عینک
محمدرضا فخری

دوباره تب داشتن عینک به جانم افتاد. هر چند می­دانستم که در دعوا بچه­ها به من چهار چشمی و یا عینک تخته­ای خواهند گفت. حالا به آرزویم داشتم نزدیک می­شدم. آخر چشمهایم کلمه­های روی تابلو را نمی­دید. آنقدر خیره می­شدم تا بتوانم کلمه­ای بر روی آن بخوانم. آقا معلم داشت بر روی تخته سیاه کلمه­هایی می­نوشت. ناخودآگاه چشمک زدم. از دور نگاهم کرد، باز چشمک زدم. به طرفم آمد و پرسید: چته، باز شوخیت گرفته؟!

با  تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: چی؟! چی؟!
باز چشم­هایم به هم خورد.
دوباره پرسید: باز شروع کردی؟!
به لکنت زبان افتاده بودم. آقا معلم متوجه شد که دست خودم نیست و چشم­هایم ضعیف شده­اند. بعد از مکثی طولانی گفت: تابلو را بخوان. نگاه کردم به کلمه­هایی که آقا معلم بر روی آن نوشته بود. آقا معلم گفت: بخوان، با صدای بلند بخوان. هر چه سعی می­کردم نمی­توانستم آنها را به درستی بخوانم. کلمه­ها را اشتباه می­خواندم و بچه­ها بلند بلند می­خندیدند. آقا معلم گفت: قلی، همین امروز پیش دکتر می­ری و چشماتو نشون میدی و فردا باید با یه عینک ته استکانی به مدرسه بیای. خوشحال شدم. عینکی می­شدم. مثل خود آقا معلم. در راه رسیدن به خانه پشت سر هم پلک چشم­هایم به هم می­خورد. انگار از این کار لذت می­بردم. در خانه نگاهی به عمه کردم و گفتم: عمه عینک برام می­خری. آقا معلم گفته باید حتماً فردا با عینک به مدرسه بیایی، وگرنه فلکت می­کنم. عمه با تعجب پرسید: برای یه عینک می­خوان فلکت کنن؟ قلی این دیگه چه جور مدرسه­ایه که هر روز به بچه­های مردم گیر می­دن. یه روز می­گن حتماً باید کفش رو با جوراب پا کنین، یه روز می­گن باید دفتر املاء از دفتر حساب جدا باشه وگرنه زندونی می­شی، یه روز می­گن باید بری سلمونی و تو سرما کچل کنی. حالا هم که می­خوان بچه­های مردم رو عینکی کنن!
گفتم: نه عمه، فقط و فقط به من گفتن.
عمه گفت: مگه تو تافته جدا بافته­ای؟!
گفتم: خوب عمه، چشمام هی به هم می­خوره.
عمه گفت: خوب بخوره، خودت می­کنی.
گفتم: نه عمه، یه دفعه می­شه.
عمه گفت: قلی اذیت نکن. عمه خیال می­کرد باز بهانه­ای دیگر را گرفته­ام. حالا نوبت تفهیم کردن عمه بود. صدای چرخ خیاطی نمی­گذاشت که عمه حرفم را بشنود. با صدای بلند گفتم: عمه دروغ نمی­گم، حالا من چی کار کنم؟! فردا آقا معلم منو تو کلاس راه نمی­ده، تازه فلکم هم می­کنه. عمه که دید راست می­گم نگاهی به من کرد و گفت: خودم فردا می­یام مدرسه و با معلمت حرف می­زنم. اصلاً برو عینک یه نفر رو قرض بگیر و به چشمت بزن.
صبح فردا با عمه به طرف مدرسه به راه افتادم. عمه در راه غرولند می­کرد: امان از دست شما بچه­ها. به مدرسه رسیدیم. عمه کنار در مدرسه ایستاد تا بچه­ها وارد کلاس شدند. بعد وارد دفتر شد. ظهر که به خانه آمدم از عمه پرسیدم: چی گفتند؟! عمه آهی کشید و چیزی نگفت. عصر عمه رو به من کرد و گفت: قلی آماده شو تا به مطب دکتر بریم. از خوشحالی در پوست خودم نمی­گنجیدم. با هم به طرف مطب دکتر به راه افتادیم. بعد از کلی معطلی نوبتمان شد. وارد اتاق معاینه شدیم. اتاق تاریک بود و آدم دلش می­گرفت. آقای دکتر مرا روی صندلی نشاند و یک تابلو که پر از علامت بود را نشانم داد. از من خواست تا جهت آنها را نشانش بدهم. بعضی را درست و بعضی را اشتباه می­گفتم. بعد از معاینه آقای دکتر رو به عمه کرد و گفت: باید عینک بزند. انگار به آرزویم دست یافته بودم. نگاهی به عمه کردم. عمه گفت: چشم آقای دکتر، هر چه شما بگید. آقای دکتر دستورهای لازم و شماره عینک را نوشت. با عمه به مغازه عینک فروشی رفتیم.
مرد عینک فروش عینک­های زیادی را از درون ویترین جلویمان گذاشت. انتخاب عینک از میان آن همه عینک مشکل بود. تا اینکه عینکی ارزان قیمت و به قول عمه خوب انتخاب شد. مغازه دار قول چند روز دیگر را داد. صبح فردا در مدرسه با آقا معلم در مورد عینک صحبت کردم و سری تکان داد و چیزی نگفت. حالا همه بچه­های کلاس می­دانستند که می­خواهم عینکی بشوم. دوست داشتم با زدن عینک بر چشم قیافه آدم­های درست و حسابی به خود بگیرم. بعد از چند روز به مغازه عینک فروشی رفتیم. تا عینک را بر چشم زدم دنیا دور سرم چرخید. با خود گفتم: چه غلطی کردم که عینکی شدم، یعنی تمامی عینکی­ها دنیا دور سرشان می­چرخد؟!
عینک را از چشم برداشتم و نفس راحتی کشیدم. به خانه که رسیدم رو به عمه کردم و گفتم: این دیگه چه عینکیه؟ عمه گفت: خودت گفتی، چه می­دونم هر روز بهانه می­گیری.
دلم گرفت. عمه که دید ناراحت هستم پیشم آمد و گفت: مگه این همون عینکی نبود که می­خواستی؟ عمه را دیدم که ناراحت است و برای اینکه او را از ناراحتی بیرون آورم خنده­ای کردم و پرسیدم: عمه راسته که می­گن هر که موقع خواب عینک بزنه خوابهای شیرین می­بینه؟!
عمه خنده­ای کرد و گفت: آره، راسته. گفتم: پس شبها عینک بر چشم می­زنم و می­خوابم تا خوابهای خوش ببینم. عمه گفت: یه شب هم به من قرض بده تا من هم به چشم بزنم و خوابهای شیرین ببینم. هر دو خندیدیم. شب خواب دیدم که تعدادی عینک به من خیره شده­اند و می­خندند. چشمانم را که باز کردم هوا روشن شده بود. به طرف مدرسه به راه افتادم. در مدرسه عینک را بر چشم زدم. بچه­ها دور و برم
جمع شده بودند و هر کدام حرفی می­زد. وارد کلاس شدم. عینک را بر چشم گذاشتم. آقا معلم نگاهم کردو لبخندی زد. ظهر که به خانه آمدم رو به عمه کردم و گفتم: عمه، عمه، عینکم را تو مدرسه جا گذاشتم. فوری از خانه خارج شدم. عمه به دنبالم آمد صدایم زد و خنده­ای کرد و  گفت: بیا، بیا، عینکت اینجاست. ابتدا خیال کردم شوخی می­کند. بعد جلو آمد و عینک را از چشمانم برداشت. خنده­ای کردم و دانستم که دیگر عینک سرم را گیج نمی­کند.

اتاق 124
محدثه آشیری


در گوشه اتاق نشسته بودم و در فکر فرو رفته و در دنیای دیگری بودم. در همین هنگام لیوان آب از دستم افتاد و تازه به خودم آمدم و باز آن حادثه تلخ برایم آشکار شد. نمی­توانستم آن را قبول کنم. برایم سخت بود. همه می­گفتند: تسلیت عرض می­کنیم. باور نمی­کردم. این حقیقت ندارد، مریم زنده هست. اون نمرده. یه نفر بهم بگه که مریم زنده است. چرا می­گین او مرده؟ چرا وقتی مریم زنده هست همچین حرفی می­زنید. درسته که توی کماست، اما بهوش می­یاد.
مادرم با آن صورت خیس پر از گریه و با آن قیافه  غمگینانه به طرف من آمد و گفت: زهرا دخترم می­دونم برات سخته اما مریم مرده، این را بفهم. مامان اما اون فقط پانزده سال
داره. نه من به حرف هیچکس اهمیتی نمی­دم. شماها دروغ می­گین. زهرا فردا خودت را با مرگ مریم آماده کن.
نه این امکان نداره. من تصمیم گرفتم قلب مریم را به کسی بدهم که لیاقتش را داره. مامان چه طور دلت می­یاد. همین جوری که گریه می­کردم توی فکر فرو رفتم. یادم اومد به دوران بچگی­هامون.
یه بار اومدم روی صندلی بشینم یک دفعه احساس کردم چیزی چسبیده به مانتوم، اما اون رو ندیدم. با این مانتو رفتم بیرون و دیدم همه به من خیره شدند. وقتی اومدم خونه و مانتو را در آوردم دیدم روی آن نوشته شده، من دیوانه­ام. کار، کار اون مریم شیطون بود. من عصبانی شدم و حسابی با خواهرم دعوا کردم. تو خجالت نمی­کشی با خواهر بزرگترت این شوخی­های بی­جا را می­کنی؟ ها جواب بده؟ بعدش مریم زد زیر گریه و تا چهار روز با هم قهر بودیم. آخرش هم مریم خودش باهام آشتی کرد. دلم برای اون روزها تنگ شده، همه اون­هایی که اومده بودن رفتند و من و مامانم تمام عکس­های مریم را به هر طرف خانه که می­رسید
زدیم.
مامان گریه می­کرد و عکس­ها را در بغل گرفته بود. پدرم از وقتی مریم این طوری شده بود خود را در اتاق حبس کرده بود. من هم گیج شده بودم. ای کاش مریم به آنجا نمی­رفت.
ای کاش خودم رسانده بودمش تا این اتفاق نمی­افتاد. در همین موقع صدای تلفن به گوش من رسید. گوشی را برداشتم: الو بفرمایید. الو سلام شما خانواده مریم فرهمندی هستید؟ بله، برای خواهرم اتفاقی افتاده. نه فقط می­خواستم بگم خواهرتان به هوش آمده. ببخشید، می­شه یه بار دیگه بگید. بله خواهرتان به هوش آمده. تلفن از دستم افتاد.
مامان و بابام زدند زیر گریه و من گفتم: لازم نیست بترسید، مریم به هوش اومده مامان. وای خدای من مریم من به هوش آمده. وای خدا رو شکر، می­دونستم اون به هوش میاد. مامان و بابا از خوشحالی بال در آوردند. من لباس­های سیاهم را از تنم بیرون آوردم و آماده شدیم و به طرف
اتاق 124، جایی که خواهرم بود رفتیم.
촀߀Ȯ¢ɨ
ɨ
ent.monitor