قصه از این قرار بود
لائوراوالیاسیندی
برگردان: اعظم رسولی و مژگان مهرگان



1 -اندر فواید روان­شناسی

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تا زمانی که انسانی را نیابد که بتواند او را به حیرت وادارد، از این سفر برنگردد. نیم دوجین روح را در خورجین ریخت، نان جویی برداشت و به راه افتاد.
رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا این که این تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچکدام از جاده­های دنیا به هیچ تنابنده­ای که توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را برانگیزد برنخورد. دیگر داشت خسته می­شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند، ولی حتی در آنجا هم، که همیشه مبارزه­ای ریشه­دار، از زمان­های دور علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده­اش کند. دلسرد، ناامید و افسرده در سایه­ی درخت «زان» ایستاده بود که رهگذری گرمازده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد. قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت: تو شیطانی؟
ابلیس حیرت­زده پرسید: از کجا فهمیدی؟
از روی تجربه گفتم، ببین من فروشنده دوره­گردم، خیلی سفر می­کنم و مردم را خوب  می­شناسم. در نتیجه در همین ده دقیقه­ای که اینجا هستیم تو را شناختم چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم نیستی!
   از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی!
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی!
به من حتی سلام هم ندادی، پس شخص محترمی نیستی!
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی!
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم و نه فضول، پس آدمیزاد نیستی! هیچ کس نیستی! پس خود شیطانی!
شیطان با شنیدن این حرفها کلاه از سر برداشت و کله­اش را خاراند. مرد با دست روی پاهایش زد و گفت: تازه، شاخ هم که داری!
هر چیز که تحملش بسیار سخت باشد، بعدها چون داستانی شیرین نقل محافل خواهد شد.
«بنیامین فرانکلین»
2 -میمون سرمازده
از افسانه­های کلیله و دمنه
نقل است که در یکی از شب­های زمستان چند میمون بسیار دلتنگ، که خیلی سردشان بود کرم شبتابی یافتند که معلوم نبود در آن فصل چطور توانسته بود زنده بماند. حشره را به دقت نگاه کردند. فکر کردند آتش است. پس با احتیاط آن را گرفتند. رویش علف خشک و برگ گذاشتند، بعد دستهایشان را به طرف آن دراز کردند. سینه و پهلویشان را بیرون داده و دست­ها را به هم می­مالیدند و با باور اینکه واقعاً گرم شده­اند، خوشحال بودند. یکی از میمون­ها که بیشتر از دیگران سردش بود با حالتی خاص، پشت سر هم و خیلی با دقت روی کرم شب تاب فوت می­کرد. در همین موقع پرنده کوچکی که روی درختی نشسته بود، پایین پرید و به میمون گفت: آقای عزیز! بیخودی زحمت نکشید! اینکه آتش نیست! فقط یک کرم شبتاب
است!
اما میمون هیچ اهمیتی به حرف او نداد. حتی وقتی پرنده بارها و بارها سعی کرد جلو او را بگیرد همچنان به فوت کردن ادامه داد. سرانجام، راهنمای سمج باز هم به میمون نزدیک شد و چند بار حرفش را در گوش او فریاد زد.
میمون که دیگر از کوره در رفته بود، پرنده را گرفت و محکم روی سنگ کوبید و سر او را با همه پند و اندرزهایی که داخلش بود، خرد کرد. بعد دوباره به سوی کرم شبتاب برگشت تا خود را گرم کند. از جمع  دوستانش دور ماند. آنها در جایی دیگر، در جست­وجوی سرپناهی بودند تا از سرما در امان بمانند. صبح روز بعد، میمون روی نور کوچکی که آن نیز خاموش شده بود، افتاده، از سرما یخ زده و مرده
بود.
خودشناسی وظیفه است، ولی ما این وظیفه را در قبال دیگران نداریم. دیدن معایب و ایرادهای دیگران شاید در کار و معامله مفید باشد اما برای فضایل اخلاقی ما نه تنها مفید نیست، بلکه مضر هم می­تواند باشد.
«ژوزف ژوبر»