یادداشت 7 دی 91
راهگذار غریب
محمد عسلی
نه مثل هیچکس که مثل خودش است، در میانه ریشههای کهن درخت چناری از دورترینها سکنی دارد و مدام از آوندهای هذلولی ساقهها بالا میرود تا به گل نشیند و به بویی رسد که مشام جان عالم و آدم از آن نشئه جادویی تازه شود. چنان تازه، که طراوت را مایه بقای زمین سازد و هدایت را کلامی آشنا چونان بار خواب اندیشهای بارور شود.
آری مثل هیچکس نیست. مثل مرد نیست. مثل زن نیست. مثل درخت و آب و سبزه هم نیست. هر چه هست، همان هستی است که به مرد و زن و آب و درخت و چشمه و سنگ جان میدهد و میستاند به دفعات تا بتواند از حریم هر آنچه حرمت خویش است بگذرد با دستانی که در آن بال پرواز رشد میکند و فضا را به کمال و تمام میپیماید به هر لحظه سرعت آن از عبور اندیشه فراتر است با اندیشهای مافوق و برتر از همه چیز و همه کس.
و حالا من، تو، او، ما، شما، ایشان و آن و این به هر لفظ همانیم از او که نه او در گستره خودمان نه به عقل و احساس در 6 جهت، بل فراتر از آن در محیط و محاط به نزدیکی رگی که از شاهرگ گردن بالا و پایین میکند حرارت بودن را چنانکه حافظ هم سرود:
«بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد...»
و ما بودیم که در تماشاگه راز گنبد مینا را به ذهن سپردیم و ساحل و دریا را در هیأت کل و چون به تجربت سنگ به فرسودگی رسیدیم به جزء دلمشغول شدیم تا میکرب و اتم را بشناسیم و پروازی تا انتها به ذره را تجربه کنیم.
در چنین حال و هوایی بود که از خویشتن بریدیم و به غربت پیوستیم و شدیم راهگذار غریبی که به گوهری میمانست بیرون از صدف کون و مکان چنانکه به قول خواجه راز: طلب از گمشدگان لب دریا کردیم.
و به فراموشی بردیم اعماق را در ذهن و گم شدیم در امواج تا به غلط تصور کنیم که در دل دریا گوهرهای راز نامحدود است.
و حالا آن اندیشه متعالی و خرد محض در عالم ما به راهگذار غریبی میماند که درک ما از فهم جوهره وجودی او عاجز است و به قول سعدی خدابیامرز «... ما همچنان در اول وصف تو ماندهایم...»
و اما بعد.
این بازمانده و اثر آن اندیشه متعالی که انسانش خوانده است زیر بار سنگین امانتداری مانده است در بیراههای که اراده آزاد بر او مقدر کرده است و فاصله انحراف از معیار را مدام زیاد میکند در آزمون و خطاهای بسیار.
چنانکه طعم از میوهها و رایحه را از گلها گرفته، طبیعت را از بکارت انداخته و عشق را مثله کرده است به ناباوری چونان پرندهای بیبال رها شده در ارتفاعی به درازنای عمرهستی.
چه باید کرد با این راهگذار غریب که غربت را به قربت ترجیح داده بیآنکه در آنچه او را از آن مَقام بدین مُقام آورده غور کند و بار دیگر به کوه به جنگل به غار بگریزد.
و به یاد آن احساس نورس دلنشین خود را در تلألؤ خورشید باور رؤیت کند، دست عشق را بگیرد و از انزوای تاریک جهل بیرون آرد. و برسد بدانجا که فریاد کند:
«کجاست همنفسی تا به شرح عرضه کنم
که دل چه میکشد از روزگار هجرانش...»
آری راهگذار غریبم بیمَقام در مغاک نه چون حافظ که فریادگر روح ناآرام خود شد و گفت:
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیدهام که مپرس
که تشخیص این غربت دیرسال خود مقامی است بالا و سهم و حد همه کس نیست.
والسلام
+ نوشته شده در 2012/12/27 ساعت 5:16 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی