صفحه 5--16 بهمن 91
موعودگرايي در اشعار مولانا و شيخ محمود شبستري
بخش نخست رضا بابایی
بخش نخست رضا بابایی
هر کس به زباني صفت و مدح تو گويد
بلبل به غزل خواني و قمري به ترانه
نوشتار حاضر، گشت و گذاري است کوتاه در گلشن ادب پارسي، براي بوييدن گل هايي که عطر انتظار مي پراکنند و شکفتگي خود را وامدار نسيم ظهور يارند. در دو بخش، منظور خود را پي مي گيريم: نخست درباره موعودگرايي در ميان اديبان و شاعران، به نحو کلي و به اجمال سخن مي گوييم؛ سپس به محضر شيخ محمود شبستري، صاحب گلشن راز رفته، تفصيل ماجرا را از او مي شنويم.
قصه انتظار
قصه انتظار در ادب فارسي، بلکه در فرهنگ بشري، بسيار پرماجراست. خطا نيست اگر بگوييم شاعري، يعني انتظار، و شعر يعني اعلان بيزاري از امروز و ابراز اميد به فرداي بهتر. اگر چنين اميدي نبود، و اگر گذار از وضع موجود به وضع مطلوب، ناممکن مي نمود، شاعران اين همه دفتر و ديوان نمي ساختند و اين اندازه از آرزوها و آمال خود نمي گفتند.
نخست بايد دانست که انتظار در ذهن و زبان شاعران، به دو معنا به کار رفته است: عام و خاص. انتظار عام، همان اميد به فرداي بهتر و آرزوي وضع مطلوب در آينده اي دور يا نزديک است. از اين نوع انتظار به «فتوريسم» يا اعتقاد به دوره آخرالزمان ياد مي کنند. دور از واقع نيست اگر بگوييم اين نوع انتظار در همه آثار هنري - اعم از کلامي و غير آن -
به چشم مي آيد. اگر اميد به چنين فردايي نبود، شاعر
نمي گفت:
آنچه مي بينم نمي خواهم
آنچه مي خواهم نمي بينم
او آنچه مي بيند (وضع موجود) نمي خواهد، و آنچه را که مي خواهد (وضع مطلوب) نمي بيند. به سخن ديگر، مطلوب را نمي بيند و موجود را نمي پسندد. بنابراين موجود، مطلوب او نيست، و مطلوب او موجود نيست؛ اما مطلوب چيست که موجود نيست؟ هر چه هست، دوست داشتني و خواستني است. شاعر، درباره مطلوب خود بيش از اين توضيح نمي دهد که موجود نيست؛ ولي موجود نبودن، از مطلوبيت آن نمي کاهد؛ بلکه هماره خود را در چشم شاعر مي آرايد. اين نوع انتظار که متعلقِ آن گنگ و نامعين است، عمومي و موضوع مشترک هرگونه کلام شاعرانه است. اين موضوع، تاريخ ندارد و جغرافيا نمي شناسد و گريبان هيچ شاعري از دست او رها نيست. انتظار به اين معنا، هيچ گونه اختصاصي به هيچ فکر يا زبان يا پيرواني خاص ندارد. فقط نيماي ما نبود که چشم در راه بود شباهنگام، شکسپير نيز همين مي گفت و لورکاي اسپانيايي هم جز اين حرفي نداشت. بوداييان هم در آرزوي بوداي پنجم و جهاني که او خواهد ساخت، به سر مي برند.
به اين ترتيب همگي در حال پيمودن و آزمودن اند تا مطلوب را بيابند و سر بر دامان او نهند:
همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد
چو فرو شدم به دريا، چو تو گوهرم نيامد
ديگري نيز دو چراغ ديده است که يکي از خانه معشوق مي تابد و دومي را نرسيده هر چه رفته است.
در جهان دو چراغ مي تابد
يکي از خانه تو
ديگري را نرسيدم هر چه رفتم
يعني از دو معشوق، يکي دروغ است و فريب. پس مطلوب، همان يار غايبي است که از خانه او نور مي تابد و ما را به سويِ خود مي خواند.
آري قاعده کلّ متربص، در جهان خاکي و مادي نيز استثنايي را بر نمي تابد، و انتظار به اين معناي عام و انساني خود، هيچ گونه اختصاصي را به حريم خود راه نمي دهد. انتظار به معناي عام را هرگز نمي توان از زندگي فردي و جمعي انسان ها زدود و بي راه نيست اگر بگوييم انتظار، جزئي از وجود هر انساني است که سينه او گورستان قلب او نيست. در انتظار عام، نام شخصي خاص يا مطلوبي معين به زبان نمي آيد؛ اما آدمي هماره آماده و منتظر عبور از وضعي به وضعي ديگر است، و همواره چشم به راه دوخته است. او نمي داند کي و کجا و چگونه، اما يقين دارد که روزي خواهد رسيد که همچون امروز نيست، و اگر چنان نماند، چنين نيز نخواهد ماند. اما کيست يا چيست که اين «چنين» را «چنان» خواهد کرد؟ انتظار عام پاسخي به آن نمي دهد.
انتظار عام، از يک راه ديگر نيز با ادبيات و هنر ديدار مي کند و آن در محيط انگيزه هاست. جانمايه شعر فارسي، عشق و دلدادگي است، و عشق يعني راه رفتن بر روي ديواري که يک سوي آن گلستان وصل است و سوي ديگرش کوير هجران. انگيزه و داعي شاعر از سرودن و ساختن، وصل است، و البته گاه صله. وصل و صله که از يک ريشه لغوي، اما با دو معناي متضادند، مهم ترين انگيزه هاي شاعران و هنرمندان در آفرينش هاي ذوقي محسوب مي شوند. يکي براي وصل مي گويد، يکي براي صله، و هر دو موجب تغييرات اساسي در زندگي روحاني و خاکي شاعر مي شوند. عشق در جان شاعر چنگ مي زند و او را به گفتن و سرودن وامي دارد تا از اين رهگذر به وصل يا صله در رسد. آنکه عشق مي ورزد، هماره در مرز ميان بيم و اميد است؛ بيم از نابرخورداري و اميد به برخورداري، اين وضعيت شناور، او را منتظر و چشم به راه نگه مي دارد و ذوق وي را براي توليدات ادبي برمی انگیزاند. چنين است که مي توان انتظار و نگراني را در اکثر تم هاي شاعرانه ديد و حس کرد.
در برابر و در کنار انتظار عام، نوع خاصي از انتظار قرار دارد که در آن سخن از موعود معين يا وضع مطلوب مشخصي است. در اين نوع از شعر انتظار، شاعر از مطلوب خاصي که اسم و رسم دارد و حتي از زندان استوره ها نيز بيرون است، سخن مي گويد. گر چه مضمون انتظار خاص، بسامدي به حجم و گستره نوع عام آن ندارد، چنان نيز نيست که پيدا کردن مصاديق آن دشوار و محتاج کاوش هاي بسيار باشد. در اين نوع موعودگرايي، تصريح به نام مهدي(عج) يا اشاره به يکي از القاب و صفات آن يار غايب معمول است. پيش از آوردن نمونه ها و گسترش سخن در اين باره، جاي گفتن دارد که انتظار خاص را نيز مي توان به خاص شيعي و غيرشيعي تقسيم کرد. بيش از اين تفصيل نمي دهيم که در انتظار خاص شيعي، مهدي(عج) زنده و حاضر است؛ اگر چه ظاهر نيست. در فرهنگ شيعي و بالتبع در ادبيات شيعي، غيبت در برابر ظهور است نه حضور، اما در انتظار غير شيعي، بيشتر سخن از مهديِ نوعي است؛ يعني موعود منجي و صاحب الامري که در آخرالزمان متولد خواهد شد. به سخن ديگر، مهدي(عج) در ابيات و مثال هاي زير، گاه همان است که شيعه مي گويد و گاه همان موعود منجي است که اعتقاد به او در همه فرق و مذاهب اسلامي وجود دارد.
مهدي سرايي
تقريباً همه ديوان ها و دفاتر شعر فارسي، کم يا بيش، به ذکر و نام مهدي موعود(عج) توفيق يافته اند. ابومنصور دقيقي (متوفاي 370 ق) که در انگيزه و قالب و موضوع بر فردوسي بزرگ، فضل تقدم دارد، به مردم اميد مي دهد که اگر باب نبوت مسدود است، راه مهدي(ع) بسته نيست. در اين دلداري مشفقانه، به يادها مي آورد که از اين پس، پيامبري نخواهد آمد؛ اما سکه آخرالزمان را به نام مهدي زده اند:
از اين پس نباشد پيمبر دگر
به آخر زمان مهدي آيد به در
دقيقي طوسي، اگر چه خود بر مرام و مذهبي ديگر بود، اما نيک مي دانست که مهدي(عج) فقط يک نام نيست؛ بلکه حقيقتي است که هيچ آييني منکر آن نتواند بود. به اين ترتيب پيمبر را بايد آعتقاد آورد و مهدي را انتظار. شايد به همين دليل است که نظامي گنجوي (م 610 ق) در پايان نعت دوم مخزن الاسرار، وقتي کلمه منتظران را به زبان مي آورد (خيز و شب منتظران روز کن)، به ياد يار مدني خود مي افتد که سايه نشين شده و روي در نقاب غيبت پوشانده است:
اي مدني برقع و مکي نقاب
سايه نشين چند بود آفتاب
منتظران را به لب آمد نفس
اي ز تو فريادرس، به فريادرس
ملک بر آراي و جهان تازه کن
هر دو جهان را پر از آوازه کن
سپس از جهان آن روز مي گويد که خانه غولان شده است و از حضرت موعود(عج) مي خواهد که غارتگران را در عدم اندازد. سراينده مخزن الاسرار، از رخنه هايي که در دين کرده اند مي نالد و فرياد برمي آورد که از همه سوي کمين کرده اند:
ما همه جسميم بيا جان تو باش
ما همه موريم سليمان تو باش
از طرفي رخنه دين کرده اند
وز دگر اطراف کمين کرده اند
***
شحنه تويي، قافله تنها چراست؟
قلب تو داري، علم آنجا چراست؟
ابيات بالا، همگي در مدح پيامبر گرامي اسلام است: اما در همه آن ها اميد و انتظار به چشم مي خورد. نظامي در ادامه از پيامبر(ص) مي خواهد که کسي را براي اصلاح امتش ارسال کند، اما نامي از او نمي برد. البته چنين سخناني با مسئله رحمت سازگار است تا موضوع ظهور و فرج؛ اما به هر روي نشان مي دهد که سخنوران بزرگ فارسي، که سخنگويان رسمي مردم زمان خود بودند، همگي کسوت انتظار بر تن داشتند و چشم به راه بودند تا کسي بيايد و:
زآفت اين خانه آفت پذير
دست برآور همه را دستگير
منبع: اینترنت
نوشتار حاضر، گشت و گذاري است کوتاه در گلشن ادب پارسي، براي بوييدن گل هايي که عطر انتظار مي پراکنند و شکفتگي خود را وامدار نسيم ظهور يارند. در دو بخش، منظور خود را پي مي گيريم: نخست درباره موعودگرايي در ميان اديبان و شاعران، به نحو کلي و به اجمال سخن مي گوييم؛ سپس به محضر شيخ محمود شبستري، صاحب گلشن راز رفته، تفصيل ماجرا را از او مي شنويم.
قصه انتظار
قصه انتظار در ادب فارسي، بلکه در فرهنگ بشري، بسيار پرماجراست. خطا نيست اگر بگوييم شاعري، يعني انتظار، و شعر يعني اعلان بيزاري از امروز و ابراز اميد به فرداي بهتر. اگر چنين اميدي نبود، و اگر گذار از وضع موجود به وضع مطلوب، ناممکن مي نمود، شاعران اين همه دفتر و ديوان نمي ساختند و اين اندازه از آرزوها و آمال خود نمي گفتند.
نخست بايد دانست که انتظار در ذهن و زبان شاعران، به دو معنا به کار رفته است: عام و خاص. انتظار عام، همان اميد به فرداي بهتر و آرزوي وضع مطلوب در آينده اي دور يا نزديک است. از اين نوع انتظار به «فتوريسم» يا اعتقاد به دوره آخرالزمان ياد مي کنند. دور از واقع نيست اگر بگوييم اين نوع انتظار در همه آثار هنري - اعم از کلامي و غير آن -
به چشم مي آيد. اگر اميد به چنين فردايي نبود، شاعر
نمي گفت:
آنچه مي بينم نمي خواهم
آنچه مي خواهم نمي بينم
او آنچه مي بيند (وضع موجود) نمي خواهد، و آنچه را که مي خواهد (وضع مطلوب) نمي بيند. به سخن ديگر، مطلوب را نمي بيند و موجود را نمي پسندد. بنابراين موجود، مطلوب او نيست، و مطلوب او موجود نيست؛ اما مطلوب چيست که موجود نيست؟ هر چه هست، دوست داشتني و خواستني است. شاعر، درباره مطلوب خود بيش از اين توضيح نمي دهد که موجود نيست؛ ولي موجود نبودن، از مطلوبيت آن نمي کاهد؛ بلکه هماره خود را در چشم شاعر مي آرايد. اين نوع انتظار که متعلقِ آن گنگ و نامعين است، عمومي و موضوع مشترک هرگونه کلام شاعرانه است. اين موضوع، تاريخ ندارد و جغرافيا نمي شناسد و گريبان هيچ شاعري از دست او رها نيست. انتظار به اين معنا، هيچ گونه اختصاصي به هيچ فکر يا زبان يا پيرواني خاص ندارد. فقط نيماي ما نبود که چشم در راه بود شباهنگام، شکسپير نيز همين مي گفت و لورکاي اسپانيايي هم جز اين حرفي نداشت. بوداييان هم در آرزوي بوداي پنجم و جهاني که او خواهد ساخت، به سر مي برند.
به اين ترتيب همگي در حال پيمودن و آزمودن اند تا مطلوب را بيابند و سر بر دامان او نهند:
همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد
چو فرو شدم به دريا، چو تو گوهرم نيامد
ديگري نيز دو چراغ ديده است که يکي از خانه معشوق مي تابد و دومي را نرسيده هر چه رفته است.
در جهان دو چراغ مي تابد
يکي از خانه تو
ديگري را نرسيدم هر چه رفتم
يعني از دو معشوق، يکي دروغ است و فريب. پس مطلوب، همان يار غايبي است که از خانه او نور مي تابد و ما را به سويِ خود مي خواند.
آري قاعده کلّ متربص، در جهان خاکي و مادي نيز استثنايي را بر نمي تابد، و انتظار به اين معناي عام و انساني خود، هيچ گونه اختصاصي را به حريم خود راه نمي دهد. انتظار به معناي عام را هرگز نمي توان از زندگي فردي و جمعي انسان ها زدود و بي راه نيست اگر بگوييم انتظار، جزئي از وجود هر انساني است که سينه او گورستان قلب او نيست. در انتظار عام، نام شخصي خاص يا مطلوبي معين به زبان نمي آيد؛ اما آدمي هماره آماده و منتظر عبور از وضعي به وضعي ديگر است، و همواره چشم به راه دوخته است. او نمي داند کي و کجا و چگونه، اما يقين دارد که روزي خواهد رسيد که همچون امروز نيست، و اگر چنان نماند، چنين نيز نخواهد ماند. اما کيست يا چيست که اين «چنين» را «چنان» خواهد کرد؟ انتظار عام پاسخي به آن نمي دهد.
انتظار عام، از يک راه ديگر نيز با ادبيات و هنر ديدار مي کند و آن در محيط انگيزه هاست. جانمايه شعر فارسي، عشق و دلدادگي است، و عشق يعني راه رفتن بر روي ديواري که يک سوي آن گلستان وصل است و سوي ديگرش کوير هجران. انگيزه و داعي شاعر از سرودن و ساختن، وصل است، و البته گاه صله. وصل و صله که از يک ريشه لغوي، اما با دو معناي متضادند، مهم ترين انگيزه هاي شاعران و هنرمندان در آفرينش هاي ذوقي محسوب مي شوند. يکي براي وصل مي گويد، يکي براي صله، و هر دو موجب تغييرات اساسي در زندگي روحاني و خاکي شاعر مي شوند. عشق در جان شاعر چنگ مي زند و او را به گفتن و سرودن وامي دارد تا از اين رهگذر به وصل يا صله در رسد. آنکه عشق مي ورزد، هماره در مرز ميان بيم و اميد است؛ بيم از نابرخورداري و اميد به برخورداري، اين وضعيت شناور، او را منتظر و چشم به راه نگه مي دارد و ذوق وي را براي توليدات ادبي برمی انگیزاند. چنين است که مي توان انتظار و نگراني را در اکثر تم هاي شاعرانه ديد و حس کرد.
در برابر و در کنار انتظار عام، نوع خاصي از انتظار قرار دارد که در آن سخن از موعود معين يا وضع مطلوب مشخصي است. در اين نوع از شعر انتظار، شاعر از مطلوب خاصي که اسم و رسم دارد و حتي از زندان استوره ها نيز بيرون است، سخن مي گويد. گر چه مضمون انتظار خاص، بسامدي به حجم و گستره نوع عام آن ندارد، چنان نيز نيست که پيدا کردن مصاديق آن دشوار و محتاج کاوش هاي بسيار باشد. در اين نوع موعودگرايي، تصريح به نام مهدي(عج) يا اشاره به يکي از القاب و صفات آن يار غايب معمول است. پيش از آوردن نمونه ها و گسترش سخن در اين باره، جاي گفتن دارد که انتظار خاص را نيز مي توان به خاص شيعي و غيرشيعي تقسيم کرد. بيش از اين تفصيل نمي دهيم که در انتظار خاص شيعي، مهدي(عج) زنده و حاضر است؛ اگر چه ظاهر نيست. در فرهنگ شيعي و بالتبع در ادبيات شيعي، غيبت در برابر ظهور است نه حضور، اما در انتظار غير شيعي، بيشتر سخن از مهديِ نوعي است؛ يعني موعود منجي و صاحب الامري که در آخرالزمان متولد خواهد شد. به سخن ديگر، مهدي(عج) در ابيات و مثال هاي زير، گاه همان است که شيعه مي گويد و گاه همان موعود منجي است که اعتقاد به او در همه فرق و مذاهب اسلامي وجود دارد.
مهدي سرايي
تقريباً همه ديوان ها و دفاتر شعر فارسي، کم يا بيش، به ذکر و نام مهدي موعود(عج) توفيق يافته اند. ابومنصور دقيقي (متوفاي 370 ق) که در انگيزه و قالب و موضوع بر فردوسي بزرگ، فضل تقدم دارد، به مردم اميد مي دهد که اگر باب نبوت مسدود است، راه مهدي(ع) بسته نيست. در اين دلداري مشفقانه، به يادها مي آورد که از اين پس، پيامبري نخواهد آمد؛ اما سکه آخرالزمان را به نام مهدي زده اند:
از اين پس نباشد پيمبر دگر
به آخر زمان مهدي آيد به در
دقيقي طوسي، اگر چه خود بر مرام و مذهبي ديگر بود، اما نيک مي دانست که مهدي(عج) فقط يک نام نيست؛ بلکه حقيقتي است که هيچ آييني منکر آن نتواند بود. به اين ترتيب پيمبر را بايد آعتقاد آورد و مهدي را انتظار. شايد به همين دليل است که نظامي گنجوي (م 610 ق) در پايان نعت دوم مخزن الاسرار، وقتي کلمه منتظران را به زبان مي آورد (خيز و شب منتظران روز کن)، به ياد يار مدني خود مي افتد که سايه نشين شده و روي در نقاب غيبت پوشانده است:
اي مدني برقع و مکي نقاب
سايه نشين چند بود آفتاب
منتظران را به لب آمد نفس
اي ز تو فريادرس، به فريادرس
ملک بر آراي و جهان تازه کن
هر دو جهان را پر از آوازه کن
سپس از جهان آن روز مي گويد که خانه غولان شده است و از حضرت موعود(عج) مي خواهد که غارتگران را در عدم اندازد. سراينده مخزن الاسرار، از رخنه هايي که در دين کرده اند مي نالد و فرياد برمي آورد که از همه سوي کمين کرده اند:
ما همه جسميم بيا جان تو باش
ما همه موريم سليمان تو باش
از طرفي رخنه دين کرده اند
وز دگر اطراف کمين کرده اند
***
شحنه تويي، قافله تنها چراست؟
قلب تو داري، علم آنجا چراست؟
ابيات بالا، همگي در مدح پيامبر گرامي اسلام است: اما در همه آن ها اميد و انتظار به چشم مي خورد. نظامي در ادامه از پيامبر(ص) مي خواهد که کسي را براي اصلاح امتش ارسال کند، اما نامي از او نمي برد. البته چنين سخناني با مسئله رحمت سازگار است تا موضوع ظهور و فرج؛ اما به هر روي نشان مي دهد که سخنوران بزرگ فارسي، که سخنگويان رسمي مردم زمان خود بودند، همگي کسوت انتظار بر تن داشتند و چشم به راه بودند تا کسي بيايد و:
زآفت اين خانه آفت پذير
دست برآور همه را دستگير
منبع: اینترنت
+ نوشته شده در 2013/2/4 ساعت 5:12 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی