صفحه 6--9 بهمن 91
عینک
محمدرضا فخری
دوباره تب داشتن عینک به جانم افتاد. هر چند میدانستم که در دعوا بچهها به من چهار چشمی و یا عینک تختهای خواهند گفت. حالا به آرزویم داشتم نزدیک میشدم. آخر چشمهایم کلمههای روی تابلو را نمیدید. آنقدر خیره میشدم تا بتوانم کلمهای بر روی آن بخوانم. آقا معلم داشت بر روی تخته سیاه کلمههایی مینوشت. ناخودآگاه چشمک زدم. از دور نگاهم کرد، باز چشمک زدم. به طرفم آمد و پرسید: چته، باز شوخیت گرفته؟!
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: چی؟! چی؟!
باز چشمهایم به هم خورد.
دوباره پرسید: باز شروع کردی؟!
به لکنت زبان افتاده بودم. آقا معلم متوجه شد که دست خودم نیست و چشمهایم ضعیف شدهاند. بعد از مکثی طولانی گفت: تابلو را بخوان. نگاه کردم به کلمههایی که آقا معلم بر روی آن نوشته بود. آقا معلم گفت: بخوان، با صدای بلند بخوان. هر چه سعی میکردم نمیتوانستم آنها را به درستی بخوانم. کلمهها را اشتباه میخواندم و بچهها بلند بلند میخندیدند. آقا معلم گفت: قلی، همین امروز پیش دکتر میری و چشماتو نشون میدی و فردا باید با یه عینک ته استکانی به مدرسه بیای. خوشحال شدم. عینکی میشدم. مثل خود آقا معلم. در راه رسیدن به خانه پشت سر هم پلک چشمهایم به هم میخورد. انگار از این کار لذت میبردم. در خانه نگاهی به عمه کردم و گفتم: عمه عینک برام میخری. آقا معلم گفته باید حتماً فردا با عینک به مدرسه بیایی، وگرنه فلکت میکنم. عمه با تعجب پرسید: برای یه عینک میخوان فلکت کنن؟ قلی این دیگه چه جور مدرسهایه که هر روز به بچههای مردم گیر میدن. یه روز میگن حتماً باید کفش رو با جوراب پا کنین، یه روز میگن باید دفتر املاء از دفتر حساب جدا باشه وگرنه زندونی میشی، یه روز میگن باید بری سلمونی و تو سرما کچل کنی. حالا هم که میخوان بچههای مردم رو عینکی کنن!
گفتم: نه عمه، فقط و فقط به من گفتن.
عمه گفت: مگه تو تافته جدا بافتهای؟!
گفتم: خوب عمه، چشمام هی به هم میخوره.
عمه گفت: خوب بخوره، خودت میکنی.
گفتم: نه عمه، یه دفعه میشه.
عمه گفت: قلی اذیت نکن. عمه خیال میکرد باز بهانهای دیگر را گرفتهام. حالا نوبت تفهیم کردن عمه بود. صدای چرخ خیاطی نمیگذاشت که عمه حرفم را بشنود. با صدای بلند گفتم: عمه دروغ نمیگم، حالا من چی کار کنم؟! فردا آقا معلم منو تو کلاس راه نمیده، تازه فلکم هم میکنه. عمه که دید راست میگم نگاهی به من کرد و گفت: خودم فردا مییام مدرسه و با معلمت حرف میزنم. اصلاً برو عینک یه نفر رو قرض بگیر و به چشمت بزن.
صبح فردا با عمه به طرف مدرسه به راه افتادم. عمه در راه غرولند میکرد: امان از دست شما بچهها. به مدرسه رسیدیم. عمه کنار در مدرسه ایستاد تا بچهها وارد کلاس شدند. بعد وارد دفتر شد. ظهر که به خانه آمدم از عمه پرسیدم: چی گفتند؟! عمه آهی کشید و چیزی نگفت. عصر عمه رو به من کرد و گفت: قلی آماده شو تا به مطب دکتر بریم. از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. با هم به طرف مطب دکتر به راه افتادیم. بعد از کلی معطلی نوبتمان شد. وارد اتاق معاینه شدیم. اتاق تاریک بود و آدم دلش میگرفت. آقای دکتر مرا روی صندلی نشاند و یک تابلو که پر از علامت بود را نشانم داد. از من خواست تا جهت آنها را نشانش بدهم. بعضی را درست و بعضی را اشتباه میگفتم. بعد از معاینه آقای دکتر رو به عمه کرد و گفت: باید عینک بزند. انگار به آرزویم دست یافته بودم. نگاهی به عمه کردم. عمه گفت: چشم آقای دکتر، هر چه شما بگید. آقای دکتر دستورهای لازم و شماره عینک را نوشت. با عمه به مغازه عینک فروشی رفتیم.
مرد عینک فروش عینکهای زیادی را از درون ویترین جلویمان گذاشت. انتخاب عینک از میان آن همه عینک مشکل بود. تا اینکه عینکی ارزان قیمت و به قول عمه خوب انتخاب شد. مغازه دار قول چند روز دیگر را داد. صبح فردا در مدرسه با آقا معلم در مورد عینک صحبت کردم و سری تکان داد و چیزی نگفت. حالا همه بچههای کلاس میدانستند که میخواهم عینکی بشوم. دوست داشتم با زدن عینک بر چشم قیافه آدمهای درست و حسابی به خود بگیرم. بعد از چند روز به مغازه عینک فروشی رفتیم. تا عینک را بر چشم زدم دنیا دور سرم چرخید. با خود گفتم: چه غلطی کردم که عینکی شدم، یعنی تمامی عینکیها دنیا دور سرشان میچرخد؟!
عینک را از چشم برداشتم و نفس راحتی کشیدم. به خانه که رسیدم رو به عمه کردم و گفتم: این دیگه چه عینکیه؟ عمه گفت: خودت گفتی، چه میدونم هر روز بهانه میگیری.
دلم گرفت. عمه که دید ناراحت هستم پیشم آمد و گفت: مگه این همون عینکی نبود که میخواستی؟ عمه را دیدم که ناراحت است و برای اینکه او را از ناراحتی بیرون آورم خندهای کردم و پرسیدم: عمه راسته که میگن هر که موقع خواب عینک بزنه خوابهای شیرین میبینه؟!
عمه خندهای کرد و گفت: آره، راسته. گفتم: پس شبها عینک بر چشم میزنم و میخوابم تا خوابهای خوش ببینم. عمه گفت: یه شب هم به من قرض بده تا من هم به چشم بزنم و خوابهای شیرین ببینم. هر دو خندیدیم. شب خواب دیدم که تعدادی عینک به من خیره شدهاند و میخندند. چشمانم را که باز کردم هوا روشن شده بود. به طرف مدرسه به راه افتادم. در مدرسه عینک را بر چشم زدم. بچهها دور و برم
جمع شده بودند و هر کدام حرفی میزد. وارد کلاس شدم. عینک را بر چشم گذاشتم. آقا معلم نگاهم کردو لبخندی زد. ظهر که به خانه آمدم رو به عمه کردم و گفتم: عمه، عمه، عینکم را تو مدرسه جا گذاشتم. فوری از خانه خارج شدم. عمه به دنبالم آمد صدایم زد و خندهای کرد و گفت: بیا، بیا، عینکت اینجاست. ابتدا خیال کردم شوخی میکند. بعد جلو آمد و عینک را از چشمانم برداشت. خندهای کردم و دانستم که دیگر عینک سرم را گیج نمیکند.
اتاق 124
محدثه آشیری
در گوشه اتاق نشسته بودم و در فکر فرو رفته و در دنیای دیگری بودم. در همین هنگام لیوان آب از دستم افتاد و تازه به خودم آمدم و باز آن حادثه تلخ برایم آشکار شد. نمیتوانستم آن را قبول کنم. برایم سخت بود. همه میگفتند: تسلیت عرض میکنیم. باور نمیکردم. این حقیقت ندارد، مریم زنده هست. اون نمرده. یه نفر بهم بگه که مریم زنده است. چرا میگین او مرده؟ چرا وقتی مریم زنده هست همچین حرفی میزنید. درسته که توی کماست، اما بهوش مییاد.
مادرم با آن صورت خیس پر از گریه و با آن قیافه غمگینانه به طرف من آمد و گفت: زهرا دخترم میدونم برات سخته اما مریم مرده، این را بفهم. مامان اما اون فقط پانزده سال
داره. نه من به حرف هیچکس اهمیتی نمیدم. شماها دروغ میگین. زهرا فردا خودت را با مرگ مریم آماده کن.
نه این امکان نداره. من تصمیم گرفتم قلب مریم را به کسی بدهم که لیاقتش را داره. مامان چه طور دلت مییاد. همین جوری که گریه میکردم توی فکر فرو رفتم. یادم اومد به دوران بچگیهامون.
یه بار اومدم روی صندلی بشینم یک دفعه احساس کردم چیزی چسبیده به مانتوم، اما اون رو ندیدم. با این مانتو رفتم بیرون و دیدم همه به من خیره شدند. وقتی اومدم خونه و مانتو را در آوردم دیدم روی آن نوشته شده، من دیوانهام. کار، کار اون مریم شیطون بود. من عصبانی شدم و حسابی با خواهرم دعوا کردم. تو خجالت نمیکشی با خواهر بزرگترت این شوخیهای بیجا را میکنی؟ ها جواب بده؟ بعدش مریم زد زیر گریه و تا چهار روز با هم قهر بودیم. آخرش هم مریم خودش باهام آشتی کرد. دلم برای اون روزها تنگ شده، همه اونهایی که اومده بودن رفتند و من و مامانم تمام عکسهای مریم را به هر طرف خانه که میرسید
زدیم.
مامان گریه میکرد و عکسها را در بغل گرفته بود. پدرم از وقتی مریم این طوری شده بود خود را در اتاق حبس کرده بود. من هم گیج شده بودم. ای کاش مریم به آنجا نمیرفت.
ای کاش خودم رسانده بودمش تا این اتفاق نمیافتاد. در همین موقع صدای تلفن به گوش من رسید. گوشی را برداشتم: الو بفرمایید. الو سلام شما خانواده مریم فرهمندی هستید؟ بله، برای خواهرم اتفاقی افتاده. نه فقط میخواستم بگم خواهرتان به هوش آمده. ببخشید، میشه یه بار دیگه بگید. بله خواهرتان به هوش آمده. تلفن از دستم افتاد.
مامان و بابام زدند زیر گریه و من گفتم: لازم نیست بترسید، مریم به هوش اومده مامان. وای خدای من مریم من به هوش آمده. وای خدا رو شکر، میدونستم اون به هوش میاد. مامان و بابا از خوشحالی بال در آوردند. من لباسهای سیاهم را از تنم بیرون آوردم و آماده شدیم و به طرف
اتاق 124، جایی که خواهرم بود رفتیم.
촀߀Ȯ¢ɨ
ɨ
ent.monitor
باز چشمهایم به هم خورد.
دوباره پرسید: باز شروع کردی؟!
به لکنت زبان افتاده بودم. آقا معلم متوجه شد که دست خودم نیست و چشمهایم ضعیف شدهاند. بعد از مکثی طولانی گفت: تابلو را بخوان. نگاه کردم به کلمههایی که آقا معلم بر روی آن نوشته بود. آقا معلم گفت: بخوان، با صدای بلند بخوان. هر چه سعی میکردم نمیتوانستم آنها را به درستی بخوانم. کلمهها را اشتباه میخواندم و بچهها بلند بلند میخندیدند. آقا معلم گفت: قلی، همین امروز پیش دکتر میری و چشماتو نشون میدی و فردا باید با یه عینک ته استکانی به مدرسه بیای. خوشحال شدم. عینکی میشدم. مثل خود آقا معلم. در راه رسیدن به خانه پشت سر هم پلک چشمهایم به هم میخورد. انگار از این کار لذت میبردم. در خانه نگاهی به عمه کردم و گفتم: عمه عینک برام میخری. آقا معلم گفته باید حتماً فردا با عینک به مدرسه بیایی، وگرنه فلکت میکنم. عمه با تعجب پرسید: برای یه عینک میخوان فلکت کنن؟ قلی این دیگه چه جور مدرسهایه که هر روز به بچههای مردم گیر میدن. یه روز میگن حتماً باید کفش رو با جوراب پا کنین، یه روز میگن باید دفتر املاء از دفتر حساب جدا باشه وگرنه زندونی میشی، یه روز میگن باید بری سلمونی و تو سرما کچل کنی. حالا هم که میخوان بچههای مردم رو عینکی کنن!
گفتم: نه عمه، فقط و فقط به من گفتن.
عمه گفت: مگه تو تافته جدا بافتهای؟!
گفتم: خوب عمه، چشمام هی به هم میخوره.
عمه گفت: خوب بخوره، خودت میکنی.
گفتم: نه عمه، یه دفعه میشه.
عمه گفت: قلی اذیت نکن. عمه خیال میکرد باز بهانهای دیگر را گرفتهام. حالا نوبت تفهیم کردن عمه بود. صدای چرخ خیاطی نمیگذاشت که عمه حرفم را بشنود. با صدای بلند گفتم: عمه دروغ نمیگم، حالا من چی کار کنم؟! فردا آقا معلم منو تو کلاس راه نمیده، تازه فلکم هم میکنه. عمه که دید راست میگم نگاهی به من کرد و گفت: خودم فردا مییام مدرسه و با معلمت حرف میزنم. اصلاً برو عینک یه نفر رو قرض بگیر و به چشمت بزن.
صبح فردا با عمه به طرف مدرسه به راه افتادم. عمه در راه غرولند میکرد: امان از دست شما بچهها. به مدرسه رسیدیم. عمه کنار در مدرسه ایستاد تا بچهها وارد کلاس شدند. بعد وارد دفتر شد. ظهر که به خانه آمدم از عمه پرسیدم: چی گفتند؟! عمه آهی کشید و چیزی نگفت. عصر عمه رو به من کرد و گفت: قلی آماده شو تا به مطب دکتر بریم. از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. با هم به طرف مطب دکتر به راه افتادیم. بعد از کلی معطلی نوبتمان شد. وارد اتاق معاینه شدیم. اتاق تاریک بود و آدم دلش میگرفت. آقای دکتر مرا روی صندلی نشاند و یک تابلو که پر از علامت بود را نشانم داد. از من خواست تا جهت آنها را نشانش بدهم. بعضی را درست و بعضی را اشتباه میگفتم. بعد از معاینه آقای دکتر رو به عمه کرد و گفت: باید عینک بزند. انگار به آرزویم دست یافته بودم. نگاهی به عمه کردم. عمه گفت: چشم آقای دکتر، هر چه شما بگید. آقای دکتر دستورهای لازم و شماره عینک را نوشت. با عمه به مغازه عینک فروشی رفتیم.
مرد عینک فروش عینکهای زیادی را از درون ویترین جلویمان گذاشت. انتخاب عینک از میان آن همه عینک مشکل بود. تا اینکه عینکی ارزان قیمت و به قول عمه خوب انتخاب شد. مغازه دار قول چند روز دیگر را داد. صبح فردا در مدرسه با آقا معلم در مورد عینک صحبت کردم و سری تکان داد و چیزی نگفت. حالا همه بچههای کلاس میدانستند که میخواهم عینکی بشوم. دوست داشتم با زدن عینک بر چشم قیافه آدمهای درست و حسابی به خود بگیرم. بعد از چند روز به مغازه عینک فروشی رفتیم. تا عینک را بر چشم زدم دنیا دور سرم چرخید. با خود گفتم: چه غلطی کردم که عینکی شدم، یعنی تمامی عینکیها دنیا دور سرشان میچرخد؟!
عینک را از چشم برداشتم و نفس راحتی کشیدم. به خانه که رسیدم رو به عمه کردم و گفتم: این دیگه چه عینکیه؟ عمه گفت: خودت گفتی، چه میدونم هر روز بهانه میگیری.
دلم گرفت. عمه که دید ناراحت هستم پیشم آمد و گفت: مگه این همون عینکی نبود که میخواستی؟ عمه را دیدم که ناراحت است و برای اینکه او را از ناراحتی بیرون آورم خندهای کردم و پرسیدم: عمه راسته که میگن هر که موقع خواب عینک بزنه خوابهای شیرین میبینه؟!
عمه خندهای کرد و گفت: آره، راسته. گفتم: پس شبها عینک بر چشم میزنم و میخوابم تا خوابهای خوش ببینم. عمه گفت: یه شب هم به من قرض بده تا من هم به چشم بزنم و خوابهای شیرین ببینم. هر دو خندیدیم. شب خواب دیدم که تعدادی عینک به من خیره شدهاند و میخندند. چشمانم را که باز کردم هوا روشن شده بود. به طرف مدرسه به راه افتادم. در مدرسه عینک را بر چشم زدم. بچهها دور و برم
جمع شده بودند و هر کدام حرفی میزد. وارد کلاس شدم. عینک را بر چشم گذاشتم. آقا معلم نگاهم کردو لبخندی زد. ظهر که به خانه آمدم رو به عمه کردم و گفتم: عمه، عمه، عینکم را تو مدرسه جا گذاشتم. فوری از خانه خارج شدم. عمه به دنبالم آمد صدایم زد و خندهای کرد و گفت: بیا، بیا، عینکت اینجاست. ابتدا خیال کردم شوخی میکند. بعد جلو آمد و عینک را از چشمانم برداشت. خندهای کردم و دانستم که دیگر عینک سرم را گیج نمیکند.
اتاق 124
محدثه آشیری
در گوشه اتاق نشسته بودم و در فکر فرو رفته و در دنیای دیگری بودم. در همین هنگام لیوان آب از دستم افتاد و تازه به خودم آمدم و باز آن حادثه تلخ برایم آشکار شد. نمیتوانستم آن را قبول کنم. برایم سخت بود. همه میگفتند: تسلیت عرض میکنیم. باور نمیکردم. این حقیقت ندارد، مریم زنده هست. اون نمرده. یه نفر بهم بگه که مریم زنده است. چرا میگین او مرده؟ چرا وقتی مریم زنده هست همچین حرفی میزنید. درسته که توی کماست، اما بهوش مییاد.
مادرم با آن صورت خیس پر از گریه و با آن قیافه غمگینانه به طرف من آمد و گفت: زهرا دخترم میدونم برات سخته اما مریم مرده، این را بفهم. مامان اما اون فقط پانزده سال
داره. نه من به حرف هیچکس اهمیتی نمیدم. شماها دروغ میگین. زهرا فردا خودت را با مرگ مریم آماده کن.
نه این امکان نداره. من تصمیم گرفتم قلب مریم را به کسی بدهم که لیاقتش را داره. مامان چه طور دلت مییاد. همین جوری که گریه میکردم توی فکر فرو رفتم. یادم اومد به دوران بچگیهامون.
یه بار اومدم روی صندلی بشینم یک دفعه احساس کردم چیزی چسبیده به مانتوم، اما اون رو ندیدم. با این مانتو رفتم بیرون و دیدم همه به من خیره شدند. وقتی اومدم خونه و مانتو را در آوردم دیدم روی آن نوشته شده، من دیوانهام. کار، کار اون مریم شیطون بود. من عصبانی شدم و حسابی با خواهرم دعوا کردم. تو خجالت نمیکشی با خواهر بزرگترت این شوخیهای بیجا را میکنی؟ ها جواب بده؟ بعدش مریم زد زیر گریه و تا چهار روز با هم قهر بودیم. آخرش هم مریم خودش باهام آشتی کرد. دلم برای اون روزها تنگ شده، همه اونهایی که اومده بودن رفتند و من و مامانم تمام عکسهای مریم را به هر طرف خانه که میرسید
زدیم.
مامان گریه میکرد و عکسها را در بغل گرفته بود. پدرم از وقتی مریم این طوری شده بود خود را در اتاق حبس کرده بود. من هم گیج شده بودم. ای کاش مریم به آنجا نمیرفت.
ای کاش خودم رسانده بودمش تا این اتفاق نمیافتاد. در همین موقع صدای تلفن به گوش من رسید. گوشی را برداشتم: الو بفرمایید. الو سلام شما خانواده مریم فرهمندی هستید؟ بله، برای خواهرم اتفاقی افتاده. نه فقط میخواستم بگم خواهرتان به هوش آمده. ببخشید، میشه یه بار دیگه بگید. بله خواهرتان به هوش آمده. تلفن از دستم افتاد.
مامان و بابام زدند زیر گریه و من گفتم: لازم نیست بترسید، مریم به هوش اومده مامان. وای خدای من مریم من به هوش آمده. وای خدا رو شکر، میدونستم اون به هوش میاد. مامان و بابا از خوشحالی بال در آوردند. من لباسهای سیاهم را از تنم بیرون آوردم و آماده شدیم و به طرف
اتاق 124، جایی که خواهرم بود رفتیم.
촀߀Ȯ¢ɨ
ɨ
ent.monitor
+ نوشته شده در 2013/1/28 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی