ساعت مچی
اقدس ایزدی


خوشحال بودم که دو خاطره از تجربیات دوران تدریس آماده کرده­ام و به اداره آموزش و پرورش تحویل داده­ام! مدیر مدرسه بعد از خواندن بخش نامه و اعلام نوشتن خاطره­ای از تجربه آموزشی، من را بر آن داشت که بعد از برگشتن از مدرسه به منزل شروع به نوشتن دو خاطره کنم. دستانم شروع به حرکت و انگشتانم شروع به گرفتن مداد و کاغذ کرد. ذهنم همانند نواری صفحات کاغذ را سیاه می­کرد و پیش می­رفت تا اینکه به لحظه­ای رسیدم که پایان خاطره­ام بود با گذاشتن نقطه پایان، خاطره تمام شد. فردای آن روز به دفتر آموزشگاه تحویل و بعد از گذاشتن نامه توسط مدیر و مهر و امضاء، روانه اداره (امور تربیتی) شد. تا حدودی امیدوار بودم که این دو خاطره حتماً انتخاب خواهد شد و من برنده خواهم شد، تا اینکه چشم منتظر به دیدار هفته معلم باز شد. اسامی برندگان به مدارس فرستاده شد و من در نوشتن خاطره اول شده بودم. اداره اعلام کرده بود که هدایای نفیسی به نفرات اول تا سوم خواهد داد. بعد از مدتی ساعت مچی برای بنده فرستاده شد. بعد از باز کردن جلد پلاستیکی متوجه شدم که ساعتی مردانه در آن است. از ته دل خنده­ای کردم و ساعت را به آورنده هدیه دادم و گفتم: ساعت مردانه است. به آقای مسوول جوایز بگویید و سلام برسانید که نویسنده این خاطره زن بوده است نه مرد. بعد از چند روز یک ساعت مچی دیگر فرستاده شد، ولی قیافه آن هر چند مردانه بود و دلم چندان راضی نبود، قبول کردم. تا مدتی از بستن آن به مچ دستم خجالت می­کشیدم تا  آخر تصمیم به بستن آن به دستم گرفتم. به مدرسه رفتم و دو روز از بستن ساعت گذشت که دیدم به گفتار خودمان (پین) ساعت گم شده است و ساعت از دستم باز شده است. ساعت را برداشتم و داخل جیب کیفم قرار دادم و بعد از اینکه به خانه آمدم مبلغی پول دادم و پینی کوچک برای آن خریدم. دنبال سوژه­ای بودم تا بتوانم خاطره­ای دیگر بنویسم. چند روز بعد دیدم بند آن از وسط باز شده و لای آن تکه­ای مقوای نازک قرار دارد. به هر حال بند آن را خریدم و با بند قبل عوض کردم، البته یک بند چرمی! حالا دیگر ساعتم نو نو شده بود. یک روز از شیراز می­خواستم به خرامه برگردم، اتوبوس مملو از مسافر بود و با دوستانم ایستاده بودم، تا  آخرین نفر ما سوار شدیم و دو صندلی آخر اتوبوس خالی بود. به هر زحمتی بود خود را به آخر اتوبوس رساندیم و هر کدام سر جای خود نشستیم. بعد از حرکت اتوبوس 5 دقیقه، 10 دقیقه،... تا به هر حال نیم ساعت در راه بودیم. ناگهان چشمتان روز بد نبیند، شیشه گرد و شفاف در وسط اتوبوس می­چرخید و جلو می­رفت، چشمانم شیشه را تعقیب می­کرد و فکرهایی به ذهنم خطور می­کرد اما، جرأت اینکه به مچ دستم نگاه کنم نداشتم.

آرام و بدون صدا سرم را روی مچ دستم خم کردم و دیدم که خنده­ام گرفت و دوستانم را از جدایی صفحه ساعت و ولو شدن آن در وسط اتوبوس مطلع کردم. از جای خود برخاستم و صفحه ساعت (شیشه) را از کف اتوبوس برداشتم و آن را روی ساعت گذاشتم و محکم روی آن را فشار دادم. آخ جون که ساعتم عمری شده بود. ولی فقط تا یک هفته برایم مرتب کار می­کرد و بعد از اینکه پنج دقیقه جلو یا پنج دقیقه عقب می­رفت به هر حال زمان هم از دستم بیرون رفته بود.
بهتر آن دیدم که این ساعت نقاشی صفحه دلم و خاطراتم شود. آن را به دفتر خاطراتم چسباندم که برای جایزه خاطره ننویسم و یا اینکه آن کس که خاطره­ام را می­خواند و لحظه­ای در زمان خاطره من گم می­شود به روش دیگر با من رفتار کند نه با هدیه زنگ زده!