قسمی حسب حال
بخش دوم                                                                    عبدالعلی دست­غیب


چندی پیش بلکه چندی پیش­تر، وعده داده بودم که «حسب حال» هائی بنویسم و در روزنامه «عصرمردم» به چاپ برسانم. حسب حال است دیگر، خاطرات و خطرات، شرح وقایع روزانه، اولی­اش در شماره چهار هزار و شانزده، سه­شنبه چهارم اسفندماه 1390 یا چهار هزار و پانزده همان روز و سال یا چند و چندین شماره پیش­تر یا بعدتر (حالا یادم نیست تازه مگر فرقی هم می­کند؟) به لطف مدیر و سردبیر روزنامه که از دوستان قدیم و ندیم این جانب­اند، به چاپ رسید که سبب خوشحالی بسیاری از همشهریان و از جمله خودم شد، ولی بعدی و بعدی­هایش به سبب کهولت سن (تنبلی؟) نوشته نشد و این یکی موجب گله و گونه بسیار همان اشخاص گردید. روی هم رفته مدتی این «مثنوی» خیلی تأخیر شد. راستی تا یادم نرفته بگویم آن مقاله مستطاب، در ساعت دو بعد از نیمه شب همان شب چهارم یا پنجم یا ششم اسفندماه سال پیش یا سال­های پیش­تر به رشته تحریر درآمده بود (مگر فرقی هم می­کند) در بنده منزل مسکونی که ارث پدری هم نیست چون آن شادروان کارمند وزارت معارف و صنایع مستظرفه بود و تا پایان زندگانی اجاره نشین بود و همیشه خدا هم از این ماجرا فریادش به آسمان می­رسید. راستی یادم آمد که این واژگان «فریاد کسی به آسمان رسیدن» (در غزل­های حضرت خواجه هم آمده آن جا که می­فرماید: مگر آه گوشه نشینان (مستأجرها؟) سوی گردون نخواهد شد؟ اتفاقاً پدر بزرگوارم مدام این شعر حافظ می­خواند و برای اینکه خطش نیکو شود، از روی سرمشق استاد خط مدرسه، مکرر می­نوشت: تجلی کنان می­رود و من با اینکه کودکی بیش نبودم با  توجه زیاد قلم و حرکت قلم پدر را تعقیب می­کردم، و کلمه­های مصراع «تجلی کنان می­رود» به نظرم مانند مورچه­های ریزی بودند که رج زده دنبال هم می­دویدند و حالا نمی­دانم چه می­شود که توی کله­ام این شعر می­آید که: همه ماران و موران لانه دارند/ من بیچاره را ویرانه­ای نه! نه یعنی نیست و وقتی این نکته­ها را با شادروان مجتبی مینوی که به شیراز آمده بود و در باغ سیب اجدادی ما (کدام باغ سیب؟ شاید باغ اناری بوده یادم نمی­آید. تازه مگر فرقی هم دارد؟) اطراق کرده بود، در میان گذاشتم به پدرم فرمود: این جوان چیزی می­شود. اتفاقاً ناظم الادبا هم در همان باغ کذائی حاضر بودند و گفتند: «یا چیزی­ش می­شود» و حاضران خنده مبسوطی کردند که من علت­اش را درنیافتم. الغرض مثل اینکه همین چند سال پیش بود و گویا جنگ دوم جهانی پایان یافته بود که روزولت نامی که می­گفتند رئیس جمهور ینگه دنیاست، وعده داده بود شب عید ژانویه 1944 یا 1945 (مگر فرقی هم می­کند؟) در کاخ سفید سوگند صلح و صلح طلبی بخورد یا خورده بود. او آنچه در سر می­پخت مکشوف نشد اما گویا بدین رأی رسیده بود که تاریخ زندگانی آدمیان قصه­ای است کهن، دو سرش روشن است: زادن و مردن. از حضرات آدم و حوا گرفته تا قابیل و هابیل بگیر و بیا جلو... زمانی که این چند سطر را می­نوشتم خبر رسید که ادیب الممالک نطنزی (ن ط ن ز ی)

که از همپالکی­های نیای مرحوم مبرور بنده بودند، به دار باقی شتافتند. خیلی متأسف شدم، هم از جهت فقدان ایشان و هم از جهت شتابی که در این کار به خرج داده بودند... ولی راستی داشتیم درباره روزولت «گفتمان» می­کردیم. چه شد که به ادیب­الممالک نطنزی و قصه هبوط حضرت آدم ابوالبشر رسیدیم (گرچه در چشم دهریان ملعون که در پی کشف آغازی ناروشن به این در و آن در می­زنند، ماجرا از تک سلولی­های بیوشیمی اعماق اقیانوس های اولیه آغاز شده) و آن جماعت دهری که حرف­های قلمبه سلمبه­شان در جامع الحکمتین ناصرخسرو آمده و به محک انتقاد خورده و رد شده دیگر حنایشان رنگی ندارد و حضرت حافظ پاسخ ردیه مفصلی در اشعار خود به آنها داده و فرموده بس دربسته به مفتاح دعا بگشایند... این هم از دلمشغولی­های من است که در هر جا که به مشکلی هنری، سیاسی، اجتماعی، غذایی، تفریحی، اقتصادی و فکاهی برمی­خورم، دیوان حضرت خواجه را به تفأل باز می­کنم و می­خوانم و عالمی دارم ورای حد تقریر و در این میان تازیانه بهرام گور (بهرام چوبینه؟) در شاهنامه گم می­شود. شما می­فرمایید در این ضایعه چه باید کرد؟ دست باید روی دست گذاشت؟ آن هم در زمانی که یکی از کاخ کرملین نشین­های بعد از استالین به همتای چینی­اش چونگ چای چینگ تشر زد که شما چینی­ها بروید همان مارها و قورباغه­های خودتان را بخورید و داخل معقولات نشوید و چونگ چای چینگ هم جا نخورده و به تمسخر پاسخ داده بود ای جوجه میمون خروشچفی برو کشک­ات را بساب (بسای) ما برای تهدید شما تره هم خرد نمی­کنیم. یک میلیارد و دویست میلیون آدمیم. کافی است زیب تنبانمان را باز کنیم و به مملکت شما... همه شما را آب خواهد برد. آمریکا هم ببر کاغذی است و اگر آمریکایی­ها همین فضولی­ها را بکنند، همین بلا را به سرشان خواهیم آورد، چنانکه شاعر فرموده:
آنچه در جوی می­رود آب است
آنچه در چشم می­رود خواب است!
باری کار به جایی رسید که طرفین دست به هفت تیر بردند و به سمت هم نشانه رفتند، و چیزی نمانده بود که جوجه میمون خروشچفی و چونگ چای چینگ موصوف یکدیگر را
لت و پار کنند که خانم «مارگارت تاچر» نخست وزیر انگلیس از گرد راه رسید و میان دو حریف حائل شد که ای ابلهان چه می­کنید؟ چرا به ریشه یکدیگر می­زنید؟ مگر نشنیده­اید که حضرت خواجه فرموده است:
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری!
راقم این سطور هم که شنیده بودم برج دوقلوی نیویورک در طرفه­العینی فرو ریخت و با خاک یکسان شد به درخواست «تاچر» وارد قضیه شدم و گفتم ای  داد و بیداد: یکی بر سر شاخ و بن می­برید. این جنگ طلبان لافزن «کسی را که خانه نئین است، بازی نه این است» حالا موقع لفظ اندازی و آتشبازی نیست. البته آن نادان­ها نه به سخن «تاچر» گوش سپردند نه به عرایض مشفقانه من و به ششلول کشی و گانگستربازی خود ادامه دادند. چه می­توان کرد. نرود میخ آهنین در سنگ. پند گفتن به جاهلان (سیه دلان) چه سودی دارد؟ در تاریخ بیهقی، تذکره اولیاء، فیه ما فیه
و جامع­الحکمتین ... نیز مکرر از این موضوع یاد شد. و گمان می­کنم در کتاب «جمهور» افلاطون هم- آنجا که درباره ایده دادگری سخن به میان می­آید- شرح مبسوطی در زمینه فرو خوردن غیظ و خشم- به رشته تحریر در آمده و سعدی بزرگوار هم گفته: الکاظمین الغیظ و العافین علی­الناس و مطالبی از این قبیل بر جبین هر مقاله­ای که این جانب به خواهش این و آن (نفرمایید اشخاص موهوم) می­نویسم نشسته و می­نشیند، مانند بدر طالع و خورشید ساطع، خودنمایی می­کند. اما دریغ که به فرموده حضرت خواجه:
دی می­شد و گفتم صنما عهد به جای آر
   گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست!
   و چه بسا که این نصایح خردمندانه به گوش هوش استالین­ها و هیتلرها و ریگان­ها.. ننشیند، البته باکی نیست. چرا که خود ریگان هم هنرپیشه فیلم کابوی (هفت تیرکش و ششلول بندی بود) و داءالرقص و آلزایمر هم داشت، حرکات جلف و سفیهانه می­کرد. او در دوره دوم انتخاب ریاست جمهوری چون مایه­اش ته کشیده بود، به میان افراد ساکن در نوانخانه­ها و عقب افتاده­ها (کانا) ها رفت. از وی پذیرایی شایانی کردند. دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید! و کمک کردند و آن جناب- هفت تیرکش سابق- را با سلام و صلوات برای دومین بار به کاخ سفید فرستادند تا هم به داءالرقص خود ادامه دهد و هم ترور شود. تیر تیرانداز هم که از فاصله کمی به سوی او شلیک شد به وی اصابت کرد و به زمین خورد. می­گویند گاردهای محافظ وی پس از شنیدن صدای تیر، شلوارشان را خیس کرده بودند و دقایقی بعد با همان شلوارهای خیس تا صحرای نوادا عقب نشستند و خان مالک را تنها گذاشتند. متأسفانه یا خوشبختانه، تیرها به رغم اصابت به تن ریگان، کارساز از آب در نیامدند و آن جناب از آن مهلکه قسر در رفت و شنیده شد، چند روز بعد که گاردها با شرمندگی به کاخ سفید آمدند تا عذر تقصیر بخواهند، آن جناب شکسپیر وار به یکی از آنها گفت:
ای برو توس تو هم؟!
و آن ترسوی بیچاره هم گفته بود: گناهکاریم. امید عفو داریم. ایرانی­ها شاعر بزرگی دارند که در همین معنا گفته هان مشو نومید زیرا از اسرار غیب واقف نیستی، باشد اندر پرده بازی­های پنهان غم مخور! اما در واقع صحرای نوادا هم عالمی دارد. تشریف می­آورید برویم آن جا سر و گوشی به آب دهیم؟
ریگان که از این پاسخ­های بی معنی گارد، داءالرقص­اش عود کرده بود فریاد زده بود: توله سگ آن روز از ترس تنبان­ات را خیس کردی، این به جای خود، در رفتی و مرا در برابر گلوله­ها تنها گذاشتی، این یکی هم زیاد عیبی نداشت، تا صحرای نوادا دویدی و در رفتی باز هم این یکی وجهی داشت، چرا جیب تیرانداز را زدی. مگر تو جیب بُر هم هستی؟ راقم این سطور که قلمخوارگی را پیشه گرفته­ام، نمی­دانم خیانت در نمک خوارگی آن محافظ ریقونه ریگان را چه طور تفسیر هرمنوتیکی (تأویلی) کنم. متن خبر این طور می­گوید اما خوانش متن به شماره در نمی­آید. یکی از وجوه آن ممکن است این باشد که افراسیاب در شاهنامه، پیرمغان در دیوان حافظ و بهرام گور در هفت پیکر هم از این وقایع زیاد دیده­اند، البته هر کدام به صورتی. افراسیاب از کمند رستم می­گریزد و جادویی می­کند و در دریاچه چیچست، شیرجه می­رود، بهرام گور در پی گور خر، اسب می­تازد ولی به او نمی­رسد، گورخر زیرک گام آهسته می­کند، بهرام به فکر این که گورخر خسته شده باز بر اسب هی می­زند، گورخر سرعت می­گیرد و می­تازد و بهرام به او نمی­رسد. این بازی آلاکلنگ را باز گورخر مکرر می­کند و سرانجام بهرام گور در پی آن گورخر حقه باز و کلک با اسب به میان مرداب عمیق فرو می­رود و ناپدید می­شود و تاکنون هم اثری از آثار او پیدا نشده و روایت می­کنند که گور خر موصوف هنوز در همان حوالی می­چرد و به ریش بهرام گور، اسب و جویندگان آنها می­خندد و همین مطلب است که به زیر قلم حضرت خواجه جان گرفته و به این صورت در آمده:
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش!
شایان توجه است که حافظ عزیز ما- برحسب همین گونه ابیات- به شاهنامه توجه بسیار داشته و مضامین و تعابیری از آن کتاب بزرگ اقتباس فرموده و مولانا بدرالدین جاجرمی در«تحفه الابرار» شرح کشانی در زمینه کار و بار دنیا، انواع صیدها و گورخرها و «بازی­های پنهان» و صدف­ها و مرجان­های بحر احمر به قلم آورده و نسخه چاپ سنگی این کتاب که به تازگی در خرابه­های ری که نزدیک تهران است کشف شده و آن را عتیقه شناسان برای مشخص ساختن آن به کلژ دوفرانس فرستاده­اند و گروهی از نسخه شناسان سترک- که از قلمخوارگان مشهور به شمار می­آیند- مشغول مطالعه این کتاب هستند و امید است حاصل کارشان در «سنه جرت مأئه» به چاپ برسد یا از طریق رسانه­های گروهی به آگاهی عموم علاقه­مندان باستان شناس رسانده شود. تا چه پیش آید در این عرصه، خواه و ناخواه، بیدقی خواهیم راند. بیدق هم همان پیاده بازی شطرنج است که جلو همه مهره­ها: اسب، فیل و کرگدن و آهو... می­دود و سینه سپر می­کند و بیشترین تلفات را می­دهد. البته بی خود، چرا که نشنیده است:
در این سودا اگر سود است با درویش خرسند است.
* * *
خامه که به اینجا رسید یک مرتبه به طور ناگهانی سر بشکست. عجب چه خوب فرموده:
عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز
  خواب می­گیرد و خلقی زغم­اش بیدارند
عشق و عاشقی هم عالمی دارد. لطف بفرمایید از ظاهر به باطن بروید و این مطالب را سرسری نگیرید. ما زور بسیار زدیم و این مطالب را مکشوف خاطر مبارک شما کردیم. نگویید چرت و پرت ایام پیری است و از قبیل مسایل فناتیک دوره چند صد سال پیش است که می­بایست همراه شکستن تخمه هندوانه بوداده و زیر لحاف کرسی قرائت و شنیده می­شد. اگر نظرتان غیر از این باشد و این قلمزنی­ها را می­پسندید قول می­دهیم باز از این قماش مطالبی بنویسیم و در حد امکان بر آگاهی­های شما بیفزاییم چنانکه فرموده­اند: هر که او آگاهتر جانش فزون!
می­بینیم دارید به ریش و سبیل من می­خندید. چرا؟ مگر حرف بد و ناجور و نامتناسب با احوال و مقامات گفتم. آهان! فهمیدم. لب خوانی کردم و دریافتم خنده و استهزای شما هم پر بی جا نیست. گویا  «آگاهی جان» عرفانی مولوی را با اطلاع رسانی و «درج آگهی» به اشتباه یکی گرفتم.
کلنگ از آسمان افتاد و نشکست
وگرنه من کجا و بی وفائی!
می­فرمایید فلانی با همه شلنگ اندازی در میدان ادب فارسی و ورق زدن صفحات «بحرالفواید» و «رشحات جمالیه»­ها و تفوه به کرامات خواجه، فرق «آگاهی» و «آگهی» را نمی­داند. آن آگاهی که مولانا از آن سخن می­گوید همان «علم عشق» است که در دفتر و دستک نباشد. اقتضای «جان» است یعنی رشحه­ای از رشحات آن نیروی زنده و حیاتی است که در همه ذرات کیهان جاری و ساری است و در آدمیان بیشتر و این همان معناست که در غزل حافظ هم به روشنی آمده:
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
   نسیم موی تو پیوند «جان آگه» ماست
ببخشید. مختصر «سود تفاوت» یعنی «سوء تفاهمی» پیش آمده است. درست­اش همین است که شما می­فرمایید. من هم از این معنا بی خبر نیستم و عیب از جای دیگر است. امان از دست این حروف چین­ها. «بهار» را می­خوانند «نهار» و می­چینند «خیار». حروف جمله­ها درست چیده نشده و به مدد این یادداشت، اصلاح می­شود.