صفحه 6--14 بهمن 91
درمانگاه
ویکتور آردوف
برگردان: جمشید کاتبی
*صحنه
میز پرستار کشیک در یک مؤسسه پزشکی. عکسی از لویی پاستور، مردی که سرم ضد هاری را کشف کرد بر روی دیوار آویزان است. در پشت میز، پرستاری با روپوش و کلاه سفید نشسته، او خمیازه میکشد و با ناراحتی و بیزاری کامل با خود حرف میزند:
-ای مسیح، فقط کافی است یه نفر رو، جایی، یه سگ هار گاز بگیره، این وقت این بیحوصلگی و ناراحتی که عین یه قبرستون میمونه، تموم بشه. نگاه کن به «روسیا آقا پکینا» چه شغل مامانی گیرش آمد و کارش فقط مواظبت از مستهایی است که واسه به هوش آوردنشون میآرنشون بیمارستان. چه اداهایی که این مستها در نمیآرن! یکی اینور یکی اونور. یکی لگد میپرونه، یکی آواز میخونه. عیناً مثل اینکه تو تأتر کار میکنه. آه چقدر جالب است. ولی اینجا، مرده شور ریختش رو ببره، کسی رو هنوز سگ گاز نگرفته روح از جانش میپره و در همین موقع مردی که ظاهراً متملق به نظر میرسد وارد اتاق میشود. لبخند چاپلوسانهای بر لب میراند.
-صبح به خیر خواهر،
-صبح به خیر
-خب مثل اینست که
-مثل چی؟
-راستش را بخواهین نمیخوام ناراحتتون کنم ولی دیروز خونه یکی از دوستانم مهمون بودم.
-که چی؟
-میدونی اونا یه توله سگ دارن. بوبیک صداش میزنن.
-گازتون گرفته؟
-بلی، چطور فهمیدین.
-مهمل نگو، این برگه رو بگیر و پرش کن.
پرستار صفحه کاغذی به طول یک یارد بیرون میآورد.
-اوه فکر میکنم، اگه بخواهم همه اونو پر کنم نتونم سر وقت به کارم برسم. نمیتونید یه آمپول تزریق کنید.
مرخصم بفرمایید.
پرستار با صدای خشنی میگوید:
-موضوع. سگ گزیدگی. اسمتون چیه؟
-اوه، اگه مجبورید بنویسید بایکوف.
-و سگی که گازتون گرفت؟
-بوبیک
-فامیلتونه؟ یا فقط اسمتون یکیه؟
-دست وردار خواهر، من آدمم!
-میبینم. شغلتون چیه، موزع.
-موزع نیستم، قربان، اقتصاددان هستم.
-محل کار؟
-شرکت مچکوک
-چه شرکتی؟ چه شرکتی؟
-مچکوک
-چی، کوک؟
-چم
-چم چی؟
-کوک
-موضوع سگ گزیدگی. میدونید درباره چی حرف میزنید؟
-من میدونم، ولی شما چطور؟
-نه، نمیدونم
-هنوز داری یادداشت میکنی.
-به تو مربوط نیست، به سؤالاتم جواب بده. آیا قبل از اینم چیزی گازتون گرفته بود؟
-فرض کنیم بلی
-چه نوع حیوانی؟
-مدتها پیش، ساس
-منظورم حیوون پستانداره.
-تا آنجایی که من میدونم هیچ حیوون پستانداری...
-چرا؟
-واسه اینکه طعم خوبی ندارم. فکر میکنم زیاد اشتها آور نیستم.
-ببینم خواهر دارید؟
-نه
-برادر؟
-نه
-تا حال حیوونی اونا رو گاز گرفته؟
-دهه، چطور چنین چیزی میتونه باشه! مگه نشنیدی گفتم، خواهر- برادر ندارم.
-موضوع. اگه بخوای این طور سر من داد بکشی مستخدمو صدا میزنم با اردنگی بیرونت کنه، پدر و مادرتو تا حالا چیزی گاز گرفته؟
-ای خدا، کی میتونست پدر و مادر مرا گاز بگیره؟
-چه میدونم، شاید یکی از دوستانشون
-عقیده تو درباره دوست همینه؟
-به تو مربوط نیست؟ به سؤالات جواب بده چه حیوونی گازت گرفت؟
-بهت گفتم، یه توله سگ
-از لحاظ اداری چنین حیوونی وجود نداره.
-خب بنویس یه سگ، یه بچه سگ
-پس بهتره بنویسم یه سگ
-این همون چیزیه که دارم بهت میگم. س-گ
-نر یا ماده؟
-آخ، ماده سگ
-اگه بخوای الفاظ زشت به کار ببری...
-نمیتونم بگم سگ نر در حالی که میدونم سگی که گازم گرفته مادهاس. میتونم؟
-موضوع، سگ گزیدگی، مستخدمو صدا میزنم!
-تو بهتره اول خودتو معالجه کنی، فکر میکنم خودت رو هم سگ گزیده.
-سه ساله اینجا کار میکنم هنوز هیشکی نتونسته منو گاز بگیره.
مریض به طرف او پیش میرود. در حالی که با نگاههای خشم آلود او را ورانداز میکند. اگه تا حال هیشکه نتوانسته، من گاز میگیرم. لعنت بر تو.
از دهان مریض کف بیرون میریزد. پرستار در حالی که بیرون میدود فریاد میکشد: ای خدا، به این زودی هار شد؟
مریض هر چه شکستنی در اتاق هست میشکند و بیرون میدود.
پرستار آهسته به درون میخزد.
-از اولش میدونستم بیرون رفته، هر چه شکستنی تو شهر ببینه میشکنه، همه رو گاز میگیره!
گوشی را برمیدارد. شمارهای میگیرد.
-الو، الو، لطفاً سرویس آمبولانس رو بدین. بلی، سرویس آمبولانس؟ گوش کنید، یه پیش آمد غیرمترقبه! یه مرد هار فرار کرده. چی؟ البته که گاز میگیره، منو گاز گرفت؟ نه چندان، ما میدونیم چطور اونارو رام کنیم. میدونی ما کارمندان تربیت شده پزشکی میتونیم در عرض پنج دقیقه فقط با یه پرسشنامه مردمو دیوونه کنیم!
شخصیت پردازی در داستان
لئونارد بیشاپ
برگردان: محسن سلیمانی
قسمت پنجم
*شخصیتها همیشه نمیتوانند منظور خود را به وضوح بیان کنند
نویسنده داستان را نمینویسد تا خود تجربهای بیندوزد یا شخصیتهای داستان تجربهای کسب کنند، بلکه داستان را مینویسد تا خواننده تجربهای کسب کند. به همین دلیل هم همیشه باید باهوشتر و آگاه تر از شخصیتها باشد. در غیر این صورت نمیتواند در موقع لزوم به آنها کمک کند.
بهتر است نویسنده در همان ابتدای رمان (و در صورت امکان در همان فصل اول) از این شیوه فنی استفاده کند؛ شخصیت اصلی را در موقعیت حساسی قرار دهد تا به نکته عمیقی از زندگی خودش یا شخصیتهای دیگر پی ببرد. اما نتواند هوشیارانه و به وضوح آن را بیان کند. ممکن است این ادراک، درون نگری بسیار عمیقی باشد و شخصیت به دلیل ضعف زبانی و یا ناتوانی ذهنی در فرمول بندی آن، نتواند آن را بدل به درون بینی کند که باعث تعمیق ادراکش شود. به همین دلیل هم نویسنده باید در این لحظات حساس جای شخصیت را بگیرد.
*داستان: زوجی شوربخت تصمیم میگیرند به جای طلاق، کاری کنند تا زندگیاشان شیرین شود
نویسنده برای اینکه شخصیتها دچار مکاشفهای قوی، غافلگیرکننده یا تکان دهنده شوند، آنها را در وضعیت دشواری قرار میدهد.
*مثال: زن با کاردی در دست بالای سر شوهرش ایستاده است. مرد ناگهان از خواب میپرد و میگوید: «آه، خدای من، میخواهد مرا بکشد. نه به خاطر کسی دیگر، بلکه به خاطر اینکه فکر میکند ژن بی رنگی مو و پوست و چشم من به فرزندانم میرسد.»
در این حالت شخصیتها تعمداً رشد ذهنی و ذاتی محدودی دارند. اگر شخصیتها موقع شروع رمان همان باشند که در آخر داستان هستند، حوادث نمایشی و ابداعی نویسنده نیز نمیتواند آنها را تغییر دهد. گاهی اوقات نویسنده به دلایل زیر عمداً درک ادراک آگاهانه شخصیت را محدود میکند. (که البته این نکته را به خواننده نیز میگوید)
1 -اگر شخصیتی نکته عمیقی را درباره شخصیت خویش یا دیگران درک کند که با سطح فکر محدودش نمیخواند، خواننده وجود شخصیت را باور نخواهد کرد (مثلاً راننده کامیون زباله زیر دیپلم، نمیتواند قاضی فدرال را در مورد دعوای افترایی راهنمایی کند، چون کسی وجود چنین شخصیتی را باور نمیکند.) اگر شخصیت همیشه آنچه را که دریافت میکند کاملاً درک کند، دیگر خواننده و شخصیت موقع دریافت غافلگیر نمیشوند. در حالی که قسمت عمده درگیری از بدفهمی وی ناشی میشود و وقتی که شخصیت چیزی را درک کرد، درگیری رفع و حل میشود.
2 -اغلب هنگامی که شخصیت دچار مکاشفه عمیق عاطفی- که احتمالاً زندگیش را تغییر میدهد- میشود، در تب و تابی شدید است. به همین جهت نویسنده که تمرکز ذهنی بیشتری دارد روشنتر و مطمئنتر از شخصیت میتواند آن را بیان کند و خواننده مکاشفه را واضحتر درک میکند.
*مثال: زک به تندی به مارچ گفت: دیر میرسیم به جشنها! و از اتاق خواب بیرون آمد. سیگاری روشن کرد تا آرامش پیدا کند و چون هیچ وقت قبول نکرده بود که از بوی عطر زنش متنفر است و وقتی زنش بزک میکند انگار نقاب مردگان را به صورت زده است و او دچار اشمئزاز میشود. فکر میکرد هنوز عاشق اوست. هنوز نفهمیده بود که چون احساس میکند دو رو و سازش کار است، همیشه عصبانی است.
خواننده چیزی را روی کاغذ درک نمیکند.
اگر شخصیت در لحظهای حساس، به نکتهای پر معنی پی ببرد اما به دلیل اینکه نمیتواند آن را بیان کند این نکته روی کاغذ نیاید، میتوان گفت که آن ادراک اصلاً وجود ندارد. به همین دلیل هم در صورتی که بعداً رفتار شخصیت تغییر کند خواننده آن را درک یا باور نمیکند. ضمن اینکه دلیل این تغییر را نیز- که در داستان نیامده- نمیفهمد.
اگر شخصیت محیط پیرامونش را نبیند، معنیاش این نیست که آن محیط وجود ندارد. باید هر چه را که شخصیت نمیبیند اما در صحنه داستان مهم است، توصیف کرد. چون خواننده باید آن را ببیند. در غیر این صورت دیگر واقعیت محیط پیرامون شخصیت برای خواننده وجود ندارد. به همین ترتیب اگر شخصیت نتواند ادراکهایی را که رفتارش را تغییر داده است تشریح کند نویسنده باید آنها را برای خواننده توضیح دهد، و الّا تغییر رفتار شخصیت منطقی نیست.
