صفحه 8--16 بهمن 91
آغاز، ماهیت و آماج فلسفه
بخش نخست عبدالعلی دستغیب
بخش نخست عبدالعلی دستغیب
چندی پیش با دوستان سخن از فلسفه به میان آمد. ماهیّت فلسفه، کارکرد آن، ضرورت و سود و زیاناش؟ نشستی چند در این زمینه داشتیم و بعد این کار مانند کارهای دیگر معوّق ماند. امّا باری یکی از دوستان سخنهای ما را ضبط کرد و تأکید داشت به چاپ و آگاهی دیگران نیز برسد که پیشنهاد خوبی بود. آنچه میخوانید بخشی از آن سخنهاست. امید است که بپسندید و به مطالعه فلسفه علاقهمند شوید. این سخن ارسطوست که میگوید اگر میخواهید خردورزی کنید و فلسفه را اثبات، باید فیلسوف باشید و همچنین اگر بخواهید به رد و انکار آن بپردازید، باز هم باید فیلسوف باشید.
- دست غیب: فلسفه چنان که کلمه نشان میدهد در یونان به وجود میآید. در ایران قدیم به فلسفه فرزان و به فیلسوف فرزانه میگفتند. فلسفه خردمندانگی است. یعنی به کار انداختن خرد. در زمان قدیم گمان میکردند نیروی مستقلی هست که باید استدلال کرد و عبارتهایی که در آنها استدلال نیست، فلسفه هم نیست. آنجا که زرتشت میگوید: «من پاکی تو را شناختم ای اهورامزدا» این عبارت فلسفی نیست. تجربه شخصی خود را که یک تجربه اشراقی است بیان میکند. در عبارتی که فیلسوف به کار میبرد میگوید زیرا یا به این دلیل، در خود عبارت مفهوم استدلالی وجود دارد. گاهی زیرا و چرا به کار میرود گاهی هم به کار نمیرود. میگفتند بشر داناست، فیثاغورث گفت ما خیلی چیزها را نمیدانیم و نمیتوانیم صفت دانایی را به خودمان اطلاق کنیم. ما دوستدار دانایی و دانش هستیم. این مهم است که فیثاغورث توانست به این مشکل پی ببرد که کسانی که میگویند دانش دارند عبارت درستی به کار نمیبرند ولی وقتی میگویند دوستدار دانش هستند در خود این مفهوم را دارد که دانش را به دست هم میآوریم. پیش از تالس هفت نفر بودند که به آنها میگفتند فرزانگان هفتگانه یونان که عباراتی مانند فردوسی گفتند: توانا بود هر که دانا بود یا تو نیکی میکن و در دجله انداز. فرق بین فلسفههای هند و جاهای دیگر با یونان این است که وقتی سخنان فرزانگان هفتگانه را میخوانیم و بعد سخنان هراکلیتوس را میخوانیم، میبینیم که تنها جهانشناسی نیست بلکه انسانشناسی هم هست که فلاسفه کوشش میکنند جایگاه ما را که از کلیتی که به آن کیهان یا کاسموس یا جهان میگوییم معین کنند. یکی از فیلسوفهایی که خیلی اهمیت دارد و از دو نفر دیگر بزرگتر است آناکسیماماندروس است. دقیقا جایگاه ما را در کیهان معین میکند. تغییر و تبدیل در اطراف ما زیاد است. طلوع است و غروب، رودخانهها در اطراف ما حرکت میکنند، زمستان و بهار میشود، کودک بزرگ میشود، اینها چه هستند و از کجا پدید میآیند؟ آیا ناپدید میشوند؟ او بستر هستی را آپیرون (بیپایان، بیکران) میداند. باشندگان از آپیرون میآیند و به آپیرون برمیگردند. چرا تغییر صورت میگیرد؟ وقتی باشندگان حرکت میکنند جای دیگری را تنگ میکنند. آناکسیما ماندروس میگوید به همین دلیل باشندگان در چرخه هستی باید تاوان بدهند. علت این که تغییر به وجود میآید و باشندگان جای هم را میگیرند، هوبریس یا غرور است. غرور سبب میشود باشندگان حرکت کنند و جای یکدیگر را بگیرند. این سه نفر، تالس و آنکسیما ماندروس و آناکسیمن را فیلسوفان الیایی میگویند. درباره آپیرون دو تفسیر کردهاند، این که یک آشوب آغازین و بینظمی است که کیفیات متفاوت و متنوع و متعدد هرچه در آپیرون هست به وسیله حواس دریافت میکنیم که در تضاد با یکدیگر هم هستند. آتش در تضاد با آب هست. از کجا میتوان فهمید که اینها با هم فرق دارند؟ چون هم باشنده هستند. باشندهها براساس کیفیات مشابه یا متضادشان هست که شناخته میشوند. اگر کیفیات و خصوصیات همه چیزها مانند هم بود که شناخته نمیشدند. پیکرها و اجسام منفرد به هستی میآیند و به واسطه جدایی و تمایز کیفیات خاصشان تشخیص داده میشوند. تعبیر دیگر آپیرون این است که برحسب نظر ارسطو و افلاطون آمیزشی از کیفیات نیست و هیچ یک از آنها هم نیست «اما همه» آنها را میپذیرد. آپیرون آمیزش کیفیات باشندگان نیست بلکه همه باشندگان در آنجا دارند. در تباین بین ماده و بافت آغازین و ظواهر متغیر دریافت شده به وسیله حواس باید این نکته را در نظر گرفت که تقدّم به کلیها داده شده است و نه به جزییات. آپیرون در این معنا کلیت است. درختی را در نظر بگیرید تقدم با میوه سیب است یا دانه اولیه درخت سیب؟ تقدم با دانه اولیه است که جوانه میزند، رشد میکند و بعد میوه میدهد. مولانا در این زمینه گفته است:
پس خزانه صنع حق باشد عدم
کو برون آرد عطاها دم به دم
تا بدانی در عدم خورشیدهاست
آنچه آنجا آفتاب این جا سهاست
باشندگان خوش معلّق میزنند سوی وجود. معلّق میزنند یعنی خوشحال هستند و پیدایش جهان را به جشن تشبیه کرده است...
- آهار: آن جا، حالا هر جا که هست به باشندگان خوش نمیگذشته است...
- دستغیب: دلیلش؟ توجه کردید وقتی در جایی مهمانی است دوستی به دوست دیگر میگوید برویم مهمانی ولی نفر دوم میگوید من حالش را ندارم اما دوستش برای ایجاد اشتیاق میگوید چلو و کباب هم میدهند نفر دوم با کله میرود مهمانی؟
- آهار: در فکر مولوی که این وجود زندان و سجن است...
- دستغیب: او در مقام دیگری است، چرا موجود خوش معلق میزنند سوی وجود؟ به هستی درآمدن یکی از شیوهها و تمهای بزرگ فلسفه است...
- روشان: در نظرگاه شرقی هستی از عدم میآید ولی در نظرگاه یونانی نمیگوید از عدم میآید از بیکران میآید و ماده اولیه وجود دارد...
- دستغیب: عدم نزد مولانا امکان هستی است. از نیستی که به وجود نمیآید. مولانا کلمهای نداشته است و کلمه عدم را به کار برده است...
- آهار: وقتی از نیستی به هستی بیایند پس نیستی هم هست...
- دستغیب: نیستی نیست. امکان وجود است. ما ذره کوچک زندهای هستیم در یک فضای بیکران. روی کره کوچکی در کهکشان کوچکی پدید آمدهایم. وقتی میخوریم و میچریم و کاری به این کارها نداریم. حال از هرجا آمدیم و به هرجا هم برویم. خیام میگوید چرا فکرت را معذّب میکنی؟ انگار که نیستی چون هستی خوش باش! فکر کن که نیستی ولی چون هستی خوش باش!
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بُسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زان روی که هست کس نمیتاند گفت
چرا میگوید دریا هست؟ چون از دریا خیلی چیزها پدید میآید و دریا وسعت هم دارد. هستی یا وجود مانند دریای بیکران است. از نهفت پدید آمده است. این نهفت هم آپیرون است. وقتی مولوی میگوید عدم این عدم همین نهفت یا آپیرون است. آنچه که اندیشه به آن تعلق میگیرد قهراً نمیتواند نیستی باشد. همین که گفتید سوژه به معنی شناسنده در برابر اَبژه هم هست. چون اندیشه به چیزی هست. میشود انسان درباره هیچی بیاندیشد؟ همین که میگویید من جز من هم در آن هست. این موجود بسیار کوچک وقتی مینشیند و تفکر میکند اولین چیزی که به نظرش میرسد این است که هست یا نیست؟ اندیشه میگوید هست. حالا کار نداریم که چه هست. آن وقت میگوید این راه یقین است. اندیشه به این که هست یقین است. در شعر پارمنیدس، ایزدی که از دروازه خورشید عبور میکند و وارد حوزه بیپایان میشود به پارمنیدس میگوید این راه یقین است. راه دیگر، راه گمراهی است. این که میگوید هستی هست میتواند از این به بعد بگوید متغیر و رنگارنگ است. وگرنه خود هستی هست که تمایزی ندارد. وقتی در آپیرون یا نهفت یا عدم هستند بالقوه هستند. در ما حالت رقص بالقوه وجود دارد ولی شرایطش نیست، موسیقی باشد و شرایطش هم فراهم شود معلوم میشود چند مرده یا چند زنه حلاج هستند. آپیرون خزانه صنع است و از آن خزانه است که مرتب عطاها بیرون میآید. هستی و زندگی موهبت و هدیه است. به همین دلیل خوشحالی میکند که به هستی آمده است. در آپیرون استعداد بالقوه است و حال که به فعل شده است مانند این است که در خانه نشستی و هیچ کاری نمیکنی و کس دیگر شروع میکند روی چوب حکاکی کردن و به شما منبتی تحویل میدهد. رودخانه هم همین طور است خود را نشان میدهد، درخت در بهار همین طور است، آدمها و موجودات زنده همین طور هستند. از نخست به وجود میآیند و شروع میکنند به معلّق زدن و حرکت کردن و سرخوش بودن و اظهار وجود کردن. در باشنده استعداد وجود دارد تا زمانی که بالقوه هست چیزی نیست زمانی خود را نشان میدهد که به فعلیت برسد. ناپلئون کجا خود را نشان میداد؟ در سیاست و جنگ. سقراط خود را کجا نشان میداد؟ در طرح پرسشهای فلسفی. بچه که به دنیا میآید چگونه خود را نشان میدهد؟ گریه میکند. میگویند زرتشت تنها بچهای بوده است که وقتی دنیا میآید میخندد. چون فلسفهاش درباره شادی و زندگی است این افسانه را برای او ساختهاند.
ادینگتن میگوید اگر من وسیلهاش را داشتم همه دنیا را می فشردم و سر پیپم میگذاشتم. در یک لحظه انرژی آزاد میشود و منبسط میشود تا به حد نهایی میرسد که اگر مقداری دیگر فشار به آن وارد آید میترکد. بیگ بنگ صورت میگیرد و همه به ماده اولیه برمیگردند. آدمی در شهر یونانی نشسته است و اینگونه میاندیشد. ماده اولیه یا بافت و بستر اولیه به نام آپیرون وجود دارد که همه اینها در آن است که از آن جدا میشوند و تمایز و تمایلات آنها به وسیله حواس دریافت میشود و علت این که پدیدار میشوند این است که جای هم را تنگ میکنند. چون این کار را میکنند باید جبران کنند و تاوان دهند. از اینجا فلسفه آغاز میشود. تا امروز که سه هزار سال میگذرد فلاسفهای مانند ویتگنشتاین و هگل نتوانستند از این مرز بگذرند. هگل طرف هراکلیتوس است و هایدگر طرف پارمنیدس. منتها هایدگر در اینجا کلکی زده است. میگوید وجود و بودن از افق زمان میآید. فلسفه پارمنیدس را میگوید ولی زمان پراکلیتوسی را هم با آن میآورد. هایدگر میگوید سؤال فلسفی که جواب ندارد این است که چرا بودن یا هستن هست و نه هیچ. به جای بودنی که هایدگر گفته است مطلق بگذاریم چون او از وجود مطلق اسمی نبرده است. چرا خدا هست و نه هیچ؟ هایدگر میگوید جواب ندارد و مرتب باید بپرسد. فیلسوف اگر فیلسوف باشد مرتب باید بپرسد. وقتی میگوید بودن، یک بودن کلی و یک بودن جزیی دارد. Being یعنی هستن یا بودن وقتی میخواهد بگوید باشنده یا موجود being نوشته میشود. کلمه اگزیستانس را هم تنها برای انسان به کار میبرد. وجود و فرشته و درخت و دیوار هستند ولی تنها باشندهای که اگزیستانس دارد انسان است. این بودن انسانی برای آینده طرح میریزد. این طرح ریختن خاص انسان است که آینده و زمان را وارد فلسفهاش کرده است. بودن هم از افق زمان طلوع میکند. هایدگر دومین خاصیت باشنده انسانی را مرگ آگاهی میداند. تنها انسان است که میداند میمیرد. سومین حالت اگزیستانس این است که کمونیکاسیون یا همپرسی میکند. یکی دیگر از خاصیتهای انسان این است که هستیاش یا مرتبه بالا یا مرتبه پایین دارد. اولی را الان یعنی بالایی و دومی را شوت یعنی سقوط میگویند. در یک لحظه ممکن است برگردد و به خاک و خاشاک تبدیل شود و اگزیستانسش را از دست بدهد. یکی دیگر از مشخصات اگزیستانس این است که با بودن و با وجود در ارتباط است. اگر از بودن و هستن نپرسد مانند این است که اگزیستانس ندارد.
- پایدار: اندیشه و نگاه هایدگر به پارمنیدس نزدیک است در حالی که هگل به هراکلیتوس نزدیک است. در زمینه اگزیستانس نظرگاه این دو را تفکیک کنید...
- دستغیب: هگل هم یک بودن مطلق در نظر میگیرد. بعضیها معتقدند که پدیدهشناسی که اول هوسرلی و بعد هایدگر گفتند در فلسفه هگل هست. هگل میگوید یک وجود یا بودن مطلق وجود دارد که خداست. وقتی اندیشه به سمت بودن و هستی میرود، بودن و هستی مطلق است. گاهی میگوید روح مطلق، گاهی وجود مطلق و نمیخواسته اسم خدا را بیاورد ولی از نظر دینی اگر نگاه کنید همان خداست ولی نه وجود عادی، خدای عرفان است. منبع هستی است. وقتی وجود و بودن مطلق باشد در آن تمایز و تفاوتی نیست. بودن مطلق مانند نبودن است. در برابر بودن، نه بودن است! وجود در برابر عدم است. بودن مطلق که در وجود خود محصور است ناشناختنی است. ما چه چیزی را میشناسیم؟ کانت میگوید ما به نومن کاری نداریم آنچه را که باید بشناسیم تغییرات و فنومنها هستند. به ذات فنومنها کاری ندارد. حرکت اندیشه از بودن و نبودن به شدن میرسد. نبودن را هم امکان وجود بگیریم. همین که هگل از وجود مطلق که بحث متافیزیکی است فارغ میشود، تاریخی فکر میکند. دلیری، شجاعت، مروت، عشق، دولت و هر مفهومی جایگاه تاریخی دارد. اهرام مصر ماده خام هستند در حالی که معابد و پیکرههای یونان روح دارند. از ماده خام و ماده اولیه مرحله به مرحله به وجود میآید تا جامعه انسانی شکل بگیرد. جامعه انسانی که شکل گرفت دولت و آگاهی میآید. همه اینها حرکت بودن مطلق است. هگل عرفانی صحبت میکند. نقل میکنند که وقتی ناپلئون را سوار بر اسب دید گفت وجود را دیدم سوار اسب بود و رژه میرفت. این عبارت از خودش است که دولت رژه خداست بر روی زمین. آگاهی انسان به خود آگاهی تبدیل میشود و دایره بسته میشود. بودن مطلق از طریق اجزای طبیعت و اجزایی که از وجودش تجلی کردهاند به انسان میرسد و به خدا میرسد و از خدا هم به خود آگاهی میرسند. خدا از طریق ما به وجود خودش آگاهی پیدا میکند. فلسفه هگل فلسفهای هست که خدا یا وجود مطلق خود را از مرتبه کمتر بالاتر به جایی میرسد که از طریق انسان به خودش آگاه میشود. خدا در مرحله اول از وجود خود آگاه نیست. از طریق انسان که به آگاهی رسید دایره بسته میشود و باز دایره از جای دیگری باز میشود...
- پایدار: نقطه تمایز روح مطلق هگل با هایدگر در کجاست؟
- دستغیب: هایدگر میگوید باید مرتب سؤال پرسیده شود گویی که ندانید. همین که وجود مطلق برقی زد در خاطر فیلسوفها خودش را پنهان کرد. افلاطون و ارستو به جای این که به این برق فکر کنند به مسائل جزیی توجه کردند. فکرشان از وجود به موجود رفت. تاریخ، انسان، دولت موجود و باشنده است. دومین تفاوتش با هگل این است که هگل معتقد است که فرآیند جهان مطلق یا خدا رو به پیشرفت و آگاهی است. در حالی که هایدگر میگوید یک برقی زد و تمام شد و حالا خودش را عقب کشیده است. بنابراین این خط تاریخی که آمدیم غلط آمدیم باید برگردیم و به طرف هراکلیتوس و پارمنیدس برویم. این را تاریخیگری میگوید. انتقادش به فلاسفه این است که به جای این که در مورد وجود مطلق اندیشه و پرسش کنند، در مورد انسان سخن میگویند به همین دلیل خدا هم قهر کرده و عنایت خود را پس گرفته است. در جایی میگوید مگر خدایی ما را نجات بدهد. روی آن خطی که هگل پیش میآید و به ایده پیشرفت میرسد که مراحل تاریخی به طور پیش رونده ادامه پیدا میکند و میگوید این متافیزیک است. مراحلی که اکنون پیش آمده است پیشرفت نیست در واقع نزول است. میگوید از عکسهایی که فضانوردان گرفتهاند وحشت میکنم. انسان دیگر ساکن زمین نیست، ریشهاش از زمین انسانی خودش کنده شده است. بودنی که هایدگر میگوید حتی خدا هم نیست. مانند مطلق محیالدین عربی و عرفاست. هگل جنگ و ستیزه را موتور حرکتی تاریخ میداند. هایدگر نه در عمل خودش که سیاسیکار بوده است بلکه در نوشتههای خودش معتقد است که تنها شعر و شاعری میتوانند ما را نجات دهند. مگر که شعر و شاعری با قوه بیقهر خود ما را نجات دهد...
- پایدار: دیدگاه هایدگر مذهبی است...
- دستغیب: مذهبی هم بوده است. در شهری که بوده است در بچگی که به مدرسه میرفته است از کنار گورستان عبور میکرده است. هر روز شاهد دفن مردهها بوده است. یک عنصر اساسی در هایدگر مرگ است. به مرگ خیلی فکر میکند. در مدارس دینی درس خوانده است. همان اعتقادی که میگویند دوره آخرالزمان که دنیا به پایان میرسد، هایدگر هم آن را بیان میکند ولی مطالبی که در مورد شرم و پشیمانی و مرگ میگوید خیلی مؤثر بوده است و در حوزههای ادبیات و الهیات و فلسفه مدرن کاربرد داشته است...
- پایدار: همه ادیان و فلاسفه میگویند دنیا به پایان میرسد، بعضیها هم میگویند به پایان نمیرسد، تنها کسی که اسم دنیا و آخرت نیاورده است بودا بوده است، بودا چه میگوید؟
- دستغیب: بودا از یک طرف نه فیلسوف است و از طرف دیگر نه متدین است. مسأله این که چه هستیم و از کجا آمدیم و غیر از این زندگی، آیا زندگی دیگر هم هست به طور کلی دو گروه است. عدهای که میگویند میدانیم، گونستیک، عده دیگری که میگویند نمیدانیم، اگونستیک. نظر نخست را در شعر حافظ میبینید و نظرگاه دوم را در شعر خیام:
گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگو
آنگه بگویمت که دو پیمانه در کشم
(حافظ)
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این نکته معما نه تو خوانی و نه من
(خیام)
اپیکور راجع به مرگ و زندگی میگوید دلیلی ندارد که ما بترسیم، جاودانهها برای خود زندگی مخصوصی دارند و کاری به کار ما ندارند. وقتی که زنده هستیم، هستیم. وقتی هم که مردیم که دیگر نیستیم. گروه دیگر میگویند میدانیم و ادیان عموماً میگویند میدانیم. به یکی از عرفا میگویند تو که این همه عبادت و سلوک میکنی، خدا را دیدی؟ میگوید اگر ندیده بودم که نیایشش نمیکردم. عدهای میگویند چون جهان مصنوع است باید صانعی داشته باشد و آن صانع خداست. عده دیگری میگویند ما خدا را دیدیم. عده دیگری میگویند ما از نشانهها پی به وجود خدا میبریم. چون زیبا هست پس زیبایی هم هست:
در روی خود تفرج حسن خدای کن
آیینه خدای نما میفرستمت
(حافظ)
فیلسوف میخواهد به هستی و بودن و خدا و زندگی پی ببرد. وقتی فکر میکند پاسخهایی هم میدهد. پاسخ فیلسوف با پاسخ دیگران فرق میکند. فیلسوف دلیل میآورد در حالی که باورمند دلیل نمیآورد، سند و مدرک ارائه نمیدهد. این را شهود و اشراق میگویند. فیلسوف نمیگوید اگر حرف مرا نپذیرفتی ترا میزنم، فوقش میگوید نادان هستی. سقراط که حد بالای یک فیلسوف است وقتی صحبت میکند در هیچ موردی نمیگوید نمیفهمی، ساکت باش یا حرف نزن، بلکه میگوید دوباره بگو، حرفت این اشکالها را داشت دوباره بگو، انتهای بحث را هم نمیبندد. به این میگویند معرفتشناسی یا شناختشناسی. در قرن بیستم شناختشناسی به طرف زبانشناسی میچرخد. میگویید جهان، موجودی است که یا از قدیم ساخته شده است و یا وجود دارد، پوزیتیویستها میگویند اصلاً جهان معنی ندارد. اوگوست کنت میگفت سه مرحله فکر انسان در گردش بوده است. دوره اساطیری که میگفت جاودانهها وجود دارند و به وسیله تمثیل و حکایت در مورد جاودانهها صحبت میکند. این دوره تمام میشود و فکرش پیشرفت میکند، همان را میگوید ولی دلیل میآورد. میگوید دوره ما دوره علوم مثبت است هرچه که از مرحله آزمایش بیرون آمد و به تجربه اثبات شد آن درست است. ویتگنشتاین میگوید بعضی گزارهها بیمعنی است مانند این که بگویید من دیشب دو دیو دیدم، بعضی گزارهها چرند است. میگوید اصل این همانی که هستی هست و نیستی نیست چرند است. فلسفه الان در حوزه زبانشناسی حرکت میکند. نظر دیگری که به تازگی درباره فلسفه دادهاند، میگویند هیچ یک از اینها نیست. سیستمهای فلسفی یک نوع موسیقی و بازی است. سیستمهای فلسفی آفرینش هنری هستند. مفهومها اختراع بشر است و فکر میکند که مرکز دنیاست و هر ملخی که پرواز میکند گمان دارد که گردش جهان را ترسیم میکند. مفاهیمی که فلاسفه به کار بردهاند استعاره است. در دوره ما مفاهیمی مانند وجود و بودن تبخیر شدند و به غبار تبدیل شدهاند. مفهومی ساخته شده است و آن زندگانی است. متافیزیک خطاهای بنیادی است که براساس اصل اولیه که خودمفهومی است خطاهای دیگر هم ساخته شده است. وقتی میگویید حیات، نتیجههای آن هم ساخته میشود. کار ما این است که زندگی را آنقدر بخواهیم که بماند. در چرخه سرنوشت سرگردان هستیم و وقتی زندگی را با تمام وجود خواستید خودتان به زندگی تبدیل میشوید... (این دانی چه میگوید)
پس خزانه صنع حق باشد عدم
کو برون آرد عطاها دم به دم
تا بدانی در عدم خورشیدهاست
آنچه آنجا آفتاب این جا سهاست
باشندگان خوش معلّق میزنند سوی وجود. معلّق میزنند یعنی خوشحال هستند و پیدایش جهان را به جشن تشبیه کرده است...
- آهار: آن جا، حالا هر جا که هست به باشندگان خوش نمیگذشته است...
- دستغیب: دلیلش؟ توجه کردید وقتی در جایی مهمانی است دوستی به دوست دیگر میگوید برویم مهمانی ولی نفر دوم میگوید من حالش را ندارم اما دوستش برای ایجاد اشتیاق میگوید چلو و کباب هم میدهند نفر دوم با کله میرود مهمانی؟
- آهار: در فکر مولوی که این وجود زندان و سجن است...
- دستغیب: او در مقام دیگری است، چرا موجود خوش معلق میزنند سوی وجود؟ به هستی درآمدن یکی از شیوهها و تمهای بزرگ فلسفه است...
- روشان: در نظرگاه شرقی هستی از عدم میآید ولی در نظرگاه یونانی نمیگوید از عدم میآید از بیکران میآید و ماده اولیه وجود دارد...
- دستغیب: عدم نزد مولانا امکان هستی است. از نیستی که به وجود نمیآید. مولانا کلمهای نداشته است و کلمه عدم را به کار برده است...
- آهار: وقتی از نیستی به هستی بیایند پس نیستی هم هست...
- دستغیب: نیستی نیست. امکان وجود است. ما ذره کوچک زندهای هستیم در یک فضای بیکران. روی کره کوچکی در کهکشان کوچکی پدید آمدهایم. وقتی میخوریم و میچریم و کاری به این کارها نداریم. حال از هرجا آمدیم و به هرجا هم برویم. خیام میگوید چرا فکرت را معذّب میکنی؟ انگار که نیستی چون هستی خوش باش! فکر کن که نیستی ولی چون هستی خوش باش!
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بُسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زان روی که هست کس نمیتاند گفت
چرا میگوید دریا هست؟ چون از دریا خیلی چیزها پدید میآید و دریا وسعت هم دارد. هستی یا وجود مانند دریای بیکران است. از نهفت پدید آمده است. این نهفت هم آپیرون است. وقتی مولوی میگوید عدم این عدم همین نهفت یا آپیرون است. آنچه که اندیشه به آن تعلق میگیرد قهراً نمیتواند نیستی باشد. همین که گفتید سوژه به معنی شناسنده در برابر اَبژه هم هست. چون اندیشه به چیزی هست. میشود انسان درباره هیچی بیاندیشد؟ همین که میگویید من جز من هم در آن هست. این موجود بسیار کوچک وقتی مینشیند و تفکر میکند اولین چیزی که به نظرش میرسد این است که هست یا نیست؟ اندیشه میگوید هست. حالا کار نداریم که چه هست. آن وقت میگوید این راه یقین است. اندیشه به این که هست یقین است. در شعر پارمنیدس، ایزدی که از دروازه خورشید عبور میکند و وارد حوزه بیپایان میشود به پارمنیدس میگوید این راه یقین است. راه دیگر، راه گمراهی است. این که میگوید هستی هست میتواند از این به بعد بگوید متغیر و رنگارنگ است. وگرنه خود هستی هست که تمایزی ندارد. وقتی در آپیرون یا نهفت یا عدم هستند بالقوه هستند. در ما حالت رقص بالقوه وجود دارد ولی شرایطش نیست، موسیقی باشد و شرایطش هم فراهم شود معلوم میشود چند مرده یا چند زنه حلاج هستند. آپیرون خزانه صنع است و از آن خزانه است که مرتب عطاها بیرون میآید. هستی و زندگی موهبت و هدیه است. به همین دلیل خوشحالی میکند که به هستی آمده است. در آپیرون استعداد بالقوه است و حال که به فعل شده است مانند این است که در خانه نشستی و هیچ کاری نمیکنی و کس دیگر شروع میکند روی چوب حکاکی کردن و به شما منبتی تحویل میدهد. رودخانه هم همین طور است خود را نشان میدهد، درخت در بهار همین طور است، آدمها و موجودات زنده همین طور هستند. از نخست به وجود میآیند و شروع میکنند به معلّق زدن و حرکت کردن و سرخوش بودن و اظهار وجود کردن. در باشنده استعداد وجود دارد تا زمانی که بالقوه هست چیزی نیست زمانی خود را نشان میدهد که به فعلیت برسد. ناپلئون کجا خود را نشان میداد؟ در سیاست و جنگ. سقراط خود را کجا نشان میداد؟ در طرح پرسشهای فلسفی. بچه که به دنیا میآید چگونه خود را نشان میدهد؟ گریه میکند. میگویند زرتشت تنها بچهای بوده است که وقتی دنیا میآید میخندد. چون فلسفهاش درباره شادی و زندگی است این افسانه را برای او ساختهاند.
ادینگتن میگوید اگر من وسیلهاش را داشتم همه دنیا را می فشردم و سر پیپم میگذاشتم. در یک لحظه انرژی آزاد میشود و منبسط میشود تا به حد نهایی میرسد که اگر مقداری دیگر فشار به آن وارد آید میترکد. بیگ بنگ صورت میگیرد و همه به ماده اولیه برمیگردند. آدمی در شهر یونانی نشسته است و اینگونه میاندیشد. ماده اولیه یا بافت و بستر اولیه به نام آپیرون وجود دارد که همه اینها در آن است که از آن جدا میشوند و تمایز و تمایلات آنها به وسیله حواس دریافت میشود و علت این که پدیدار میشوند این است که جای هم را تنگ میکنند. چون این کار را میکنند باید جبران کنند و تاوان دهند. از اینجا فلسفه آغاز میشود. تا امروز که سه هزار سال میگذرد فلاسفهای مانند ویتگنشتاین و هگل نتوانستند از این مرز بگذرند. هگل طرف هراکلیتوس است و هایدگر طرف پارمنیدس. منتها هایدگر در اینجا کلکی زده است. میگوید وجود و بودن از افق زمان میآید. فلسفه پارمنیدس را میگوید ولی زمان پراکلیتوسی را هم با آن میآورد. هایدگر میگوید سؤال فلسفی که جواب ندارد این است که چرا بودن یا هستن هست و نه هیچ. به جای بودنی که هایدگر گفته است مطلق بگذاریم چون او از وجود مطلق اسمی نبرده است. چرا خدا هست و نه هیچ؟ هایدگر میگوید جواب ندارد و مرتب باید بپرسد. فیلسوف اگر فیلسوف باشد مرتب باید بپرسد. وقتی میگوید بودن، یک بودن کلی و یک بودن جزیی دارد. Being یعنی هستن یا بودن وقتی میخواهد بگوید باشنده یا موجود being نوشته میشود. کلمه اگزیستانس را هم تنها برای انسان به کار میبرد. وجود و فرشته و درخت و دیوار هستند ولی تنها باشندهای که اگزیستانس دارد انسان است. این بودن انسانی برای آینده طرح میریزد. این طرح ریختن خاص انسان است که آینده و زمان را وارد فلسفهاش کرده است. بودن هم از افق زمان طلوع میکند. هایدگر دومین خاصیت باشنده انسانی را مرگ آگاهی میداند. تنها انسان است که میداند میمیرد. سومین حالت اگزیستانس این است که کمونیکاسیون یا همپرسی میکند. یکی دیگر از خاصیتهای انسان این است که هستیاش یا مرتبه بالا یا مرتبه پایین دارد. اولی را الان یعنی بالایی و دومی را شوت یعنی سقوط میگویند. در یک لحظه ممکن است برگردد و به خاک و خاشاک تبدیل شود و اگزیستانسش را از دست بدهد. یکی دیگر از مشخصات اگزیستانس این است که با بودن و با وجود در ارتباط است. اگر از بودن و هستن نپرسد مانند این است که اگزیستانس ندارد.
- پایدار: اندیشه و نگاه هایدگر به پارمنیدس نزدیک است در حالی که هگل به هراکلیتوس نزدیک است. در زمینه اگزیستانس نظرگاه این دو را تفکیک کنید...
- دستغیب: هگل هم یک بودن مطلق در نظر میگیرد. بعضیها معتقدند که پدیدهشناسی که اول هوسرلی و بعد هایدگر گفتند در فلسفه هگل هست. هگل میگوید یک وجود یا بودن مطلق وجود دارد که خداست. وقتی اندیشه به سمت بودن و هستی میرود، بودن و هستی مطلق است. گاهی میگوید روح مطلق، گاهی وجود مطلق و نمیخواسته اسم خدا را بیاورد ولی از نظر دینی اگر نگاه کنید همان خداست ولی نه وجود عادی، خدای عرفان است. منبع هستی است. وقتی وجود و بودن مطلق باشد در آن تمایز و تفاوتی نیست. بودن مطلق مانند نبودن است. در برابر بودن، نه بودن است! وجود در برابر عدم است. بودن مطلق که در وجود خود محصور است ناشناختنی است. ما چه چیزی را میشناسیم؟ کانت میگوید ما به نومن کاری نداریم آنچه را که باید بشناسیم تغییرات و فنومنها هستند. به ذات فنومنها کاری ندارد. حرکت اندیشه از بودن و نبودن به شدن میرسد. نبودن را هم امکان وجود بگیریم. همین که هگل از وجود مطلق که بحث متافیزیکی است فارغ میشود، تاریخی فکر میکند. دلیری، شجاعت، مروت، عشق، دولت و هر مفهومی جایگاه تاریخی دارد. اهرام مصر ماده خام هستند در حالی که معابد و پیکرههای یونان روح دارند. از ماده خام و ماده اولیه مرحله به مرحله به وجود میآید تا جامعه انسانی شکل بگیرد. جامعه انسانی که شکل گرفت دولت و آگاهی میآید. همه اینها حرکت بودن مطلق است. هگل عرفانی صحبت میکند. نقل میکنند که وقتی ناپلئون را سوار بر اسب دید گفت وجود را دیدم سوار اسب بود و رژه میرفت. این عبارت از خودش است که دولت رژه خداست بر روی زمین. آگاهی انسان به خود آگاهی تبدیل میشود و دایره بسته میشود. بودن مطلق از طریق اجزای طبیعت و اجزایی که از وجودش تجلی کردهاند به انسان میرسد و به خدا میرسد و از خدا هم به خود آگاهی میرسند. خدا از طریق ما به وجود خودش آگاهی پیدا میکند. فلسفه هگل فلسفهای هست که خدا یا وجود مطلق خود را از مرتبه کمتر بالاتر به جایی میرسد که از طریق انسان به خودش آگاه میشود. خدا در مرحله اول از وجود خود آگاه نیست. از طریق انسان که به آگاهی رسید دایره بسته میشود و باز دایره از جای دیگری باز میشود...
- پایدار: نقطه تمایز روح مطلق هگل با هایدگر در کجاست؟
- دستغیب: هایدگر میگوید باید مرتب سؤال پرسیده شود گویی که ندانید. همین که وجود مطلق برقی زد در خاطر فیلسوفها خودش را پنهان کرد. افلاطون و ارستو به جای این که به این برق فکر کنند به مسائل جزیی توجه کردند. فکرشان از وجود به موجود رفت. تاریخ، انسان، دولت موجود و باشنده است. دومین تفاوتش با هگل این است که هگل معتقد است که فرآیند جهان مطلق یا خدا رو به پیشرفت و آگاهی است. در حالی که هایدگر میگوید یک برقی زد و تمام شد و حالا خودش را عقب کشیده است. بنابراین این خط تاریخی که آمدیم غلط آمدیم باید برگردیم و به طرف هراکلیتوس و پارمنیدس برویم. این را تاریخیگری میگوید. انتقادش به فلاسفه این است که به جای این که در مورد وجود مطلق اندیشه و پرسش کنند، در مورد انسان سخن میگویند به همین دلیل خدا هم قهر کرده و عنایت خود را پس گرفته است. در جایی میگوید مگر خدایی ما را نجات بدهد. روی آن خطی که هگل پیش میآید و به ایده پیشرفت میرسد که مراحل تاریخی به طور پیش رونده ادامه پیدا میکند و میگوید این متافیزیک است. مراحلی که اکنون پیش آمده است پیشرفت نیست در واقع نزول است. میگوید از عکسهایی که فضانوردان گرفتهاند وحشت میکنم. انسان دیگر ساکن زمین نیست، ریشهاش از زمین انسانی خودش کنده شده است. بودنی که هایدگر میگوید حتی خدا هم نیست. مانند مطلق محیالدین عربی و عرفاست. هگل جنگ و ستیزه را موتور حرکتی تاریخ میداند. هایدگر نه در عمل خودش که سیاسیکار بوده است بلکه در نوشتههای خودش معتقد است که تنها شعر و شاعری میتوانند ما را نجات دهند. مگر که شعر و شاعری با قوه بیقهر خود ما را نجات دهد...
- پایدار: دیدگاه هایدگر مذهبی است...
- دستغیب: مذهبی هم بوده است. در شهری که بوده است در بچگی که به مدرسه میرفته است از کنار گورستان عبور میکرده است. هر روز شاهد دفن مردهها بوده است. یک عنصر اساسی در هایدگر مرگ است. به مرگ خیلی فکر میکند. در مدارس دینی درس خوانده است. همان اعتقادی که میگویند دوره آخرالزمان که دنیا به پایان میرسد، هایدگر هم آن را بیان میکند ولی مطالبی که در مورد شرم و پشیمانی و مرگ میگوید خیلی مؤثر بوده است و در حوزههای ادبیات و الهیات و فلسفه مدرن کاربرد داشته است...
- پایدار: همه ادیان و فلاسفه میگویند دنیا به پایان میرسد، بعضیها هم میگویند به پایان نمیرسد، تنها کسی که اسم دنیا و آخرت نیاورده است بودا بوده است، بودا چه میگوید؟
- دستغیب: بودا از یک طرف نه فیلسوف است و از طرف دیگر نه متدین است. مسأله این که چه هستیم و از کجا آمدیم و غیر از این زندگی، آیا زندگی دیگر هم هست به طور کلی دو گروه است. عدهای که میگویند میدانیم، گونستیک، عده دیگری که میگویند نمیدانیم، اگونستیک. نظر نخست را در شعر حافظ میبینید و نظرگاه دوم را در شعر خیام:
گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگو
آنگه بگویمت که دو پیمانه در کشم
(حافظ)
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این نکته معما نه تو خوانی و نه من
(خیام)
اپیکور راجع به مرگ و زندگی میگوید دلیلی ندارد که ما بترسیم، جاودانهها برای خود زندگی مخصوصی دارند و کاری به کار ما ندارند. وقتی که زنده هستیم، هستیم. وقتی هم که مردیم که دیگر نیستیم. گروه دیگر میگویند میدانیم و ادیان عموماً میگویند میدانیم. به یکی از عرفا میگویند تو که این همه عبادت و سلوک میکنی، خدا را دیدی؟ میگوید اگر ندیده بودم که نیایشش نمیکردم. عدهای میگویند چون جهان مصنوع است باید صانعی داشته باشد و آن صانع خداست. عده دیگری میگویند ما خدا را دیدیم. عده دیگری میگویند ما از نشانهها پی به وجود خدا میبریم. چون زیبا هست پس زیبایی هم هست:
در روی خود تفرج حسن خدای کن
آیینه خدای نما میفرستمت
(حافظ)
فیلسوف میخواهد به هستی و بودن و خدا و زندگی پی ببرد. وقتی فکر میکند پاسخهایی هم میدهد. پاسخ فیلسوف با پاسخ دیگران فرق میکند. فیلسوف دلیل میآورد در حالی که باورمند دلیل نمیآورد، سند و مدرک ارائه نمیدهد. این را شهود و اشراق میگویند. فیلسوف نمیگوید اگر حرف مرا نپذیرفتی ترا میزنم، فوقش میگوید نادان هستی. سقراط که حد بالای یک فیلسوف است وقتی صحبت میکند در هیچ موردی نمیگوید نمیفهمی، ساکت باش یا حرف نزن، بلکه میگوید دوباره بگو، حرفت این اشکالها را داشت دوباره بگو، انتهای بحث را هم نمیبندد. به این میگویند معرفتشناسی یا شناختشناسی. در قرن بیستم شناختشناسی به طرف زبانشناسی میچرخد. میگویید جهان، موجودی است که یا از قدیم ساخته شده است و یا وجود دارد، پوزیتیویستها میگویند اصلاً جهان معنی ندارد. اوگوست کنت میگفت سه مرحله فکر انسان در گردش بوده است. دوره اساطیری که میگفت جاودانهها وجود دارند و به وسیله تمثیل و حکایت در مورد جاودانهها صحبت میکند. این دوره تمام میشود و فکرش پیشرفت میکند، همان را میگوید ولی دلیل میآورد. میگوید دوره ما دوره علوم مثبت است هرچه که از مرحله آزمایش بیرون آمد و به تجربه اثبات شد آن درست است. ویتگنشتاین میگوید بعضی گزارهها بیمعنی است مانند این که بگویید من دیشب دو دیو دیدم، بعضی گزارهها چرند است. میگوید اصل این همانی که هستی هست و نیستی نیست چرند است. فلسفه الان در حوزه زبانشناسی حرکت میکند. نظر دیگری که به تازگی درباره فلسفه دادهاند، میگویند هیچ یک از اینها نیست. سیستمهای فلسفی یک نوع موسیقی و بازی است. سیستمهای فلسفی آفرینش هنری هستند. مفهومها اختراع بشر است و فکر میکند که مرکز دنیاست و هر ملخی که پرواز میکند گمان دارد که گردش جهان را ترسیم میکند. مفاهیمی که فلاسفه به کار بردهاند استعاره است. در دوره ما مفاهیمی مانند وجود و بودن تبخیر شدند و به غبار تبدیل شدهاند. مفهومی ساخته شده است و آن زندگانی است. متافیزیک خطاهای بنیادی است که براساس اصل اولیه که خودمفهومی است خطاهای دیگر هم ساخته شده است. وقتی میگویید حیات، نتیجههای آن هم ساخته میشود. کار ما این است که زندگی را آنقدر بخواهیم که بماند. در چرخه سرنوشت سرگردان هستیم و وقتی زندگی را با تمام وجود خواستید خودتان به زندگی تبدیل میشوید... (این دانی چه میگوید)
+ نوشته شده در 2013/2/4 ساعت 5:9 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی