صفحه 6--30 دی 91
آبی و خاکستر
حسین مقدس
نعره موتور گازوئیلی کرکننده و یکنواخت بود. آنقدر یکنواخت که آدم را خیالاتی میکرد. ایوب از پنجره فرسوده موتورخانه به بیرون نگاه میکرد. یک تکه از آسمان آبی توی قاب پنجره بود و نیم تنه خاک آلود سرباز هم. دلم تاپ تاپ میزد. خودش بود. داشت از آن طرف پنجره ما را نگاه میکرد.
ایوب جلو آمد و سرباز را برانداز کرد. چروکهای کنار چشمهایش برجسته شده بودند. هوا هنوز سرد بود اما از سر و رویش عرق میریخت.
جلو رفت و سرش را تکان داد: فرمایش؟
خط نگاه سرباز از ما گذشت، از دیوار تخریب شده موتورخانه پشت سرمان هم.
ایوب سرش را تکان داد و گفت: ها؟
سرباز همان طور مثل عکس توی قاب نشسته بود و انگار چهرهاش موج برمیداشت. نه میرفت و نه حرف میزد. ایوب از موتورخانه بیرون آمد، من هم پشت سرش. دیوارها را دور زدیم. از تل تخریب شده دیوار جلویی اتاقک موتورخانه گذشتیم. آمدیم کنار پنجره عقبی و رسیدیم مقابل سرباز. داغ شده بودم و قلبم تندتند میزد. قامتش بزرگتر از قبل به نظر میرسید اما پیر و چروکیده شده بود. ایوب سر تا پایش را برانداز کرد. باز هم نشناختش. لباس زمخت و چروکیده نظامیاش کثیف و پاره پوره بود. انگار راه درازی را
یک نفس پیموده باشد. کوله پشتی، قمقمه، اسلحه و بقیه تجهیزاتش همه اسقاط بود. ایوب حق داشت نشناسدش.
گفت: بفرما تو، چایی آماده است.
و پیشاپیش راه افتاد. سرباز چیزی نگفت. بی صدا پشت سر ما آمد داخل موتورخانه.
ایوب آچارها و تکه پارچههای گازوئیلی را جمع کرد یک سمت میز. چای ریخت و گذاشت روبهروی سرباز روی میز.
بلند پرسید: غریبهای؟
گفتم: نه غریبه نیست.
ایوب کلاهش را برداشت. سر طاسش خیس عرق بود.
داد زد: فراری هستی؟
آمدم جلو.
فریاد زدم: نه، چطور نمیشناسیش؟
ایوب سرش را تکان داد گفت: نکند لال باشد.
تسمه بلند موتور مثل تازیانه مرتب چرخ میخورد و تاق تاق صدا میکرد. گازوئیل چرک و سیاه همه هوا را میمکید و کف موتورخانه کثیف و چرب و چیلی و سیاه بود.
باز بلند گفت: بفرما چای.
اما سرباز انگار چیزی نمیشنید و نمیدید. بی اعتنا بلند شد رفت پشت پنجره و خط افق را تعقیب کرد. اسلحه توی مشتش بود و هنوز به نظر قدرتمند میآمد. ایوب توی نخش بود. از پشت نگاهش کرد.
-دنبال کسی میگردی؟
گفتم: چطور نمیفهمی؟
باد افتاده بود توی گندمزار و ساقههای گندم با هم تاب میخوردند.
آمدیم پشت سرش مقابل پنجره.
دستش را گذاشت روی دوش سرباز و گفت: چیه؟ حالت خوب نیست؟
سرباز چیزی نگفت، انگار دل نمیکند از امواج گندمزار، ایوب نمیدانست چکار کند.
گفت: اینجا غیر از من هیچکس نمانده.
سرش را آورد کنار گوش سرباز و داد زد: میفهمی؟
صدایش میلرزید. اما سرباز نشنید. برگشت توی سیاهی موتورخانه. چای سرد شده بود. بیل را کنج دیوار دید. اسلحهاش را گذاشت روی میز. به بیل و ایوب نگاه کرد.
ایوب بلند گفت: چیزی شده؟
سرباز بی صدا به طرف بیل رفت. آن را برداشت و از موتورخانه بیرون آمد. ما هم پشت سرش بیرون آمدیم. آب با شدت از توی لوله
چهار اینچی میریخت توی حوضچه و سرریز میشد توی گندمزار. صدای موتور تمام دشت را گرفته بود: تاک توک تاک توک...
سرباز باریکه خاکی وسط گندمزار را گرفته بود و میرفت. حالا صدای موتور مثل صدای آب روان آهسته میآمد و مرتب تاتا توتا، تاتا توتا میکرد. خوشههای سبز در باد میرقصیدند.
همین طور رفتیم. سرباز لختی ایستاد و دوباره راه افتاد. دلم کنده شده بود. انگار گله گرگی همین نزدیکیها کمین کرده باشد. گندمزار که تمام شد، زیر پایمان گلهای زرد وحشی در هم پیچیده بودند و پشهها بالای سرمان میلولیدند.
کمی آن سوتر سرباز به سمت تپه پیچید و ما پشت سرش. جای پایش نه روی خاک میماند و نه علفهای وحشی را لگد میکرد. انگار در هوا راه میرفت. کمی بعد گودی تپه با زمین یکی شد. خورشید بالای تپه رسیده بود و بوی تند شوید کوهی میآمد. چند تایی قمری سرگردان توی هوا چرخ میزدند.
سرباز ایستاد و اطراف را پایید. از دور شبح یک کمباین فرسوده را دید که زیر سایه نخلی بی سر آرمیده بود.
دوباره پا پیش کشید. حالا من دوش به دوش سرباز میرفتم و ایوب خسته از پشت سر ما میآمد.
پایین تپه نرم بود و خاکی. قمریها همچنان در برکه هوا غوطهور بودند. سرباز یک تکه زمین نرم پیدا کرد و شروع کرد به کندن. ایوب مبهوت نگاهش کرد و صورتش در هم رفته بود.
آهسته گفت: به سرش زده.
بعد بی حوصله پرسید: چکار میکنی آخه؟
سرباز اعتنایی نکرد. انگار همراه با آهنگ صدای موتور که هنوز شنیده میشد زمین را گود میکرد. روی تپه از حرکت لکههای ابر مرتب تاریک و روشن میشد و چیزی خنک لای بوتههای وحشی آرام میگرفت.
ایوب دستهایش را از پشت توی هم قلاب کرده بود و به سرباز که حالا داخل گود بود و تنها بالاتنهاش بیرون بود نگاه میکرد. سرباز بی طاقت بود. یک لحظه کمر راست کرد، بیل را گذاشت کنار گودال و دکمههای پیراهنش را باز کرد و آن را از تن در آورد. حفره بزرگی توی شکمش بود. آنقدر بزرگ که میشد بخش وسیعی از چشمانداز روبهرو را از داخل آن دید. ایوب کنارش ایستاده بود و تماشا میکرد. چشمهایش گشادتر و جای شیارهای دور گونههایش چال افتاده بود. جلو رفت و به حفره شکم سرباز نگاه کرد. رشته دایرهای نازکی از پوست، سینه سرباز را به پاهایش وصل میکرد. زخمی دیده نمیشد. انگار از اصل همین طور بوده است. دهان ایوب باز مانده و چشمهایش گشاد شده بود. رفت بالای خاکریز گودال و به حفره سرباز زل زد. سرباز دوباره خم شده بود و به کندن ادامه میداد.
ایوب همان طور که به جای خالی شکم سرباز خیره شده بود گفت: یا پیغمبر!
گفتم: مرده، چرا نمیفهمی؟
ایوب دوباره گفت: یا پیغمبر!
صدایش میلرزید و چشمهایش دودو میزد.
گفتم: مرده، از اولش معلوم بود که مرده.
سرباز همچنان بیل میزد و خاکها را بالای گودال کپه میکرد. حالا راست که میشد، فقط سر و گردنش بیرون بود.
چشمهای ایوب همچنان روی حفره شکم مانده بود. سرباز بیل را کنار گذاشت و به دقت به ابعاد گودال نگاه کرد.
دست آخر سرباز پوتینش را در آورد گذاشت روی لبه گودال و خودش را کشید بالا. اندامش نامتعادل بود و حفره شکمش روی پاهایش لق میزد.
گفتم: از اولش میدانستم. حالا او میرود آن تو و دراز میکشد. تو فقط کافی است دوباره گودال را پر کنی.
سرباز راست شد. پاچههای خالی شلوار نظامیاش در باد تکان میخورد. بعد آخرین تکههای لباسش را در آورد و توی گودال دراز کشید. ایوب سرش را میان دستهایش گرفته بود و لبهایش میجنبید.
از دور صدای آب میآمد و بوی گس و تند علفهایی که با خاک مرطوب گره خورده باشد. سایههای ابر در دیواره تپه میلرزیدند و جلو و عقب میشدند.
از دیواره گودال پایین رفتم و کنار سرباز مرده دراز کشیدم. حالا دوباره بهم رسیده بودیم.
ایوب همچنان بالای گودال ایستاده بود.
گفتم: میدونستم برمیگردی.
سرباز مرده چیزی نگفت. بعد کوچک شد. تا آن حد که در آغوشم جای گرفت. ایوب مثل خواب زدهها ایستاده بود و به گودال خالی نگاه میکرد.
گفتم: حالا چالمان کن.
ایوب نشسته بود روی لبه حوضچه و داشت غش غش میخندید. من و او دورتر لای علفها دنبال خرگوشها و روباهها میگشتیم. دکمههای پیراهنم را باز کردم و سینهام را گذاشتم توی دهان کوچکش. ایوب بلند شد و به سمت بیل رفت. انگار صدای مرا شنیده بود.
از دور صدای آب میآمد که با فشار از زمین بیرون میآمد و در دشت پخش میشد. یک تکه از آسمان آبی توی قاب گودال بود و من دلم میخواست در حوضچه پر آب تا ابد غوطهور باشم.
درباره داستان «آبی و خاکستر»
امین فقیری
اگر داستانهای فراتر از واقعیت در بستری از فضاهای واقعی اتفاق بیفتد، تأثیرش بر خواننده بیشتر است. همچنان که دست بریدهای که در قبرستان که فضای ملموسی است از آن نور میتراود و شروع به سخن گفتن میکند. (فرج بعد از شدت) و همین مسأله را در داستان هوشنگ گلشیری (دست تاریک، دست روشن) میبینیم که اقتباس مؤثری از این داستان است.
در این گونه داستانها گاه یک عامل که شاید کابوس مانند هم باشد به پدیدهای «فراتر از واقعیت» دامن میزند و بقیه عناصر همانند شخصیتها و دیالوگها و مهمتر از همه مکان و فضایی که ساخته میشود، همگی کاملاً واقعی و ملموس است.
قهرمان داستان مسخ یک کارمند معمولی است که ناگهان احساس میکند به سوسک تبدیل شده است. در این فرایند استحاله فقط اوست که فکر میکند دچار کابوس شده است اما بقیه عناصر داستان از قبیل مکان، فضا، گفتوگوها و شخصیتهای دیگر دچار هیچ آشفتگی ذهنی و روانی نشدهاند.
در داستان آبی و خاکستر خواننده این مسأله را به عینه درمییابد و تجربه میکند.
ابتدا مکان، پنجره فرسوده، موتورخانه، یک تکه آسمان، تل تخریب شده، تسمه بلند موتورخانه، خط افق، گندمزار، کنج دیوار، میز، حوضچه، دشت، باریکه خاکی، تپه، یک تکه زمین نرم و خاکریز گودال.
ساختار داستان با وجود این مکانهاست که معنا مییابد و شخصیتها با میزانسنهای خاص میتوانند در این فضا نفس بکشند و خود را به خواننده تحمیل کنند.
در داستان سه شخصیت را بیشتر نمیبینیم، که در رمزگشایی داستان به این نتیجه میرسیم:
الف-راوی= که به عبارتی مادر سرباز است در فضایی فراواقعی، زیرا سرباز را چون کودکی احساس میکند که به او شیر داده است. و آنچنان که مهر و محبت مادری طلب میکند همراه فرزند در گودالی که توسط او حفر شده است دراز میکشد، در حالی که او مشغول شیردادن به اوست.
ب-ایوب= پدر سرباز است و شوهر راوی. او مدتهاست فرزندش را ندیده است. لاجرم او را با غریبهای رهگذر اشتباه میگیرد و تمنا دارد که برایش چای بیاورد. اما با افعالی که سرباز از خود بروز میدهد همانند کندن گودال و دراز کشیدن در آن و گفتوگوهای راوی که انگار در خلأ صورت میگیرد و تلقین اینکه سرباز مرده است مجبور میشود بیل را بردارد و خاک بر روی جنازهها بریزد.
ج-سرباز= نویسنده تمام هم و غمش را برای نگارش یک داستان سورئالیستی بر دوش سرباز گذاشته است. اندام وارهای که قسمت میانی که همان شکم و دستگاه گوارشی باشد، ندارد و قسمت بالاتنه و پایین تنه (پاها) به پوستی نازک و شیشه مانند وصل است و خواننده با وحشت به تندیس سرباز نگاه میکند. وقتی نویسنده این چنین سرباز را معرفی میکند در حقیقت خواننده را آماده پذیرش همه چیز میکند. لباسهای کهنه و مندرس. اسلحه و یراق مستعمل و قدیمی همه و همه معلوم میسازد که پسر از جهان مردگان بازگشته. در حالی که روزی به عنوان سرباز در جنگ کشته شده و پارههای توپ یا خمپاره قسمت میانی اندام او را کاملاً از بین برده است.
سرباز با کندن گودال که در حقیقت قبر خویش است و قصد رجعت به جهان مردگان را دارد که پدر (ایوب) با ریختن خاک بر روی او به این تصور خواننده کمک میکند.
خواننده میتواند به عنوان برداشت از این قضیه سورئالیستی راوی (مادر) را واقعی تصور کند یا موجودی که او هم از جهانی دیگر آمده است. همانند نویسنده داستان سرباز را همچون کودکی در آغوش مادر به خاک بسپارد یا بازگشت به گذشته در ذهن راوی، در مورد تعقیب خرگوشها و روباهها در گندمزار و این همه را فقط ایوب است، پدری رنجدیده و ناباور که خاک سنگین را بر روی جسد آنها میریزد، میتواند به پایان داستانی خویش نزدیک کند. یک داستان وهم آور و سورئالیستی که ضمناً خواننده در نتیجه گیری و برداشت از آن، اختیار عمل کامل دارد.
جلو رفت و سرش را تکان داد: فرمایش؟
خط نگاه سرباز از ما گذشت، از دیوار تخریب شده موتورخانه پشت سرمان هم.
ایوب سرش را تکان داد و گفت: ها؟
سرباز همان طور مثل عکس توی قاب نشسته بود و انگار چهرهاش موج برمیداشت. نه میرفت و نه حرف میزد. ایوب از موتورخانه بیرون آمد، من هم پشت سرش. دیوارها را دور زدیم. از تل تخریب شده دیوار جلویی اتاقک موتورخانه گذشتیم. آمدیم کنار پنجره عقبی و رسیدیم مقابل سرباز. داغ شده بودم و قلبم تندتند میزد. قامتش بزرگتر از قبل به نظر میرسید اما پیر و چروکیده شده بود. ایوب سر تا پایش را برانداز کرد. باز هم نشناختش. لباس زمخت و چروکیده نظامیاش کثیف و پاره پوره بود. انگار راه درازی را
یک نفس پیموده باشد. کوله پشتی، قمقمه، اسلحه و بقیه تجهیزاتش همه اسقاط بود. ایوب حق داشت نشناسدش.
گفت: بفرما تو، چایی آماده است.
و پیشاپیش راه افتاد. سرباز چیزی نگفت. بی صدا پشت سر ما آمد داخل موتورخانه.
ایوب آچارها و تکه پارچههای گازوئیلی را جمع کرد یک سمت میز. چای ریخت و گذاشت روبهروی سرباز روی میز.
بلند پرسید: غریبهای؟
گفتم: نه غریبه نیست.
ایوب کلاهش را برداشت. سر طاسش خیس عرق بود.
داد زد: فراری هستی؟
آمدم جلو.
فریاد زدم: نه، چطور نمیشناسیش؟
ایوب سرش را تکان داد گفت: نکند لال باشد.
تسمه بلند موتور مثل تازیانه مرتب چرخ میخورد و تاق تاق صدا میکرد. گازوئیل چرک و سیاه همه هوا را میمکید و کف موتورخانه کثیف و چرب و چیلی و سیاه بود.
باز بلند گفت: بفرما چای.
اما سرباز انگار چیزی نمیشنید و نمیدید. بی اعتنا بلند شد رفت پشت پنجره و خط افق را تعقیب کرد. اسلحه توی مشتش بود و هنوز به نظر قدرتمند میآمد. ایوب توی نخش بود. از پشت نگاهش کرد.
-دنبال کسی میگردی؟
گفتم: چطور نمیفهمی؟
باد افتاده بود توی گندمزار و ساقههای گندم با هم تاب میخوردند.
آمدیم پشت سرش مقابل پنجره.
دستش را گذاشت روی دوش سرباز و گفت: چیه؟ حالت خوب نیست؟
سرباز چیزی نگفت، انگار دل نمیکند از امواج گندمزار، ایوب نمیدانست چکار کند.
گفت: اینجا غیر از من هیچکس نمانده.
سرش را آورد کنار گوش سرباز و داد زد: میفهمی؟
صدایش میلرزید. اما سرباز نشنید. برگشت توی سیاهی موتورخانه. چای سرد شده بود. بیل را کنج دیوار دید. اسلحهاش را گذاشت روی میز. به بیل و ایوب نگاه کرد.
ایوب بلند گفت: چیزی شده؟
سرباز بی صدا به طرف بیل رفت. آن را برداشت و از موتورخانه بیرون آمد. ما هم پشت سرش بیرون آمدیم. آب با شدت از توی لوله
چهار اینچی میریخت توی حوضچه و سرریز میشد توی گندمزار. صدای موتور تمام دشت را گرفته بود: تاک توک تاک توک...
سرباز باریکه خاکی وسط گندمزار را گرفته بود و میرفت. حالا صدای موتور مثل صدای آب روان آهسته میآمد و مرتب تاتا توتا، تاتا توتا میکرد. خوشههای سبز در باد میرقصیدند.
همین طور رفتیم. سرباز لختی ایستاد و دوباره راه افتاد. دلم کنده شده بود. انگار گله گرگی همین نزدیکیها کمین کرده باشد. گندمزار که تمام شد، زیر پایمان گلهای زرد وحشی در هم پیچیده بودند و پشهها بالای سرمان میلولیدند.
کمی آن سوتر سرباز به سمت تپه پیچید و ما پشت سرش. جای پایش نه روی خاک میماند و نه علفهای وحشی را لگد میکرد. انگار در هوا راه میرفت. کمی بعد گودی تپه با زمین یکی شد. خورشید بالای تپه رسیده بود و بوی تند شوید کوهی میآمد. چند تایی قمری سرگردان توی هوا چرخ میزدند.
سرباز ایستاد و اطراف را پایید. از دور شبح یک کمباین فرسوده را دید که زیر سایه نخلی بی سر آرمیده بود.
دوباره پا پیش کشید. حالا من دوش به دوش سرباز میرفتم و ایوب خسته از پشت سر ما میآمد.
پایین تپه نرم بود و خاکی. قمریها همچنان در برکه هوا غوطهور بودند. سرباز یک تکه زمین نرم پیدا کرد و شروع کرد به کندن. ایوب مبهوت نگاهش کرد و صورتش در هم رفته بود.
آهسته گفت: به سرش زده.
بعد بی حوصله پرسید: چکار میکنی آخه؟
سرباز اعتنایی نکرد. انگار همراه با آهنگ صدای موتور که هنوز شنیده میشد زمین را گود میکرد. روی تپه از حرکت لکههای ابر مرتب تاریک و روشن میشد و چیزی خنک لای بوتههای وحشی آرام میگرفت.
ایوب دستهایش را از پشت توی هم قلاب کرده بود و به سرباز که حالا داخل گود بود و تنها بالاتنهاش بیرون بود نگاه میکرد. سرباز بی طاقت بود. یک لحظه کمر راست کرد، بیل را گذاشت کنار گودال و دکمههای پیراهنش را باز کرد و آن را از تن در آورد. حفره بزرگی توی شکمش بود. آنقدر بزرگ که میشد بخش وسیعی از چشمانداز روبهرو را از داخل آن دید. ایوب کنارش ایستاده بود و تماشا میکرد. چشمهایش گشادتر و جای شیارهای دور گونههایش چال افتاده بود. جلو رفت و به حفره شکم سرباز نگاه کرد. رشته دایرهای نازکی از پوست، سینه سرباز را به پاهایش وصل میکرد. زخمی دیده نمیشد. انگار از اصل همین طور بوده است. دهان ایوب باز مانده و چشمهایش گشاد شده بود. رفت بالای خاکریز گودال و به حفره سرباز زل زد. سرباز دوباره خم شده بود و به کندن ادامه میداد.
ایوب همان طور که به جای خالی شکم سرباز خیره شده بود گفت: یا پیغمبر!
گفتم: مرده، چرا نمیفهمی؟
ایوب دوباره گفت: یا پیغمبر!
صدایش میلرزید و چشمهایش دودو میزد.
گفتم: مرده، از اولش معلوم بود که مرده.
سرباز همچنان بیل میزد و خاکها را بالای گودال کپه میکرد. حالا راست که میشد، فقط سر و گردنش بیرون بود.
چشمهای ایوب همچنان روی حفره شکم مانده بود. سرباز بیل را کنار گذاشت و به دقت به ابعاد گودال نگاه کرد.
دست آخر سرباز پوتینش را در آورد گذاشت روی لبه گودال و خودش را کشید بالا. اندامش نامتعادل بود و حفره شکمش روی پاهایش لق میزد.
گفتم: از اولش میدانستم. حالا او میرود آن تو و دراز میکشد. تو فقط کافی است دوباره گودال را پر کنی.
سرباز راست شد. پاچههای خالی شلوار نظامیاش در باد تکان میخورد. بعد آخرین تکههای لباسش را در آورد و توی گودال دراز کشید. ایوب سرش را میان دستهایش گرفته بود و لبهایش میجنبید.
از دور صدای آب میآمد و بوی گس و تند علفهایی که با خاک مرطوب گره خورده باشد. سایههای ابر در دیواره تپه میلرزیدند و جلو و عقب میشدند.
از دیواره گودال پایین رفتم و کنار سرباز مرده دراز کشیدم. حالا دوباره بهم رسیده بودیم.
ایوب همچنان بالای گودال ایستاده بود.
گفتم: میدونستم برمیگردی.
سرباز مرده چیزی نگفت. بعد کوچک شد. تا آن حد که در آغوشم جای گرفت. ایوب مثل خواب زدهها ایستاده بود و به گودال خالی نگاه میکرد.
گفتم: حالا چالمان کن.
ایوب نشسته بود روی لبه حوضچه و داشت غش غش میخندید. من و او دورتر لای علفها دنبال خرگوشها و روباهها میگشتیم. دکمههای پیراهنم را باز کردم و سینهام را گذاشتم توی دهان کوچکش. ایوب بلند شد و به سمت بیل رفت. انگار صدای مرا شنیده بود.
از دور صدای آب میآمد که با فشار از زمین بیرون میآمد و در دشت پخش میشد. یک تکه از آسمان آبی توی قاب گودال بود و من دلم میخواست در حوضچه پر آب تا ابد غوطهور باشم.
درباره داستان «آبی و خاکستر»
امین فقیری
اگر داستانهای فراتر از واقعیت در بستری از فضاهای واقعی اتفاق بیفتد، تأثیرش بر خواننده بیشتر است. همچنان که دست بریدهای که در قبرستان که فضای ملموسی است از آن نور میتراود و شروع به سخن گفتن میکند. (فرج بعد از شدت) و همین مسأله را در داستان هوشنگ گلشیری (دست تاریک، دست روشن) میبینیم که اقتباس مؤثری از این داستان است.
در این گونه داستانها گاه یک عامل که شاید کابوس مانند هم باشد به پدیدهای «فراتر از واقعیت» دامن میزند و بقیه عناصر همانند شخصیتها و دیالوگها و مهمتر از همه مکان و فضایی که ساخته میشود، همگی کاملاً واقعی و ملموس است.
قهرمان داستان مسخ یک کارمند معمولی است که ناگهان احساس میکند به سوسک تبدیل شده است. در این فرایند استحاله فقط اوست که فکر میکند دچار کابوس شده است اما بقیه عناصر داستان از قبیل مکان، فضا، گفتوگوها و شخصیتهای دیگر دچار هیچ آشفتگی ذهنی و روانی نشدهاند.
در داستان آبی و خاکستر خواننده این مسأله را به عینه درمییابد و تجربه میکند.
ابتدا مکان، پنجره فرسوده، موتورخانه، یک تکه آسمان، تل تخریب شده، تسمه بلند موتورخانه، خط افق، گندمزار، کنج دیوار، میز، حوضچه، دشت، باریکه خاکی، تپه، یک تکه زمین نرم و خاکریز گودال.
ساختار داستان با وجود این مکانهاست که معنا مییابد و شخصیتها با میزانسنهای خاص میتوانند در این فضا نفس بکشند و خود را به خواننده تحمیل کنند.
در داستان سه شخصیت را بیشتر نمیبینیم، که در رمزگشایی داستان به این نتیجه میرسیم:
الف-راوی= که به عبارتی مادر سرباز است در فضایی فراواقعی، زیرا سرباز را چون کودکی احساس میکند که به او شیر داده است. و آنچنان که مهر و محبت مادری طلب میکند همراه فرزند در گودالی که توسط او حفر شده است دراز میکشد، در حالی که او مشغول شیردادن به اوست.
ب-ایوب= پدر سرباز است و شوهر راوی. او مدتهاست فرزندش را ندیده است. لاجرم او را با غریبهای رهگذر اشتباه میگیرد و تمنا دارد که برایش چای بیاورد. اما با افعالی که سرباز از خود بروز میدهد همانند کندن گودال و دراز کشیدن در آن و گفتوگوهای راوی که انگار در خلأ صورت میگیرد و تلقین اینکه سرباز مرده است مجبور میشود بیل را بردارد و خاک بر روی جنازهها بریزد.
ج-سرباز= نویسنده تمام هم و غمش را برای نگارش یک داستان سورئالیستی بر دوش سرباز گذاشته است. اندام وارهای که قسمت میانی که همان شکم و دستگاه گوارشی باشد، ندارد و قسمت بالاتنه و پایین تنه (پاها) به پوستی نازک و شیشه مانند وصل است و خواننده با وحشت به تندیس سرباز نگاه میکند. وقتی نویسنده این چنین سرباز را معرفی میکند در حقیقت خواننده را آماده پذیرش همه چیز میکند. لباسهای کهنه و مندرس. اسلحه و یراق مستعمل و قدیمی همه و همه معلوم میسازد که پسر از جهان مردگان بازگشته. در حالی که روزی به عنوان سرباز در جنگ کشته شده و پارههای توپ یا خمپاره قسمت میانی اندام او را کاملاً از بین برده است.
سرباز با کندن گودال که در حقیقت قبر خویش است و قصد رجعت به جهان مردگان را دارد که پدر (ایوب) با ریختن خاک بر روی او به این تصور خواننده کمک میکند.
خواننده میتواند به عنوان برداشت از این قضیه سورئالیستی راوی (مادر) را واقعی تصور کند یا موجودی که او هم از جهانی دیگر آمده است. همانند نویسنده داستان سرباز را همچون کودکی در آغوش مادر به خاک بسپارد یا بازگشت به گذشته در ذهن راوی، در مورد تعقیب خرگوشها و روباهها در گندمزار و این همه را فقط ایوب است، پدری رنجدیده و ناباور که خاک سنگین را بر روی جسد آنها میریزد، میتواند به پایان داستانی خویش نزدیک کند. یک داستان وهم آور و سورئالیستی که ضمناً خواننده در نتیجه گیری و برداشت از آن، اختیار عمل کامل دارد.
+ نوشته شده در 2013/1/19 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی