صفحه 6--16 بهمن 91
اقدس ایزدی
خوشحال بودم که دو خاطره از تجربیات دوران تدریس آماده کردهام و به اداره آموزش و پرورش تحویل دادهام! مدیر مدرسه بعد از خواندن بخش نامه و اعلام نوشتن خاطرهای از تجربه آموزشی، من را بر آن داشت که بعد از برگشتن از مدرسه به منزل شروع به نوشتن دو خاطره کنم. دستانم شروع به حرکت و انگشتانم شروع به گرفتن مداد و کاغذ کرد. ذهنم همانند نواری صفحات کاغذ را سیاه میکرد و پیش میرفت تا اینکه به لحظهای رسیدم که پایان خاطرهام بود با گذاشتن نقطه پایان، خاطره تمام شد. فردای آن روز به دفتر آموزشگاه تحویل و بعد از گذاشتن نامه توسط مدیر و مهر و امضاء، روانه اداره (امور تربیتی) شد. تا حدودی امیدوار بودم که این دو خاطره حتماً انتخاب خواهد شد و من برنده خواهم شد، تا اینکه چشم منتظر به دیدار هفته معلم باز شد. اسامی برندگان به مدارس فرستاده شد و من در نوشتن خاطره اول شده بودم. اداره اعلام کرده بود که هدایای نفیسی به نفرات اول تا سوم خواهد داد. بعد از مدتی ساعت مچی برای بنده فرستاده شد. بعد از باز کردن جلد پلاستیکی متوجه شدم که ساعتی مردانه در آن است. از ته دل خندهای کردم و ساعت را به آورنده هدیه دادم و گفتم: ساعت مردانه است. به آقای مسوول جوایز بگویید و سلام برسانید که نویسنده این خاطره زن بوده است نه مرد. بعد از چند روز یک ساعت مچی دیگر فرستاده شد، ولی قیافه آن هر چند مردانه بود و دلم چندان راضی نبود، قبول کردم. تا مدتی از بستن آن به مچ دستم خجالت میکشیدم تا آخر تصمیم به بستن آن به دستم گرفتم. به مدرسه رفتم و دو روز از بستن ساعت گذشت که دیدم به گفتار خودمان (پین) ساعت گم شده است و ساعت از دستم باز شده است. ساعت را برداشتم و داخل جیب کیفم قرار دادم و بعد از اینکه به خانه آمدم مبلغی پول دادم و پینی کوچک برای آن خریدم. دنبال سوژهای بودم تا بتوانم خاطرهای دیگر بنویسم. چند روز بعد دیدم بند آن از وسط باز شده و لای آن تکهای مقوای نازک قرار دارد. به هر حال بند آن را خریدم و با بند قبل عوض کردم، البته یک بند چرمی! حالا دیگر ساعتم نو نو شده بود. یک روز از شیراز میخواستم به خرامه برگردم، اتوبوس مملو از مسافر بود و با دوستانم ایستاده بودم، تا آخرین نفر ما سوار شدیم و دو صندلی آخر اتوبوس خالی بود. به هر زحمتی بود خود را به آخر اتوبوس رساندیم و هر کدام سر جای خود نشستیم. بعد از حرکت اتوبوس 5 دقیقه، 10 دقیقه،... تا به هر حال نیم ساعت در راه بودیم. ناگهان چشمتان روز بد نبیند، شیشه گرد و شفاف در وسط اتوبوس میچرخید و جلو میرفت، چشمانم شیشه را تعقیب میکرد و فکرهایی به ذهنم خطور میکرد اما، جرأت اینکه به مچ دستم نگاه کنم نداشتم.
بهتر آن دیدم که این ساعت نقاشی صفحه دلم و خاطراتم شود. آن را به دفتر خاطراتم چسباندم که برای جایزه خاطره ننویسم و یا اینکه آن کس که خاطرهام را میخواند و لحظهای در زمان خاطره من گم میشود به روش دیگر با من رفتار کند نه با هدیه زنگ زده!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی