلسفه در آن عمل ميكند، حتي نگاه كنند.
ادبيات براي اينكه ادبيات باشد، بايد هيجانات ما را بر انگيزد، در حالي كه فيلسوف هم مانند دانشمند، كوشش مثبت به خرج ميدهد تا توسل به هيجانات را از كار خودش بزدايد. ميتوان اسم ادبيات را فني منضبط براي برانگيختن هيجانات گذاشت.
در ماهيت حسي هنر هم برانگيختن هيجانات وجود دارد. هنر با حسيات بصري و سمعي و بدني سروكار دارد. اگر هيچ امر حسي موجود نباشد، هنر هم وجود ندارد. خود اين واقعيت به تنهايي هنر را از فعاليتهاي «نظري» متمايز ميكند.
هنر بازي تنگاتنك و خطرناكي با نيروهاي ناخودآگاه است. از هنر، حتي از هنر ساده، به اين علت لذت ميبريم كه عميقاً و اغلب به طرزي درنيافتني آرامشها را بر هم ميزند؛ و اين از جمله عللي است كه هنر وقتي خوب است براي ما هم خوب است و وقتي بد است به حال ما هم بد است.
منبع: سیمرغ
« موضوعی را كه در خور قدرت شماست برگزینید، اما بر حذر باشید كه همچون آن كوه داستانی، پس از درد بسیار، موش نزایید. كتاب دلخواه آن است كه در آن واحد هم آموزنده و هم سرگرم كننده باشد: هر كه چیز مفید را با چیز دلپذیر در هم آمیخته باشد، صدای احسنت دیگران را بلند خواهد كرد.
از به كار بردن الفاظ جدید، منسوخ یا بسیار طویل خودداری كنید تا آن حد كه مخل روشنی كلام نشود. سخن را به اختصار بگویید. مستقیم به اصل مطلب بپردازید.هنگام سرودن شعر، مپندارید كه احساس، كار همه چیز را انجام می دهد. راست است كه اگر بخواهید خواننده احساسی را درك كند، شما خود باید آن احساس را درك كرده باشید: اگر بخواهی مرا دریابی، نخست باید من خود همان را دریافته باشم.»
«اما هنر فقط ادراك نیست بلكه صورت و ظاهر هم هست، و برای آنكه بتوانید صورت هنری را بیافرینید، باید آثار یونانیان را شبانه روز مطالعه و در آن تحقیق و تفحص كنید. به همان اندازه كه می نویسید، پاك یا پاره كنید. هر «پاره ارغوانی» اثر خود را كه رنگی از خودنمایی و فضل فروشی دارد، قلم بزنید.اثر خود را به نقادان توانا بسپرید و از دوستان چاپلوس وتملق گو بپرهیزید. اگر از این خوان ها گذشتید، هشت سال آن را به كناری نهید، اگر در این مدت فایده فراموش كردن را درنیافتید، آن را سرانجام انتشار دهید، اما همیشه به یاد داشته باشید كه اثرتان جز به مرور زمان هرگز به یاد نخواهد ماند: گفته گذراست، نوشته ماندگار.
اگر نمایشنامه می نویسید، بگذارید نفس نمایش، و نه كلمات شما، داستان را نقل و افراد نمایش را تصویر كند. از وحدت سه گانه كنش، زمان و مكان پیروی كنید: داستان یكی باشد و در مدت زمانی كوتاه، در یك محل اتفاق بیفتد. در زندگی و فلسفه مطالعه كنید، چون بدون مشاهده و درك زندگی و فلسفه آن، سبك كامل هم چیزی میان تهی است. دل به آموختن بسپرید و هرگز آن را از خاطر مبرید.»
اصول اساسی نقد هوراس عبارتند از:
1) شعر، فنی متعالی و جدی است و نباید آن را تا حد وسیله تفریح در مجالس پایین آورد و پست كرد.
2) شعر، فنی دشوار و پیچیده است و مهارت در آن به سادگی حاصل نمی شود.
3) اگر كسی بخواهد به شعر بپردازد، تنها راه درست آن تقلید و دنباله روی از ادیبان و سخن پردازان قدیم یونان است.
هوراس، مهم ترین موازین نقد ادبی درست را برای تهذیب هنر سخن پردازی چنین می داند:
« مرد درست و شریف كه بهره ای از ذوق دارد، اگر در باب شعری از او نظر بخواهند، آنچه را از حشو و زوائد و اطناب آكنده است، زشت می شمارد و سرزنش می كند، و آنچه را ثقیل و صیقل نیافته است رد می كند، بر مواردی كه فاقد لطف و ظرافت است خط بطلان می كشد، تكلفات و تصنعات زاید و غیر ضروری را كریه و ناپسند می شمارد. در جایی كه بیان مبهم و پیچیده است، توصیه به صراحت و رسایی می كند،بر آنجا كه عبارت دچار تناقض و تضاد است برای اصلاح انگشت می گذارد. چنین كسی مانند «اریستارك» نقدی دقیق و سنجیده خواهد كرد و حاضر نخواهد شد به خاطر نرنجیدن دوست، عیب كار او را نادیده و ناگفته بگذارد.»
به نظر هوراس، برای اجتناب از این خطاهای رایج، تنها وسیله ممكن، تقلید از یونانی ها است. زبان یونانی در نظر او گنجینه اندیشه و ذوق و سرچشمه الهام است. هوراس معتقد است هر جا كه زبان لاتینی ناتوان از بیان می شود باید دست تكدی به سوی زبان یونانی دراز كند.
علاقه و دلبستگی هوراس به زبان ، ادبیات و فرهنگ یونانی به حدی است كه به طور كامل با ادبیات قدیم لاتینی قطع رابطه می كند و میراث ادیبان رومی را جز متونی مضحك، مبتذل و فرومایه نمی بیند.
از نظر هوراس فقط ادبیات یونان است كه مفهوم واقعی هنر را درك كرده است و فقط با مراجعه به آثار یونانیان است كه می توان سخن را ساخته و پرداخته كرد و آراسته و پیراسته ساخت، آن چنان كه از ابتذال و تعقید و تقید در امان بماند.
هوراس دو صفت را در اشعار یونانی می ستاید: كمال در هنر و سودمندی در عمل.
او به جوانان توصیه می كند كه در شعر خود همواره این دو صفت را در نظر بگیرند و شعر خود را موصوف به این دو صفت والا بسازند. در شعر خود او این هر دو صفت در حد كمال است.
منبع: سیمرغ
درهم آمیزی فلسفه و ادبیات
فلسفه يكي از شاخههاي ادبيات نيست، و كيفيت و اهميت آن بر ملاحظاتي غير از ارزشهاي ادبي و هنري پايهريزي ميشود. اگر فيلسوفي خوب هم بنويسد، اين امتيازي اضافي است و كشش بيشتري براي خواندن او به وجود ميآورد، اما او را فيلسوف بهتري نميكند.
بعضي از فيلسوفان بزرگ، مانند افلاتون، آوگوسيتنوس قديس، شوپنهاور و نيچه به عنوان نويسندگان بزرگي ميتوان از آنها نام برد. البته، فيلسوف های بزرگي هم داريم كه نويسندگان بدي بودهاند مانند كانت و ارستو.
در اينجا سعي در بررسي بعضي از جنبههاي تداخل فلسفه و ادبيات است.
فلسفه: هدفش روشن كردن و توضيح و تبيين است، مسائلي بسيار دشوار و بسيار فني طرح ميكند و درصدد حل آنها بر ميآيد. نوشتن بايد تابع اين هدف باشد، ميشود عنوان كرد كه فلسفه بد اصولاً فلسفه نيست، در حالي كه هنر بد باز هم هنر است. به گونههاي مختلف از سر گناهان ادبيات ميگذريم، ولي گناهان فلسفه را نميبخشيم. ادبيات را افراد كثير ميخوانند، فلسفه را عدهاي اندك ميخوانند. هنرمندان جدي خودشان منتقد خودشانند و معمولاً براي مخاطبان بهعنوان «كارشناس» كار نميكنند. وانگهي، هنر لذت است و براي لذت بخشیدن، مقاصد و دلربايي هاي پرشمار دارد. ادبيات در سطوح مختلف و به شيوههاي گوناگون توجه ما را جلب ميكند. سرشار از شگرد و تردستي و جادو و رازپردازي و حيرت افزايي هاي عمومي است. ادبيات سرگرم ميكند و بسياري كارها ميكند؛ فلسفه يك كار بيشتر نميكند.
جملات در ادبيات سرشارند از تلميح و ايهام؛ در حالي كه در فلسفه جمله ها در هر زمان فقط يك چيز ميگويند. نويسندگي ادبي هنر است، جنبهاي از يكي از رشتههاي هنري است. ممكن است بيتظاهر باشد يا پر جلوه و خيره كننده، ولي اگر به ادبيات تعلق داشته باشد، قصد شيرينكاري در آن هست، و زبان در آن نوعاً به شيوهاي پرآب و تاب به كار ميرود و جزئي از خود « اثر » است، خواه اثر بلند باشد و خواه كوتاه، پس هيچ سبك ادبي واحد يا هيچ گونه سبك ادبي آرماني وجود ندارد، هر چند البته نويسندگي خوب هست و نويسندگي بد، و هستند متفكران بزرگي مانند
«كي يركه گور» (فيلسوف دانماركي) و نيچه كه نويسندگان بزرگي هم بودهاند بدون شك، فيلسوف ها هم مختلفند، و بعضي «ادبي»تر از ديگرانند.
گونهاي سبك فلسفي آرماني وجود دارد كه نوعي سادگي و صلابت بدون ايهام در آن هست، سبك رك و راست و خشك و بيپيرايه و به دور از خودپسندي، فيلسوف بايد بكوشد دقيقاً آنچه را در نظر دارد توضيح بدهد و از سخنوري و زينت و آرايش بيهوده بپرهيزد. البته اين با ظرافت طبع و نكته گويي و گريزهاي گهگاهي منافات ندارد؛ اما وقتي فيلسوف، به اصطلاح، در خط اول مواجه با بحث درباره مشكل مورد نظر است، با صدايي سرد و صاف و قابل تشخيص سخن ميگويد.
نويسندگي فلسفي به معناي ابراز مكنونات قلبي نيست؛ مستلزم حذف صداي شخصي است. بعضي از فلاسفه حضور شخصي خودشان را در آثارشان حفظ ميكنند، اما در اين گونه موارد هم خود فلسفه همچنان داراي نوعي صلابت و سختي ساده و غيرمشخصي است. البته ادبيات هم مستلزم مهار كردن و دگرگون سازي صداي شخصي است. حتي ممكن است بين فلسفه و شعر، كه دشوارترين شاخه ادبيات است، قياسي به عمل آورد. در هر دو نوعي پالايش ويژه و دشوار آنچه ميخواهيد بگوييد و در آمدن انديشه به زبان دخيل است. با اين وصف، گونه اي بروز مكنونات قلبي وجود دارد كه همراه همه بازيگريها و راز پردازيهاي هنر، مختص ادبيات است. نويسنده ادبي عمداً فضايي براي بازي كردن خواننده باقي ميگذارد. فيلسوف نبايد هيچ فضايي باقي گذارد.
همان طور كه اشاره شد هدف فلسفه، روشن كردن و هدف ادبيات، اغلب رازپردازي و حيرت افزايي است. هدف فلسفه نيل به هيچ گونه كمال از نظر صورت (يا فرم) به خاطر خود آن نيست. ادبيات با مشكل پيچيده از نظر صورت(يا فرم) هنري دست و پنجه نرم ميكند و در تلاش ايجاد گونهاي کامل است. فلسفه در مقايسه با ادبيات به نظر بي فرم ميرسد. در فلسفه، مطلب اين است كه مسالهاي را محكم بگيريم و رها نكنيم و حاضر باشيم در حيني كه صورتبنديها و راه حلهاي مختلف را امتحان ميكنيم، آنچه را گفتهايم باز هم تكرار كنيم. وجه مشخص فيلسوف همين توان خستگي ناپذير براي ادامه بحث از يك مساله است، اما آنچه معمولاً هنرمند را متمايز ميكند، شوق او به نوجويي است. در تعريف ادبيات؛ ادبيات شاخهاي از هنر است كه در آن از الفاظ استفاده ميشود. ادبيات بسيار متنوع و وسيع است، و فلسفه بسيار كوچك. فلسفه تاثير عظيم داشته، ولي عده فيلسوفاني كه آن تاثير را گذاشتهاند بالنسبه اندك بودهاند، دليلش هم اينكه، فلسفه اين قدر دشوار است.
ادبيات به يك معنا كار نيست. ادبيات چيزي است كه همه ما خود انگيخته قدم به حيطه آن ميگذاريم و، بنابراين ممكن است شبيه بازي و به خصوص انواع پرشمار بازيهاي فارغ از مسؤوليت به نظر برسد، انواع ادبي براي ما خصلت بسيار طبيعي دارند و بسيار به ما به عنوان موجودات شامل نزديكند. ادبيات منحصر به داستان نيست، ولي در بخش اعظم آن، داستان و اختراع و نقاب و نقش بازي كردن و ظاهرسازي و خيال پختن و قصهگويي دخيل است. وقتي كه به خانه بر ميگرديم و «روزمان را تعريف ميكنيم» ماجراها را با شيرينكاري در قالب حكايت شكل ميدهيم. بنابراين، به يك معنا ميتوان گفت كه همه ما چون از لفظ استفاده ميكنيم، هستي ما در يك جو ادبي ميگذرد، با ادبيات زندگي ميكنيم، ادبيات استنشاق ميكنيم، هنرمندان ادبي هستيم، دائماً براي شكل دادن جالب و دلانگيز به تجربههايي كه شايد بدواً كسالت آور يا بي سر و ته و نامنسجم به نظر ميرسيد، مشغول به كار گرفتن زبانيم. اينكه اين شكل دادن تا چه حد از حقيقت تخطي ميكند، مسالهاي است كه هر هنرمندي بايد با آن روبرو شود. يكي از انگيزههاي عميق براي خلق ادبيات يا هر گونه هنري، تمايل به شكست دادن بي شكلي جهان و دلشاد شدن از طريق ساختن صورتهاي مختلف از چيزي است و گرنه ممكن است آماري بيمعنا به نظر برسد.
فلسفه بسيار بر خلاف طبيعت است؛ كاري بسيار عجيب و غيرطبيعي است. هر معلم فلسفه يقيناً چنين احساس ميكند. فلسفه عادات ما را در زمينه توده تصورات نيمه هنري يا نيمه ذوقي ما كه معمولاً بر آن تكيه ميكنيم، بر هم ميزند. هيوم ميگويد؛ حتي فيلسوف هم وقتي كه از كتابخانهاش بيرون ميآيد، بر ميگردد به همين پيش فرضهايي كه به آنها عادت كرده است. فلسفه كوششي است در عالم انديشه براي ادراك و بيرون آوردن عميقترين و كليترين تصورات ما. به آساني نميشود مردم را قانع كرد كه به سطحي كه فلسفه در آن عمل ميكند، حتي نگاه كنند.
ادبيات براي اينكه ادبيات باشد، بايد هيجانات ما را بر انگيزد، در حالي كه فيلسوف هم مانند دانشمند، كوشش مثبت به خرج ميدهد تا توسل به هيجانات را از كار خودش بزدايد. ميتوان اسم ادبيات را فني منضبط براي برانگيختن هيجانات گذاشت.
در ماهيت حسي هنر هم برانگيختن هيجانات وجود دارد. هنر با حسيات بصري و سمعي و بدني سروكار دارد. اگر هيچ امر حسي موجود نباشد، هنر هم وجود ندارد. خود اين واقعيت به تنهايي هنر را از فعاليتهاي «نظري» متمايز ميكند.
هنر بازي تنگاتنك و خطرناكي با نيروهاي ناخودآگاه است. از هنر، حتي از هنر ساده، به اين علت لذت ميبريم كه عميقاً و اغلب به طرزي درنيافتني آرامشها را بر هم ميزند؛ و اين از جمله عللي است كه هنر وقتي خوب است براي ما هم خوب است و وقتي بد است به حال ما هم بد است.
منبع: سیمرغ
+ نوشته شده در 2012/12/23 ساعت 5:12 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی