نقد صورت گرایانه
احسان عباسلو                                            بخش نخست



رویکردهای انتقادی همواره کانون توجه خود را از خود اثر به دور برده و حواس خویش را معطوف به مسائلی غیر از اثر و ساختار آن داشته اند. این رویکردها در تبیین و شناسایی جنبه های تاریخی، فلسفی و اخلاقی یک اثر هنری یا ادبی کارآمد عمل کرده اند، اما هرگز نگاه خویش را صرفاً بر خود اثر ثابت و ساکن نساخته اند، و اثر را دارای آن استقلال لازم ندیده اند که قائم به خود فرض شده و از خود شروع و در خود تمام شود. در قرن بیستم بود که رفته رفته شکل سنتی رویکردهای انتقادی تغییر یافت و اثر نیز خود را حائز اهمیت لازم برای کنش انتقادی پیدا کرد. حضور چهره هایی که صورت یک اثر را بهره مند از آن درجه از اهمیت می دیدند که ارزش کافی و وافی برای نگاه انتقادی داشته باشد، باعث شد تا شیوه ای جدید از ارزیابی آثار به منصه ظهور برسد؛ شیوه ای که عزم خویش را در کنار زدن رویکردهای سنتی جزم کرده بود، و می رفت تا حرف تازه ای در باب نقد آثار داشته باشد. نگاه های جدید به آثار ادبی و هنری، آرای جدید را نیز در این جهت به دنبال داشت.

«کلایوبل» و «راجر فرای» زیبایی هنر نقاشی را در خطوط، رنگ ها و اشکال قرار گفته در چهارچوب قاب آن می دیدند. «ادوارد هنس لیک» ادعا می کرد که زیبایی موسیقایی را ساختار آوایی آن تعیین می کند، یا به عبارتی خصیصه های فرمی موسیقی، از سوی ساختار آوایی آن شکل می گیرد. نگاه هایی از این دست توجه را از امور بیرونی اثر، به موارد درونی آن معطوف می دارد، و ساختار را که از آن خود اثر است در داوری های انتقادی بر مسند توجه نشانده، از عواملی نظیر تاریخ، فلسفه و اخلاق دوری جسته، و ورود به قلمرو آن ها را در چنین داوری هایی نادرست می شمارد.
تعریف صورت گرایی
«جی. ای. کادن» در فرهنگ اصطلاحات ادبی، صورت گرایی را این گونه تعریف می کند: «اصطلاحاتی که تداعی گر نهضت ادبی است که در سال 1917 در روسیه و با ویکتورشکلوفسکی آغاز شده و سپس توسط خود او و ایوژنی زامیاتین رهبری شد.»
ویلفرد گرین و همکارانش در کتابچه رویکردهای انتقادی به ادبیات، هدف نقد صورت گرایانه را یافتن کلیدی برای رسیدن به ساختار و معنای اثر ادبی می دانند. او تعریف خود از نقد صورت گرایانه را بر این مبنا بنیان می نهد که «گرچه مسائل ورای ادبیات (نظیر زندگی نویسنده، تاریخ و زمانه وی، و پدیده های اجتماعی) قابل توجه و مورد علاقه و گاه کاملاً مفیدند، اما کانون توجه باید نکته ساده ای باشد، اینکه: اثر ادبی چیست، فرم و تأثیرات آن چه هستند، و این تأثیرات چگونه حاصل می آیند؟»
تعریف کادن بیش از آنکه به خود صورت گرایی بپردازد، به خاستگاه آن و نظریه پردازان و مطرح کنندگان آن اشاره دارد. کادن در خصوص دیدگاه صورت گرایان می آورد: «صورت گرایان بر این ایده بودند که هنر اساساً مسأله سبک و تکنیک است و تکنیک نه تنها شیوه، بلکه هدف هنر نیز هست.» این رویکرد نگاه را از نویسنده به خود متن معطوف می دارد و به جای «چه گفتن»، «چگونه گفتن» را در دستور کار خود قرار می دهد. تأکید بر چگونه گفتن، به جای چه گفتن، بیانگر ارجحیت بخشیدن صورت بر محتواست.
صورت گرایی رویکردی است که تحت آن اهداف ساختاری یک متن مورد توجه قرار می گیرد. صورت گرایی آن رویکرد انتقادی است که خصیصه های درونی و ذاتی یک متن را مورد تحلیل و ارزیابی قرار می دهد. این خصیصه ها نه تنها دستور زبانی هستند، بلکه می توانند صنایع به کار رفته در اثر را نیز شامل شوند. صورت آن چیزی است که یک خروجی و محصول زبان شناختی را به یک اثر هنری تبدیل می کند.
رویکرد صورت گرایانه آن گونه که از نامش هم بر می آید، عناصر زیبایی اثر را در لابه لای صورت آن جست وجو می کند. نقد صورت گرایانه نگاهی ساختاری به اثر ادبی دارد، این نوع نقد اشاره به آن رویکردهایی دارد که به تحلیل، تفسیر و ارزیابی ویژگی های درونی اثر می پردازند. این ویژگی ها صرفاً شامل گرامر و دستور زبان نیست، بلکه مواردی از جمله وزن و آهنگ در شعر و امثال آن ها را نیز در بر می گیرد.
اصول صورت گرایان
- صورت گرایان در جهت معرّفی ایده هایشان، دو اصل کلی را مطرح می کردند: یکی آن که ادبیات می باید، موضوع و محمل نظریه ادبی قرار گیرد و دوم آن که حقایق ادبی بر مسائل دیگری که در حوزه نقد ادبی مطرح می شوند، اولویت دارند. منظور از این دو اصل آن است که در پرداخت به ادبیات، نباید به موضوعات دیگری غیر از خود ادبیات ارجاع داد، و در حوزه نقد ادبی هم مسائل فلسفی، تاریخی و... نباید معیار و سنجه ادبیّت اثر، و ارزش آن قرار گیرند.
- کلمه کلیدی در صورت گرایی «خودمختاری متن» است. متن قائم به خود است، و این قابلیت را دارد تا در داوری به طور مستقل مورد ارزیابی قرار گیرد. کارکرد متن به خود آن باز می گردد و هر آنچه از آن حاصل آید نتیجه ساختار خود آن است.
- صورت گرایی نه تنها بر هم زننده سنت انتقادی زمانه خود بود، بلکه در شکل گیری سنت ها و رویکردهای پس از خود نیز نقش غیر قابل انکاری ایفا کرد.
- صورت گرایان کارکرد اصلی زبان معمول را انتقال پیام و اطلاعات می دانستند، که ارجاعات آن به چیزی خارج از خود زبان بود؛ اما برای زبان ادبی کارکرد خودنگری را قائل بودند، به این مفهوم که زبان ابدی در پی معطوف داشتن توجه به رابطه درونی میان نشانه های زبان شناختی است.
- صورت گرایان در خصوص صنایع به کار رفته در زبان ادبی اتفاق نظر ندارند، نه در مورد نحوه استفاده آن ها، نه در کیفیت و کارکرد آن ها، اما چیزی که برای همه آن ها یکسان است، ویژگی خاصّ زبان ادبی در به کارگیری چنین صنایعی است، ویژگی که باید در نقد و ارزیابی اثر مورد توجه کامل قرار گیرد.
- صورت گرایان بر ساخت گرایان تأثیر فراوانی داشتند. نقد نو نیز دست پرورده رویکرد صورت گرایی است.
خاستگاه تاریخی صورت گرایی
صورت گرایی شیوه غالب مطالعات ادبی ایالات متحده در اواخر جنگ جهانی دوم تا اواسط دهه 1970 بود، و به خصوص در نظریه ادبیات، نوشته «رنه ولک» و «آستن وارن» به آن توجه خاصی شده است. رد پای این رویکرد در دیدگاه «ساموئل تیلور کالریج» مبنی بر حیات مستقل متن ادبی دیده شده است، ایده «وحدت ارگانیکی» که در مقابل «وحدت مکانیکی» مطرح شده بود. به زعم وی، و نیز دیگر رمانتیک ها، هر جزء یک اثر ادبی با دیگر اجزاء در یک نظام هماهنگ قرار دارد و مانند  اندامی که مکمل حرکت و کارکرد یکدیگر هستند، به کارآیی دیگر اجزاء کمک کرده و کلیتی متحد و یکدست را می سازند، که تأثیری واحد را بر مخاطب ایجاد می کند. این هماهنگی البته در شکل اثر مشهود است. با رجوع به صورت یک اثر ادبی و هنری، کارکرد اجزا را می توان در جهت وحدت کلی آن مشاهده کرد. ادبیّت اثر و تأثیر بر مخاطب هم ناشی از کلیت اثر است و هم ارتباط اجزا با یکدیگر، به عبارت دیگر اجزا نقشی اساسی در شکل دهی تأثیر ایفا می کنند. هر جزء نه تنها به طور منفرد دارای تأثیر و تأثر خاص خود است، بلکه هنگام افزوده شدن به دیگر اجزا و قرار گرفتن در کنار آن ها، تأثیر کلی را نیز - که فقط از حیث کمیّت با تأثیر هر جزء تفاوت دارد، و نه از حیث کیفیت - افزونی می بخشد. برخی صورت مکانیکی را «تخیّل اولیه» و صورت ارگانیک را «تخیّل ثانویه» نام گذاشته اند.
این ایده با مفهوم ریاضی صورت گرایی نیز تطابق دارد، زیرا صورتگرایی در ریاضیات به معنای نظریه ای است که بر نتایج حاصل از مجموعه ای از اصول و قوانین اجرایی، که رشته وار به هم متّصلند، دلالت دارد. یعنی اصول و قوانین ریاضی در جهت و ارتباط با یکدیگر است، که حل مسأله می کنند و به نتیجه می رسند. ارستو نیز چنین ایده ای را در بوطیقای خود مطرح کرده بود، و با پیش کشیدن مسأله وحدت اجزا در تراژدی، ایده های اولیه را در این خصوص مطرح کرده بود. بنیانگذاران نقد نو یعنی الیوت، آلن تیت، جان کرو رنسم و دیگران نیز بر این وحدت ارگانیک تأکید داشتند، و معنای کلّی اثر را در گروه کارکرد هماهنگ اجزا می دیدند.
نظیر این ایده را ادگار آلن پو در بحث «وحدت تأثیرگذاری» خود مطرح کرده بود. در سال 1846، ادگار آلن پو در مقاله ای با نام «فلسفه نگارش» به ذکر شیوه کارآمد داستان نویسی پرداخته، و ضمن اشاره به ویژگی های یک نوشته خوب، نتیجه گرفته بود که «طول اثر»، «وحدت تأثیرگذاری» و «شیوه منطقی» ارائه رویدادها، نکات مهم و اصلی در خلق یک اثر ادبی هستند. درخصوص طول اثر، نظر آلن پو بر این است که اثر باید کوتاه باشد و در یک نشست خوانده شود. در مورد شیوه ارائه نیز نظر وی بیانگر این است که باید داستان را بر اساس منطق و سبک خاصی ارائه کرده، و از نوشتن خود به خودی و بی اراده پرهیز کرد. این مسأله انتخاب واژگان و عبارات را نیز به دنبال دارد، و در نهایت به صورت اثر باز می گردد، و لذا تأکید این نویسنده بزرگ را بر صورت یک اثر ادبی می رساند. در مبحث وحدت تأثیرگذاری نیز وی ابراز داشته بود که نویسنده باید تأثیری را که می خواهد بر مخاطب بگذارد، از همان ابتدا مورد توجه قرار داده، و سپس تمامی اجزای داستان را در جهت تأمین آن تأثیر و بر جای ماندن آن به کار گیرد.
تمامی این آرا بیانگر اهمیت صورت اثر در تحقق اهداف آن بودند. هر یک از این شخصیت های بزرگ ادبی، به نحوی بر جایگاه ویژه صورت اثر تأکید داشتند و کارکرد کلی اثر را در کارکرد اجزای آن می دیدند، اجزایی که در کنار یکدیگر صورت اثر را شکل می بخشند.
«دنیز لورتوف» اعتقاد داشت برای رسیدن به شکل ارگانیک در ادبیات، هنرمند باید به کلام، واژه و سخن برسد آن هم به واسطه یک تجربه حسی مورد نیاز، که وی را به کاری جز قلم به دست گرفتن و نوشتن وا ندارد. چنین حسی به واسطه درونی شدنش بر نیاز واژگانی تأثیر داشته و نیز تمامیت وجودی خود را در نوشتار ناظر خواهد بود. واژگان برنمی آیند مگر از برای ارضای این حس.
هنرمندانی که دنباله روی ایده شکل ارگانیک بودند، خواننده و مخاطب را محور شکل دهی اثر ادبی نمی دانستند. اثر باید تراوش درونی هنرمند باشد و عامل بیرونی در شکل دهی آن نقشی نداشته باشد.
کالریج همچنین به «فیزیونومی» یک اثر باور داشت که بر تأکید او بر صورت یک اثر دلالت می کند. فیزیونومی ریشه در واژه های یونانی Physis به معنای طبیعت و gnomon به معنای داور و قاضی دارد. فیزیونومی ارزیابی شخصیت فرد از روی ظاهر بیرونی، به خصوص از روی چهره اوست. کالریج می نویسد: «هر عامل بیرونی، فیزیونومی وضعیت درونی است...» (Leitch, 2001: 670) از این جمله چنین بر می آید که رابطه صورت و محتوا یک رابطه درونی است و برآمده از خود اثر، و عنصر بیرونی، ورودی به این حوزه ندارد.
یکی سازی درونی و تمایز درونی
جرالد مانلی هاپکینز شاعر بزرگ عصر ویکتوریای انگلیس، در تبعیت از آرای کالریج دو اصطلاح را مطرح کرد؛ تمایز درونی و یکی سازی درونی. تمایز درونی اصطلاحی بود برای تعیین مؤلفه های رشته ای اجزای منفرد و کمک به تبیین رابطه آن شی با دیگر اشیاء و سپس ادراک آن ها به عنوان یک کل. پیچیدگی های واحد و یکدست شخصیتی فرد یا شیئی که به آن فرد یا شی هویتی منحصر به خود می بخشند، و او یا آن را از دیگر افراد یا اشیاء متمایز می سازند، تمایز درونی نامیده می شود. اصطلاح یکی سازی درونی، عامل ادغام و تلفیق احساس و درک بی واسطه و فرآیندهای حسی ادراک است؛ یعنی کلیت یک شی یا امری را به طور کامل به ذهن مخاطب انتقال می دهد.
منبع: راسخون