آبی و خاکستر
حسین مقدس

نعره موتور گازوئیلی کرکننده و یکنواخت بود. آنقدر یکنواخت که آدم را خیالاتی می­کرد. ایوب از پنجره فرسوده موتورخانه به بیرون نگاه می­کرد. یک تکه از آسمان آبی توی قاب پنجره بود و نیم تنه خاک آلود سرباز هم. دلم تاپ تاپ می­زد. خودش بود. داشت از آن طرف پنجره ما را نگاه می­کرد.

ایوب جلو آمد و سرباز را برانداز کرد. چروک­های کنار چشم­هایش برجسته شده بودند. هوا هنوز سرد بود اما از سر و رویش عرق می­ریخت.
جلو رفت و سرش را تکان داد: فرمایش؟
خط نگاه سرباز از ما گذشت، از دیوار تخریب شده موتورخانه پشت سرمان هم.
ایوب سرش را تکان داد و گفت: ها؟
سرباز همان طور مثل عکس توی قاب نشسته بود و انگار چهره­اش موج برمی­داشت. نه می­رفت و نه حرف می­زد. ایوب از موتورخانه بیرون آمد، من هم پشت سرش. دیوارها را دور زدیم. از تل تخریب شده دیوار جلویی اتاقک موتورخانه گذشتیم. آمدیم کنار پنجره عقبی و رسیدیم مقابل سرباز. داغ شده بودم و قلبم تندتند می­زد. قامتش بزرگتر از قبل به نظر می­رسید اما پیر و چروکیده شده بود. ایوب سر تا پایش را برانداز کرد. باز هم نشناختش. لباس زمخت و چروکیده نظامی­اش کثیف و پاره پوره بود. انگار راه درازی را
یک نفس پیموده باشد. کوله پشتی، قمقمه، اسلحه و بقیه تجهیزاتش همه اسقاط بود. ایوب حق داشت نشناسدش.
گفت: بفرما تو، چایی آماده است.
و پیشاپیش راه افتاد. سرباز چیزی نگفت. بی صدا پشت سر ما آمد داخل موتورخانه.
ایوب آچارها و تکه پارچه­های گازوئیلی را جمع کرد یک سمت میز. چای ریخت و گذاشت روبه­روی سرباز روی میز.
بلند پرسید: غریبه­ای؟
گفتم: نه غریبه نیست.
ایوب کلاهش را برداشت. سر طاسش خیس عرق بود.
داد زد: فراری هستی؟
آمدم جلو.
فریاد زدم: نه، چطور نمی­شناسیش؟
ایوب سرش را تکان داد گفت: نکند لال باشد.
تسمه بلند موتور مثل تازیانه مرتب چرخ می­خورد و تاق تاق صدا می­کرد. گازوئیل چرک و سیاه همه هوا را می­مکید و کف موتورخانه کثیف و چرب و چیلی و سیاه بود.
باز بلند گفت: بفرما چای.
اما سرباز انگار چیزی نمی­شنید و نمی­دید. بی اعتنا بلند شد رفت پشت پنجره و خط افق را تعقیب کرد. اسلحه توی مشتش بود و هنوز به نظر قدرتمند می­آمد. ایوب توی نخش بود. از پشت نگاهش کرد.
-دنبال کسی می­گردی؟
گفتم: چطور نمی­فهمی؟
باد افتاده بود توی گندمزار و ساقه­های گندم با هم تاب می­خوردند.
آمدیم پشت سرش مقابل پنجره.  
دستش را گذاشت روی دوش سرباز و گفت: چیه؟ حالت خوب نیست؟
سرباز چیزی نگفت، انگار دل نمی­کند از امواج گندمزار، ایوب نمی­دانست چکار کند.
گفت: اینجا غیر از من هیچکس نمانده.
سرش را آورد کنار گوش سرباز و داد زد: می­فهمی؟
صدایش می­لرزید. اما سرباز نشنید. برگشت توی سیاهی موتورخانه. چای سرد شده بود. بیل را کنج دیوار دید. اسلحه­اش را گذاشت روی میز. به بیل و ایوب نگاه کرد.
ایوب بلند گفت: چیزی شده؟
سرباز بی صدا به طرف بیل رفت. آن را برداشت و از موتورخانه بیرون آمد. ما هم پشت سرش بیرون آمدیم. آب با شدت از توی لوله
چهار اینچی می­ریخت توی حوضچه و سرریز می­شد توی گندمزار. صدای موتور تمام دشت را گرفته بود: تاک توک تاک توک...
سرباز باریکه خاکی وسط گندمزار را گرفته بود و می­رفت. حالا صدای موتور مثل صدای آب روان آهسته می­آمد و مرتب تاتا توتا، تاتا  توتا می­کرد. خوشه­های سبز در باد می­رقصیدند.
همین طور رفتیم. سرباز لختی ایستاد و دوباره راه افتاد. دلم کنده شده بود. انگار گله گرگی همین نزدیکی­ها کمین کرده باشد. گندمزار که تمام شد، زیر پایمان گل­های زرد وحشی در هم پیچیده بودند و پشه­ها بالای سرمان می­لولیدند.
کمی آن سوتر سرباز به سمت تپه پیچید و ما پشت سرش. جای پایش نه روی خاک می­ماند و نه علفهای وحشی را لگد می­کرد. انگار در هوا راه می­رفت. کمی بعد گودی تپه با زمین یکی شد. خورشید بالای تپه رسیده بود و بوی تند شوید کوهی می­آمد. چند تایی قمری سرگردان توی هوا چرخ می­زدند.
سرباز ایستاد و اطراف را پایید. از دور شبح یک کمباین فرسوده را دید که زیر سایه نخلی بی سر آرمیده بود.
دوباره پا پیش کشید. حالا من دوش به دوش سرباز می­رفتم و ایوب خسته از پشت سر ما می­آمد.
پایین تپه نرم بود و خاکی. قمری­ها همچنان در برکه هوا غوطه­ور بودند. سرباز یک تکه زمین نرم پیدا کرد و شروع کرد به کندن. ایوب مبهوت نگاهش کرد و صورتش در هم رفته بود.
آهسته گفت: به سرش زده.
بعد بی حوصله پرسید: چکار می­کنی آخه؟
سرباز اعتنایی نکرد. انگار همراه با آهنگ صدای موتور که هنوز شنیده می­شد زمین را گود می­کرد. روی تپه از حرکت لکه­های ابر مرتب تاریک و روشن می­شد و چیزی خنک لای بوته­های وحشی آرام می­گرفت.
ایوب دستهایش را از پشت توی هم قلاب کرده بود و به سرباز که حالا داخل گود بود و تنها بالاتنه­اش بیرون بود نگاه می­کرد. سرباز بی طاقت بود. یک لحظه کمر راست کرد، بیل را گذاشت کنار گودال و دکمه­های پیراهنش را باز کرد و آن را از تن در آورد. حفره بزرگی توی شکمش بود. آنقدر بزرگ که می­شد بخش وسیعی از چشم­انداز روبه­رو را از داخل آن دید. ایوب کنارش ایستاده بود و تماشا می­کرد. چشمهایش گشادتر و جای شیارهای دور گونه­هایش چال افتاده بود. جلو رفت و به حفره شکم سرباز نگاه کرد. رشته دایره­ای نازکی از پوست، سینه سرباز را به پاهایش وصل می­کرد. زخمی دیده نمی­شد. انگار از اصل همین طور بوده است. دهان ایوب باز مانده و چشم­هایش گشاد شده بود. رفت بالای خاکریز گودال و به حفره سرباز زل زد. سرباز دوباره خم شده بود و به کندن ادامه می­داد.
ایوب همان طور که به جای خالی شکم سرباز خیره شده بود گفت: یا پیغمبر!
گفتم: مرده، چرا نمی­فهمی؟
ایوب دوباره گفت: یا پیغمبر!
صدایش می­لرزید و چشمهایش دودو می­زد.
گفتم: مرده، از اولش معلوم بود که مرده.
سرباز همچنان بیل می­زد و خاکها را بالای گودال کپه می­کرد. حالا راست که می­شد، فقط سر و گردنش بیرون بود.
چشمهای ایوب همچنان روی حفره شکم مانده بود. سرباز بیل را کنار گذاشت و به دقت به ابعاد گودال نگاه کرد.
دست آخر سرباز پوتینش را در آورد گذاشت روی لبه گودال و خودش را کشید بالا. اندامش نامتعادل بود و حفره شکمش روی پاهایش لق می­زد.
گفتم: از اولش می­دانستم. حالا او می­رود آن تو و دراز می­کشد. تو فقط کافی است دوباره گودال را پر کنی.
سرباز راست شد. پاچه­های خالی شلوار نظامی­اش در باد تکان می­خورد. بعد آخرین تکه­های لباسش را در آورد و توی گودال دراز کشید. ایوب سرش را میان دستهایش گرفته بود و لب­هایش می­جنبید.
از دور صدای آب می­آمد و بوی گس و تند علفهایی که با خاک مرطوب گره خورده باشد. سایه­های ابر در دیواره تپه می­لرزیدند و جلو و عقب می­شدند.
از دیواره گودال پایین رفتم و کنار سرباز مرده دراز کشیدم. حالا دوباره بهم رسیده بودیم.
ایوب همچنان بالای گودال ایستاده بود.
گفتم: می­دونستم برمی­گردی.
سرباز مرده چیزی نگفت. بعد کوچک شد. تا آن حد که در آغوشم جای گرفت. ایوب مثل خواب زده­ها ایستاده بود و به گودال خالی نگاه می­کرد.
گفتم: حالا چالمان کن.
ایوب نشسته بود روی لبه حوضچه و داشت غش غش می­خندید. من و او دورتر لای علفها دنبال خرگوش­ها و روباه­ها می­گشتیم. دکمه­های پیراهنم را باز کردم و سینه­ام را گذاشتم توی دهان کوچکش. ایوب بلند شد و به سمت بیل رفت. انگار صدای مرا شنیده بود.
از دور صدای آب می­آمد که با فشار از زمین بیرون می­آمد و در دشت پخش می­شد. یک تکه از آسمان آبی توی قاب گودال بود و من دلم می­خواست در حوضچه پر آب تا ابد غوطه­ور باشم.
درباره داستان «آبی و خاکستر»
امین فقیری

اگر داستان­های فراتر از واقعیت در بستری از فضاهای واقعی اتفاق بیفتد، تأثیرش بر خواننده بیشتر است. همچنان که دست بریده­ای که در قبرستان که فضای ملموسی است از آن نور می­تراود و شروع به سخن گفتن می­کند. (فرج بعد از شدت) و همین مسأله را در داستان هوشنگ گلشیری (دست تاریک، دست روشن) می­بینیم که اقتباس مؤثری از این داستان است.
در این گونه داستان­ها گاه یک عامل که شاید کابوس مانند هم باشد به پدیده­ای «فراتر از واقعیت» دامن می­زند و بقیه عناصر همانند شخصیت­ها و دیالوگ­ها و مهمتر از همه مکان و فضایی که ساخته می­شود، همگی کاملاً واقعی و ملموس است.
قهرمان داستان مسخ یک کارمند معمولی است که ناگهان احساس می­کند به سوسک تبدیل شده است. در این فرایند استحاله فقط اوست که فکر می­کند دچار کابوس شده است اما بقیه عناصر  داستان از قبیل مکان، فضا، گفت­وگوها و شخصیت­های دیگر دچار هیچ آشفتگی ذهنی و روانی نشده­اند.
در  داستان آبی و خاکستر خواننده این مسأله را به عینه درمی­یابد و تجربه می­کند.
ابتدا مکان، پنجره فرسوده، موتورخانه، یک تکه آسمان، تل تخریب شده، تسمه بلند موتورخانه، خط افق، گندمزار، کنج دیوار، میز، حوضچه، دشت، باریکه خاکی، تپه، یک تکه زمین نرم و خاکریز گودال.
ساختار داستان با وجود این مکانهاست که معنا می­یابد و شخصیت­ها با میزانسن­های خاص می­توانند در این فضا نفس بکشند و خود را به خواننده تحمیل کنند.
در داستان سه شخصیت را بیشتر نمی­بینیم، که در رمزگشایی داستان به این نتیجه می­رسیم:
الف-راوی= که به عبارتی مادر سرباز است در فضایی فراواقعی، زیرا سرباز را چون کودکی احساس می­کند که به او شیر داده است. و آنچنان که مهر و محبت مادری طلب می­کند همراه فرزند در گودالی که توسط او حفر شده است دراز می­کشد، در حالی که او مشغول شیردادن به اوست.
ب-ایوب= پدر سرباز است و شوهر راوی. او مدت­هاست فرزندش را ندیده است. لاجرم او را با غریبه­ای رهگذر اشتباه می­گیرد و تمنا دارد که برایش چای بیاورد. اما با افعالی که سرباز از خود بروز می­دهد همانند کندن گودال و دراز کشیدن در آن و گفت­وگوهای راوی که انگار در خلأ صورت می­گیرد و تلقین اینکه سرباز مرده است مجبور می­شود بیل را بردارد و خاک بر روی جنازه­ها بریزد.
ج-سرباز= نویسنده تمام هم و غمش را برای نگارش یک داستان سورئالیستی بر دوش سرباز گذاشته است. اندام واره­ای که قسمت میانی که همان شکم و دستگاه گوارشی باشد، ندارد و قسمت بالاتنه و پایین تنه (پاها) به پوستی نازک و شیشه مانند وصل است و خواننده با وحشت به تندیس سرباز نگاه می­کند. وقتی نویسنده این چنین سرباز را معرفی می­کند در حقیقت خواننده را آماده پذیرش همه چیز می­کند. لباسهای کهنه و مندرس. اسلحه و یراق مستعمل و قدیمی همه و همه معلوم می­سازد که پسر از جهان مردگان بازگشته. در حالی که روزی به عنوان سرباز در جنگ کشته شده و پاره­های توپ یا خمپاره قسمت میانی اندام او را کاملاً از بین برده است.
سرباز با کندن گودال که در حقیقت قبر خویش است و قصد رجعت به جهان مردگان را دارد که پدر (ایوب) با ریختن خاک بر روی او به این تصور خواننده کمک می­کند.
خواننده می­تواند به عنوان برداشت از این قضیه سورئالیستی راوی (مادر) را واقعی تصور کند یا موجودی که او هم از جهانی دیگر آمده است. همانند نویسنده داستان سرباز را همچون کودکی در آغوش مادر به خاک بسپارد یا بازگشت به گذشته در ذهن راوی، در مورد تعقیب خرگوش­ها و روباه­ها در گندمزار و این همه را فقط ایوب است، پدری رنجدیده و ناباور که خاک سنگین را بر روی جسد آنها می­ریزد، می­تواند به پایان داستانی خویش نزدیک کند. یک داستان وهم آور و سورئالیستی که ضمناً خواننده در نتیجه گیری و برداشت از آن، اختیار عمل کامل دارد.