تلویزیون
محمدرضا فخری


از اینکه هر دفعه برای تماشای فیلم مجبور بودم به خانه دیگری بروم خسته شده بودم تا اینکه هوس داشتن تلویزیون به سرم زد و بهانه آن را شروع کردم. دل عمه هم به حال من سوخت. او می­دانست که هیچ سرگرمی در خانه ندارم تا اینکه یک روز که دوباره بهانه تلویزیون را گرفته بودم رو به من کرد و پرسید: قلی آخه از کجا تلویزیون بخریم، من که از تلویزیون چیزی سرم نمی­شه، باید یه آدم وارد بیاد و تلویزیون برامون بخره. من که منتظر جرقه­ای از سوی عمه بودم زود تو حرفش دویدم و گفتم: خیالت راحت باشه علی اینا تلویزیون دارن ازشون می­پرسم. عمه ساکت شد و چیزی نگفت. در مدرسه رو به علی کردم و گفتم: علی ما می­خواهیم تلویزیون بخریم. علی با  تعجب نگاهی به من کرد و پرسید: پولشو از کجا میارید؟ گفتم: عمه، عمه خودش گفت که می­خواد یه دونه از اون بخره. بعد ادامه دادم و گفتم: تازه فردا می­خوایم نزد بابات بیاییم.

شب در خانه رو به عمه کردم و گفتم: خرید تلویزیون هم ردیف شد. با همین دلخوشی به رختخواب رفتم و خوابیدم. صبح تو مدرسه علی پیشم آمد و گفت: قلی به بابام گفتم، او گفت باید پولتون آماده باشه.
گفتم: علی جون پولمون حاضر حاضره، عصر با عمه به در خونتون میایم.
ظهر کنار عمه نشستم و گفتم: عمه پولاتو بشمار ببینم چقدره، آخه قراره عصر بابای علی برامون تلویزیون بخره. او ابتدا حرفم را باور نکرد ولی آنقدر با قاطعیت صحبت کردم که تسلیم شد. پول را که عمه جمع کرده بود نشانم داد. مقداری از آنها له و مچاله بودند و بقیه پول خرد. پولهای خرد را برداشتم و به مغازه بقالی رفتم و آنها را تبدیل به اسکناس کردم. بعدازظهر رو به عمه کردم و گفتم: زود باش، زود باش دیر میشه. پولها را در یک کیسه گذاشتم و آن را دست عمه دادم و از خانه خارج شدیم. آنجا که رسیدیم کلید زنگ خانه­شان را فشار دادم. پدرش به در کوچه آمد و با عمه سلام و علیک گرمی کرد. عمه در حالی که خجالت می­کشید هی چادرش را به این طرف و آن طرف می­چرخاند. سپس گفت: چه کار کنم از دست قلی یه زحمتی هم برای شما درست کرده حالا یه تلویزیون خوب دست دوم که به درد این بچه بخوره براش دست و پا کنید. بعد کیسه پول را به سوی بابای علی دراز کرد و او نیز با تعارف کیسه پول را از عمه گرفت. با هم به طرف خانه­مان به راه افتادیم. عمه زود کنار چرخ خیاطی­اش نشست. تا اینکه صدای در خانه بلند شد. زن های محله بودند. حالا نقل دهان امروز آنها خرید تلویزیون بود. قمرخانم می­گفت: تلویزیون به کار نمی­خوره، هر ساعت خراب می شه. کبری خانم هم گفت: تلویزیون قلی رو از درس و مشق باز می­کنه. هر کسی هر چه دوست داشت از دل تنگش درمورد تلویزیون گفت. عصر فردا بابای علی با یک تلویزیون سیاه و سفید دست دوم که در جعبه صندوق عقب خودروشان گذاشته بود، به همراه علی به در خانه آمد. من شادی کنان به هوا می­پریدم. عمه نیز خوشحال به نظر می­رسید. پدر علی تلویزیون را در اتاق جا داد و کارهای مربوط  به آن را برایمان انجام داد. از اینکه برای اولین بار صدای تلویزیون از خانه ما بلند می­شد احساس غرور و شادی می­کردم. ابتدا صدای تلویزیون را بلند کردم و نزدیک آن نشستم. ولی انگار تماشای تلویزیون آداب و رسومی خاص داشت.
پدر علی رو به من کرد و گفت: باید دور از آن بنشینی و تماشا کنی. نباید صدایش را بلند کنی. نباید دست به کانال و  دکمه­های آن بزنی. او خیلی از نبایدها را برایم ردیف کرد و گفت: ولی یک باید هم درمیان نبایدها گفت که هر وقت تصویر آن ناپدید شد یک توسری به تلویزیون می­زنی و خودش درست می­شود. من فهمیدم که داشتن تلویزیون کهنه این دردسرها را هم دارد. ولی باز دلخوش بودم، از اینکه نمی­خواد از این به بعد در خانه این و آن بروم و سروصدای آنها مانع از شنیدن صدای برنامه­های تلویزیون شود.
هنوز از ورود تلویزیون به خانه­امان نگذشته بود که سروکله قمر خانم پیدا شد. او که تا دیروز از ضررهای تلویزیون سخن می­گفت این بار رو به عمه کرد و گفت: از این به بعد برای تماشای تلویزیون به خونه شما میام. یک دفعه دلم شکست. من فهمیدم باز برای تماشای فیلم از سروصدای این و اون در امان نیستم.