سقوط آرزوها
پروانه ناطقی



-مامان من امروز انشاءرا بیست گرفتم. معلم پای انشای مرا امضاء کرد. ببین چه گل سر قشنگی هدیه گرفتم.

حیدرخان با نهیب گفت: چه خبره مامان مامان می­کنی؟ خانه را گذاشتی روی سرت
سلام­ات کو؟!
-سلام بابا. گل سر را که در دست دخترم بود نگاه کردم، نه این ممکن نیست!
قلبم تندتند می­زد. چگونه چنین چیزی ممکن است؟
گفتم: این گل سر را از کجا آوردی؟
گفت: این گل سر را معلم جدیدمان به من داد.
نگاهی به امضای پای انشای دخترم انداختم، با گذشت آن همه سال چقدر برایم صمیمی و آشنا بود.
آنقدر به دوردستها خیره شدم تا به شانزده سال گذشته بازگشتم.
* * *
دنیای من در همان ده با خانه­های گلی و آسمان تنگ و خانه­مان با درختانی که چون حصاری ما را در برگرفته بود، خلاصه می­شد. از روزی که مادرم مرد هیچکس نبود که در
فراز و نشیب­های زندگی مرا یاری دهد، به همین دلیل از کارها و رفتارهای ناشیانه­ام با اطرافیان رنج می­بردم. کسی را نداشتم تا با او گفت­وگو کنم و درماندگی­ام را با او در میان بگذارم، تنها زن فرزانه­ای که در همسایگی ما زندگی می­کرد، با مهربانی­های خود بدون اینکه برای من رنجشی ایجاد کند و غرورم را بشکند، مادرانه اندرزم می­داد و گاهی برای من بافتنی می­بافت تا مرا خوشحال کند.
آن روز یکی از آخرین روزهای تابستان بود، از پی خرید مقداری آذوقه بازمی­گشتم. هوا خفه و آسمان بغض گرفته بود. جلوی مرکز دهداری که بالای ده بود عده زیادی ایستاده بودند، جنب و جوشی بود و گفت­وگوهایی رد و بدل می­شد. لابه­لای جمعیت رسیدم و پرسیدم چه خبر است؟ کسی در میان جمع گفت: دهداری طبق قولی که چندی پیش داده بود با حمایت اداره فرهنگ شهر می­خواهد دبیرستان دخترانه­ای تأسیس کند تا شاگردانی که کلاس ششم ابتدایی را تمام کرده­اند، بتوانند ادامه تحصیل بدهند و برای این کار قرار است معلمانی را به این منطقه اعزام کنند. از خوشحالی چشمانم برق زد و پرسیدم کدام قسمت از ده قرار است مدرسه باز شود؟ یکی گفت: خانه سالارخان. البته آن خانه قدیمی بود و مدتی در آن بسته بود. ناخودآگاه سرم را به طرف عمارت برگرداندم، جلوتر رفتم و از کوتاهترین قسمت دیوار سرک کشیدم، پنجره­ها گشوده شده بود، از سوراخ­های دیوار آن ساختمان برای خودم دیده­بانی درست کردم تا نظاره­گر اتفاقات جدید آن خانه (مدرسه) باشم. همه اوقات در اندیشه­های خود در فضای آن خانه سیر می­کردم و خود را روی نیمکت مدرسه می­دیدم، اما ناگهان قلبم فرو می­ریخت، نداشتن پول کتاب، دفتر، لباس و سایر مشکلات...
دو روز بعد دهداری از همه دخترانی که شرایط من را داشتند دعوت به ثبت نام کرد، نمی­دانستم چگونه این حرف را به پدر کج خلقم بگویم. سرانجام بر خود مسلط شده و گفتم: پدر قرار است دبیرستان دخترانه باز شود و من هم دلم می­خواهد به دبیرستان بروم و درس بخوانم. پدرم با عصبانیت گفت: تو بیجا می­کنی برای خودت تصمیم می­گیری. این منم که باید برای تو تصمیم بگیرم سپس به موهای ژولیده­اش دست کشید و با صدای بلند مخالفت خود را اعلام کرد. چاره­ای نبود، زن همسایه را به کمک طلبیدم تا
پا در میانی کند. او این کار را کرد تا سرانجام پدرم به این کار تن داد.
روز رفتن به مدرسه فرا رسید و من با لباس رنگ و رورفته­ای وارد مدرسه شدم. خیلی خجالت می­کشیدم ولی به خود تلقین می­کردم که امروز کسی فرصت ندارد به سر و وضع من فکر کند. خود را به نزدیک صف رساندم. دختران اغلب لباس­های نسبتاً مرتبی داشتند و سر و وضع آنها از من بهتر بود. یک میز بزرگ با رومیزی پارچه­ای و یک دست گل پلاستیکی جلوی صف بچه­ها قرار داشت، سریع خود را میان صف جا دادم. پس از سخنرانی مدیر به کلاس رفتیم.
تقریباً یک ماه از شروع مدرسه می­گذشت. خانم ساریخانی که قامتی بلند و چهره­ای زیبا و قلبی مهربان داشت، درس گلدوزی، خیاطی، آشپزی و مهارت های دیگر را به ما یاد می­داد. او بارها به دلیل نداشتن ابزار کار از من می­گذشت و با من کنار می­آمد. آقای سماواتی مهارتش در تدریس درس طبیعی بود و دو معلم دیگر که زبان انگلیسی و ریاضی تدریس می­کردند. معلم ادبیات نداشتیم اما این سه نیرو با تعاون کارها را به پیش می­بردند. از درس ادبیات عقب افتاده بودیم. بعد از دو ماه معلم ادبیات (آقای بهبودی) آمد. او بین بیست تا سی سال سن داشت با کلامی دلنشین و حرکاتی متین.
زمان کوتاهی گذشت تا با طبع سرشار از لطافت او آشنا شدم، او نه تنها معلم ادبیات بود بلکه از همه جا و همه چیز برای ما می­گفت. او آمیزه­ای از تواضع، غرور، صمیمیت و مهربانی بود. همین خصایص بود که شخصیت او را از دیگران متمایز می­کرد. غیر از کتابهای درسی کتابهای متفرقه ادبی نیز برای ما می­آورد و ما را به مطالعه تشویق می­کرد و در آخر کلاس اشعار شعرا را برای ما می­خواند. صدایی رسا و گیرا داشت که در پی خوانش آن اشعار، آرامش و سکوتی خاص بر کلاس حاکم می­شد. بهترین ساعت زندگی من کلاس ادبیات بود و تکلیف­هایی را که از این درس داشتم با شور و شوق زیاد انجام می­دادم. وی گاهگاهی از سر لطف کتابهایی به من می­داد، من از خواندن آنها سرشار از لذت می­شدم. با خواندن این کتابها رفته رفته فقر، کج خلقی پدرم، نبود مادر و تنهایی­هایم و خیلی چیزهای دیگر قابل تحمل شده بود.
پس از چندی برای جشنی که نتایج کارهای دستی و هنرهای آموخته خود را به نمایش می­گذاشتیم، آماده می­شدیم. مینا گفت: بیا قد تو بلندتر از همه ماست و سر نخی را که گلهای کاغذی به آن وصل است بگیر و از این طرف کلاس به آن طرف آویزان کن. گفتم: چشم حتماً این کار را می­کنم و بدین منظور بالای نیمکت رفتم، هنگام پایین آمدن به زمین افتادم، سرم زخم شد و از ناحیه پا صدمه دیدم. خانم ساریخانی و بچه­ها کمک کردند و مرا به اتاق دفتر بردند و به زحمت روی صندلی نشاندند. مدیر و معاون و آقای بهبودی آنجا بودند. با مقداری مواد ضدعفونی کننده و پنبه سرم را پانسمان کردند، گل سرم شکسته و سرم را زخم کرده بود. معلم ادبیات گل را از  موهایم جدا کرد و روی کیفش گذاشت، گفتم: شکسته و به درد نمی­خورد. گفت: می­شود آن را درست کرد. چون پایم درد می­کرد چند روزی به من مرخصی دادند تا استراحت کنم و بعد از دو سه روز خانم ساریخانی، مدیر، معاون و آقای بهبودی به خانه ما آمدند و از من احوالپرسی کردند. من خیلی خودم را کوچکتر از آن می­دیدم که آنها از من عیادت کنند، اما در آن میان فقط آقای بهبودی را می­دیدم.
پس از چند روز استراحت دوباره به مدرسه رفتم. کم کم پایان سال تحصیلی و امتحانات آخر سال شروع می­شد و این موضوع مرا کم حوصله و ناشکیبا کرده بود. آشوبی مرموز دلم را انباشته بود زیرا شروع روزهای ملال آور تابستان را در پیش رو داشتم. بعد از گذراندن امتحانات، روز اعلام نتایج به مدرسه رفتم و نمراتم را دریافت کردم. بهتر از همه درس ادبیاتم بود که بیست شده بودم. در برگشتن از مدرسه احساس می­کردم حرکت همه جنبندگان متوقف شده، همه چیز از مدار خود خارج گردیده و توفانی بزرگ همه چیز را در هم پیچیده ست. اما من به امید آمدن اول مهرماه و شروع دوباره مدرسه و درس، روزشماری می­کردم.
چند هفته گذشت. روزی پدرم با چهره­ای بشاش به خانه آمد و گفت: بزرگترین شانس در خانه ما را زده است و از مالکی بزرگ حرف می­زد که به خواستگاری من آمده بود و اعتقاد داشت که روزهای فقر و تنگدستی ما به پایان می­رسد. این اتفاق دور از انتظار من بود. با شنیدن این خبر بهت زده شدم، انگار حسی دردناک مرا چون سیلابی با خود برد. همه نیروهایم را در خود جمع کردم و گفتم: اما پدرجان من که قصد ازدواج ندارم آن هم با حیدرخان که جای پدر من است، چرا ملک و آب و زمین او چشم تو را گرفته؟ من می­خواهم درس بخوانم. حالا که دبیرستان باز شده چه لزومی دارد که من ازدواج کنم؟
پدر با سماجت به پای این معامله پرسود ایستاده بود و جواب پرخاشگرانه و تهدیدآمیز او مرا سر جای خود نشاند. روز خواستگاری فرا رسید. زن مهربان همسایه گفت: عزیزم چاره­ای نیست و لباس جدیدی بر تن من پوشاند. خواستگار (حیدرخان) آمد.
حیدرخان از لابه­لای مژگانش حرکات مرا ورانداز می­کرد. به راستی چه می­دیدم و از او چه می­دانستم؟ دیدن حیدرخان با آن جثه سنگین و چشم­های بدون روحش دلم را ریش ریش می­کرد. انگار در ضیافت مرگ خود حضور داشتم. حیدرخان با صدای آمرانه­اش گفت: زمانی برای انجام مراسم عقد تعیین کنید. چیزی نداشتم بگویم و پدرم به جای من گفت: چشم آقا ما فردا حاضریم.
فردای آن روز با انجام مراسم ساده­ای مرا به عقد حیدرخان در آوردند و دو روز بعد از عقد قرار شد به روستای دیگری که سه ساعت از ده ما فاصله داشت برویم. با عملی شدن این تصمیم انگار در یک فضای سیاه و خالی رها شدم.
روز عزیمت فرا رسید و حیدرخان با لباس آبی رنگ آهار زده­ای که بر تن داشت به دنبال من آمد و ما به اتفاق دو خواهر حیدر خان سوار بر جیپی رهسپار شدیم. حیدرخان با قیافه­ای شاد که حاکی از رضایت بود، پشت فرمان نشسته بود ولی من به راستی به سوی غمکده­ای می­رفتم. در راه به کسانی فکر می­کردم که تا چندی پیش چقدر در کنارشان آرامش داشتم؛ مینا، گلبهار، نرگس، زن مهربان همسایه و معلم ادبیاتم که همه و همه در میان تلخی زندگی­ام خاطره­ای خوش بود. زندگی جدید من شروع شد با مردی که انگار از نظر سن، پدرم بود.
زندگی هر روز من چون روز پیشین پرملال می­گذشت. خشونت­های حیدرخان، آمدن مهمان­هایی با شخصیت­های جورواجور و پذیرایی از آنها، خانه داری و بچه­داری، به راستی مرا از خود به دور کرده بود.
با صدای در، حیدرخان آمد و آمرانه گفت: امروز تعدادی از دوستانم از ده بالا می­آیند و شب مهمان داریم. می­خواهم به خوبی از آنها پذیرایی شود. گفتم: اما من که حالم خوب نیست و سردرد دارم چطور می­توانم برای این عده شام درست کنم؟
-من اینها به گوشم فرو نمی­رود، سردرد تو با قدری گرد فناسیل خوب می­شود. اما من جلو مهمان­ها آبرو دارم، باید ترتیب همه چیز رو خوب بدهی.
حسابی خود را گم کرده بودم، گاهگاهی به خود می­آمدم و از لابه لای خاطرات گذشته­ام اشعاری را که دبیر ادبیات در آخر کلاس می­خواند در دلم مرور می­کردم.
صدای گریه بچه از گهواره و صدای نرم و مخملی دختر دیگرم در گوشم طنین انداز
شد.
-مادر جان من گرسنه هستم تمام تکالیف فردایم را نوشتم.
-بسیار خوب عزیزم راستی نگفتی موضوع انشاء چه بود که بیست شدی؟