نویسنده باید در همان فصل اول از فن تبیین ادراکهای شخصیت استفاده کند و وقتی توضیحات وی (نویسنده) در فصول بعد نیز ادامه یافت، خواننده از این اطلاعات تازه راجع به شخصیت استقبال میکند.
ادامه دارد...
-ای مسیح، فقط کافی است یه نفر رو، جایی، یه سگ هار گاز بگیره، این وقت این بیحوصلگی و ناراحتی که عین یه قبرستون میمونه، تموم بشه. نگاه کن به «روسیا آقا پکینا» چه شغل مامانی گیرش آمد و کارش فقط مواظبت از مستهایی است که واسه به هوش آوردنشون میآرنشون بیمارستان. چه اداهایی که این مستها در نمیآرن! یکی اینور یکی اونور. یکی لگد میپرونه، یکی آواز میخونه. عیناً مثل اینکه تو تأتر کار میکنه. آه چقدر جالب است. ولی اینجا، مرده شور ریختش رو ببره، کسی رو هنوز سگ گاز نگرفته روح از جانش میپره و در همین موقع مردی که ظاهراً متملق به نظر میرسد وارد اتاق میشود. لبخند چاپلوسانهای بر لب میراند.
-صبح به خیر خواهر،
-صبح به خیر
-خب مثل اینست که
-مثل چی؟
-راستش را بخواهین نمیخوام ناراحتتون کنم ولی دیروز خونه یکی از دوستانم مهمون بودم.
-که چی؟
-میدونی اونا یه توله سگ دارن. بوبیک صداش میزنن.
-گازتون گرفته؟
-بلی، چطور فهمیدین.
-مهمل نگو، این برگه رو بگیر و پرش کن.
پرستار صفحه کاغذی به طول یک یارد بیرون میآورد.
-اوه فکر میکنم، اگه بخواهم همه اونو پر کنم نتونم سر وقت به کارم برسم. نمیتونید یه آمپول تزریق کنید.
مرخصم بفرمایید.
پرستار با صدای خشنی میگوید:
-موضوع. سگ گزیدگی. اسمتون چیه؟
-اوه، اگه مجبورید بنویسید بایکوف.
-و سگی که گازتون گرفت؟
-بوبیک
-فامیلتونه؟ یا فقط اسمتون یکیه؟
-دست وردار خواهر، من آدمم!
-میبینم. شغلتون چیه، موزع.
-موزع نیستم، قربان، اقتصاددان هستم.
-محل کار؟
-شرکت مچکوک
-چه شرکتی؟ چه شرکتی؟
-مچکوک
-چی، کوک؟
-چم
-چم چی؟
-کوک
-موضوع سگ گزیدگی. میدونید درباره چی حرف میزنید؟
-من میدونم، ولی شما چطور؟
-نه، نمیدونم
-هنوز داری یادداشت میکنی.
-به تو مربوط نیست، به سؤالاتم جواب بده. آیا قبل از اینم چیزی گازتون گرفته بود؟
-فرض کنیم بلی
-چه نوع حیوانی؟
-مدتها پیش، ساس
-منظورم حیوون پستانداره.
-تا آنجایی که من میدونم هیچ حیوون پستانداری...
-چرا؟
-واسه اینکه طعم خوبی ندارم. فکر میکنم زیاد اشتها آور نیستم.
-ببینم خواهر دارید؟
-نه
-برادر؟
-نه
-تا حال حیوونی اونا رو گاز گرفته؟
-دهه، چطور چنین چیزی میتونه باشه! مگه نشنیدی گفتم، خواهر- برادر ندارم.
-موضوع. اگه بخوای این طور سر من داد بکشی مستخدمو صدا میزنم با اردنگی بیرونت کنه، پدر و مادرتو تا حالا چیزی گاز گرفته؟
-ای خدا، کی میتونست پدر و مادر مرا گاز بگیره؟
-چه میدونم، شاید یکی از دوستانشون
-عقیده تو درباره دوست همینه؟
-به تو مربوط نیست؟ به سؤالات جواب بده چه حیوونی گازت گرفت؟
-بهت گفتم، یه توله سگ
-از لحاظ اداری چنین حیوونی وجود نداره.
-خب بنویس یه سگ، یه بچه سگ
-پس بهتره بنویسم یه سگ
-این همون چیزیه که دارم بهت میگم. س-گ
-نر یا ماده؟
-آخ، ماده سگ
-اگه بخوای الفاظ زشت به کار ببری...
-نمیتونم بگم سگ نر در حالی که میدونم سگی که گازم گرفته مادهاس. میتونم؟
-موضوع، سگ گزیدگی، مستخدمو صدا میزنم!
-تو بهتره اول خودتو معالجه کنی، فکر میکنم خودت رو هم سگ گزیده.
-سه ساله اینجا کار میکنم هنوز هیشکی نتونسته منو گاز بگیره.
مریض به طرف او پیش میرود. در حالی که با نگاههای خشم آلود او را ورانداز میکند. اگه تا حال هیشکه نتوانسته، من گاز میگیرم. لعنت بر تو.
از دهان مریض کف بیرون میریزد. پرستار در حالی که بیرون میدود فریاد میکشد: ای خدا، به این زودی هار شد؟
مریض هر چه شکستنی در اتاق هست میشکند و بیرون میدود.
پرستار آهسته به درون میخزد.
-از اولش میدونستم بیرون رفته، هر چه شکستنی تو شهر ببینه میشکنه، همه رو گاز میگیره!
گوشی را برمیدارد. شمارهای میگیرد.
-الو، الو، لطفاً سرویس آمبولانس رو بدین. بلی، سرویس آمبولانس؟ گوش کنید، یه پیش آمد غیرمترقبه! یه مرد هار فرار کرده. چی؟ البته که گاز میگیره، منو گاز گرفت؟ نه چندان، ما میدونیم چطور اونارو رام کنیم. میدونی ما کارمندان تربیت شده پزشکی میتونیم در عرض پنج دقیقه فقط با یه پرسشنامه مردمو دیوونه کنیم!
شخصیت پردازی در داستان
لئونارد بیشاپ
برگردان: محسن سلیمانی
قسمت پنجم
*شخصیتها همیشه نمیتوانند منظور خود را به وضوح بیان کنند
نویسنده داستان را نمینویسد تا خود تجربهای بیندوزد یا شخصیتهای داستان تجربهای کسب کنند، بلکه داستان را مینویسد تا خواننده تجربهای کسب کند. به همین دلیل هم همیشه باید باهوشتر و آگاه تر از شخصیتها باشد. در غیر این صورت نمیتواند در موقع لزوم به آنها کمک کند.
بهتر است نویسنده در همان ابتدای رمان (و در صورت امکان در همان فصل اول) از این شیوه فنی استفاده کند؛ شخصیت اصلی را در موقعیت حساسی قرار دهد تا به نکته عمیقی از زندگی خودش یا شخصیتهای دیگر پی ببرد. اما نتواند هوشیارانه و به وضوح آن را بیان کند. ممکن است این ادراک، درون نگری بسیار عمیقی باشد و شخصیت به دلیل ضعف زبانی و یا ناتوانی ذهنی در فرمول بندی آن، نتواند آن را بدل به درون بینی کند که باعث تعمیق ادراکش شود. به همین دلیل هم نویسنده باید در این لحظات حساس جای شخصیت را بگیرد.
*داستان: زوجی شوربخت تصمیم میگیرند به جای طلاق، کاری کنند تا زندگیاشان شیرین شود
نویسنده برای اینکه شخصیتها دچار مکاشفهای قوی، غافلگیرکننده یا تکان دهنده شوند، آنها را در وضعیت دشواری قرار میدهد.
*مثال: زن با کاردی در دست بالای سر شوهرش ایستاده است. مرد ناگهان از خواب میپرد و میگوید: «آه، خدای من، میخواهد مرا بکشد. نه به خاطر کسی دیگر، بلکه به خاطر اینکه فکر میکند ژن بی رنگی مو و پوست و چشم من به فرزندانم میرسد.»
در این حالت شخصیتها تعمداً رشد ذهنی و ذاتی محدودی دارند. اگر شخصیتها موقع شروع رمان همان باشند که در آخر داستان هستند، حوادث نمایشی و ابداعی نویسنده نیز نمیتواند آنها را تغییر دهد. گاهی اوقات نویسنده به دلایل زیر عمداً درک ادراک آگاهانه شخصیت را محدود میکند. (که البته این نکته را به خواننده نیز میگوید)
1 -اگر شخصیتی نکته عمیقی را درباره شخصیت خویش یا دیگران درک کند که با سطح فکر محدودش نمیخواند، خواننده وجود شخصیت را باور نخواهد کرد (مثلاً راننده کامیون زباله زیر دیپلم، نمیتواند قاضی فدرال را در مورد دعوای افترایی راهنمایی کند، چون کسی وجود چنین شخصیتی را باور نمیکند.) اگر شخصیت همیشه آنچه را که دریافت میکند کاملاً درک کند، دیگر خواننده و شخصیت موقع دریافت غافلگیر نمیشوند. در حالی که قسمت عمده درگیری از بدفهمی وی ناشی میشود و وقتی که شخصیت چیزی را درک کرد، درگیری رفع و حل میشود.
2 -اغلب هنگامی که شخصیت دچار مکاشفه عمیق عاطفی- که احتمالاً زندگیش را تغییر میدهد- میشود، در تب و تابی شدید است. به همین جهت نویسنده که تمرکز ذهنی بیشتری دارد روشنتر و مطمئنتر از شخصیت میتواند آن را بیان کند و خواننده مکاشفه را واضحتر درک میکند.
*مثال: زک به تندی به مارچ گفت: دیر میرسیم به جشنها! و از اتاق خواب بیرون آمد. سیگاری روشن کرد تا آرامش پیدا کند و چون هیچ وقت قبول نکرده بود که از بوی عطر زنش متنفر است و وقتی زنش بزک میکند انگار نقاب مردگان را به صورت زده است و او دچار اشمئزاز میشود. فکر میکرد هنوز عاشق اوست. هنوز نفهمیده بود که چون احساس میکند دو رو و سازش کار است، همیشه عصبانی است.
خواننده چیزی را روی کاغذ درک نمیکند.
اگر شخصیت در لحظهای حساس، به نکتهای پر معنی پی ببرد اما به دلیل اینکه نمیتواند آن را بیان کند این نکته روی کاغذ نیاید، میتوان گفت که آن ادراک اصلاً وجود ندارد. به همین دلیل هم در صورتی که بعداً رفتار شخصیت تغییر کند خواننده آن را درک یا باور نمیکند. ضمن اینکه دلیل این تغییر را نیز- که در داستان نیامده- نمیفهمد.
اگر شخصیت محیط پیرامونش را نبیند، معنیاش این نیست که آن محیط وجود ندارد. باید هر چه را که شخصیت نمیبیند اما در صحنه داستان مهم است، توصیف کرد. چون خواننده باید آن را ببیند. در غیر این صورت دیگر واقعیت محیط پیرامون شخصیت برای خواننده وجود ندارد. به همین ترتیب اگر شخصیت نتواند ادراکهایی را که رفتارش را تغییر داده است تشریح کند نویسنده باید آنها را برای خواننده توضیح دهد، و الّا تغییر رفتار شخصیت منطقی نیست.
نویسنده باید در همان فصل اول از فن تبیین ادراکهای شخصیت استفاده کند و وقتی توضیحات وی (نویسنده) در فصول بعد نیز ادامه یافت، خواننده از این اطلاعات تازه راجع به شخصیت استقبال میکند.
ادامه دارد...
+ نوشته شده در 2013/2/2 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی