صفحه 6--9 دی 91
سقوط آرزوها
پروانه ناطقی
پروانه ناطقی
-مامان من امروز انشاءرا بیست گرفتم. معلم پای انشای مرا امضاء کرد. ببین چه گل سر قشنگی هدیه گرفتم.
حیدرخان با نهیب گفت: چه خبره مامان مامان میکنی؟ خانه را گذاشتی روی سرت
سلامات کو؟!
-سلام بابا. گل سر را که در دست دخترم بود نگاه کردم، نه این ممکن نیست!
قلبم تندتند میزد. چگونه چنین چیزی ممکن است؟
گفتم: این گل سر را از کجا آوردی؟
گفت: این گل سر را معلم جدیدمان به من داد.
نگاهی به امضای پای انشای دخترم انداختم، با گذشت آن همه سال چقدر برایم صمیمی و آشنا بود.
آنقدر به دوردستها خیره شدم تا به شانزده سال گذشته بازگشتم.
* * *
دنیای من در همان ده با خانههای گلی و آسمان تنگ و خانهمان با درختانی که چون حصاری ما را در برگرفته بود، خلاصه میشد. از روزی که مادرم مرد هیچکس نبود که در
فراز و نشیبهای زندگی مرا یاری دهد، به همین دلیل از کارها و رفتارهای ناشیانهام با اطرافیان رنج میبردم. کسی را نداشتم تا با او گفتوگو کنم و درماندگیام را با او در میان بگذارم، تنها زن فرزانهای که در همسایگی ما زندگی میکرد، با مهربانیهای خود بدون اینکه برای من رنجشی ایجاد کند و غرورم را بشکند، مادرانه اندرزم میداد و گاهی برای من بافتنی میبافت تا مرا خوشحال کند.
آن روز یکی از آخرین روزهای تابستان بود، از پی خرید مقداری آذوقه بازمیگشتم. هوا خفه و آسمان بغض گرفته بود. جلوی مرکز دهداری که بالای ده بود عده زیادی ایستاده بودند، جنب و جوشی بود و گفتوگوهایی رد و بدل میشد. لابهلای جمعیت رسیدم و پرسیدم چه خبر است؟ کسی در میان جمع گفت: دهداری طبق قولی که چندی پیش داده بود با حمایت اداره فرهنگ شهر میخواهد دبیرستان دخترانهای تأسیس کند تا شاگردانی که کلاس ششم ابتدایی را تمام کردهاند، بتوانند ادامه تحصیل بدهند و برای این کار قرار است معلمانی را به این منطقه اعزام کنند. از خوشحالی چشمانم برق زد و پرسیدم کدام قسمت از ده قرار است مدرسه باز شود؟ یکی گفت: خانه سالارخان. البته آن خانه قدیمی بود و مدتی در آن بسته بود. ناخودآگاه سرم را به طرف عمارت برگرداندم، جلوتر رفتم و از کوتاهترین قسمت دیوار سرک کشیدم، پنجرهها گشوده شده بود، از سوراخهای دیوار آن ساختمان برای خودم دیدهبانی درست کردم تا نظارهگر اتفاقات جدید آن خانه (مدرسه) باشم. همه اوقات در اندیشههای خود در فضای آن خانه سیر میکردم و خود را روی نیمکت مدرسه میدیدم، اما ناگهان قلبم فرو میریخت، نداشتن پول کتاب، دفتر، لباس و سایر مشکلات...
دو روز بعد دهداری از همه دخترانی که شرایط من را داشتند دعوت به ثبت نام کرد، نمیدانستم چگونه این حرف را به پدر کج خلقم بگویم. سرانجام بر خود مسلط شده و گفتم: پدر قرار است دبیرستان دخترانه باز شود و من هم دلم میخواهد به دبیرستان بروم و درس بخوانم. پدرم با عصبانیت گفت: تو بیجا میکنی برای خودت تصمیم میگیری. این منم که باید برای تو تصمیم بگیرم سپس به موهای ژولیدهاش دست کشید و با صدای بلند مخالفت خود را اعلام کرد. چارهای نبود، زن همسایه را به کمک طلبیدم تا
پا در میانی کند. او این کار را کرد تا سرانجام پدرم به این کار تن داد.
روز رفتن به مدرسه فرا رسید و من با لباس رنگ و رورفتهای وارد مدرسه شدم. خیلی خجالت میکشیدم ولی به خود تلقین میکردم که امروز کسی فرصت ندارد به سر و وضع من فکر کند. خود را به نزدیک صف رساندم. دختران اغلب لباسهای نسبتاً مرتبی داشتند و سر و وضع آنها از من بهتر بود. یک میز بزرگ با رومیزی پارچهای و یک دست گل پلاستیکی جلوی صف بچهها قرار داشت، سریع خود را میان صف جا دادم. پس از سخنرانی مدیر به کلاس رفتیم.
تقریباً یک ماه از شروع مدرسه میگذشت. خانم ساریخانی که قامتی بلند و چهرهای زیبا و قلبی مهربان داشت، درس گلدوزی، خیاطی، آشپزی و مهارت های دیگر را به ما یاد میداد. او بارها به دلیل نداشتن ابزار کار از من میگذشت و با من کنار میآمد. آقای سماواتی مهارتش در تدریس درس طبیعی بود و دو معلم دیگر که زبان انگلیسی و ریاضی تدریس میکردند. معلم ادبیات نداشتیم اما این سه نیرو با تعاون کارها را به پیش میبردند. از درس ادبیات عقب افتاده بودیم. بعد از دو ماه معلم ادبیات (آقای بهبودی) آمد. او بین بیست تا سی سال سن داشت با کلامی دلنشین و حرکاتی متین.
زمان کوتاهی گذشت تا با طبع سرشار از لطافت او آشنا شدم، او نه تنها معلم ادبیات بود بلکه از همه جا و همه چیز برای ما میگفت. او آمیزهای از تواضع، غرور، صمیمیت و مهربانی بود. همین خصایص بود که شخصیت او را از دیگران متمایز میکرد. غیر از کتابهای درسی کتابهای متفرقه ادبی نیز برای ما میآورد و ما را به مطالعه تشویق میکرد و در آخر کلاس اشعار شعرا را برای ما میخواند. صدایی رسا و گیرا داشت که در پی خوانش آن اشعار، آرامش و سکوتی خاص بر کلاس حاکم میشد. بهترین ساعت زندگی من کلاس ادبیات بود و تکلیفهایی را که از این درس داشتم با شور و شوق زیاد انجام میدادم. وی گاهگاهی از سر لطف کتابهایی به من میداد، من از خواندن آنها سرشار از لذت میشدم. با خواندن این کتابها رفته رفته فقر، کج خلقی پدرم، نبود مادر و تنهاییهایم و خیلی چیزهای دیگر قابل تحمل شده بود.
پس از چندی برای جشنی که نتایج کارهای دستی و هنرهای آموخته خود را به نمایش میگذاشتیم، آماده میشدیم. مینا گفت: بیا قد تو بلندتر از همه ماست و سر نخی را که گلهای کاغذی به آن وصل است بگیر و از این طرف کلاس به آن طرف آویزان کن. گفتم: چشم حتماً این کار را میکنم و بدین منظور بالای نیمکت رفتم، هنگام پایین آمدن به زمین افتادم، سرم زخم شد و از ناحیه پا صدمه دیدم. خانم ساریخانی و بچهها کمک کردند و مرا به اتاق دفتر بردند و به زحمت روی صندلی نشاندند. مدیر و معاون و آقای بهبودی آنجا بودند. با مقداری مواد ضدعفونی کننده و پنبه سرم را پانسمان کردند، گل سرم شکسته و سرم را زخم کرده بود. معلم ادبیات گل را از موهایم جدا کرد و روی کیفش گذاشت، گفتم: شکسته و به درد نمیخورد. گفت: میشود آن را درست کرد. چون پایم درد میکرد چند روزی به من مرخصی دادند تا استراحت کنم و بعد از دو سه روز خانم ساریخانی، مدیر، معاون و آقای بهبودی به خانه ما آمدند و از من احوالپرسی کردند. من خیلی خودم را کوچکتر از آن میدیدم که آنها از من عیادت کنند، اما در آن میان فقط آقای بهبودی را میدیدم.
پس از چند روز استراحت دوباره به مدرسه رفتم. کم کم پایان سال تحصیلی و امتحانات آخر سال شروع میشد و این موضوع مرا کم حوصله و ناشکیبا کرده بود. آشوبی مرموز دلم را انباشته بود زیرا شروع روزهای ملال آور تابستان را در پیش رو داشتم. بعد از گذراندن امتحانات، روز اعلام نتایج به مدرسه رفتم و نمراتم را دریافت کردم. بهتر از همه درس ادبیاتم بود که بیست شده بودم. در برگشتن از مدرسه احساس میکردم حرکت همه جنبندگان متوقف شده، همه چیز از مدار خود خارج گردیده و توفانی بزرگ همه چیز را در هم پیچیده ست. اما من به امید آمدن اول مهرماه و شروع دوباره مدرسه و درس، روزشماری میکردم.
چند هفته گذشت. روزی پدرم با چهرهای بشاش به خانه آمد و گفت: بزرگترین شانس در خانه ما را زده است و از مالکی بزرگ حرف میزد که به خواستگاری من آمده بود و اعتقاد داشت که روزهای فقر و تنگدستی ما به پایان میرسد. این اتفاق دور از انتظار من بود. با شنیدن این خبر بهت زده شدم، انگار حسی دردناک مرا چون سیلابی با خود برد. همه نیروهایم را در خود جمع کردم و گفتم: اما پدرجان من که قصد ازدواج ندارم آن هم با حیدرخان که جای پدر من است، چرا ملک و آب و زمین او چشم تو را گرفته؟ من میخواهم درس بخوانم. حالا که دبیرستان باز شده چه لزومی دارد که من ازدواج کنم؟
پدر با سماجت به پای این معامله پرسود ایستاده بود و جواب پرخاشگرانه و تهدیدآمیز او مرا سر جای خود نشاند. روز خواستگاری فرا رسید. زن مهربان همسایه گفت: عزیزم چارهای نیست و لباس جدیدی بر تن من پوشاند. خواستگار (حیدرخان) آمد.
حیدرخان از لابهلای مژگانش حرکات مرا ورانداز میکرد. به راستی چه میدیدم و از او چه میدانستم؟ دیدن حیدرخان با آن جثه سنگین و چشمهای بدون روحش دلم را ریش ریش میکرد. انگار در ضیافت مرگ خود حضور داشتم. حیدرخان با صدای آمرانهاش گفت: زمانی برای انجام مراسم عقد تعیین کنید. چیزی نداشتم بگویم و پدرم به جای من گفت: چشم آقا ما فردا حاضریم.
فردای آن روز با انجام مراسم سادهای مرا به عقد حیدرخان در آوردند و دو روز بعد از عقد قرار شد به روستای دیگری که سه ساعت از ده ما فاصله داشت برویم. با عملی شدن این تصمیم انگار در یک فضای سیاه و خالی رها شدم.
روز عزیمت فرا رسید و حیدرخان با لباس آبی رنگ آهار زدهای که بر تن داشت به دنبال من آمد و ما به اتفاق دو خواهر حیدر خان سوار بر جیپی رهسپار شدیم. حیدرخان با قیافهای شاد که حاکی از رضایت بود، پشت فرمان نشسته بود ولی من به راستی به سوی غمکدهای میرفتم. در راه به کسانی فکر میکردم که تا چندی پیش چقدر در کنارشان آرامش داشتم؛ مینا، گلبهار، نرگس، زن مهربان همسایه و معلم ادبیاتم که همه و همه در میان تلخی زندگیام خاطرهای خوش بود. زندگی جدید من شروع شد با مردی که انگار از نظر سن، پدرم بود.
زندگی هر روز من چون روز پیشین پرملال میگذشت. خشونتهای حیدرخان، آمدن مهمانهایی با شخصیتهای جورواجور و پذیرایی از آنها، خانه داری و بچهداری، به راستی مرا از خود به دور کرده بود.
با صدای در، حیدرخان آمد و آمرانه گفت: امروز تعدادی از دوستانم از ده بالا میآیند و شب مهمان داریم. میخواهم به خوبی از آنها پذیرایی شود. گفتم: اما من که حالم خوب نیست و سردرد دارم چطور میتوانم برای این عده شام درست کنم؟
-من اینها به گوشم فرو نمیرود، سردرد تو با قدری گرد فناسیل خوب میشود. اما من جلو مهمانها آبرو دارم، باید ترتیب همه چیز رو خوب بدهی.
حسابی خود را گم کرده بودم، گاهگاهی به خود میآمدم و از لابه لای خاطرات گذشتهام اشعاری را که دبیر ادبیات در آخر کلاس میخواند در دلم مرور میکردم.
صدای گریه بچه از گهواره و صدای نرم و مخملی دختر دیگرم در گوشم طنین انداز
شد.
-مادر جان من گرسنه هستم تمام تکالیف فردایم را نوشتم.
-بسیار خوب عزیزم راستی نگفتی موضوع انشاء چه بود که بیست شدی؟
سلامات کو؟!
-سلام بابا. گل سر را که در دست دخترم بود نگاه کردم، نه این ممکن نیست!
قلبم تندتند میزد. چگونه چنین چیزی ممکن است؟
گفتم: این گل سر را از کجا آوردی؟
گفت: این گل سر را معلم جدیدمان به من داد.
نگاهی به امضای پای انشای دخترم انداختم، با گذشت آن همه سال چقدر برایم صمیمی و آشنا بود.
آنقدر به دوردستها خیره شدم تا به شانزده سال گذشته بازگشتم.
* * *
دنیای من در همان ده با خانههای گلی و آسمان تنگ و خانهمان با درختانی که چون حصاری ما را در برگرفته بود، خلاصه میشد. از روزی که مادرم مرد هیچکس نبود که در
فراز و نشیبهای زندگی مرا یاری دهد، به همین دلیل از کارها و رفتارهای ناشیانهام با اطرافیان رنج میبردم. کسی را نداشتم تا با او گفتوگو کنم و درماندگیام را با او در میان بگذارم، تنها زن فرزانهای که در همسایگی ما زندگی میکرد، با مهربانیهای خود بدون اینکه برای من رنجشی ایجاد کند و غرورم را بشکند، مادرانه اندرزم میداد و گاهی برای من بافتنی میبافت تا مرا خوشحال کند.
آن روز یکی از آخرین روزهای تابستان بود، از پی خرید مقداری آذوقه بازمیگشتم. هوا خفه و آسمان بغض گرفته بود. جلوی مرکز دهداری که بالای ده بود عده زیادی ایستاده بودند، جنب و جوشی بود و گفتوگوهایی رد و بدل میشد. لابهلای جمعیت رسیدم و پرسیدم چه خبر است؟ کسی در میان جمع گفت: دهداری طبق قولی که چندی پیش داده بود با حمایت اداره فرهنگ شهر میخواهد دبیرستان دخترانهای تأسیس کند تا شاگردانی که کلاس ششم ابتدایی را تمام کردهاند، بتوانند ادامه تحصیل بدهند و برای این کار قرار است معلمانی را به این منطقه اعزام کنند. از خوشحالی چشمانم برق زد و پرسیدم کدام قسمت از ده قرار است مدرسه باز شود؟ یکی گفت: خانه سالارخان. البته آن خانه قدیمی بود و مدتی در آن بسته بود. ناخودآگاه سرم را به طرف عمارت برگرداندم، جلوتر رفتم و از کوتاهترین قسمت دیوار سرک کشیدم، پنجرهها گشوده شده بود، از سوراخهای دیوار آن ساختمان برای خودم دیدهبانی درست کردم تا نظارهگر اتفاقات جدید آن خانه (مدرسه) باشم. همه اوقات در اندیشههای خود در فضای آن خانه سیر میکردم و خود را روی نیمکت مدرسه میدیدم، اما ناگهان قلبم فرو میریخت، نداشتن پول کتاب، دفتر، لباس و سایر مشکلات...
دو روز بعد دهداری از همه دخترانی که شرایط من را داشتند دعوت به ثبت نام کرد، نمیدانستم چگونه این حرف را به پدر کج خلقم بگویم. سرانجام بر خود مسلط شده و گفتم: پدر قرار است دبیرستان دخترانه باز شود و من هم دلم میخواهد به دبیرستان بروم و درس بخوانم. پدرم با عصبانیت گفت: تو بیجا میکنی برای خودت تصمیم میگیری. این منم که باید برای تو تصمیم بگیرم سپس به موهای ژولیدهاش دست کشید و با صدای بلند مخالفت خود را اعلام کرد. چارهای نبود، زن همسایه را به کمک طلبیدم تا
پا در میانی کند. او این کار را کرد تا سرانجام پدرم به این کار تن داد.
روز رفتن به مدرسه فرا رسید و من با لباس رنگ و رورفتهای وارد مدرسه شدم. خیلی خجالت میکشیدم ولی به خود تلقین میکردم که امروز کسی فرصت ندارد به سر و وضع من فکر کند. خود را به نزدیک صف رساندم. دختران اغلب لباسهای نسبتاً مرتبی داشتند و سر و وضع آنها از من بهتر بود. یک میز بزرگ با رومیزی پارچهای و یک دست گل پلاستیکی جلوی صف بچهها قرار داشت، سریع خود را میان صف جا دادم. پس از سخنرانی مدیر به کلاس رفتیم.
تقریباً یک ماه از شروع مدرسه میگذشت. خانم ساریخانی که قامتی بلند و چهرهای زیبا و قلبی مهربان داشت، درس گلدوزی، خیاطی، آشپزی و مهارت های دیگر را به ما یاد میداد. او بارها به دلیل نداشتن ابزار کار از من میگذشت و با من کنار میآمد. آقای سماواتی مهارتش در تدریس درس طبیعی بود و دو معلم دیگر که زبان انگلیسی و ریاضی تدریس میکردند. معلم ادبیات نداشتیم اما این سه نیرو با تعاون کارها را به پیش میبردند. از درس ادبیات عقب افتاده بودیم. بعد از دو ماه معلم ادبیات (آقای بهبودی) آمد. او بین بیست تا سی سال سن داشت با کلامی دلنشین و حرکاتی متین.
زمان کوتاهی گذشت تا با طبع سرشار از لطافت او آشنا شدم، او نه تنها معلم ادبیات بود بلکه از همه جا و همه چیز برای ما میگفت. او آمیزهای از تواضع، غرور، صمیمیت و مهربانی بود. همین خصایص بود که شخصیت او را از دیگران متمایز میکرد. غیر از کتابهای درسی کتابهای متفرقه ادبی نیز برای ما میآورد و ما را به مطالعه تشویق میکرد و در آخر کلاس اشعار شعرا را برای ما میخواند. صدایی رسا و گیرا داشت که در پی خوانش آن اشعار، آرامش و سکوتی خاص بر کلاس حاکم میشد. بهترین ساعت زندگی من کلاس ادبیات بود و تکلیفهایی را که از این درس داشتم با شور و شوق زیاد انجام میدادم. وی گاهگاهی از سر لطف کتابهایی به من میداد، من از خواندن آنها سرشار از لذت میشدم. با خواندن این کتابها رفته رفته فقر، کج خلقی پدرم، نبود مادر و تنهاییهایم و خیلی چیزهای دیگر قابل تحمل شده بود.
پس از چندی برای جشنی که نتایج کارهای دستی و هنرهای آموخته خود را به نمایش میگذاشتیم، آماده میشدیم. مینا گفت: بیا قد تو بلندتر از همه ماست و سر نخی را که گلهای کاغذی به آن وصل است بگیر و از این طرف کلاس به آن طرف آویزان کن. گفتم: چشم حتماً این کار را میکنم و بدین منظور بالای نیمکت رفتم، هنگام پایین آمدن به زمین افتادم، سرم زخم شد و از ناحیه پا صدمه دیدم. خانم ساریخانی و بچهها کمک کردند و مرا به اتاق دفتر بردند و به زحمت روی صندلی نشاندند. مدیر و معاون و آقای بهبودی آنجا بودند. با مقداری مواد ضدعفونی کننده و پنبه سرم را پانسمان کردند، گل سرم شکسته و سرم را زخم کرده بود. معلم ادبیات گل را از موهایم جدا کرد و روی کیفش گذاشت، گفتم: شکسته و به درد نمیخورد. گفت: میشود آن را درست کرد. چون پایم درد میکرد چند روزی به من مرخصی دادند تا استراحت کنم و بعد از دو سه روز خانم ساریخانی، مدیر، معاون و آقای بهبودی به خانه ما آمدند و از من احوالپرسی کردند. من خیلی خودم را کوچکتر از آن میدیدم که آنها از من عیادت کنند، اما در آن میان فقط آقای بهبودی را میدیدم.
پس از چند روز استراحت دوباره به مدرسه رفتم. کم کم پایان سال تحصیلی و امتحانات آخر سال شروع میشد و این موضوع مرا کم حوصله و ناشکیبا کرده بود. آشوبی مرموز دلم را انباشته بود زیرا شروع روزهای ملال آور تابستان را در پیش رو داشتم. بعد از گذراندن امتحانات، روز اعلام نتایج به مدرسه رفتم و نمراتم را دریافت کردم. بهتر از همه درس ادبیاتم بود که بیست شده بودم. در برگشتن از مدرسه احساس میکردم حرکت همه جنبندگان متوقف شده، همه چیز از مدار خود خارج گردیده و توفانی بزرگ همه چیز را در هم پیچیده ست. اما من به امید آمدن اول مهرماه و شروع دوباره مدرسه و درس، روزشماری میکردم.
چند هفته گذشت. روزی پدرم با چهرهای بشاش به خانه آمد و گفت: بزرگترین شانس در خانه ما را زده است و از مالکی بزرگ حرف میزد که به خواستگاری من آمده بود و اعتقاد داشت که روزهای فقر و تنگدستی ما به پایان میرسد. این اتفاق دور از انتظار من بود. با شنیدن این خبر بهت زده شدم، انگار حسی دردناک مرا چون سیلابی با خود برد. همه نیروهایم را در خود جمع کردم و گفتم: اما پدرجان من که قصد ازدواج ندارم آن هم با حیدرخان که جای پدر من است، چرا ملک و آب و زمین او چشم تو را گرفته؟ من میخواهم درس بخوانم. حالا که دبیرستان باز شده چه لزومی دارد که من ازدواج کنم؟
پدر با سماجت به پای این معامله پرسود ایستاده بود و جواب پرخاشگرانه و تهدیدآمیز او مرا سر جای خود نشاند. روز خواستگاری فرا رسید. زن مهربان همسایه گفت: عزیزم چارهای نیست و لباس جدیدی بر تن من پوشاند. خواستگار (حیدرخان) آمد.
حیدرخان از لابهلای مژگانش حرکات مرا ورانداز میکرد. به راستی چه میدیدم و از او چه میدانستم؟ دیدن حیدرخان با آن جثه سنگین و چشمهای بدون روحش دلم را ریش ریش میکرد. انگار در ضیافت مرگ خود حضور داشتم. حیدرخان با صدای آمرانهاش گفت: زمانی برای انجام مراسم عقد تعیین کنید. چیزی نداشتم بگویم و پدرم به جای من گفت: چشم آقا ما فردا حاضریم.
فردای آن روز با انجام مراسم سادهای مرا به عقد حیدرخان در آوردند و دو روز بعد از عقد قرار شد به روستای دیگری که سه ساعت از ده ما فاصله داشت برویم. با عملی شدن این تصمیم انگار در یک فضای سیاه و خالی رها شدم.
روز عزیمت فرا رسید و حیدرخان با لباس آبی رنگ آهار زدهای که بر تن داشت به دنبال من آمد و ما به اتفاق دو خواهر حیدر خان سوار بر جیپی رهسپار شدیم. حیدرخان با قیافهای شاد که حاکی از رضایت بود، پشت فرمان نشسته بود ولی من به راستی به سوی غمکدهای میرفتم. در راه به کسانی فکر میکردم که تا چندی پیش چقدر در کنارشان آرامش داشتم؛ مینا، گلبهار، نرگس، زن مهربان همسایه و معلم ادبیاتم که همه و همه در میان تلخی زندگیام خاطرهای خوش بود. زندگی جدید من شروع شد با مردی که انگار از نظر سن، پدرم بود.
زندگی هر روز من چون روز پیشین پرملال میگذشت. خشونتهای حیدرخان، آمدن مهمانهایی با شخصیتهای جورواجور و پذیرایی از آنها، خانه داری و بچهداری، به راستی مرا از خود به دور کرده بود.
با صدای در، حیدرخان آمد و آمرانه گفت: امروز تعدادی از دوستانم از ده بالا میآیند و شب مهمان داریم. میخواهم به خوبی از آنها پذیرایی شود. گفتم: اما من که حالم خوب نیست و سردرد دارم چطور میتوانم برای این عده شام درست کنم؟
-من اینها به گوشم فرو نمیرود، سردرد تو با قدری گرد فناسیل خوب میشود. اما من جلو مهمانها آبرو دارم، باید ترتیب همه چیز رو خوب بدهی.
حسابی خود را گم کرده بودم، گاهگاهی به خود میآمدم و از لابه لای خاطرات گذشتهام اشعاری را که دبیر ادبیات در آخر کلاس میخواند در دلم مرور میکردم.
صدای گریه بچه از گهواره و صدای نرم و مخملی دختر دیگرم در گوشم طنین انداز
شد.
-مادر جان من گرسنه هستم تمام تکالیف فردایم را نوشتم.
-بسیار خوب عزیزم راستی نگفتی موضوع انشاء چه بود که بیست شدی؟
+ نوشته شده در 2012/12/29 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی