صفحه 8--17 بهمن 91
بخش دوم عبدالعلی دستغیب
چندی پیش بلکه چندی پیشتر، وعده داده بودم که «حسب حال» هائی بنویسم و در روزنامه «عصرمردم» به چاپ برسانم. حسب حال است دیگر، خاطرات و خطرات، شرح وقایع روزانه، اولیاش در شماره چهار هزار و شانزده، سهشنبه چهارم اسفندماه 1390 یا چهار هزار و پانزده همان روز و سال یا چند و چندین شماره پیشتر یا بعدتر (حالا یادم نیست تازه مگر فرقی هم میکند؟) به لطف مدیر و سردبیر روزنامه که از دوستان قدیم و ندیم این جانباند، به چاپ رسید که سبب خوشحالی بسیاری از همشهریان و از جمله خودم شد، ولی بعدی و بعدیهایش به سبب کهولت سن (تنبلی؟) نوشته نشد و این یکی موجب گله و گونه بسیار همان اشخاص گردید. روی هم رفته مدتی این «مثنوی» خیلی تأخیر شد. راستی تا یادم نرفته بگویم آن مقاله مستطاب، در ساعت دو بعد از نیمه شب همان شب چهارم یا پنجم یا ششم اسفندماه سال پیش یا سالهای پیشتر به رشته تحریر درآمده بود (مگر فرقی هم میکند) در بنده منزل مسکونی که ارث پدری هم نیست چون آن شادروان کارمند وزارت معارف و صنایع مستظرفه بود و تا پایان زندگانی اجاره نشین بود و همیشه خدا هم از این ماجرا فریادش به آسمان میرسید. راستی یادم آمد که این واژگان «فریاد کسی به آسمان رسیدن» (در غزلهای حضرت خواجه هم آمده آن جا که میفرماید: مگر آه گوشه نشینان (مستأجرها؟) سوی گردون نخواهد شد؟ اتفاقاً پدر بزرگوارم مدام این شعر حافظ میخواند و برای اینکه خطش نیکو شود، از روی سرمشق استاد خط مدرسه، مکرر مینوشت: تجلی کنان میرود و من با اینکه کودکی بیش نبودم با توجه زیاد قلم و حرکت قلم پدر را تعقیب میکردم، و کلمههای مصراع «تجلی کنان میرود» به نظرم مانند مورچههای ریزی بودند که رج زده دنبال هم میدویدند و حالا نمیدانم چه میشود که توی کلهام این شعر میآید که: همه ماران و موران لانه دارند/ من بیچاره را ویرانهای نه! نه یعنی نیست و وقتی این نکتهها را با شادروان مجتبی مینوی که به شیراز آمده بود و در باغ سیب اجدادی ما (کدام باغ سیب؟ شاید باغ اناری بوده یادم نمیآید. تازه مگر فرقی هم دارد؟) اطراق کرده بود، در میان گذاشتم به پدرم فرمود: این جوان چیزی میشود. اتفاقاً ناظم الادبا هم در همان باغ کذائی حاضر بودند و گفتند: «یا چیزیش میشود» و حاضران خنده مبسوطی کردند که من علتاش را درنیافتم. الغرض مثل اینکه همین چند سال پیش بود و گویا جنگ دوم جهانی پایان یافته بود که روزولت نامی که میگفتند رئیس جمهور ینگه دنیاست، وعده داده بود شب عید ژانویه 1944 یا 1945 (مگر فرقی هم میکند؟) در کاخ سفید سوگند صلح و صلح طلبی بخورد یا خورده بود. او آنچه در سر میپخت مکشوف نشد اما گویا بدین رأی رسیده بود که تاریخ زندگانی آدمیان قصهای است کهن، دو سرش روشن است: زادن و مردن. از حضرات آدم و حوا گرفته تا قابیل و هابیل بگیر و بیا جلو... زمانی که این چند سطر را مینوشتم خبر رسید که ادیب الممالک نطنزی (ن ط ن ز ی)
آنچه در جوی میرود آب است
آنچه در چشم میرود خواب است!
باری کار به جایی رسید که طرفین دست به هفت تیر بردند و به سمت هم نشانه رفتند، و چیزی نمانده بود که جوجه میمون خروشچفی و چونگ چای چینگ موصوف یکدیگر را
لت و پار کنند که خانم «مارگارت تاچر» نخست وزیر انگلیس از گرد راه رسید و میان دو حریف حائل شد که ای ابلهان چه میکنید؟ چرا به ریشه یکدیگر میزنید؟ مگر نشنیدهاید که حضرت خواجه فرموده است:
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری!
راقم این سطور هم که شنیده بودم برج دوقلوی نیویورک در طرفهالعینی فرو ریخت و با خاک یکسان شد به درخواست «تاچر» وارد قضیه شدم و گفتم ای داد و بیداد: یکی بر سر شاخ و بن میبرید. این جنگ طلبان لافزن «کسی را که خانه نئین است، بازی نه این است» حالا موقع لفظ اندازی و آتشبازی نیست. البته آن نادانها نه به سخن «تاچر» گوش سپردند نه به عرایض مشفقانه من و به ششلول کشی و گانگستربازی خود ادامه دادند. چه میتوان کرد. نرود میخ آهنین در سنگ. پند گفتن به جاهلان (سیه دلان) چه سودی دارد؟ در تاریخ بیهقی، تذکره اولیاء، فیه ما فیه
و جامعالحکمتین ... نیز مکرر از این موضوع یاد شد. و گمان میکنم در کتاب «جمهور» افلاطون هم- آنجا که درباره ایده دادگری سخن به میان میآید- شرح مبسوطی در زمینه فرو خوردن غیظ و خشم- به رشته تحریر در آمده و سعدی بزرگوار هم گفته: الکاظمین الغیظ و العافین علیالناس و مطالبی از این قبیل بر جبین هر مقالهای که این جانب به خواهش این و آن (نفرمایید اشخاص موهوم) مینویسم نشسته و مینشیند، مانند بدر طالع و خورشید ساطع، خودنمایی میکند. اما دریغ که به فرموده حضرت خواجه:
دی میشد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست!
و چه بسا که این نصایح خردمندانه به گوش هوش استالینها و هیتلرها و ریگانها.. ننشیند، البته باکی نیست. چرا که خود ریگان هم هنرپیشه فیلم کابوی (هفت تیرکش و ششلول بندی بود) و داءالرقص و آلزایمر هم داشت، حرکات جلف و سفیهانه میکرد. او در دوره دوم انتخاب ریاست جمهوری چون مایهاش ته کشیده بود، به میان افراد ساکن در نوانخانهها و عقب افتادهها (کانا) ها رفت. از وی پذیرایی شایانی کردند. دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید! و کمک کردند و آن جناب- هفت تیرکش سابق- را با سلام و صلوات برای دومین بار به کاخ سفید فرستادند تا هم به داءالرقص خود ادامه دهد و هم ترور شود. تیر تیرانداز هم که از فاصله کمی به سوی او شلیک شد به وی اصابت کرد و به زمین خورد. میگویند گاردهای محافظ وی پس از شنیدن صدای تیر، شلوارشان را خیس کرده بودند و دقایقی بعد با همان شلوارهای خیس تا صحرای نوادا عقب نشستند و خان مالک را تنها گذاشتند. متأسفانه یا خوشبختانه، تیرها به رغم اصابت به تن ریگان، کارساز از آب در نیامدند و آن جناب از آن مهلکه قسر در رفت و شنیده شد، چند روز بعد که گاردها با شرمندگی به کاخ سفید آمدند تا عذر تقصیر بخواهند، آن جناب شکسپیر وار به یکی از آنها گفت:
ای برو توس تو هم؟!
و آن ترسوی بیچاره هم گفته بود: گناهکاریم. امید عفو داریم. ایرانیها شاعر بزرگی دارند که در همین معنا گفته هان مشو نومید زیرا از اسرار غیب واقف نیستی، باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور! اما در واقع صحرای نوادا هم عالمی دارد. تشریف میآورید برویم آن جا سر و گوشی به آب دهیم؟
ریگان که از این پاسخهای بی معنی گارد، داءالرقصاش عود کرده بود فریاد زده بود: توله سگ آن روز از ترس تنبانات را خیس کردی، این به جای خود، در رفتی و مرا در برابر گلولهها تنها گذاشتی، این یکی هم زیاد عیبی نداشت، تا صحرای نوادا دویدی و در رفتی باز هم این یکی وجهی داشت، چرا جیب تیرانداز را زدی. مگر تو جیب بُر هم هستی؟ راقم این سطور که قلمخوارگی را پیشه گرفتهام، نمیدانم خیانت در نمک خوارگی آن محافظ ریقونه ریگان را چه طور تفسیر هرمنوتیکی (تأویلی) کنم. متن خبر این طور میگوید اما خوانش متن به شماره در نمیآید. یکی از وجوه آن ممکن است این باشد که افراسیاب در شاهنامه، پیرمغان در دیوان حافظ و بهرام گور در هفت پیکر هم از این وقایع زیاد دیدهاند، البته هر کدام به صورتی. افراسیاب از کمند رستم میگریزد و جادویی میکند و در دریاچه چیچست، شیرجه میرود، بهرام گور در پی گور خر، اسب میتازد ولی به او نمیرسد، گورخر زیرک گام آهسته میکند، بهرام به فکر این که گورخر خسته شده باز بر اسب هی میزند، گورخر سرعت میگیرد و میتازد و بهرام به او نمیرسد. این بازی آلاکلنگ را باز گورخر مکرر میکند و سرانجام بهرام گور در پی آن گورخر حقه باز و کلک با اسب به میان مرداب عمیق فرو میرود و ناپدید میشود و تاکنون هم اثری از آثار او پیدا نشده و روایت میکنند که گور خر موصوف هنوز در همان حوالی میچرد و به ریش بهرام گور، اسب و جویندگان آنها میخندد و همین مطلب است که به زیر قلم حضرت خواجه جان گرفته و به این صورت در آمده:
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش!
شایان توجه است که حافظ عزیز ما- برحسب همین گونه ابیات- به شاهنامه توجه بسیار داشته و مضامین و تعابیری از آن کتاب بزرگ اقتباس فرموده و مولانا بدرالدین جاجرمی در«تحفه الابرار» شرح کشانی در زمینه کار و بار دنیا، انواع صیدها و گورخرها و «بازیهای پنهان» و صدفها و مرجانهای بحر احمر به قلم آورده و نسخه چاپ سنگی این کتاب که به تازگی در خرابههای ری که نزدیک تهران است کشف شده و آن را عتیقه شناسان برای مشخص ساختن آن به کلژ دوفرانس فرستادهاند و گروهی از نسخه شناسان سترک- که از قلمخوارگان مشهور به شمار میآیند- مشغول مطالعه این کتاب هستند و امید است حاصل کارشان در «سنه جرت مأئه» به چاپ برسد یا از طریق رسانههای گروهی به آگاهی عموم علاقهمندان باستان شناس رسانده شود. تا چه پیش آید در این عرصه، خواه و ناخواه، بیدقی خواهیم راند. بیدق هم همان پیاده بازی شطرنج است که جلو همه مهرهها: اسب، فیل و کرگدن و آهو... میدود و سینه سپر میکند و بیشترین تلفات را میدهد. البته بی خود، چرا که نشنیده است:
در این سودا اگر سود است با درویش خرسند است.
* * *
خامه که به اینجا رسید یک مرتبه به طور ناگهانی سر بشکست. عجب چه خوب فرموده:
عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز
خواب میگیرد و خلقی زغماش بیدارند
عشق و عاشقی هم عالمی دارد. لطف بفرمایید از ظاهر به باطن بروید و این مطالب را سرسری نگیرید. ما زور بسیار زدیم و این مطالب را مکشوف خاطر مبارک شما کردیم. نگویید چرت و پرت ایام پیری است و از قبیل مسایل فناتیک دوره چند صد سال پیش است که میبایست همراه شکستن تخمه هندوانه بوداده و زیر لحاف کرسی قرائت و شنیده میشد. اگر نظرتان غیر از این باشد و این قلمزنیها را میپسندید قول میدهیم باز از این قماش مطالبی بنویسیم و در حد امکان بر آگاهیهای شما بیفزاییم چنانکه فرمودهاند: هر که او آگاهتر جانش فزون!
میبینیم دارید به ریش و سبیل من میخندید. چرا؟ مگر حرف بد و ناجور و نامتناسب با احوال و مقامات گفتم. آهان! فهمیدم. لب خوانی کردم و دریافتم خنده و استهزای شما هم پر بی جا نیست. گویا «آگاهی جان» عرفانی مولوی را با اطلاع رسانی و «درج آگهی» به اشتباه یکی گرفتم.
کلنگ از آسمان افتاد و نشکست
وگرنه من کجا و بی وفائی!
میفرمایید فلانی با همه شلنگ اندازی در میدان ادب فارسی و ورق زدن صفحات «بحرالفواید» و «رشحات جمالیه»ها و تفوه به کرامات خواجه، فرق «آگاهی» و «آگهی» را نمیداند. آن آگاهی که مولانا از آن سخن میگوید همان «علم عشق» است که در دفتر و دستک نباشد. اقتضای «جان» است یعنی رشحهای از رشحات آن نیروی زنده و حیاتی است که در همه ذرات کیهان جاری و ساری است و در آدمیان بیشتر و این همان معناست که در غزل حافظ هم به روشنی آمده:
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند «جان آگه» ماست
ببخشید. مختصر «سود تفاوت» یعنی «سوء تفاهمی» پیش آمده است. درستاش همین است که شما میفرمایید. من هم از این معنا بی خبر نیستم و عیب از جای دیگر است. امان از دست این حروف چینها. «بهار» را میخوانند «نهار» و میچینند «خیار». حروف جملهها درست چیده نشده و به مدد این یادداشت، اصلاح میشود.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی