موعودگرايي در اشعار مولانا و شيخ محمود شبستري
بخش دوم                                                                                                 رضا بابایی


اوحدي مراغه اي (م 738 ق) نيز همچون نظامي، نظام دين و دنيا را در امامت مهدي(عج) مي بيند و ممدوح خود را به پيروي از حضرتش فرا مي خواند:

از تو دين را نظام خواهد بود
بر تو مهدي امام خواهد بود
به این علت است که هر که دل در گرو دين دارد، ديده اش در انتظار روي آن فرخ لقاست؛ چنان که ابن يمين فريومدي، شاعر بزرگ سربداران گفته است:
بعد از او صاحب الزمان کز سال هاي ديرباز
ديده ها در انتظار روي آن فرخ لقاست
چون کند نور حضور او جهان را با صفا
هر کژي کاندر جهان باشد، شود يکباره راست
خاقاني (595-520 ق) مهدي(عج) را همچون پيامبران و فعل او را در شمار افعال آنان مي شمارد. اگر آدم، شيطان را شکست و اگر موسي(ع) دريا را شکافت و اگر حضرت محمد(ص) همدم جبرئيل بود، مهدي(عج) نيز دجّال را مي کشد و راه را بر عدل و قسط مي گشايد:
مهديِ دجال کش، آدمِ شيطان شکن
موسيِ دريا شکاف، احمد جبريل دم
خاقاني، مهدي(عج) را پيشواي عدل و ساحتش را پيشگاه هدايت مي خواند:
پيش مهدي که پيشگاه هدي است
عدل را پيشوا فرستادي
او نيک مي داند که بدعهدي ايام را چاره اي جز محو دجال و ظهور مهدي(عج) نيست:
ايام بدعهدي کند، امروز تا که دي کند
کار هدي مهدي کند، دجال طغيان پرورد
حافظ نيز همه خشم خود را بر سر دجال مي ريزد و او را تهديد به ظهور مهدي(عج) مي کند:
کجاست صوفي دجال فعلِ ملحد شکل
بگو بسوز که مهدي دين پناه رسيد
خواجه شيراز، در بيت دوم غزلي به مطلع «زهي خجسته زماني که يار بازآيد...» به يکي از آداب شيعيان عصر خود اشاره مي کند که از آيين هاي مربوط به دوران غيبت است. بيت، چنين است:
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار بازآيد
خيل، گروه اسبان را مي گويند و ابلق، به معناي اسب سياه و سفيد است. اضافه ابلق به چشم، تشبيهي است؛ يعني چشم به دليل زمينه سفيد و مردمک سياهش، به اسب سياه و سفيد تشبيه شده است. بنابراين مفاد بيت، اين است که «سپيدي و سياهي چشمان را چون اسب ابلقي به پيش خيال او به انتظار نگاه داشتم؛ به آن اميد که آن شهسوار از سفر بازگردد.» در اين بيت، حافظ اشارت روشني به يکي از مراسم شيعيان در عصرهاي هر جمعه دارد. در روزگاران گذشته، شيعيان در عصرهاي جمعه به بيابان مي رفتند و با خود اسبي را مي بردند تا به مدد اين حضور نمادين، آمادگي خود را براي استقبال از امام غايبشان نشان دهند. آن اسب را زين مي کردند و بدون سوار با خود به صحرا مي بردند تا به امام خود بگويند بيا و بر اسب خود بنشين و قيامت را بياغاز.
از اين گونه اشارات و تلميحات در نظم و نثر پارسي بسيار مي توان يافت؛ اما شايد بهتر آن باشد که از فهرست نگاري درگذريم و توجه خود را بر روي يکي از دفاتر معتبر شعر فارسي متمرکز کنيم تا دريابيم که موعودگرايي چه عمق و گستره اي در ذهن و زبان شاعران دارد. آنچه در زير مي خوانيد بررسي کوتاهي از موضوع مهدويت در کتاب «گلشن راز» سروده شيخ محمود شبستري است. انتخاب اين اثر گرانقدر، از آن روست که شبستري و شارحان گلشن، بيش از ديگران به موضوع «جايگاه موعود در جهان هستي» توجه کرده اند.
طاووس در گلشن
سعدالدين محمودبن عبدالکريم بن يحيي شبستري، عارف نامي، به سال 687 ق در تبريز به دنيا آمد و در
 33 سالگي(720 ق) جهان را وداع گفت. مثنوي گلشن راز، مهم ترين و خواندني ترين اثر شيخ محمود است و در ميان منظومه هاي عرفاني فارسي، جايگاه بلندي دارد. ماجراي شگفت خلق اين اثر در مقدمه گلشن به تفصيل آمده است و از همان ابيات نخستين، قوت بيان و انگيزه الهي گوينده را مي توان دريافت.
گلشن راز، در واقع پاسخ هاي منظوم و مختصري است که شيخ محمود در جواب نامه «امير حسين هروي» براي او ارسال کرده است. پاسخ هاي شيخ در اين اثر، همسو و هم رنگ و بو با مشرب شيخ اکبر، محي الدين عربي، است. مطالعه گلشن راز، فرصت مغتنمي است براي آشنايي با عرفان نظري.
گلشن راز، از همان ابتداي ظهورش، طرف توجه بسياري از بزرگان و دانشمندان اهل معرفت قرار گرفت، اين توجه و اهتمام، منشأ خلق حاشيه ها و شرح هاي فراواني شد که شمار آنان از سي تجاوز مي کند، اما از ميان همه اين شروح، آن چه از قلم شمس الدين محمد لاهيجي، عارف قرن نهم، تراوش کرده است، مقام والا و برتري دارد. شرح لاهيجي که موسوم به «مفاتيح الاعجاز في شرح گلشن راز» است، خود اثري مستقل و مبنايي نيز به شمار مي آيد. لاهيجي در اين تصنيف ارزشمند، مباحث گسترده اي از عرفان نظري و عملي را به ميان کشيده است که همگي مغتنم و سودبخش است. گرايش هاي شيمي و نزديکي افق انديشه هاي لاهيجي به آفاق تشيع، بر قدر و بهاي آن افزوده است.
در اين نوشتار، نگاه نگارنده بيش از هر شرح و توضيح ديگري، به گفته هاي لاهيجي در مفاتيح الاعجاز است. نام مبارک حضرت مهدي(عج) در اين شرح، بارها با اعزاز و اکرام فراوان بر صدر نشسته و قدر ديده است. اين گونه نام بردن از مصداق انسان کامل، با توجه به شيوه مصنفان کتب عرفاني، بسيار شگفت انگيز و جالب نظر مي نمايد. لاهيجي بر خلاف اکثر مؤلفان متون عرفاني، در توصيف انسان کامل، به بيان مفهوم اکتفا نکرده، جاي جاي کتابش را به نام حضرت موعود متبرک مي کند.
شيوه و طريقه ويژه عارفان، اقتضا مي کند که سيماي دلربايي مهدويت را از منظر انسان کامل بنگرند. اگر گروه هايي از طوايف و طبقات مسلمين، اين موضوع را با ماجراي منجي عالم پيوند زده اند، اهل معرفت به سائقه تفکرات و گرايش هاي ويژه خود، براي بحث از حضرت حجت، ساحت و مقوله انسان کامل را برگزيده اند. اين گزينش، بيش و پيش از آنکه اختياري باشد، ضرورتي است که سمت و سوي مباحث عرفاني برمي تابد و از آن گريزي نيست. آنان بيشتر به منجي «آدم» نظر دارند و بيشتر به رهايي «روح» انسان مي انديشند تا اصلاح اجتماع و آباداني شهرها؛ زيرا نجات انسان از تباهي ها و رهايي او از بند پليدي ها، لاجرم به اصلاحات اجتماعي نيز مي انجامد. مايه و اساس اصلاح عالم در تزکيه آدم است و به همين خاطر، آنجا که از ابدال و اقطاب و اوليا و ساکنان قلعه ولايت سخن مي گويند، بر اساس مقدمات کلامي مذهب خود، نظر به موعود دارند؛ زیرا حضرت موعود، انسان کاملي است که اصلاح عالم و آدم را در برنامه خود دارد.
درباره انسان کامل، تحقيقاً همه طبقات دانشمندان اسلامي - و حتي غير اسلامي - سخن گفته اند. مشارب و مسالک گوناگون، اين فرد فريد از نوع انسان را نام هاي متفاوت گذاشته اند. بودا او را «ارهات» ناميده و کنفسيوس
«کيون تسر»، آيين هاي يوگا و بهاگتي نيز از او با عنوان «انسان آزرده» ياد مي کنند. افلاتون او را «فيلسوف» مي خواند، ارستو «انسان بزرگوار»، نيچه «ابر انسان»، صوفيه «قطب» و از همه بالاتر قرآن است که نام هاي «بقيه الله» و «خليفه الله» بر او گذاشته است.
موضوع و مجال اين نوشته، اقتضا نمي کند که بحث درباره انسان کامل را به دامنه هاي خرم عرفان و تصنيفات عرفا بکشانيم؛ اما از اين مقدار نيز چشم نمي توان پوشيد که در طرح عرفاني هندسه هستي، انسان کامل در جايي قرار مي گيرد که حذف يا غفلت از آن، به ويراني عالم و بيهودگي آفرينش مي انجامد. در دايره خلقت، حلقه آخرين، وجود خاتم انبياست و نسبت حلقه به کل دايره، نسبت ثمر به شجر و يا قافيه به بيت است:
ظاهراً آن شاخ، اصل ميوه است
باطناً بهر ثمر شد شاخه هست
گر نبودي ميل و اميد ثمر
کي نشاندي باغبان بيخ شجر؟
پس به معني آن شجر از ميوه زاد
گر به صورت از شجر بودش ولاد
مثال قافيه نسبت به بيت، يکي ديگر از گوياترين مثال هايي است که اهل ذوق براي ترسيم و نشان دادن اهميت انسان کامل، آفريده اند؛ زيرا قافيه گرچه آخرين جزء بيت است، اما همه کلمات و الفاظ در شعر بايد آن گونه بيايند و آنسان چيده شوند که جایي را براي قافيه حاضر و آماده کنند. هر کلمه و ترکيبي در مجموعه بيت، به اين انگيزه انتخاب و برگزيده مي شود که خدمتي به قافيه کرده باشد و حضور و ظهور او را مواجه نماياند. نظامي گويد:
اول بيت ار چه به نام تو بست
نام تو چون قافيه آخر نشست
خط فلک، خطه ميدان توست
کوي زمين در خم چوگان توست
تا ز عدم گرد فنا برنخاست
مي تک و مي تاز که ميدان تو راست
خاک تو خود، روضه جان من است
روضه تو جان جهان من است
و اگر گفته اند:
ز احمد تا احد يک ميم فرق است
جهاني اندر اين يک ميم غرق است
به آن علت است که با ظهور خاتم، حلقه هستي، دور خود را کامل مي کند و درخت آفرينش به بار مي نشيند. با اين تفسير از عالم و خاتم است که مي توان براي هر چه که آفريده شده است، توجيهي موجه يافت و حافظانه گفت که خطا بر قلم صنع نرفته است. هم به این دلیل است که جمال چهره انسان کامل را حجت موجه هستي و خلقت آدم دانسته اند؛ زيرا بي آن جمال و کمال، هر چه هست و خواهد بود، در نظامي از هم گسيخته، بيهوده و سرگردان، رها هستند:
به رغم مدعياني که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
منبع: اینترنت