سلام همراهان یکدل
سلام به آنانکه خالصانه چهارده سال این صفحه را با اشعار، پیشنهادها و راهکارهایشان بهتر و بهتر کردند. سلام به آنان که
 بی ادعایند و سنگ پیش کسوتی قلب زلالشان را نیالوده و «من»هایشان همه و همه در زلالیت واژه ها زدوده شده اند. سلام به کاغذ و قلم و به همراهانی که چهارده سال است بی نام در اتاق تحریریه روزنامه را جان می دهند و معنا
 می بخشند. درود من به او که «عصر» را «عصر مردم» کرد و دل سوزاند و با تمام مشکلات همچنان به راهش ادامه می دهد.
درود خالصانه من نثار «عصرمردم»ی ها باد. خصوصاً نثار مخاطبان گمنامی که شناسنامه هنریشان را آینده رقم خواهد زد.
امید که «عصر» همیشه، مؤثر بماناد.
فریده برازجانی

سلوین دیویس (Selwyn Davis)
سلوین دیویس، در سالهای آخر جنگ جهانی دوم، در «ترینیدات توباکو» به دنیا آمد. او نمایشنامه نویس و شاعر است. تحصیلات خود را در رشته مهندسی در کانادا به پایان برده و مقیم آن کشور است. دیویس یک بار به عنوان شاعر برگزیدۀ جشنوارۀ هنری و ادبی «زامبیا» انتخاب شده است. می خوانیم شعری از کتاب «آفریقای من»:

چکامه ای برای آن که دوستش می دارم
وقتی به تو می اندیشم
پندارهای دیگرم
پی در پی از من می گریزند
و جوهرۀ عشقمان
در دورانی دلپذیر
جاری می شود
در میان هوا
در فضا
تو را حس می کنم
و بطالت هراس آور من
به انزوا می رسد
با یاد تو
لبخند، صدا و نوازشت
....
زمانی که به تو می اندیشم
در سرچشمۀ چشمان تو
که نفوذشان به اوج می رسد
لحظه ها، جاودانه می شوند
سوزها، زیبایی ها، سستی ها و استواری های عشق
چه کسی این آیه های دیگرگون را می شناسد؟

محمدآذری
تو زنده
تقدیم به فرزانۀ فرهیخته حسن برازجانی 
باری گلابتون
من مرده و تو زنده
این بار کج
به منزل
هیهات!
این آسمان آبی و
باران؟
خوشبین ترین کلاغ هم
از باغ می گریزد
وقتی که عقل نباشد
وقتی سخن مدار ندارد
باری میان گفتن و خاموشی
بهتر که لال باشی
وقتی زبان عشق نباشد
دیوانگی
همسایه می شود
وقتی نگاه ما
از ترس پشت پنجره
می میرد

شیدا نوذری
3 شعر از مجموعه شعر «تقدیر ارغوان»
1
آسوده
کنارم
چون پرنده ای کوچک
در لانۀ خوشبختی

آرام
کنار هم
چون مردگان
به سینۀ گورستان
2
نگاه کن
چگونه برف
روی جهان را
سپید می کند

آه...
نیلوفران
همیشه کبود می رویند
3
مخملی فاخر
با سایه روشن هاش
منم
آویخته
از شانه هات
خدای معبد تنهایی!

علی اکبر خلیلی

عشق شیرین...
من از آن دیده سرمست خوشم می آید
نگه ساده و یکدست خوشم می آید
من از آن ناب ترین لحظه دیدار نگه
که به جان آمد و بنشست خوشم می آید
دستها مهر و وفا را به هم آسان بخشند
من از این دست و از آن دست خوشم می آید
راه دیدار تو در کوچه بن بستی بود
من از آن کوچه بن بست خوشم می آید
عشق در اوج و غم عشق همان دامن دشت
من از آن اوج و از این پست خوشم می آید
عشق شیرین نه حدیثی است که از یاد رود
نام فرهاد که ماندست خوشم می آید
من از آن کوه کن زنده به دیباچه عشق
که بدان واقعه پیوست خوشم می آید
دوستان قصه این عشق عجب شیرین است
من از این قصه دلچسب خوشم می آید

محمدرضا عبدالملکیان
نشان آخر
برای نشان اول؛  مرتضی ممیز
از این جا
تا جایی که تویی
      قدم نمی رسد
دست دراز می کنم
چیزی می نویسم
    دریایی
        دلی
           قابی
               غمی
از بی نشان
        تا نشانی که تویی
                   مرهم نمی رسد
در این جا و این دَم
             رونقی نیست
عطشناک آنم
          آن دَم نمی رسد

طاهره غم خوار نصیر محله

میعادگاه...
لبخند تو
نشانه هایی دارد
از میعادگاه کودکی هایم
که من آن را
در رؤیاهای بکر و ساده ام
به سوگ نشسته ام
لبخند تو
شکفتن ناگهانی گلی ست
که در خواب صدایم می زند
و مثل آواز باران های بهاری
آسمان پنجرۀ اتاقم را
به نوازش می گیرد
مرا به سمت قبیلۀ صبح
و میعادگاه کودکی هایم
دعوت می کند

 

مرتضی زندپور

نگاه سبز...
چو شور عشق به دل آشیانه می سازد
فضای معرفتی خالصانه می سازد
نگاه سبز چمن در کنار چشمه آب
حکایتی است که در چشم خانه می سازد
به شوق وصل تو دریا هزار چشمه زکوه
به سوی دشت شتابان روانه می سازد
سرور و هلهله در باغ می شود پیدا
و روزگار از آن صد ترانه می سازد
نگاه عاشق پروانه از که می گوید
به شوق روی که سرو آشیانه می سازد
برای جذب سلیمان و لطف داود است
اگر که هدهد جان باز لانه می سازد
برای حرمت دل پهنۀ جهان کم بود
دمی که سینۀ من را نشانه می سازد