آغاز، ماهیت و آماج فلسفه
بخش نخست                                                             عبدالعلی دست­غیب



چندی پیش با دوستان سخن از فلسفه به میان آمد. ماهیّت فلسفه، کارکرد آن، ضرورت و سود و زیان­اش؟ نشستی چند در این زمینه داشتیم و بعد این کار مانند کارهای دیگر معوّق ماند. امّا باری یکی از دوستان سخن­های ما را ضبط کرد و تأکید داشت به چاپ و آگاهی دیگران نیز برسد که پیشنهاد خوبی بود. آنچه می­خوانید بخشی از آن سخن­هاست. امید است که بپسندید و به مطالعه فلسفه علاقه­مند شوید. این سخن ارسطوست که می­گوید اگر می­خواهید خردورزی کنید و فلسفه را اثبات، باید فیلسوف باشید و هم­چنین اگر بخواهید به رد و انکار آن بپردازید، باز هم باید فیلسوف باشید.

- دست غیب: فلسفه چنان که کلمه نشان می­دهد در یونان به وجود می­آید. در ایران قدیم به فلسفه فرزان و به فیلسوف فرزانه می­گفتند. فلسفه خردمندانگی است. یعنی به کار انداختن خرد. در زمان قدیم گمان می­کردند نیروی مستقلی هست که باید استدلال کرد و عبارت­هایی که در آنها استدلال نیست، فلسفه هم نیست. آن­جا که زرتشت می­گوید: «من پاکی تو را شناختم ای اهورامزدا» این عبارت فلسفی نیست. تجربه شخصی خود را که یک تجربه اشراقی است بیان می­کند. در عبارتی که فیلسوف به کار می­برد می­گوید زیرا یا به این دلیل، در خود عبارت مفهوم استدلالی وجود دارد. گاهی زیرا و چرا به کار می­رود گاهی هم به کار نمی­رود. می­گفتند بشر داناست، فیثاغورث گفت ما خیلی چیزها را نمی­دانیم و نمی­توانیم صفت دانایی را به خودمان اطلاق کنیم. ما دوستدار دانایی و دانش هستیم. این مهم است که فیثاغورث توانست به این مشکل پی ببرد که کسانی که می­گویند دانش دارند عبارت درستی به کار نمی­برند ولی وقتی می­گویند دوستدار دانش هستند در خود این مفهوم را دارد که دانش را به دست هم می­آوریم. پیش از تالس هفت نفر بودند که به آن­ها می­گفتند فرزانگان هفتگانه یونان که عباراتی مانند فردوسی گفتند: توانا بود هر که دانا بود یا تو نیکی می­کن و در دجله انداز. فرق بین فلسفه­های هند و جاهای دیگر با یونان این است که وقتی سخنان فرزانگان هفتگانه را می­خوانیم و بعد سخنان هراکلیتوس را می­خوانیم، می­بینیم که تنها جهان­شناسی نیست بلکه انسان­شناسی هم هست که فلاسفه کوشش می­کنند جایگاه ما را که از کلیتی که به آن کیهان یا کاسموس یا جهان می­گوییم معین کنند. یکی از فیلسوف­هایی که خیلی اهمیت دارد و از دو نفر دیگر بزرگ­تر است آناکسیماماندروس است. دقیقا جایگاه ما را در کیهان معین می­کند. تغییر و تبدیل در اطراف ما زیاد است. طلوع است و غروب، رودخانه­ها در اطراف ما حرکت می­کنند، زمستان و بهار می­شود، کودک بزرگ می­شود، این­ها چه هستند و از کجا پدید می­آیند؟ آیا ناپدید می­شوند؟ او بستر هستی را آپیرون (بی­پایان، بی­کران) می­داند. باشندگان از آپیرون می­آیند و به آپیرون برمی­گردند. چرا تغییر صورت می­گیرد؟ وقتی باشندگان حرکت می­کنند جای دیگری را تنگ می­کنند. آناکسیما ماندروس می­گوید به همین دلیل باشندگان در چرخه هستی باید تاوان بدهند. علت این که تغییر به وجود می­آید و باشندگان جای هم را می­گیرند، هوبریس یا غرور است. غرور سبب می­شود باشندگان حرکت کنند و جای یکدیگر را بگیرند. این سه نفر، تالس و آنکسیما ماندروس و آناکسیمن را فیلسوفان الیایی می­گویند. درباره آپیرون دو تفسیر کرده­اند، این که یک آشوب آغازین و بی­نظمی است که کیفیات متفاوت و متنوع و متعدد هرچه در آپیرون هست به وسیله حواس دریافت می­کنیم که در تضاد با یکدیگر هم هستند. آتش در تضاد با آب هست. از کجا می­توان فهمید که این­ها با هم فرق دارند؟ چون هم باشنده هستند. باشنده­ها براساس کیفیات مشابه یا متضادشان هست که شناخته می­شوند. اگر کیفیات و خصوصیات همه چیزها مانند هم بود که شناخته نمی­شدند. پیکرها و اجسام منفرد به هستی می­آیند و به واسطه جدایی و تمایز کیفیات خاصشان تشخیص داده می­شوند. تعبیر دیگر آپیرون این است که برحسب نظر ارسطو و افلاطون آمیزشی از کیفیات نیست و هیچ یک از آن­ها هم نیست «اما همه» آن­ها را می­پذیرد. آپیرون آمیزش کیفیات باشندگان نیست بلکه همه باشندگان در آن­جا دارند. در تباین بین ماده و بافت آغازین و ظواهر متغیر دریافت شده به وسیله حواس باید این نکته را در نظر گرفت که تقدّم به کلی­ها داده شده است و نه به جزییات. آپیرون در این معنا کلیت است. درختی را در نظر بگیرید تقدم با میوه سیب است یا دانه اولیه درخت سیب؟ تقدم با دانه اولیه است که جوانه می­زند، رشد می­کند و بعد میوه می­دهد. مولانا در این زمینه گفته است:
پس خزانه صنع حق باشد عدم
کو برون آرد عطاها دم به دم
تا بدانی در عدم خورشیدهاست
آن­چه آن­جا آفتاب این جا سهاست
باشندگان خوش معلّق می­زنند سوی وجود. معلّق می­زنند یعنی خوشحال هستند و پیدایش جهان را به جشن تشبیه کرده است...
- آهار: آن جا، حالا هر جا که هست به باشندگان خوش نمی­گذشته است...
- دست­غیب: دلیلش؟ توجه کردید وقتی در جایی مهمانی است دوستی به دوست دیگر می­گوید برویم مهمانی ولی نفر دوم می­گوید من حالش را ندارم اما دوستش برای ایجاد اشتیاق می­گوید چلو و کباب هم می­دهند نفر دوم با کله می­رود مهمانی؟
- آهار: در فکر مولوی که این وجود زندان و سجن است...
- دست­غیب: او در مقام دیگری است، چرا موجود خوش معلق می­زنند سوی وجود؟ به هستی درآمدن یکی از شیوه­ها و تم­های بزرگ فلسفه است...
- روشان: در نظرگاه شرقی هستی از عدم می­آید ولی در نظرگاه یونانی نمی­گوید از عدم می­آید از بیکران می­آید و ماده اولیه وجود دارد...
- دست­غیب: عدم نزد مولانا امکان هستی است. از نیستی که به وجود نمی­آید. مولانا کلمه­ای نداشته است و کلمه عدم را به کار برده است...
- آهار: وقتی از نیستی به هستی بیایند پس نیستی هم هست...
- دست­غیب: نیستی نیست. امکان وجود است. ما ذره کوچک زنده­ای هستیم در یک فضای بیکران. روی کره کوچکی در کهکشان کوچکی پدید آمده­ایم. وقتی می­خوریم و می­چریم و کاری به این کارها نداریم. حال از هرجا آمدیم و به هرجا هم برویم. خیام می­گوید چرا فکرت را معذّب می­کنی؟ انگار که نیستی چون هستی خوش باش! فکر کن که نیستی ولی چون هستی خوش باش!
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بُسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زان روی که هست کس نمی­تاند گفت
چرا می­گوید دریا هست؟ چون از دریا خیلی چیزها پدید می­آید و دریا وسعت هم دارد. هستی یا وجود مانند دریای بیکران است. از نهفت پدید آمده است. این نهفت هم آپیرون است. وقتی مولوی می­گوید عدم این عدم همین نهفت یا آپیرون است. آن­چه که اندیشه به آن تعلق می­گیرد قهراً نمی­تواند نیستی باشد. همین که گفتید سوژه به معنی شناسنده در برابر اَبژه هم هست. چون اندیشه به چیزی هست. می­شود انسان درباره هیچی بیاندیشد؟ همین که می­گویید من جز من هم در آن هست. این موجود بسیار کوچک وقتی می­نشیند و تفکر می­کند اولین چیزی که به نظرش می­رسد این است که هست یا نیست؟ اندیشه می­گوید هست. حالا کار نداریم که چه هست. آن وقت می­گوید این راه یقین است. اندیشه به این که هست یقین است. در شعر پارمنیدس، ایزدی که از دروازه خورشید عبور می­کند و وارد حوزه بی­پایان می­شود به پارمنیدس می­گوید این راه یقین است. راه دیگر، راه گمراهی است. این که می­گوید هستی هست می­تواند از این به بعد بگوید متغیر و رنگارنگ است. وگرنه خود هستی هست که تمایزی ندارد. وقتی در آپیرون یا نهفت یا عدم هستند بالقوه هستند. در ما حالت رقص بالقوه وجود دارد ولی شرایطش نیست، موسیقی باشد و شرایطش هم فراهم شود معلوم می­شود چند مرده یا چند زنه حلاج هستند. آپیرون خزانه صنع است و از آن خزانه است که مرتب عطاها بیرون می­آید. هستی و زندگی موهبت و هدیه است. به همین دلیل خوشحالی می­کند که به هستی آمده است. در آپیرون استعداد بالقوه است و حال که به فعل شده است مانند این است که در خانه نشستی و هیچ کاری نمی­کنی و کس دیگر شروع می­کند روی چوب حکاکی کردن و به شما منبتی تحویل می­دهد. رودخانه هم همین طور است خود را نشان می­دهد، درخت در بهار همین طور است، آدم­ها و موجودات زنده همین طور هستند. از نخست به وجود می­آیند و شروع می­کنند به معلّق زدن و حرکت کردن و سرخوش بودن و اظهار وجود کردن. در باشنده استعداد وجود دارد تا زمانی که بالقوه هست چیزی نیست زمانی خود را نشان می­دهد که به فعلیت برسد. ناپلئون کجا خود را نشان می­داد؟ در سیاست و جنگ. سقراط خود را کجا نشان می­داد؟ در طرح پرسش­های فلسفی. بچه که به دنیا می­آید چگونه خود را نشان می­دهد؟ گریه می­کند. می­گویند زرتشت تنها بچه­ای بوده است که وقتی دنیا می­آید می­خندد. چون فلسفه­اش درباره شادی و زندگی است این افسانه را برای او ساخته­اند.
ادینگتن می­گوید اگر من وسیله­اش را داشتم همه دنیا را می­ فشردم و سر پیپم می­گذاشتم. در یک لحظه انرژی آزاد می­شود و منبسط می­شود تا به حد نهایی می­رسد که اگر مقداری دیگر فشار به آن وارد آید می­ترکد. بیگ بنگ صورت می­گیرد و همه به ماده اولیه برمی­گردند. آدمی در شهر یونانی نشسته است و این­گونه می­اندیشد. ماده اولیه یا بافت و بستر اولیه به نام آپیرون وجود دارد که همه این­ها در آن است که از آن جدا می­شوند و تمایز و تمایلات آن­ها به وسیله حواس دریافت می­شود و علت این که پدیدار می­شوند این است که جای هم را تنگ می­کنند. چون این کار را می­کنند باید جبران کنند و تاوان دهند. از این­جا فلسفه آغاز می­شود. تا امروز که سه هزار سال می­گذرد فلاسفه­ای مانند ویتگنشتاین و هگل نتوانستند از این مرز بگذرند. هگل طرف هراکلیتوس است و هایدگر طرف پارمنیدس. منتها هایدگر در این­جا کلکی زده است. می­گوید وجود و بودن از افق زمان می­آید. فلسفه پارمنیدس را می­گوید ولی زمان پراکلیتوسی را هم با آن می­آورد. هایدگر می­گوید سؤال فلسفی که جواب ندارد این است که چرا بودن یا هستن هست و نه هیچ. به جای بودنی که هایدگر گفته است مطلق بگذاریم چون او از وجود مطلق اسمی نبرده است. چرا خدا هست و نه هیچ؟ هایدگر می­گوید جواب ندارد و مرتب باید بپرسد. فیلسوف اگر فیلسوف باشد مرتب باید بپرسد. وقتی می­گوید بودن، یک بودن کلی و یک بودن جزیی دارد. Being یعنی هستن یا بودن وقتی می­خواهد بگوید باشنده یا موجود being نوشته می­شود. کلمه اگزیستانس را هم تنها برای انسان به کار می­برد. وجود و فرشته و درخت و دیوار هستند ولی تنها باشنده­ای که اگزیستانس دارد انسان است. این بودن انسانی برای آینده طرح می­ریزد. این طرح ریختن خاص انسان است که آینده و زمان را وارد فلسفه­اش کرده است. بودن هم از افق زمان طلوع می­کند. هایدگر دومین خاصیت باشنده انسانی را مرگ آگاهی می­داند. تنها انسان است که می­داند می­میرد. سومین حالت اگزیستانس این است که کمونیکاسیون یا هم­پرسی می­کند. یکی دیگر از خاصیت­های انسان این است که هستی­اش یا مرتبه بالا یا مرتبه پایین دارد. اولی را الان یعنی بالایی و دومی را شوت یعنی سقوط می­گویند. در یک لحظه ممکن است برگردد و به خاک و خاشاک تبدیل شود و اگزیستانسش را از دست بدهد. یکی دیگر از مشخصات اگزیستانس این است که با بودن و با وجود در ارتباط است. اگر از بودن و هستن نپرسد مانند این است که اگزیستانس ندارد.
- پایدار: اندیشه و نگاه هایدگر به پارمنیدس نزدیک است در حالی که هگل به هراکلیتوس نزدیک است. در زمینه اگزیستانس نظرگاه این دو را تفکیک کنید...
- دست­غیب: هگل هم یک بودن مطلق در نظر می­گیرد. بعضی­ها معتقدند که پدیده­شناسی که اول هوسرلی و بعد هایدگر گفتند در فلسفه هگل هست. هگل می­گوید یک وجود یا بودن مطلق وجود دارد که خداست. وقتی اندیشه به سمت بودن و هستی می­رود، بودن و هستی مطلق است. گاهی می­گوید روح مطلق، گاهی وجود مطلق و نمی­خواسته اسم خدا را بیاورد ولی از نظر دینی اگر نگاه کنید همان خداست ولی نه وجود عادی، خدای عرفان است. منبع هستی است. وقتی وجود و بودن مطلق باشد در آن تمایز و تفاوتی نیست. بودن مطلق مانند نبودن است. در برابر بودن، نه بودن است! وجود در برابر عدم است. بودن مطلق که در وجود خود محصور است ناشناختنی است. ما چه چیزی را می­شناسیم؟ کانت می­گوید ما به نومن کاری نداریم آن­چه را که باید بشناسیم تغییرات و فنومن­ها هستند. به ذات فنومن­ها کاری ندارد. حرکت اندیشه از بودن و نبودن به شدن می­رسد. نبودن را هم امکان وجود بگیریم. همین که هگل از وجود مطلق که بحث متافیزیکی است فارغ می­شود، تاریخی فکر می­کند. دلیری، شجاعت، مروت، عشق، دولت و هر مفهومی جایگاه تاریخی دارد. اهرام مصر ماده خام هستند در حالی که معابد و پیکره­های یونان روح دارند. از ماده خام و ماده اولیه مرحله به مرحله به وجود می­آید تا جامعه انسانی شکل بگیرد. جامعه انسانی که شکل گرفت دولت و آگاهی می­آید. همه این­ها حرکت بودن مطلق است. هگل عرفانی صحبت می­کند. نقل می­کنند که وقتی ناپلئون را سوار بر اسب دید گفت وجود را دیدم سوار اسب بود و رژه می­رفت. این عبارت از خودش است که دولت رژه خداست بر روی زمین. آگاهی انسان به خود آگاهی تبدیل می­شود و دایره بسته می­شود. بودن مطلق از طریق اجزای طبیعت و اجزایی که از وجودش تجلی کرده­اند به انسان می­رسد و به خدا می­رسد و از خدا هم به خود آگاهی می­رسند. خدا از طریق ما به وجود خودش آگاهی پیدا می­کند. فلسفه هگل فلسفه­ای هست که خدا یا وجود مطلق خود را از مرتبه کمتر بالاتر به جایی می­رسد که از طریق انسان به خودش آگاه می­شود. خدا در مرحله اول از وجود خود آگاه نیست. از طریق انسان که به آگاهی رسید دایره بسته می­شود و باز دایره از جای دیگری باز می­شود...
- پایدار: نقطه تمایز روح مطلق هگل با هایدگر در کجاست؟
- دست­غیب: هایدگر می­گوید باید مرتب سؤال پرسیده شود گویی که ندانید. همین که وجود مطلق برقی زد در خاطر فیلسوف­ها خودش را پنهان کرد. افلاطون و ارستو به جای این که به این برق فکر کنند به مسائل جزیی توجه کردند. فکرشان از وجود به موجود رفت. تاریخ، انسان، دولت موجود و باشنده است. دومین تفاوتش با هگل این است که هگل معتقد است که فرآیند جهان مطلق یا خدا رو به پیشرفت و آگاهی است. در حالی که هایدگر می­گوید یک برقی زد و تمام شد و حالا خودش را عقب کشیده است. بنابراین این خط تاریخی که آمدیم غلط آمدیم باید برگردیم و به طرف هراکلیتوس و پارمنیدس برویم. این را تاریخی­گری می­گوید. انتقادش به فلاسفه این است که به جای این که در مورد وجود مطلق اندیشه و پرسش کنند، در مورد انسان سخن می­گویند به همین دلیل خدا هم قهر کرده و عنایت خود را پس گرفته است. در جایی می­گوید مگر خدایی ما را نجات بدهد. روی آن خطی که هگل پیش می­آید و به ایده پیشرفت می­رسد که مراحل تاریخی به طور پیش رونده ادامه پیدا می­کند و می­گوید این متافیزیک است. مراحلی که اکنون پیش آمده است پیشرفت نیست در واقع نزول است. می­گوید از عکس­هایی که فضانوردان گرفته­اند وحشت می­کنم. انسان دیگر ساکن زمین نیست، ریشه­اش از زمین انسانی خودش کنده شده است. بودنی که هایدگر می­گوید حتی خدا هم نیست. مانند مطلق محی­الدین عربی و عرفاست. هگل جنگ و ستیزه را موتور حرکتی تاریخ می­داند. هایدگر نه در عمل خودش که سیاسی­کار بوده است بلکه در نوشته­های خودش معتقد است که تنها شعر و شاعری می­توانند ما را نجات دهند. مگر که شعر و شاعری با قوه بی­قهر خود ما را نجات دهد...
- پایدار: دیدگاه هایدگر مذهبی است...
- دست­غیب: مذهبی هم بوده است. در شهری که بوده است در بچگی که به مدرسه می­رفته است از کنار گورستان عبور می­کرده است. هر روز شاهد دفن مرده­ها بوده است. یک عنصر اساسی در هایدگر مرگ است. به مرگ خیلی فکر می­کند. در مدارس دینی درس خوانده است. همان اعتقادی که می­گویند دوره آخرالزمان که دنیا به پایان می­رسد، هایدگر هم آن را بیان می­کند ولی مطالبی که در مورد شرم و پشیمانی و مرگ می­گوید خیلی مؤثر بوده است و در حوزه­های ادبیات و الهیات و فلسفه مدرن کاربرد داشته است...
- پایدار: همه ادیان و فلاسفه می­گویند دنیا به پایان می­رسد، بعضی­ها هم می­گویند به پایان نمی­رسد، تنها کسی که اسم دنیا و آخرت نیاورده است بودا بوده است، بودا چه می­گوید؟
- دست­غیب: بودا از یک طرف نه فیلسوف است و از طرف دیگر نه متدین است. مسأله این که چه هستیم و از کجا آمدیم و غیر از این زندگی، آیا زندگی دیگر هم هست به طور کلی دو گروه است. عده­ای که می­گویند می­دانیم، گونستیک، عده دیگری که می­گویند نمی­دانیم، اگونستیک. نظر نخست را در شعر حافظ می­بینید و نظرگاه دوم را در شعر خیام:
گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگو
آن­گه بگویمت که دو پیمانه در کشم
 (حافظ)
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این نکته معما نه تو خوانی و نه من
(خیام)
اپیکور راجع به مرگ و زندگی می­گوید دلیلی ندارد که ما بترسیم، جاودانه­ها برای خود زندگی مخصوصی دارند و کاری به کار ما ندارند. وقتی که زنده هستیم، هستیم. وقتی هم که مردیم که دیگر نیستیم. گروه دیگر می­گویند می­دانیم و ادیان عموماً می­گویند می­دانیم. به یکی از عرفا می­گویند تو که این همه عبادت و سلوک می­کنی، خدا را دیدی؟ می­گوید اگر ندیده بودم که نیایشش نمی­کردم. عده­ای می­گویند چون جهان مصنوع است باید صانعی داشته باشد و آن صانع خداست. عده دیگری می­گویند ما خدا را دیدیم. عده دیگری می­گویند ما از نشانه­ها پی به وجود خدا می­بریم. چون زیبا هست پس زیبایی هم هست:
در روی خود تفرج حسن خدای کن
آیینه خدای نما می­فرستمت
(حافظ)
فیلسوف می­خواهد به هستی و بودن و خدا و زندگی پی ببرد. وقتی فکر می­کند پاسخ­هایی هم می­دهد. پاسخ فیلسوف با پاسخ دیگران فرق می­کند. فیلسوف دلیل می­آورد در حالی که باورمند دلیل نمی­آورد، سند و مدرک ارائه نمی­دهد. این را شهود و اشراق می­گویند. فیلسوف نمی­گوید اگر حرف مرا نپذیرفتی ترا می­زنم، فوقش می­گوید نادان هستی. سقراط که حد بالای یک فیلسوف است وقتی صحبت می­کند در هیچ موردی نمی­گوید نمی­فهمی، ساکت باش یا حرف نزن، بلکه می­گوید دوباره بگو، حرفت این اشکال­ها را داشت دوباره بگو، انتهای بحث را هم نمی­بندد. به این می­گویند معرفت­شناسی یا شناخت­شناسی. در قرن بیستم شناخت­شناسی به طرف زبان­شناسی می­چرخد. می­گویید جهان، موجودی است که یا از قدیم ساخته شده است و یا وجود دارد، پوزیتیویست­ها می­گویند اصلاً جهان معنی ندارد. اوگوست کنت می­گفت سه مرحله فکر انسان در گردش بوده است. دوره اساطیری که می­گفت جاودانه­ها وجود دارند و به وسیله تمثیل و حکایت در مورد جاودانه­ها صحبت می­کند. این دوره تمام می­شود و فکرش پیشرفت می­کند، همان را می­گوید ولی دلیل می­آورد. می­گوید دوره ما دوره علوم مثبت است هرچه که از مرحله آزمایش بیرون آمد و به تجربه اثبات شد آن درست است. ویتگنشتاین می­گوید بعضی گزاره­ها بی­معنی است مانند این که بگویید من دیشب دو دیو دیدم، بعضی گزاره­ها چرند است. می­گوید اصل این همانی که هستی هست و نیستی نیست چرند است. فلسفه الان در حوزه زبان­شناسی حرکت می­کند. نظر دیگری که به تازگی درباره فلسفه داده­اند، می­گویند هیچ یک از این­ها نیست. سیستم­های فلسفی یک نوع موسیقی و بازی است. سیستم­های فلسفی آفرینش هنری هستند. مفهوم­ها اختراع بشر است و فکر می­کند که مرکز دنیاست و هر ملخی که پرواز می­کند گمان دارد که گردش جهان را ترسیم می­کند. مفاهیمی که فلاسفه به کار برده­اند استعاره است. در دوره ما مفاهیمی مانند وجود و بودن تبخیر شدند و به غبار تبدیل شده­اند. مفهومی ساخته شده است و آن زندگانی است. متافیزیک خطاهای بنیادی است که براساس اصل اولیه که خودمفهومی است خطاهای دیگر هم ساخته شده است. وقتی می­گویید حیات، نتیجه­های آن هم ساخته می­شود. کار ما این است که زندگی را آن­قدر بخواهیم که بماند. در چرخه سرنوشت سرگردان هستیم و وقتی زندگی را با تمام وجود خواستید خودتان به زندگی تبدیل می­شوید... (این دانی چه می­گوید)