صفحه 6--2 بهمن 91
محمدرضا فخری
از اینکه هر دفعه برای تماشای فیلم مجبور بودم به خانه دیگری بروم خسته شده بودم تا اینکه هوس داشتن تلویزیون به سرم زد و بهانه آن را شروع کردم. دل عمه هم به حال من سوخت. او میدانست که هیچ سرگرمی در خانه ندارم تا اینکه یک روز که دوباره بهانه تلویزیون را گرفته بودم رو به من کرد و پرسید: قلی آخه از کجا تلویزیون بخریم، من که از تلویزیون چیزی سرم نمیشه، باید یه آدم وارد بیاد و تلویزیون برامون بخره. من که منتظر جرقهای از سوی عمه بودم زود تو حرفش دویدم و گفتم: خیالت راحت باشه علی اینا تلویزیون دارن ازشون میپرسم. عمه ساکت شد و چیزی نگفت. در مدرسه رو به علی کردم و گفتم: علی ما میخواهیم تلویزیون بخریم. علی با تعجب نگاهی به من کرد و پرسید: پولشو از کجا میارید؟ گفتم: عمه، عمه خودش گفت که میخواد یه دونه از اون بخره. بعد ادامه دادم و گفتم: تازه فردا میخوایم نزد بابات بیاییم.
گفتم: علی جون پولمون حاضر حاضره، عصر با عمه به در خونتون میایم.
ظهر کنار عمه نشستم و گفتم: عمه پولاتو بشمار ببینم چقدره، آخه قراره عصر بابای علی برامون تلویزیون بخره. او ابتدا حرفم را باور نکرد ولی آنقدر با قاطعیت صحبت کردم که تسلیم شد. پول را که عمه جمع کرده بود نشانم داد. مقداری از آنها له و مچاله بودند و بقیه پول خرد. پولهای خرد را برداشتم و به مغازه بقالی رفتم و آنها را تبدیل به اسکناس کردم. بعدازظهر رو به عمه کردم و گفتم: زود باش، زود باش دیر میشه. پولها را در یک کیسه گذاشتم و آن را دست عمه دادم و از خانه خارج شدیم. آنجا که رسیدیم کلید زنگ خانهشان را فشار دادم. پدرش به در کوچه آمد و با عمه سلام و علیک گرمی کرد. عمه در حالی که خجالت میکشید هی چادرش را به این طرف و آن طرف میچرخاند. سپس گفت: چه کار کنم از دست قلی یه زحمتی هم برای شما درست کرده حالا یه تلویزیون خوب دست دوم که به درد این بچه بخوره براش دست و پا کنید. بعد کیسه پول را به سوی بابای علی دراز کرد و او نیز با تعارف کیسه پول را از عمه گرفت. با هم به طرف خانهمان به راه افتادیم. عمه زود کنار چرخ خیاطیاش نشست. تا اینکه صدای در خانه بلند شد. زن های محله بودند. حالا نقل دهان امروز آنها خرید تلویزیون بود. قمرخانم میگفت: تلویزیون به کار نمیخوره، هر ساعت خراب می شه. کبری خانم هم گفت: تلویزیون قلی رو از درس و مشق باز میکنه. هر کسی هر چه دوست داشت از دل تنگش درمورد تلویزیون گفت. عصر فردا بابای علی با یک تلویزیون سیاه و سفید دست دوم که در جعبه صندوق عقب خودروشان گذاشته بود، به همراه علی به در خانه آمد. من شادی کنان به هوا میپریدم. عمه نیز خوشحال به نظر میرسید. پدر علی تلویزیون را در اتاق جا داد و کارهای مربوط به آن را برایمان انجام داد. از اینکه برای اولین بار صدای تلویزیون از خانه ما بلند میشد احساس غرور و شادی میکردم. ابتدا صدای تلویزیون را بلند کردم و نزدیک آن نشستم. ولی انگار تماشای تلویزیون آداب و رسومی خاص داشت.
پدر علی رو به من کرد و گفت: باید دور از آن بنشینی و تماشا کنی. نباید صدایش را بلند کنی. نباید دست به کانال و دکمههای آن بزنی. او خیلی از نبایدها را برایم ردیف کرد و گفت: ولی یک باید هم درمیان نبایدها گفت که هر وقت تصویر آن ناپدید شد یک توسری به تلویزیون میزنی و خودش درست میشود. من فهمیدم که داشتن تلویزیون کهنه این دردسرها را هم دارد. ولی باز دلخوش بودم، از اینکه نمیخواد از این به بعد در خانه این و آن بروم و سروصدای آنها مانع از شنیدن صدای برنامههای تلویزیون شود.
هنوز از ورود تلویزیون به خانهامان نگذشته بود که سروکله قمر خانم پیدا شد. او که تا دیروز از ضررهای تلویزیون سخن میگفت این بار رو به عمه کرد و گفت: از این به بعد برای تماشای تلویزیون به خونه شما میام. یک دفعه دلم شکست. من فهمیدم باز برای تماشای فیلم از سروصدای این و اون در امان نیستم.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی