صفحه 6--17 بهمن 91
تب لحظه ها
جواد جعفری
انتشارات نوید شیراز، 136 صفحه
معرفی: الف- تیرداد
جواد جعفری شاعر خوبی است، دقایق غزل را به خوبی میشناسد، با واژهها آشناست و کمتر پیش میآید در تمام یک شعر از واژهای استفاده کند که سبکتر از واژههای دیگر باشد و این به شعرش شخصیتی دیگر بخشیده است. احساسی که در بیشتر شعرهای او به چشم میخورد، حاکی از روح عاشق و لطیفی است که پیرامون سرودههایش موج میزند.
جواد جعفری در پیشگفتار خویش ادعا میکند که این کتاب برگزیدهای از غزلیات اوست، اما به این عهد خویش پایبند نبوده و اشعاری در سبک و سیاق مثنوی (راز و نیاز، ترجیح بند ای از همه بهتر، معراج دل) را نیز چاپ کرده است. گویی این اشعار آن قدر برایش عزیز بوده که نتوانسته از آنها دل ببرد و در کتابی که برگزیده غزلیاتش است، چاپ کرده است.
اشعار او از دو خاصیت مهم بهره میبرد: شعرهایی که رنگ و بوی مذهبی دارد و شعرهایی با حال و هوای عاشقانه و لطیف. او سعی دارد خود را به غزل نو نزدیک کند، اما در این راه رنگ و بوی کلاسیک است که بر افکار او اثر میگذارد و در بعضی از غزلها، نه تقلیدی صرف از خداوندان سخن میبینیم و نه یکسره در دام مدرنیستهای غزل میافتد.
به دامت اسیرم! بلایی مگر؟
ترا میپرستم! خدایی مگر؟
به نظارهای هستیام سوختی!
ببرّد زبان، بی وفایی مگر؟
(دل مبتلا- ص 29)
گاه با ردیفهایی برخورد میکنیم که شاعری دیگر به کار برده و بسیار بر زبان مردم جاری است.
عکس من، بوی بهاران میدهی
بوی گل، بوی گلستان میدهی
بوی دل، بوی جوانیهای من
بوی گلشن، بوی بستان میدهی
و یا:
ای یار دلنواز، دل و جان کیستی؟
جانم به لب رسید تو جانان کیستی؟
بوی شادی، بوی خوب مدرسه
بوی درس و بوی یاران میدهی
(برای عکسم- ص 24)
مطلع بسیاری از غزلها زیباست و خواننده را تشویق به خواندن مابقی شعر میکند.
*اگر چه ململ اشکم ز چشم لبریز است
نگاه نقره نشینش کنون صفاخیز است
(شعر کعبه)
*خدا کند که شمیمت وزیدنش برسد
شبی به کوچه ما هم، دمیدنش برسد
(شعر خدا کند)
*سلام بر تو که آئینه بار میآری
حریر غنچه ز باغ انار میآری
(شعر لهجه فریاد)
*باز دیشب خندهام غم میگریست
مرده بودم، های هایم میگریست
(شعر خشک تشنه)
*هلا، چشمت چها در سینه دارد!
به دستش یک سبد آئینه دارد
(شعر کمیل چشمت)
*باورم کن که خستهام لیلا
بی تو از پا نشستهام لیلا
تک تک از ذهن باغ میریزم
پرپر و دسته دستهام لیلا
(شعر نماز شکسته)
*به عاج ساقه مه، هر چه بستهتر بهتر
به موج سایه شب، ناگسستهتر بهتر
ستاره گو که برقصد در اشک چشمانم
دلی که بهر تو گرید، شکستهتر بهتر
(شعر رقص در اشک)
*سکوت بود و به چشمم شب تو آمده بود
به خواب برکه نبضم، تب تو آمده بود
یکی یکی ز سکوتم، ترانه میچیدی
ترانهای که به طعم لب تو آمده بود
(شعر هجوم ترانه)
*دل بود و شب از کناره میریخت
بر زخم دلم شراره میریخت
(شعر داغی داغ)
*من چه بی تو میروم! پس ما کجاست؟
وای مجنون میروم، لیلا کجاست
(شعر اینجا کجاست)
*اگر چه بد شدهای، باورم نمیآید
کسی به رنگ تو در ساغرم نمیآید
بیا که از شب چشمت خرابتر باشم
زمست ناز نگاهت، شرابتر باشم
(شعر طعم نور)
*خلوتی کو تا دمی یاهو زنم
بانگ یاهو، در هوای او زنم
(شعر بوسه خیال)
و دو غزل تقدیم به خوانندگان:
خرابآباد
صدایم کن که ما بی یاد خویشیم
خراب از خانه آباد خویشیم
در اینجا خنده آئینه قحط است
غمین در قاب گرگ آباد خویشیم
نسازد عنکبوتی خانه در ما
چو برجی، خسته از بنیاد خویشیم
نگیرد شاخهای دست علف را
چو پیچک پیچه شمشاد خویشیم
چو خیل کولیان رانده از شهر
عجین با تمبک فریاد خویشیم
به چشم رفته شیرین خواب، در خواب
به کوه غم کنون فرهاد خویشیم
تنم خشکیده در خونابه اشک
ببین ما کشتهی اولاد خویشیم
«سها» در گرمسیر عشق خو کن
که ما سرد از خرابآباد خویشیم
* * *
«میخواهم و نیست»
عمری همه بیزوال میخواهم و نیست
کنجی خوش و بی ملال میخواهم و نیست
دریای غمی به دشت ناپیدایم
آبی چو زلال میخواهم و نیست
در سفره پر است نان و آب اما من
بی دغدغه و حلال میخواهم و نیست
او جلوهگر است، لیکن ای چشم حسود
از خواب تو من مجال میخواهم و نیست
بی منت تن خوش است با حضرت دوست
من با تو خود وصال میخواهم و نیست
در چشمه خضر جام ساقی است پر آب
ای بخت ترا دو بال میخواهم و نیست
دیریم نشستهایم بر قبلهی عشق
قد قامتی از بلال میخواهم و نیست
دستی که بناست مالی از خلق برد
بر گردن تن وبال میخواهم و نیست
ای رهرو عشق چوب تکفیر بس است
من لطف نبی خصال میخواهم و نیست
پیمانه پر است «جعفری» جهد خطاست
عمری همه بیزوال میخواهم و نیست
شاعران هم عاشقاند
لیندا صمدی
انتشارات نوید شیراز، 144 صفحه
معرفی: الف- تیرداد
در این کتاب ما با شاعرهای طرفیم که دقایق پراحساس شعر را به خوبی میشناسد، طبعی روان و زایا دارد و اشعارش را با لذتی خاص میتوان خواند. روانی این اشعار دلپسند و تفکربرانگیز است، زیرا شاعر باید مراحل مرارت باری را پشت سر گذاشته باشد که به این نوع سرودن رسیده باشد.
شعرها به طرف غزل نوین میل دارد؛ غزلهایی که واژگان آنها یادآور اشعار شاعران سلف نیستند و نه سعدی را به یاد میآورند و نه حافظ را. طبیعی است که اصرار برای به کار بردن واژههای نو، گاه معانی و مفهوم را گنگ کرده است و گاهی نیز بدون معنا که با رمل و اسطرلاب هم نمیتوان سر از کنه آنها در آورد، البته این مسایل اغلب در یک بیت یا دو بیت از غزلها روی میدهد و خوشبختانه بسیار نادر هستند.
دیگر مطلع غزلهاست. مطلع خوشامدگویی است. تعارف و دلپذیر است. اگر به دل مهمان (خواننده) بنشیند به کل ساحت غزل ورود میکند و از سفره واژگان و احساس و زیبایی بهرهها میبرد. شاید شگردی خاص باشد.
آوردن واژه «غزل» در بیشتر اشعار را چگونه باید توجیه کرد؟ آیا شاعر با محدودیت جهان بینی روبروست؟ آیا فکر نمیتواند به دنیاهای تازهتری پرواز کند؟ در اینجا منظور واژه غزل نیست، بلکه محدودشدن و اجازه ندادن به فکر زاینده است تا در فضاهای دیگر هم تنفس
کند.
*کفاره غزل و مکافات عشق تو/ یک آرزو که طعمه تابوت میشود (پرونده مسکوت)
*بخوان به نام دو چشمت غزل غزل باران/ نگاه خستهام از بی بهانهها سیر است (قاصدک)
*من قاصدک برایش و او اوج میگرفت/ آبستن غرور و غزل عطر یاس او (بی حواس)
*کجاست قصه تو گریهام دوباره گرفته/ بیا و یک غزل تازه بی خیال جریمه (بی خیال جریمه)
*تو که باز از غزل و قلب من آویز شدی!/ شکل شیدایی یک شور دل انگیز شدی (سرزده)
*دو رد پای قشنگی که شهر سنگی را/ در آرزوی غزل عاشقانه پیموده (چراغ خیالاتی)
*کاش قدری شبیه رویاها از همان کوچههای دلتنگی/ دستهایت غزل غزل باران از سکوت کویر برگردی (شاید برگردی)
*من آنچنان ز تو گفتم که تا غزل باقی است/ نمیرسد شب شعری به پای ترفندم (پابندم)
*من کم آوردهام اینجا بخرید و ببرید/ غزل سادهی این شاعر کوچک حراج (حراج)
*ببین که دست نحیفم غزل غزل ایمان/ به آن نگاه خموش و مردد آورده است (بد کم آورده است)
برای جلوگیری از تکرار و خستگی خواننده، فقط اسم اشعاری را میآوریم که در آن کلمه «غزل» تکرار شده است.
دل خاص/ ماه مشبک/ فرصت؟/
دو دل/ بی گناه/ دوراهی/ پاورچین/ تو بزرگی/ آبروی شب/ دل نازک/ اعجاز/ مکث/ کوچه دنج/ کولی/ بی حساب/ نان/ سربهراه/ اهورای غریب/ درگیر/ مختصر/ بدرقه/ تفأل/ مرتب بنویس/ دستم نمک نداشت/ حرف و حدیث/ لال میرقصد/ باید یا نباید/ دلهره/ بانوی آبان/ بد آهنگ/ این بار مرا میفهمد/ زیر سایه تو/ مهمان شعر من/ انتقام/ پیر شدی/ با یک دو بوسه/ شاعران هم عاشقاند/ دام عشق/ قد کشیدهای/ طلسم/ مهتاب/ مبتلا/ من میروم/ احساس میکنم/ سوگند میخورم
این نمیتواند عیب مهمی باشد ولی نشان میدهد که شاعر شیفته شعر خویش است. نوعی حدیث نفس و بعد اینکه شاعر به این وسیله جهان اندیشگانی خود را محدود میکند. این گونه که معلوم است لیندا صمدی در ابتدای راه شاعری است. بدون شک با ممارست در خواندن اشعار بزرگان چه ایرانی و چه خارجی و بهره گرفتن از نصایح استادان این رشته، به جهان بینی خاص خویش خواهد رسید. غزلهایی که نگارنده آنها را پسندیده است را فقط با ذکر شماره صفحه مینویسم (البته این حکم کلی نیست. در هنر، پسند یک نفر ملاک هیچ چیز نمیتواند باشد):
13، 14، 15، 18، 21، 35، 37، 40، 41، 43، 44، 47، 48، 50، 61، 79 و 83
و این هم سه غزل زیبا از این دفتر:
دردسر
کنارت دردسر را دوست دارم
نگاهم کن خطر را دوست دارم
در اوج بی کسی از خود مرانم
که از خود بی خبر را دوست دارم
من از لیلی شعرم شرمسارم
که مجنونی دگر را دوست دارم
بیا در قصهام اینجا و آنجا
خیال در به در را دوست دارم
در این آشفتگی، دلواپسیها
حضور همسفر را دوست دارم
بمان تا دور چشمانت بگردم
که دائم در سفر را دوست دارم
* * *
هرگز
دیگر برای چشم تو شاعر نمیشوم
در کوچههای شهر تو عابر نمیشوم
تا با غم نبود تو عادت کند دلم
در پرسههای چشم تو ظاهر نمیشوم
روزی اگر دوباره بخندد نگاه من
مثل فریب چشم تو ماهر نمیشوم
هرگز برای اینکه بیایم به شهر تو
دنبال هر قصیده مسافر نمیشوم
دیگر برای هیچ دل پاره پارهای
دلداری و تسلی خاطر نمیشوم
حتی اگر زمانه بمیرد برای شعر
دیگر برای چشم تو شاعر نمیشوم
* * *
با یک دو بوسه
آخر کجاست آن که دلم را نشانه کرد
با یک دو بوسه شعر مرا عاشقانه کرد
بر اوج پر غرور نگاهم نشست و زود
در خلوت و سکوت دلم آشیانه کرد
اما چه ساده از دل من قد کشید و رفت
من را به سوی حسرت دنیا روانه کرد
یادش به خیر حس غریبی که عاقبت
از من گذشت و سادگیم را بهانه کرد
آتش کشید، شعله شد و در غزل مرا
غرق نیاز و شور و شب شاعرانه کرد
افسوس برنگشت و در این انتظار سرد
دست مرا پر از تب صدها ترانه کرد
اشعار او از دو خاصیت مهم بهره میبرد: شعرهایی که رنگ و بوی مذهبی دارد و شعرهایی با حال و هوای عاشقانه و لطیف. او سعی دارد خود را به غزل نو نزدیک کند، اما در این راه رنگ و بوی کلاسیک است که بر افکار او اثر میگذارد و در بعضی از غزلها، نه تقلیدی صرف از خداوندان سخن میبینیم و نه یکسره در دام مدرنیستهای غزل میافتد.
به دامت اسیرم! بلایی مگر؟
ترا میپرستم! خدایی مگر؟
به نظارهای هستیام سوختی!
ببرّد زبان، بی وفایی مگر؟
(دل مبتلا- ص 29)
گاه با ردیفهایی برخورد میکنیم که شاعری دیگر به کار برده و بسیار بر زبان مردم جاری است.
عکس من، بوی بهاران میدهی
بوی گل، بوی گلستان میدهی
بوی دل، بوی جوانیهای من
بوی گلشن، بوی بستان میدهی
و یا:
ای یار دلنواز، دل و جان کیستی؟
جانم به لب رسید تو جانان کیستی؟
بوی شادی، بوی خوب مدرسه
بوی درس و بوی یاران میدهی
(برای عکسم- ص 24)
مطلع بسیاری از غزلها زیباست و خواننده را تشویق به خواندن مابقی شعر میکند.
*اگر چه ململ اشکم ز چشم لبریز است
نگاه نقره نشینش کنون صفاخیز است
(شعر کعبه)
*خدا کند که شمیمت وزیدنش برسد
شبی به کوچه ما هم، دمیدنش برسد
(شعر خدا کند)
*سلام بر تو که آئینه بار میآری
حریر غنچه ز باغ انار میآری
(شعر لهجه فریاد)
*باز دیشب خندهام غم میگریست
مرده بودم، های هایم میگریست
(شعر خشک تشنه)
*هلا، چشمت چها در سینه دارد!
به دستش یک سبد آئینه دارد
(شعر کمیل چشمت)
*باورم کن که خستهام لیلا
بی تو از پا نشستهام لیلا
تک تک از ذهن باغ میریزم
پرپر و دسته دستهام لیلا
(شعر نماز شکسته)
*به عاج ساقه مه، هر چه بستهتر بهتر
به موج سایه شب، ناگسستهتر بهتر
ستاره گو که برقصد در اشک چشمانم
دلی که بهر تو گرید، شکستهتر بهتر
(شعر رقص در اشک)
*سکوت بود و به چشمم شب تو آمده بود
به خواب برکه نبضم، تب تو آمده بود
یکی یکی ز سکوتم، ترانه میچیدی
ترانهای که به طعم لب تو آمده بود
(شعر هجوم ترانه)
*دل بود و شب از کناره میریخت
بر زخم دلم شراره میریخت
(شعر داغی داغ)
*من چه بی تو میروم! پس ما کجاست؟
وای مجنون میروم، لیلا کجاست
(شعر اینجا کجاست)
*اگر چه بد شدهای، باورم نمیآید
کسی به رنگ تو در ساغرم نمیآید
بیا که از شب چشمت خرابتر باشم
زمست ناز نگاهت، شرابتر باشم
(شعر طعم نور)
*خلوتی کو تا دمی یاهو زنم
بانگ یاهو، در هوای او زنم
(شعر بوسه خیال)
و دو غزل تقدیم به خوانندگان:
خرابآباد
صدایم کن که ما بی یاد خویشیم
خراب از خانه آباد خویشیم
در اینجا خنده آئینه قحط است
غمین در قاب گرگ آباد خویشیم
نسازد عنکبوتی خانه در ما
چو برجی، خسته از بنیاد خویشیم
نگیرد شاخهای دست علف را
چو پیچک پیچه شمشاد خویشیم
چو خیل کولیان رانده از شهر
عجین با تمبک فریاد خویشیم
به چشم رفته شیرین خواب، در خواب
به کوه غم کنون فرهاد خویشیم
تنم خشکیده در خونابه اشک
ببین ما کشتهی اولاد خویشیم
«سها» در گرمسیر عشق خو کن
که ما سرد از خرابآباد خویشیم
* * *
«میخواهم و نیست»
عمری همه بیزوال میخواهم و نیست
کنجی خوش و بی ملال میخواهم و نیست
دریای غمی به دشت ناپیدایم
آبی چو زلال میخواهم و نیست
در سفره پر است نان و آب اما من
بی دغدغه و حلال میخواهم و نیست
او جلوهگر است، لیکن ای چشم حسود
از خواب تو من مجال میخواهم و نیست
بی منت تن خوش است با حضرت دوست
من با تو خود وصال میخواهم و نیست
در چشمه خضر جام ساقی است پر آب
ای بخت ترا دو بال میخواهم و نیست
دیریم نشستهایم بر قبلهی عشق
قد قامتی از بلال میخواهم و نیست
دستی که بناست مالی از خلق برد
بر گردن تن وبال میخواهم و نیست
ای رهرو عشق چوب تکفیر بس است
من لطف نبی خصال میخواهم و نیست
پیمانه پر است «جعفری» جهد خطاست
عمری همه بیزوال میخواهم و نیست
شاعران هم عاشقاند
لیندا صمدی
انتشارات نوید شیراز، 144 صفحه
معرفی: الف- تیرداد
در این کتاب ما با شاعرهای طرفیم که دقایق پراحساس شعر را به خوبی میشناسد، طبعی روان و زایا دارد و اشعارش را با لذتی خاص میتوان خواند. روانی این اشعار دلپسند و تفکربرانگیز است، زیرا شاعر باید مراحل مرارت باری را پشت سر گذاشته باشد که به این نوع سرودن رسیده باشد.
شعرها به طرف غزل نوین میل دارد؛ غزلهایی که واژگان آنها یادآور اشعار شاعران سلف نیستند و نه سعدی را به یاد میآورند و نه حافظ را. طبیعی است که اصرار برای به کار بردن واژههای نو، گاه معانی و مفهوم را گنگ کرده است و گاهی نیز بدون معنا که با رمل و اسطرلاب هم نمیتوان سر از کنه آنها در آورد، البته این مسایل اغلب در یک بیت یا دو بیت از غزلها روی میدهد و خوشبختانه بسیار نادر هستند.
دیگر مطلع غزلهاست. مطلع خوشامدگویی است. تعارف و دلپذیر است. اگر به دل مهمان (خواننده) بنشیند به کل ساحت غزل ورود میکند و از سفره واژگان و احساس و زیبایی بهرهها میبرد. شاید شگردی خاص باشد.
آوردن واژه «غزل» در بیشتر اشعار را چگونه باید توجیه کرد؟ آیا شاعر با محدودیت جهان بینی روبروست؟ آیا فکر نمیتواند به دنیاهای تازهتری پرواز کند؟ در اینجا منظور واژه غزل نیست، بلکه محدودشدن و اجازه ندادن به فکر زاینده است تا در فضاهای دیگر هم تنفس
کند.
*کفاره غزل و مکافات عشق تو/ یک آرزو که طعمه تابوت میشود (پرونده مسکوت)
*بخوان به نام دو چشمت غزل غزل باران/ نگاه خستهام از بی بهانهها سیر است (قاصدک)
*من قاصدک برایش و او اوج میگرفت/ آبستن غرور و غزل عطر یاس او (بی حواس)
*کجاست قصه تو گریهام دوباره گرفته/ بیا و یک غزل تازه بی خیال جریمه (بی خیال جریمه)
*تو که باز از غزل و قلب من آویز شدی!/ شکل شیدایی یک شور دل انگیز شدی (سرزده)
*دو رد پای قشنگی که شهر سنگی را/ در آرزوی غزل عاشقانه پیموده (چراغ خیالاتی)
*کاش قدری شبیه رویاها از همان کوچههای دلتنگی/ دستهایت غزل غزل باران از سکوت کویر برگردی (شاید برگردی)
*من آنچنان ز تو گفتم که تا غزل باقی است/ نمیرسد شب شعری به پای ترفندم (پابندم)
*من کم آوردهام اینجا بخرید و ببرید/ غزل سادهی این شاعر کوچک حراج (حراج)
*ببین که دست نحیفم غزل غزل ایمان/ به آن نگاه خموش و مردد آورده است (بد کم آورده است)
برای جلوگیری از تکرار و خستگی خواننده، فقط اسم اشعاری را میآوریم که در آن کلمه «غزل» تکرار شده است.
دل خاص/ ماه مشبک/ فرصت؟/
دو دل/ بی گناه/ دوراهی/ پاورچین/ تو بزرگی/ آبروی شب/ دل نازک/ اعجاز/ مکث/ کوچه دنج/ کولی/ بی حساب/ نان/ سربهراه/ اهورای غریب/ درگیر/ مختصر/ بدرقه/ تفأل/ مرتب بنویس/ دستم نمک نداشت/ حرف و حدیث/ لال میرقصد/ باید یا نباید/ دلهره/ بانوی آبان/ بد آهنگ/ این بار مرا میفهمد/ زیر سایه تو/ مهمان شعر من/ انتقام/ پیر شدی/ با یک دو بوسه/ شاعران هم عاشقاند/ دام عشق/ قد کشیدهای/ طلسم/ مهتاب/ مبتلا/ من میروم/ احساس میکنم/ سوگند میخورم
این نمیتواند عیب مهمی باشد ولی نشان میدهد که شاعر شیفته شعر خویش است. نوعی حدیث نفس و بعد اینکه شاعر به این وسیله جهان اندیشگانی خود را محدود میکند. این گونه که معلوم است لیندا صمدی در ابتدای راه شاعری است. بدون شک با ممارست در خواندن اشعار بزرگان چه ایرانی و چه خارجی و بهره گرفتن از نصایح استادان این رشته، به جهان بینی خاص خویش خواهد رسید. غزلهایی که نگارنده آنها را پسندیده است را فقط با ذکر شماره صفحه مینویسم (البته این حکم کلی نیست. در هنر، پسند یک نفر ملاک هیچ چیز نمیتواند باشد):
13، 14، 15، 18، 21، 35، 37، 40، 41، 43، 44، 47، 48، 50، 61، 79 و 83
و این هم سه غزل زیبا از این دفتر:
دردسر
کنارت دردسر را دوست دارم
نگاهم کن خطر را دوست دارم
در اوج بی کسی از خود مرانم
که از خود بی خبر را دوست دارم
من از لیلی شعرم شرمسارم
که مجنونی دگر را دوست دارم
بیا در قصهام اینجا و آنجا
خیال در به در را دوست دارم
در این آشفتگی، دلواپسیها
حضور همسفر را دوست دارم
بمان تا دور چشمانت بگردم
که دائم در سفر را دوست دارم
* * *
هرگز
دیگر برای چشم تو شاعر نمیشوم
در کوچههای شهر تو عابر نمیشوم
تا با غم نبود تو عادت کند دلم
در پرسههای چشم تو ظاهر نمیشوم
روزی اگر دوباره بخندد نگاه من
مثل فریب چشم تو ماهر نمیشوم
هرگز برای اینکه بیایم به شهر تو
دنبال هر قصیده مسافر نمیشوم
دیگر برای هیچ دل پاره پارهای
دلداری و تسلی خاطر نمیشوم
حتی اگر زمانه بمیرد برای شعر
دیگر برای چشم تو شاعر نمیشوم
* * *
با یک دو بوسه
آخر کجاست آن که دلم را نشانه کرد
با یک دو بوسه شعر مرا عاشقانه کرد
بر اوج پر غرور نگاهم نشست و زود
در خلوت و سکوت دلم آشیانه کرد
اما چه ساده از دل من قد کشید و رفت
من را به سوی حسرت دنیا روانه کرد
یادش به خیر حس غریبی که عاقبت
از من گذشت و سادگیم را بهانه کرد
آتش کشید، شعله شد و در غزل مرا
غرق نیاز و شور و شب شاعرانه کرد
افسوس برنگشت و در این انتظار سرد
دست مرا پر از تب صدها ترانه کرد
+ نوشته شده در 2013/2/5 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی