صفحه 5--7 دی 91
موجودات موهوم در شاهنامه
بخش نخست
بخش نخست
شاهنامه کتاب افسانه است، کتاب استوره ها و باورهای قدیم ملت ایران است و در آن، از آغاز آفرینش آدم(کیومرث) سخن به میان آمده است. انسانی که جز در چند کتاب دینی، در هیچ جای دیگر، گفته یا نوشته ای درباره اش نمی شنویم و نمی بینیم.
شاهنامه شامل سه بخش است: استوره ای، پهلوانی و تاریخی. می دانیم که این کتاب و هر کتاب دیگری پس از اختراع خط (آغاز تاریخ) نوشته شده و مطالب آن، ثابت و پایدار مانده است و کتابی چون شاهنامه، که از آغاز آفرینش سخن گفته، هرگز سند معتبری جز سخنان بزرگان و دهقانان و کتاب هایی که پس از دوره تاریخی نوشته شده اند، در دست نداشته است. همچنین مطلبی که پس از هزاران سال سینه به سینه به فرزندان انتقال داده می شود، با یک کلاغ و چهل کلاغ شدن همراه است و ممکن است در آن موجوداتی را مشاهده کرد که با مقتضای عقل سازگار نباشند.
وجود این موجودات مختص یک کتاب حماسی یا استوره ای نیست، بلکه در تمام آثار حماسی و حتی در پیشینه فرهنگی اجتماعی و باورهای باستانی هر ملتی می توان حوادث غیر طبیعی و موجوداتی ماوراءالطبیعه را مشاهده کرد که امروزه مردم آن سرزمین ها، با شور و اشتیاق و هیجان درباره آن ها سخن می گویند و حتی مراسمی هم در بعضی از سرزمین ها به یاد این موجودات به ظاهر تخیلی برگزار می شود مانند رقص اژدها در چین و مراسم مذهبی سرخ پوستان آمریکایی و بومیان آفریقایی و استرالیایی.
در مهم ترین اثر حماسی ایران(شاهنامه) نیز فردوسی، موجوداتی را به نمایش می گذارد که برای ما موهوم و ناشناخته اند. بحث ما درباره موجودات موهوم در شاهنامه است.
چنان که گفته شد، شاهنامه فردوسی که ارزشمندترین اثر حماسی- افسانه ای ایران زمین قلمداد می شود، در قسمت هایی از خود، از موجوداتی نام می برد که برای بسیاری از خوانندگان ناشناس یا موهوم اند.
شاهنامه به دلیل موقعیت افسانه ای و استوره ای اش همانند کتاب های مشابه خود در دیگر کشورهای کهن، از موجودات شگفت، اشیاء، گیاهان و حتی انسان هایی با قدرت های خارق العاده سخن به میان می آورد و به عنوان شخصیت های اصلی یا فرعی داستان هایش معرفی می کند.
این موجودات و اشیا بسیار گوناگون اند و ما در دسته بندی، کار را کمی ساده تر کرده ایم.
موجودات شاهنامه را می توان به چند دسته تقسیم کرد: 1- موجوداتی که در ادیان مختلف از آن ها نام برده شده است 2- حیواناتی با صفات خارق العاده 3- موجوداتی کاملا موهوم 4- گیاهان و اشیا عجیب و 5- انسان هایی با ویژگیهای باورنکردنی.
1 - موجوداتی که در ادیان مختلف از آنها نام برده شده است:
الف - ابلیس
ابلیس که لفظی عربی و از Diabolas یونانی به معنی دروغ گفتن و سخن چین گرفته شده است، نامش در چند بیت از شاهنامه فردوسی، آورده شده است. در لغت نامه دهخدا آمده است: «... لغویون عرب آن را از ماده ابلاس به معنی نومیدکردن یا کلمه اجنبی شمرده اند و آن مهتر دیوان است که پس از نفخ روح در جسد ابوالبشر، چون از سجده آدم سرباز زد، مطرود شد و او تا روز رستاخیز زنده باشد و جز بندگان مخلص را اغوا تواند کرد...» این نکته هم مهم است که بدانیم ما ابلیس را با شیطان یا اهریمن(انگره مینوی زرتشتی) یکی می دانیم و در شاهنامه اغلب از اهریمن یا دیو استفاه می شود، ولی هرگاه که لفظ ابلیس در این کتاب به چشم می خورد، شخصیتی است که می تواند در صورت انسان های مختلف ظاهر شود و مستقیما به گمراه کردن اشخاصی چون ضحاک یا کاووس بپردازد.
ابلیس در چهار جای شاهنامه ظاهر می شود، سه بار در داستان ضحاک و سرانجام در داستان به آسمان رفتن کیکاووس. نخستین بار به شکل نیک خواهی بر ضحاک ظاهر می شود و او را به کشتن پدرش(مرداس) تحریک می کند:
چنان بر که ابلیس روزی پگاه بیامد به سان یکی نیک خواه
دل مهتر از راه نیکی ببرد جوان گوش گفتار او را سپرد
بدو گفت جز تو کسی کدخدای چه باید همی با تو اندر سرای
چه باید پدرکش پسر چون تو بود یکی پندت از من بباید شنود
زمانه بر این خواجه سالخورد همی دیر ماند تو اندر نورد
بگیر این سرمایه ورجاه او تو را زیبد اندر جهان گاه او
دیگر، هنگامی که به دوش ضحاک بوسه می زند و از جای بوسه های او، دو مار سیاه برون می آید:
چو ابلیس پیوسته دید آن سخن یکی بند بد را نو افگند بن
او هر روز خورش های بسیار خوش مزه به ضحاک خوراند تا ضحاک به او علاقه مند شد و روزی از ضحاک خواست که به او اجازه بوسیدن کتفش را دهد و چنین شد:
ببوسید و شد بر زمین ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کتفش برست غمی گشت و از هر سوی چاره جست
بار سوم هنگامی که پزشکان از درمان ماران عاجز ماندند:
پزشکان فرزانه گرد آمدند همه یک به یک داستان ها زدند
ز هرگونه نیرنگ ها ساختند مر آن درد را چاره نشناختند
بسان پزشکی پس ابلیس تفت به فرزانگی نزد ضحاک رفت
بدو گفت کین بودنی کار بود بمان تا چه گردد نباید درود...
به جز مغز مردم نده شان خورش مگر خود بمیرند از این پرورش...
بار آخر، ابلیس به صورت غلامی بر کیکاووس ظاهر می شود و او را برای رفتن به آسمان تشویق می کند و در این کار موفق می شود.
ب- اسرافیل
یکی از چهار فرشته مقرب در ادبیات غربی (اسلام، مسیح و یهود ) است و به هنگام فرارسیدن رستخیز، با آوایی که از صور او برمی خیزد، مردگان سر از خاک برمی آورند.
در لغت نامه در ذیل اسرافیل آمده است:" یکی از فرشتگان مقرب مامور دمیدن روح به اجسام و نفخ صور در روز رستاخیز، او قبل از همه فرشتگان به آدم سجده کرد.(قاموس الاعلام ترکی)... اسرافیل به زبان سریانی بنده خدای تعالی. «اسرا» به معنی بنده و «فیل» نام خدای تعالی و او ملک مقرب است و بدو متعلق است نفخ صور و احوال قیامت.»
در شاهنامه، اسرافیل در داستان اسکندر و در جریان سفر او به ظلمات و یافتن آب حیات، بر سر کوهی با اسکندر دیدار می کند و او را به پرهیز از حرص و از جهان کشایی فرا می خواند:
سکندر چو بشنید شد سوی کوه به دیدار بر تیغ شد بی گروه
سرافیل را دید صوری به دست برافراخته سر زجای نشست
ج- دیوها
دیوان، گمراه کنندگان و خدایان شر و بدی و از گروه شیاطین اند. واژه دیو در زبان های مختلف به معنی خداست. در لغت نامه دهخدا آمده است: «صورت وهمی، غول، (ناظم الاطبا)، موجود افسانه ای که او را با قدی بلند و هیکلی مهیب و درشت تصور کنند . عفریت، غول و هر چه به جهان اندر بود از دیو و پری و وحوش و جنبندگان.» (ترجمه تبری بلعمی)
در شاهنامه نیز غالبا از آن ها به بدی یاد شده است و آن ها را دارای چهره ها و بدن هایی زشت، سیاه و ترسناک می داند که قادر به کارهایی فوق طبیعی اند. دیوها همان طور که در استوره های ایران باستان نیز دیده می شود، از ابتدای خلقت انسان و حتی قبل از آفرینش انسان نیز وجود داشته اند و باعث از پا درآمدن اولین انسان(کیومرث) و به وجود آوردن سختی ها و مشکلاتی برای انسان های بعد از او نظیر سیامک فرزند کیومرث که به دست دیوان کشته می شود و هوشنگ می شوند.
بزد چنگ وارونه دیو سیاه دو تا اندر آورد بالای شاه
فکند آن تن شاهزاده به خاک به چنگال کردش کمرگاه چاک
سیامک به دست خروزان دیو تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو
هوشنگ، انتقام پدرش را از دیوان می گیرد و گروه آنان را پراکنده می کند. در زمان طهمورث که به طهمورث دیوبند معروف است، بار دیگر دیوان شکست می خورند و اسیر می شوند. در قبال آزادی، به طهمورث، نوشتن به زبان های مختلف را آموختند:
چو آزادگشتند از بند او بجستند ناچار پیوند او
نبشتن به خسرو بیاموختند دلش را به دانش برافروختند...
رستم نیز در خوان های پنجم تا هفتم با سه دیو"اولاد دیو"، "ارژنگ دیو" و "دیو سپید" برخورد می کند. اولاد دیو را اسیر می کند و دو دیو دیگر را از پای در می آورد.
در لغت نامه در ذیل"اولاد" است: «برهان نام دیوی که رستم به راه هفت خوانش بسته بود و او رستم را رهبری کرد و به جایی که کیکاووس بسته بود، برد و مقام دیو سفید بنمود و بعد کشته شدن دیو سفید و پادشاه مازندران، رستم او را پادشاهی مازندران داد.(شرفنامه منیری، مویدالفضلاء)»:
گرفت او کمرگاه دیو سپید چو ارژنگ و غندی و اولاد و بید
«بید» نیز دیو دیگری است که رستم با آن برخورد داشته است. به نقل از دهخدا«بید، نام دیوی از دیوان مازندران است که رستم او را کشت»:
بدرید پهلوی دیو سپید جگرگاه اولاد غندی و بید
در هنگام پادشاهی کیخسرو به دیوی به نام «اکوان دیو» بر می خورد که فردوسی آن را چنین وصف کرده است:
که گوری پدید آمد اندر گله چوشیری که از بند گردد یله
همان رنگ خورشید دارد درست سپهرش به زر آب گویی بشست
یکی برکشیده خط از یال اوی ز مشک سیه تا به دنبال اوی
سمندی بزرگ است گویی به جای ورا چار گرز است آن دست و پای
یکی نره شیر است گویی دژم همه بفکند یال اسپان ز هم
بدانست خسرو که آن نیست گور که بر نگذرد گور از اسپی به زور
رستم در چند مرحله از شکار او ناتوان می شود. سرانجام اکوان دیو، زمینی که رستم بر آن خوابیده بود را می برد و به آسمان می برد. رستم با فریب دادن او خود را به دریا می افکند و نجات می یابد. بار دیگر به سراغ او می رود و:
ز فتراک بگشاد پیچان کمند بیفگند و آمد میانش به بند
بپیچید بر زین و گرز گران برآهیخت چون پتک آهنگران
بزد بر سر دیو چون پیل مست سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش برآهیخت و ببرید جنگی سرش
منبع: سیمرغ
وجود این موجودات مختص یک کتاب حماسی یا استوره ای نیست، بلکه در تمام آثار حماسی و حتی در پیشینه فرهنگی اجتماعی و باورهای باستانی هر ملتی می توان حوادث غیر طبیعی و موجوداتی ماوراءالطبیعه را مشاهده کرد که امروزه مردم آن سرزمین ها، با شور و اشتیاق و هیجان درباره آن ها سخن می گویند و حتی مراسمی هم در بعضی از سرزمین ها به یاد این موجودات به ظاهر تخیلی برگزار می شود مانند رقص اژدها در چین و مراسم مذهبی سرخ پوستان آمریکایی و بومیان آفریقایی و استرالیایی.
در مهم ترین اثر حماسی ایران(شاهنامه) نیز فردوسی، موجوداتی را به نمایش می گذارد که برای ما موهوم و ناشناخته اند. بحث ما درباره موجودات موهوم در شاهنامه است.
چنان که گفته شد، شاهنامه فردوسی که ارزشمندترین اثر حماسی- افسانه ای ایران زمین قلمداد می شود، در قسمت هایی از خود، از موجوداتی نام می برد که برای بسیاری از خوانندگان ناشناس یا موهوم اند.
شاهنامه به دلیل موقعیت افسانه ای و استوره ای اش همانند کتاب های مشابه خود در دیگر کشورهای کهن، از موجودات شگفت، اشیاء، گیاهان و حتی انسان هایی با قدرت های خارق العاده سخن به میان می آورد و به عنوان شخصیت های اصلی یا فرعی داستان هایش معرفی می کند.
این موجودات و اشیا بسیار گوناگون اند و ما در دسته بندی، کار را کمی ساده تر کرده ایم.
موجودات شاهنامه را می توان به چند دسته تقسیم کرد: 1- موجوداتی که در ادیان مختلف از آن ها نام برده شده است 2- حیواناتی با صفات خارق العاده 3- موجوداتی کاملا موهوم 4- گیاهان و اشیا عجیب و 5- انسان هایی با ویژگیهای باورنکردنی.
1 - موجوداتی که در ادیان مختلف از آنها نام برده شده است:
الف - ابلیس
ابلیس که لفظی عربی و از Diabolas یونانی به معنی دروغ گفتن و سخن چین گرفته شده است، نامش در چند بیت از شاهنامه فردوسی، آورده شده است. در لغت نامه دهخدا آمده است: «... لغویون عرب آن را از ماده ابلاس به معنی نومیدکردن یا کلمه اجنبی شمرده اند و آن مهتر دیوان است که پس از نفخ روح در جسد ابوالبشر، چون از سجده آدم سرباز زد، مطرود شد و او تا روز رستاخیز زنده باشد و جز بندگان مخلص را اغوا تواند کرد...» این نکته هم مهم است که بدانیم ما ابلیس را با شیطان یا اهریمن(انگره مینوی زرتشتی) یکی می دانیم و در شاهنامه اغلب از اهریمن یا دیو استفاه می شود، ولی هرگاه که لفظ ابلیس در این کتاب به چشم می خورد، شخصیتی است که می تواند در صورت انسان های مختلف ظاهر شود و مستقیما به گمراه کردن اشخاصی چون ضحاک یا کاووس بپردازد.
ابلیس در چهار جای شاهنامه ظاهر می شود، سه بار در داستان ضحاک و سرانجام در داستان به آسمان رفتن کیکاووس. نخستین بار به شکل نیک خواهی بر ضحاک ظاهر می شود و او را به کشتن پدرش(مرداس) تحریک می کند:
چنان بر که ابلیس روزی پگاه بیامد به سان یکی نیک خواه
دل مهتر از راه نیکی ببرد جوان گوش گفتار او را سپرد
بدو گفت جز تو کسی کدخدای چه باید همی با تو اندر سرای
چه باید پدرکش پسر چون تو بود یکی پندت از من بباید شنود
زمانه بر این خواجه سالخورد همی دیر ماند تو اندر نورد
بگیر این سرمایه ورجاه او تو را زیبد اندر جهان گاه او
دیگر، هنگامی که به دوش ضحاک بوسه می زند و از جای بوسه های او، دو مار سیاه برون می آید:
چو ابلیس پیوسته دید آن سخن یکی بند بد را نو افگند بن
او هر روز خورش های بسیار خوش مزه به ضحاک خوراند تا ضحاک به او علاقه مند شد و روزی از ضحاک خواست که به او اجازه بوسیدن کتفش را دهد و چنین شد:
ببوسید و شد بر زمین ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کتفش برست غمی گشت و از هر سوی چاره جست
بار سوم هنگامی که پزشکان از درمان ماران عاجز ماندند:
پزشکان فرزانه گرد آمدند همه یک به یک داستان ها زدند
ز هرگونه نیرنگ ها ساختند مر آن درد را چاره نشناختند
بسان پزشکی پس ابلیس تفت به فرزانگی نزد ضحاک رفت
بدو گفت کین بودنی کار بود بمان تا چه گردد نباید درود...
به جز مغز مردم نده شان خورش مگر خود بمیرند از این پرورش...
بار آخر، ابلیس به صورت غلامی بر کیکاووس ظاهر می شود و او را برای رفتن به آسمان تشویق می کند و در این کار موفق می شود.
ب- اسرافیل
یکی از چهار فرشته مقرب در ادبیات غربی (اسلام، مسیح و یهود ) است و به هنگام فرارسیدن رستخیز، با آوایی که از صور او برمی خیزد، مردگان سر از خاک برمی آورند.
در لغت نامه در ذیل اسرافیل آمده است:" یکی از فرشتگان مقرب مامور دمیدن روح به اجسام و نفخ صور در روز رستاخیز، او قبل از همه فرشتگان به آدم سجده کرد.(قاموس الاعلام ترکی)... اسرافیل به زبان سریانی بنده خدای تعالی. «اسرا» به معنی بنده و «فیل» نام خدای تعالی و او ملک مقرب است و بدو متعلق است نفخ صور و احوال قیامت.»
در شاهنامه، اسرافیل در داستان اسکندر و در جریان سفر او به ظلمات و یافتن آب حیات، بر سر کوهی با اسکندر دیدار می کند و او را به پرهیز از حرص و از جهان کشایی فرا می خواند:
سکندر چو بشنید شد سوی کوه به دیدار بر تیغ شد بی گروه
سرافیل را دید صوری به دست برافراخته سر زجای نشست
ج- دیوها
دیوان، گمراه کنندگان و خدایان شر و بدی و از گروه شیاطین اند. واژه دیو در زبان های مختلف به معنی خداست. در لغت نامه دهخدا آمده است: «صورت وهمی، غول، (ناظم الاطبا)، موجود افسانه ای که او را با قدی بلند و هیکلی مهیب و درشت تصور کنند . عفریت، غول و هر چه به جهان اندر بود از دیو و پری و وحوش و جنبندگان.» (ترجمه تبری بلعمی)
در شاهنامه نیز غالبا از آن ها به بدی یاد شده است و آن ها را دارای چهره ها و بدن هایی زشت، سیاه و ترسناک می داند که قادر به کارهایی فوق طبیعی اند. دیوها همان طور که در استوره های ایران باستان نیز دیده می شود، از ابتدای خلقت انسان و حتی قبل از آفرینش انسان نیز وجود داشته اند و باعث از پا درآمدن اولین انسان(کیومرث) و به وجود آوردن سختی ها و مشکلاتی برای انسان های بعد از او نظیر سیامک فرزند کیومرث که به دست دیوان کشته می شود و هوشنگ می شوند.
بزد چنگ وارونه دیو سیاه دو تا اندر آورد بالای شاه
فکند آن تن شاهزاده به خاک به چنگال کردش کمرگاه چاک
سیامک به دست خروزان دیو تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو
هوشنگ، انتقام پدرش را از دیوان می گیرد و گروه آنان را پراکنده می کند. در زمان طهمورث که به طهمورث دیوبند معروف است، بار دیگر دیوان شکست می خورند و اسیر می شوند. در قبال آزادی، به طهمورث، نوشتن به زبان های مختلف را آموختند:
چو آزادگشتند از بند او بجستند ناچار پیوند او
نبشتن به خسرو بیاموختند دلش را به دانش برافروختند...
رستم نیز در خوان های پنجم تا هفتم با سه دیو"اولاد دیو"، "ارژنگ دیو" و "دیو سپید" برخورد می کند. اولاد دیو را اسیر می کند و دو دیو دیگر را از پای در می آورد.
در لغت نامه در ذیل"اولاد" است: «برهان نام دیوی که رستم به راه هفت خوانش بسته بود و او رستم را رهبری کرد و به جایی که کیکاووس بسته بود، برد و مقام دیو سفید بنمود و بعد کشته شدن دیو سفید و پادشاه مازندران، رستم او را پادشاهی مازندران داد.(شرفنامه منیری، مویدالفضلاء)»:
گرفت او کمرگاه دیو سپید چو ارژنگ و غندی و اولاد و بید
«بید» نیز دیو دیگری است که رستم با آن برخورد داشته است. به نقل از دهخدا«بید، نام دیوی از دیوان مازندران است که رستم او را کشت»:
بدرید پهلوی دیو سپید جگرگاه اولاد غندی و بید
در هنگام پادشاهی کیخسرو به دیوی به نام «اکوان دیو» بر می خورد که فردوسی آن را چنین وصف کرده است:
که گوری پدید آمد اندر گله چوشیری که از بند گردد یله
همان رنگ خورشید دارد درست سپهرش به زر آب گویی بشست
یکی برکشیده خط از یال اوی ز مشک سیه تا به دنبال اوی
سمندی بزرگ است گویی به جای ورا چار گرز است آن دست و پای
یکی نره شیر است گویی دژم همه بفکند یال اسپان ز هم
بدانست خسرو که آن نیست گور که بر نگذرد گور از اسپی به زور
رستم در چند مرحله از شکار او ناتوان می شود. سرانجام اکوان دیو، زمینی که رستم بر آن خوابیده بود را می برد و به آسمان می برد. رستم با فریب دادن او خود را به دریا می افکند و نجات می یابد. بار دیگر به سراغ او می رود و:
ز فتراک بگشاد پیچان کمند بیفگند و آمد میانش به بند
بپیچید بر زین و گرز گران برآهیخت چون پتک آهنگران
بزد بر سر دیو چون پیل مست سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش برآهیخت و ببرید جنگی سرش
منبع: سیمرغ
+ نوشته شده در 2012/12/27 ساعت 5:12 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی