درمانگاه
ویکتور آردوف
برگردان: جمشید کاتبی

*صحنه

میز پرستار کشیک در یک مؤسسه پزشکی.  عکسی از لویی پاستور، مردی که سرم ضد هاری را کشف کرد بر روی دیوار آویزان است. در پشت میز، پرستاری با روپوش و کلاه سفید نشسته، او خمیازه می­کشد و با ناراحتی و بیزاری کامل با خود حرف می­زند:
-ای مسیح، فقط کافی است یه نفر رو، جایی، یه سگ هار گاز بگیره، این وقت این بی­حوصلگی و ناراحتی که عین یه قبرستون می­مونه، تموم بشه. نگاه کن به «روسیا آقا پکینا» چه شغل مامانی گیرش آمد و کارش فقط مواظبت از مستهایی است که واسه به هوش آوردنشون می­آرنشون بیمارستان. چه اداهایی که این مستها در نمی­آرن! یکی اینور یکی اونور. یکی لگد می­پرونه، یکی آواز می­خونه. عیناً مثل اینکه تو تأتر کار می­کنه. آه چقدر جالب است. ولی اینجا، مرده شور ریختش رو ببره، کسی رو هنوز سگ گاز نگرفته روح از جانش می­پره و در همین موقع مردی که ظاهراً متملق به نظر می­رسد وارد اتاق می­شود. لبخند چاپلوسانه­ای بر لب می­راند.
-صبح به خیر خواهر،
-صبح به خیر
-خب مثل اینست که
-مثل چی؟
-راستش را بخواهین نمی­خوام ناراحتتون کنم ولی دیروز خونه یکی از دوستانم مهمون بودم.
-که چی؟
-می­دونی اونا یه توله سگ دارن. بوبیک صداش می­زنن.
-گازتون گرفته؟
-بلی، چطور فهمیدین.
-مهمل نگو، این برگه رو بگیر و پرش کن.
پرستار صفحه کاغذی به طول یک یارد بیرون می­آورد.
-اوه فکر می­کنم، اگه بخواهم همه اونو پر کنم نتونم سر وقت به کارم برسم. نمی­تونید یه آمپول تزریق کنید.
مرخصم بفرمایید.
پرستار با صدای خشنی می­گوید:
-موضوع. سگ گزیدگی. اسمتون چیه؟
-اوه، اگه مجبورید بنویسید بایکوف.
-و سگی که گازتون گرفت؟
-بوبیک
-فامیلتونه؟ یا فقط اسمتون یکیه؟
-دست وردار خواهر، من آدمم!
-می­بینم. شغلتون چیه، موزع.
-موزع نیستم، قربان، اقتصاددان هستم.
-محل کار؟
-شرکت مچکوک
-چه شرکتی؟ چه شرکتی؟
-مچکوک
-چی، کوک؟
-چم
-چم چی؟
-کوک
-موضوع سگ گزیدگی. می­دونید درباره چی حرف می­زنید؟
-من می­دونم، ولی شما چطور؟
-نه، نمی­دونم
-هنوز داری یادداشت می­کنی.
-به تو مربوط نیست، به سؤالاتم جواب بده. آیا قبل از اینم چیزی گازتون گرفته بود؟
-فرض کنیم بلی
-چه نوع حیوانی؟
-مدتها پیش، ساس
-منظورم حیوون پستانداره.
-تا آنجایی که من می­دونم هیچ حیوون پستانداری...
-چرا؟
-واسه اینکه طعم خوبی ندارم. فکر می­کنم زیاد اشتها آور نیستم.
-ببینم خواهر دارید؟
-نه
-برادر؟
-نه
-تا حال حیوونی اونا رو گاز گرفته؟
-دهه، چطور چنین چیزی می­تونه باشه! مگه نشنیدی گفتم، خواهر- برادر ندارم.
-موضوع. اگه بخوای این طور سر من داد بکشی مستخدمو صدا می­زنم با اردنگی بیرونت کنه، پدر و مادرتو تا حالا چیزی گاز گرفته؟
-ای خدا، کی می­تونست پدر و مادر مرا گاز بگیره؟
-چه می­دونم، شاید یکی از دوستانشون
-عقیده تو درباره دوست همینه؟
-به تو مربوط نیست؟ به سؤالات جواب بده چه حیوونی گازت گرفت؟
-بهت گفتم، یه توله سگ
-از لحاظ اداری چنین حیوونی وجود نداره.
-خب بنویس یه سگ، یه بچه سگ
-پس بهتره بنویسم یه سگ
-این همون چیزیه که دارم بهت می­گم. س-گ
-نر یا ماده؟
-آخ، ماده سگ
-اگه بخوای الفاظ زشت به کار ببری...
-نمی­تونم بگم سگ نر در حالی که می­دونم سگی که گازم گرفته ماده­اس. می­تونم؟
-موضوع، سگ گزیدگی، مستخدمو صدا می­زنم!
-تو بهتره اول خودتو معالجه  کنی، فکر می­کنم خودت رو هم سگ گزیده.
-سه ساله اینجا کار می­کنم هنوز هیشکی نتونسته منو گاز بگیره.
مریض به طرف او پیش می­رود. در حالی که با نگاه­های خشم آلود او را ورانداز می­کند. اگه تا حال هیشکه نتوانسته، من گاز می­گیرم. لعنت بر تو.
از دهان مریض کف بیرون می­ریزد. پرستار در حالی که بیرون می­دود فریاد می­کشد: ای خدا، به این زودی­ هار شد؟
مریض هر چه شکستنی در اتاق هست می­شکند و بیرون می­دود.
پرستار آهسته به درون می­خزد.
-از اولش می­دونستم بیرون رفته، هر چه شکستنی تو شهر ببینه می­شکنه، همه رو گاز می­گیره!
گوشی را برمی­دارد. شماره­ای می­گیرد.
-الو، الو، لطفاً سرویس آمبولانس رو بدین. بلی، سرویس آمبولانس؟ گوش کنید، یه پیش آمد غیرمترقبه! یه مرد هار فرار کرده. چی؟ البته که گاز می­گیره، منو گاز گرفت؟ نه چندان، ما می­دونیم چطور اونارو رام کنیم. می­دونی ما کارمندان تربیت شده پزشکی می­تونیم در عرض پنج دقیقه فقط با یه پرسشنامه مردمو دیوونه کنیم!
شخصیت پردازی در داستان
لئونارد بیشاپ
برگردان: محسن سلیمانی
قسمت پنجم
*شخصیت­ها همیشه نمی­توانند منظور خود را به وضوح بیان کنند
نویسنده داستان را نمی­نویسد تا خود تجربه­ای بیندوزد یا شخصیت­های داستان تجربه­ای کسب کنند، بلکه داستان را می­نویسد تا خواننده تجربه­ای کسب کند. به همین دلیل هم همیشه باید باهوش­تر و آگاه تر از شخصیت­ها باشد. در غیر این صورت نمی­تواند در موقع لزوم به آنها کمک کند.
بهتر است نویسنده در همان ابتدای رمان (و در صورت امکان در همان فصل اول) از این شیوه فنی استفاده کند؛ شخصیت اصلی را در موقعیت حساسی قرار دهد تا به  نکته عمیقی از زندگی خودش یا شخصیت­های دیگر پی ببرد. اما نتواند هوشیارانه و به وضوح آن را بیان کند. ممکن است این ادراک، درون نگری بسیار عمیقی باشد و شخصیت به دلیل ضعف زبانی و یا ناتوانی ذهنی در فرمول بندی آن، نتواند آن را بدل به درون بینی کند که باعث تعمیق ادراکش شود. به همین دلیل هم نویسنده باید در این لحظات حساس جای شخصیت را بگیرد.
*داستان: زوجی شوربخت تصمیم می­گیرند به جای طلاق، کاری کنند تا زندگی­اشان شیرین شود
نویسنده برای اینکه شخصیت­ها دچار مکاشفه­ای قوی، غافلگیرکننده یا تکان دهنده شوند، آنها را در وضعیت دشواری قرار می­دهد.
*مثال: زن با کاردی در دست بالای سر شوهرش ایستاده است. مرد ناگهان از خواب می­پرد و می­گوید: «آه، خدای من، می­خواهد مرا بکشد. نه به خاطر کسی دیگر، بلکه به خاطر اینکه فکر می­کند ژن بی رنگی مو و پوست و چشم من به فرزندانم می­رسد.»
در این حالت شخصیت­ها تعمداً رشد ذهنی و ذاتی محدودی دارند. اگر شخصیت­ها موقع شروع رمان همان باشند که در آخر داستان هستند، حوادث نمایشی و ابداعی نویسنده نیز نمی­تواند آنها را تغییر دهد. گاهی اوقات نویسنده به دلایل زیر عمداً درک ادراک آگاهانه شخصیت را محدود می­کند. (که البته این نکته را به خواننده نیز می­گوید)
1 -اگر شخصیتی نکته عمیقی را درباره شخصیت خویش یا دیگران درک کند که با سطح فکر محدودش نمی­خواند، خواننده وجود شخصیت را باور نخواهد کرد (مثلاً راننده کامیون زباله زیر دیپلم، نمی­تواند قاضی فدرال را در مورد دعوای افترایی راهنمایی کند، چون کسی وجود چنین شخصیتی را باور نمی­کند.) اگر شخصیت همیشه آنچه را که دریافت می­کند کاملاً درک کند، دیگر خواننده و شخصیت موقع دریافت غافلگیر نمی­شوند. در حالی که قسمت عمده درگیری از بدفهمی وی ناشی می­شود و وقتی که شخصیت چیزی را درک کرد، درگیری رفع و حل می­شود.
2 -اغلب هنگامی که شخصیت دچار مکاشفه عمیق عاطفی- که احتمالاً زندگیش را تغییر می­دهد- می­شود، در تب و تابی شدید است. به همین جهت  نویسنده که تمرکز ذهنی بیشتری دارد روشن­تر و مطمئن­تر از شخصیت می­تواند آن را بیان کند و خواننده مکاشفه را واضح­تر درک می­کند.
*مثال: زک به تندی به مارچ گفت: دیر می­رسیم به جشن­ها! و از اتاق خواب بیرون آمد. سیگاری روشن کرد تا آرامش پیدا کند و چون هیچ وقت قبول نکرده بود که از بوی عطر زنش متنفر است و وقتی زنش بزک می­کند انگار نقاب مردگان را به صورت زده است و او دچار اشمئزاز می­شود. فکر می­کرد هنوز عاشق اوست. هنوز نفهمیده بود که چون احساس می­کند دو رو و سازش کار است، همیشه عصبانی است.
خواننده چیزی را روی کاغذ درک نمی­کند.
اگر شخصیت در لحظه­ای حساس، به نکته­ای پر معنی پی ببرد اما به دلیل اینکه نمی­تواند آن را بیان کند این نکته روی کاغذ نیاید، می­توان گفت که آن ادراک اصلاً وجود ندارد. به همین دلیل هم در صورتی که بعداً رفتار شخصیت تغییر کند خواننده آن را درک یا باور نمی­کند. ضمن اینکه دلیل این تغییر را نیز- که در داستان نیامده- نمی­فهمد.
اگر شخصیت محیط پیرامونش را نبیند، معنی­اش این نیست که آن محیط وجود ندارد. باید هر چه را که شخصیت نمی­بیند اما در صحنه داستان مهم است، توصیف کرد. چون خواننده باید آن را ببیند. در غیر این صورت دیگر واقعیت محیط پیرامون شخصیت برای خواننده وجود ندارد. به همین ترتیب اگر شخصیت نتواند ادراک­هایی را که رفتارش را تغییر داده است تشریح کند نویسنده باید آنها را برای خواننده توضیح دهد، و الّا تغییر رفتار شخصیت منطقی نیست.
نویسنده باید در همان فصل اول از فن تبیین ادراک­های شخصیت استفاده کند و وقتی توضیحات وی (نویسنده) در فصول بعد نیز ادامه یافت، خواننده از این اطلاعات تازه راجع به شخصیت استقبال می­کند.
ادامه دارد...