تب لحظه­ ها
جواد جعفری
انتشارات نوید شیراز، 136 صفحه
معرفی: الف- تیرداد

جواد جعفری شاعر خوبی است، دقایق غزل را به خوبی می­شناسد، با واژه­ها آشناست و کمتر پیش می­آید در تمام یک شعر از وا­ژه­ای استفاده کند که سبک­تر از واژه­های دیگر باشد و این به شعرش شخصیتی دیگر بخشیده است. احساسی که در بیشتر شعرهای او به چشم می­خورد، حاکی از روح عاشق و لطیفی است که پیرامون سروده­هایش موج می­زند.

جواد جعفری در پیشگفتار خویش ادعا می­کند که این کتاب برگزیده­ای از  غزلیات اوست، اما به این عهد خویش پایبند نبوده و اشعاری در سبک و سیاق مثنوی (راز و نیاز، ترجیح بند ای از همه بهتر، معراج دل) را نیز چاپ کرده است. گویی این اشعار آن قدر برایش عزیز بوده که نتوانسته از آنها دل ببرد و در کتابی که برگزیده غزلیاتش است، چاپ کرده است.
اشعار او از دو خاصیت مهم بهره می­برد: شعرهایی که رنگ و بوی مذهبی دارد و شعرهایی با حال و هوای عاشقانه و لطیف. او سعی دارد خود را به غزل نو نزدیک کند، اما در این راه رنگ و بوی کلاسیک است که بر افکار او اثر می­گذارد و در بعضی از غزل­ها، نه تقلیدی صرف از خداوندان سخن می­بینیم و نه یکسره در دام مدرنیست­های غزل می­افتد.
به دامت اسیرم! بلایی مگر؟
ترا می­پرستم! خدایی مگر؟
به نظاره­ای هستی­ام سوختی!
ببرّد زبان، بی وفایی مگر؟
(دل مبتلا- ص 29)
گاه با ردیف­هایی برخورد می­کنیم که شاعری دیگر به کار برده و بسیار بر زبان مردم جاری است.
عکس من، بوی بهاران می­دهی
بوی گل، بوی گلستان می­دهی
بوی دل، بوی جوانی­های من
بوی گلشن، بوی بستان می­دهی
و یا:
ای یار دلنواز، دل و جان کیستی؟
جانم به لب رسید تو جانان کیستی؟
بوی شادی، بوی خوب مدرسه
بوی درس و بوی یاران می­دهی
(برای عکسم- ص 24)
مطلع بسیاری از غزل­ها زیباست و خواننده را تشویق به خواندن مابقی شعر می­کند.
*اگر چه ململ اشکم ز چشم لبریز است
    نگاه نقره نشینش کنون صفاخیز است
(شعر کعبه)
*خدا کند که شمیمت وزیدنش برسد 
شبی به کوچه ما هم، دمیدنش برسد
(شعر خدا کند)
*سلام بر تو که آئینه بار می­آری
حریر غنچه ز باغ انار می­آری
(شعر لهجه فریاد)
*باز دیشب خنده­ام غم می­گریست
مرده بودم، های هایم می­گریست
(شعر خشک تشنه)
*هلا، چشمت چها در سینه دارد!
به دستش یک سبد آئینه دارد
(شعر کمیل چشمت)
*باورم کن که خسته­ام لیلا
بی تو از پا نشسته­ام لیلا
تک تک از ذهن باغ می­ریزم
پرپر و دسته دسته­ام لیلا
(شعر نماز شکسته)
*به عاج ساقه مه، هر چه بسته­تر بهتر
به موج سایه شب، ناگسسته­تر بهتر
ستاره گو که برقصد در اشک چشمانم
دلی که بهر تو گرید، شکسته­تر بهتر
(شعر رقص در اشک)
*سکوت بود و به چشمم شب تو آمده بود  
به خواب برکه نبضم، تب تو آمده بود
یکی یکی ز سکوتم، ترانه می­چیدی
ترانه­ای که به طعم لب تو آمده بود
(شعر هجوم ترانه)
*دل بود و شب از کناره می­ریخت
بر زخم دلم شراره می­ریخت
(شعر داغی داغ)
*من چه بی تو می­روم! پس ما کجاست؟
وای مجنون می­روم، لیلا کجاست
(شعر اینجا کجاست)
*اگر چه بد شده­ای، باورم نمی­آید
کسی به رنگ تو در ساغرم نمی­آید
بیا که از شب چشمت خراب­تر باشم
زمست ناز نگاهت، شراب­تر باشم
(شعر طعم نور)
*خلوتی کو تا دمی یاهو زنم
بانگ یاهو، در هوای او زنم
(شعر بوسه خیال)
و دو غزل تقدیم به خوانندگان:
 خراب­آباد
صدایم کن که ما بی یاد خویشیم
خراب از خانه آباد خویشیم
در اینجا خنده آئینه قحط است
غمین در قاب گرگ آباد خویشیم
نسازد عنکبوتی خانه در ما
چو برجی، خسته از بنیاد خویشیم
نگیرد شاخه­ای دست علف را
چو پیچک پیچه شمشاد خویشیم
چو خیل کولیان رانده از شهر
عجین با تمبک فریاد خویشیم
به چشم رفته شیرین خواب، در خواب
به کوه غم کنون فرهاد خویشیم
تنم خشکیده در خونابه اشک
ببین ما کشته­ی اولاد خویشیم
«سها» در گرمسیر عشق خو کن
که ما سرد از خراب­آباد خویشیم
* * *
«می­خواهم و نیست»
عمری همه بی­زوال می­خواهم و نیست
کنجی خوش و بی ملال می­خواهم و نیست
دریای غمی به دشت ناپیدایم
آبی چو زلال می­خواهم و نیست
در سفره پر است نان و آب اما من
بی دغدغه و حلال می­خواهم و نیست
او جلوه­گر است، لیکن ای چشم حسود
از خواب تو من مجال می­خواهم و نیست
بی منت تن خوش است با حضرت دوست
من با  تو خود وصال می­خواهم و نیست
در چشمه خضر جام ساقی است پر آب
ای بخت ترا دو بال می­خواهم و نیست
دیریم نشسته­ایم بر قبله­ی عشق
قد قامتی از بلال می­خواهم و نیست
دستی که بناست مالی از خلق برد
بر گردن تن وبال می­خواهم و نیست
ای رهرو عشق چوب تکفیر بس است
من لطف نبی خصال می­خواهم و نیست
پیمانه پر است «جعفری» جهد خطاست
عمری همه بی­زوال می­خواهم و نیست
شاعران هم عاشق­اند
لیندا صمدی
انتشارات نوید شیراز، 144 صفحه
معرفی: الف- تیرداد
در این کتاب ما با شاعره­ای طرفیم که دقایق پراحساس شعر را به خوبی می­شناسد، طبعی روان و زایا دارد و اشعارش را با لذتی خاص می­توان خواند. روانی این اشعار دلپسند و تفکربرانگیز است، زیرا شاعر باید مراحل مرارت باری را پشت سر گذاشته باشد که به این نوع سرودن رسیده باشد.
شعرها به طرف غزل نوین میل دارد؛ غزلهایی که واژگان آنها یادآور اشعار شاعران سلف نیستند و نه سعدی را به یاد می­آورند و نه حافظ را. طبیعی است که اصرار برای به کار بردن واژه­های نو، گاه معانی و مفهوم را گنگ کرده است و گاهی نیز بدون معنا که با رمل و اسطرلاب هم نمی­توان سر از کنه آنها در آورد، البته این مسایل اغلب در یک بیت یا دو بیت از غزلها روی می­دهد و خوشبختانه بسیار نادر هستند.
دیگر مطلع غزلهاست. مطلع خوشامدگویی است. تعارف و دلپذیر است. اگر به دل مهمان (خواننده) بنشیند به کل ساحت غزل ورود می­کند و از سفره واژگان و احساس و زیبایی بهره­ها می­برد. شاید شگردی خاص باشد.
آوردن واژه «غزل» در بیشتر اشعار را چگونه باید توجیه کرد؟ آیا شاعر با محدودیت جهان بینی روبروست؟ آیا فکر نمی­تواند به دنیاهای تازه­تری پرواز کند؟ در اینجا منظور واژه غزل نیست، بلکه محدودشدن و اجازه ندادن به فکر زاینده است تا در فضاهای دیگر هم تنفس
کند.
*کفاره غزل و مکافات عشق تو/ یک آرزو که طعمه تابوت می­شود (پرونده مسکوت)
*بخوان به نام دو چشمت غزل غزل باران/ نگاه خسته­ام از بی بهانه­ها سیر است (قاصدک)
*من قاصدک برایش و او اوج می­گرفت/ آبستن غرور و غزل عطر یاس او (بی حواس)
*کجاست قصه تو گریه­ام دوباره گرفته/ بیا و یک غزل تازه بی خیال جریمه (بی خیال جریمه)
*تو که باز از غزل و قلب من آویز شدی!/ شکل شیدایی یک شور دل انگیز شدی (سرزده)
*دو رد پای قشنگی که شهر سنگی را/ در آرزوی غزل عاشقانه پیموده (چراغ خیالاتی)
*کاش قدری شبیه رویاها از همان کوچه­های دلتنگی/ دستهایت غزل غزل باران از سکوت کویر برگردی (شاید برگردی)
*من آنچنان ز تو گفتم که تا غزل باقی است/ نمی­رسد شب شعری به پای ترفندم (پابندم)
*من کم آورده­ام اینجا بخرید و ببرید/ غزل ساده­ی این شاعر کوچک حراج (حراج)
*ببین که دست نحیفم غزل غزل ایمان/ به آن نگاه خموش و مردد آورده است (بد کم آورده است)
برای جلوگیری از تکرار و خستگی خواننده، فقط اسم اشعاری را می­آوریم که در آن کلمه «غزل» تکرار شده است.
دل خاص/ ماه مشبک/ فرصت؟/
دو دل/ بی گناه/ دوراهی/ پاورچین/ تو بزرگی/ آبروی شب/ دل نازک/ اعجاز/ مکث/ کوچه دنج/ کولی/ بی حساب/ نان/ سربه­راه/ اهورای غریب/ درگیر/ مختصر/ بدرقه/ تفأل/ مرتب بنویس/ دستم نمک نداشت/ حرف و حدیث/ لال می­رقصد/ باید یا نباید/ دلهره/ بانوی آبان/ بد آهنگ/ این بار مرا می­فهمد/ زیر سایه تو/ مهمان شعر من/ انتقام/ پیر شدی/ با یک دو بوسه/ شاعران هم عاشق­اند/ دام عشق/ قد کشیده­ای/ طلسم/ مهتاب/ مبتلا/ من می­روم/ احساس می­کنم/ سوگند می­خورم
این نمی­تواند عیب مهمی باشد ولی نشان می­دهد که شاعر شیفته شعر خویش است. نوعی حدیث نفس و بعد اینکه شاعر به این وسیله جهان اندیشگانی خود را محدود می­کند. این گونه که معلوم است لیندا صمدی در ابتدای راه شاعری است. بدون شک با ممارست در خواندن اشعار بزرگان چه ایرانی و چه خارجی و بهره گرفتن از نصایح استادان این رشته، به جهان بینی خاص خویش خواهد رسید. غزلهایی که نگارنده آنها را پسندیده است را فقط با ذکر شماره صفحه می­نویسم (البته این حکم کلی نیست. در هنر، پسند یک نفر ملاک هیچ چیز نمی­تواند باشد): 
13، 14، 15، 18، 21، 35، 37، 40، 41، 43، 44، 47، 48، 50، 61، 79 و 83
و این هم سه غزل زیبا از این دفتر:
دردسر
کنارت دردسر را دوست دارم
نگاهم کن خطر را دوست  دارم
در اوج بی کسی از خود مرانم
که از خود بی خبر را دوست دارم
من از لیلی شعرم شرمسارم
که مجنونی دگر را دوست دارم
بیا در قصه­ام اینجا و آنجا
خیال در به در را دوست دارم
در این آشفتگی، دلواپسی­ها
حضور همسفر را دوست دارم
بمان تا دور چشمانت بگردم
که دائم در سفر را دوست  دارم
* * *
هرگز
دیگر برای چشم تو شاعر نمی­شوم
در کوچه­های شهر تو عابر نمی­شوم
تا با غم نبود تو عادت کند دلم
در پرسه­های چشم تو ظاهر نمی­شوم
روزی اگر دوباره بخندد نگاه من
مثل فریب چشم تو ماهر نمی­شوم
هرگز برای اینکه بیایم به شهر تو
دنبال هر قصیده مسافر نمی­شوم
دیگر برای هیچ دل پاره پاره­ای
دلداری و تسلی خاطر نمی­شوم
حتی اگر زمانه بمیرد برای شعر
دیگر برای چشم تو شاعر نمی­شوم
* * *
با یک دو بوسه
آخر کجاست آن که دلم را نشانه کرد
با یک دو بوسه شعر مرا عاشقانه کرد
بر اوج پر غرور نگاهم نشست و زود
در خلوت و سکوت دلم آشیانه کرد
اما چه ساده از دل من قد کشید و رفت
    من را به سوی حسرت دنیا روانه کرد
یادش به خیر حس غریبی که عاقبت
از من گذشت و سادگیم را بهانه کرد
آتش کشید، شعله شد و در غزل مرا
غرق نیاز و شور و شب شاعرانه کرد
افسوس برنگشت و در این انتظار سرد
   دست مرا پر از تب صدها ترانه کرد