راهگذار غریب
محمد عسلی
نه مثل هیچکس که مثل خودش است، در میانه ریشه­های کهن درخت چناری از دورترین­ها سکنی دارد و مدام از آوندهای هذلولی ساقه­ها بالا می­رود تا به گل نشیند و به بویی رسد که مشام جان عالم و آدم از آن نشئه جادویی تازه شود. چنان تازه، که طراوت را مایه بقای زمین سازد و هدایت را کلامی آشنا چونان بار خواب اندیشه­ای
بارور شود.
آری مثل هیچکس نیست. مثل مرد نیست. مثل زن نیست. مثل درخت و آب و سبزه هم نیست. هر چه هست، همان هستی است که به مرد و زن و آب و درخت و چشمه و سنگ جان می­دهد و می­ستاند به دفعات تا بتواند از حریم هر آنچه حرمت خویش است بگذرد با دستانی که در آن بال پرواز رشد می­کند و فضا را به کمال و تمام می­پیماید به هر لحظه سرعت آن از عبور اندیشه فراتر است با اندیشه­ای مافوق و برتر از همه چیز و همه کس.
و حالا من، تو، او، ما، شما، ایشان و آن و این به هر لفظ همانیم از او که نه او در گستره خودمان نه به عقل و احساس در 6 جهت، بل فراتر از آن در محیط و محاط به نزدیکی رگی که از شاهرگ گردن بالا و پایین می­کند حرارت بودن را چنانکه حافظ هم سرود:
«بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی­دیدش و از دور خدایا می­کرد...»
و ما بودیم که در تماشاگه راز گنبد مینا را به ذهن سپردیم و ساحل و دریا را در هیأت کل و چون به تجربت سنگ به فرسودگی رسیدیم به جزء دل­مشغول شدیم تا میکرب و اتم را بشناسیم و پروازی تا انتها به ذره را تجربه کنیم.
در چنین حال و هوایی بود که از خویشتن بریدیم و به غربت پیوستیم و شدیم راهگذار غریبی که به گوهری می­مانست بیرون از صدف کون و مکان چنانکه به قول خواجه راز: طلب از گمشدگان لب دریا کردیم.
و به فراموشی بردیم اعماق را در ذهن و گم شدیم در امواج تا به غلط تصور کنیم که در دل دریا گوهرهای راز نامحدود است.
و حالا آن اندیشه متعالی و خرد محض در عالم ما به راهگذار غریبی می­ماند که درک ما از فهم جوهره وجودی او عاجز است و به قول سعدی خدابیامرز «... ما همچنان در اول وصف تو مانده­­ایم...»
و اما بعد.
این بازمانده و اثر آن اندیشه متعالی که انسانش خوانده است زیر بار سنگین امانتداری مانده است در بیراهه­ای که اراده آزاد بر او مقدر کرده است و فاصله انحراف از معیار را مدام زیاد می­کند در آزمون و خطاهای بسیار.
چنانکه طعم از میوه­ها و رایحه را­ از گل­ها گرفته، طبیعت را از بکارت انداخته و عشق را مثله کرده است به ناباوری چونان پرنده­ای بی­بال رها شده در ارتفاعی به درازنای عمرهستی.
چه باید کرد با این راهگذار غریب که غربت را به قربت ترجیح داده بی­آنکه در آنچه او را از آن مَقام بدین مُقام آورده غور کند و بار دیگر به کوه به جنگل به غار بگریزد.
و به یاد آن احساس نورس دل­نشین خود را در تلألؤ خورشید باور رؤیت کند، دست عشق را بگیرد و از انزوای تاریک جهل بیرون آرد. و برسد بدانجا که فریاد کند:
«کجاست هم­نفسی تا به شرح عرضه کنم
که دل چه می­کشد از روزگار هجرانش...»

آری راهگذار غریبم بی­مَقام در مغاک نه چون حافظ که فریادگر روح ناآرام خود شد و گفت:
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده­ام که مپرس
که تشخیص این غربت دیرسال خود مقامی است بالا و سهم و حد همه کس نیست.
والسلام