قسمی حسب حال
بخش سوم                                                                    عبدالعلی دست­غیب



می­پرسید چگونه نویسنده و شاعر شدم؟ داستانش بسیار مفصل است و به اصطلاح لولهنگ­اش زیاد آب برمی­دارد. خودم هم نه توجهی به این کار داشتم نه حوصله­اش را ولی یک مرتبه در روزنامه خواندم که «فلانی به زودی پژوهش­های خود را درباره شاهنامه به چاپ می­رساند. این اثر حاصل بیست سال پژوهش خستگی ناپذیری است که مساعی دانشمند معروف و شاهنامه­شناس، «پروفسور وولف» را به یاد می­آورد و بعضی­ها نیز باور دارند از کار آن آلمانی نستوه هم جلو زده است».

این مطلب را که خواندم شگفت زده شدم. منی که نامه ساده دوستانه­ای را به زحمت در مدت دو هفته می­نویسم، چه طور توانسته­ام یا می­توانم ده هزار صفحه پژوهش دقیق آن نیز درباره اوستاد اوستادان شعر به بازار بیاورم؟ (آن طور که خبرنگار هنری روزنامه می­گفت). اول فکر کردم مطلب را اشتباهی خوانده­ام، پس دوباره به صفحه هنری روزنامه به دقت نگاه کردم. خیر! خود خودم بودم که هزاران صفحه نوشته بودم بی آن که خودم کمترین اطلاعی درباره آن داشته باشم. درست است که مخلص به استاد توس و پدر شعر پارسی، عاشقانه مهر می­ورزم و برخی قصه­هایش را از نقالان شنیده­ام و حتی با رنج بسیار نسخه­های شاهنامه را از این جا و آن جا گرد آورده و در تاقچه اتاقم به ردیف چیده­ام، مانند شاهنامه­های بایسنقری، امیر بهادر جنگ، جلال خالقی مطلق، نسخه چاپ مسکو و نسخه چاپ ژول مول... اما بین خودمان بماند این کتاب­ها دست نخورده باقی مانده و مانند روزهای اول­اش تمیز و منقح - و البته ناخوانده شده- در تاقچه کذایی نشسته و به ناظران چشمک می­زند. درست مثل این که هم امروز از زیر قلم کاتب یا از زیر ماشین چاپ بیرون آمده و از شائبه دست سودگی نامحرمان به کلی مصون و محفوظ مانده است.
البته این را هم بگویم که با قلم و کاغذ چندان بیگانه نیستم و انواع قلم­ها و مدادها و خودکارها و کاغذها را نمی­دانم به چه نیتی در چمتا یا در کشو میز خودم دارم و گاهی آنها را تمیز می­کنم و ردیف می­چینم و ساعت­ها به آنها خیره می­شوم و این خودش کار کمی نیست ولی این که بتوانم یا بخواهم کاغذهای معصوم و سفید را خط خطی کنم یا جوهر دوات­ها را به عبث هدر دهم، از من ساخته نیست. گاهی هم البته این مصراع را زمزمه می­کنم: بنویس دلا به یار کاغذ! و دست می­برم قلم و کاغذ را بردارم و مشغول تحریر نامه­ای عاشقانه بشوم اما بی درنگ پا پس می­کشم و جرأت نمی­کنم بنویسم چرا که «یاری» ندارم که به او کاغذ بنویسم. تازه بنویسم و یاری هم داشته باشم، نامه عاشقانه به چه دردش می­خورد؟ اگر چنان یار موهومی بخواهد چنان نامه­هایی بخواند، کتاب های قطور نامه­های عاشقانه در کتابفروشی­ها، قد و نیم قد، کمر باریک و کمر کلفت، صد صفحه­ای و چند هزار صفحه­ای فت و فراوان است پس دیگر چرا خزعبلات چون منی را بخواند، از همه بهتر غزل­های سعدی است که الحق سنگ تمام گذاشته و در این زمینه کسی به گردش نرسیده و نخواهد رسید، چنانکه خود فرموده است:
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
اما به هر حال بی پیشینه نویسندگی هم نبوده و نیستم. کلاس چهارم ابتدایی بودم و معلم انشاء و موضوع معروف و مهم «علم بهتر است یا ثروت» را عنوان کرده بود که ما کودکان بی علم و ثروت درباره­اش قلمفرسائی کنیم. این بود که بنده شرمنده مقالتی نوشتم به نام «بیت عنکبوت» درباره عنکبوتی که تار می­تند و بر تارهای تنیده خود می­رقصد و این را کنایه­ای گرفته بودم از شخص دانشمند که با علم آموزی خود این قدر آزاد و راحت می­شود که می­تواند به هر گوشه سقف اتاق یا میز تحریر بدون وسیله نقلیه و پرداخت کرایه، سفر کند و حتی به جست و خیز بپردازد. معلم دانای ما به نوشته­ام نمره 19 داد و زمانی که از او پرسیدند چرا به آن نوشته نمره 20 نداده گفت اگر این دانش­آموز رنگ عنکبوت را هم معین می­کرد، بیست می­گرفت. به سبب معین نکردن رنگ عنکبوت، طبعاً یک نمره از آخرین نمره­های رسمی از او کسر شد ولی غمی نیست. اگر کوشش کند عنکبوت­ها را بیشتر بشناسد و حتی نرینه و مادینه آنها را مشخص کند به گرفتن نمره 20 هم نائل خواهد شد. پیشینه دیگری هم در این زمینه دارم. در پانزده سالگی مقالتی نوشتم به نام «اسب و استر» که عمه جانم از آن خیلی خوشش آمد و نسخه­ای از آن را گرفت و برد تا در روزنامه  چاپ کند ولی به رغم کوشش­ها و اصرارهای غول آسای عمه جان، مقاله را نگرفتند و چاپ نکردند اما غمی نیست، به زودی عنوان آن را به «اسب و قبا» تغییر می­دهم و به چاپ می­رسانم. «اسب و استر» عنوان جاذبی نبود و سبب چاپ نشدن مقاله هم جز این نمی­توانست باشد.
* * *
برگردیم به همان موضوع شاهنامه شناسی، روزنامه مرا شاهنامه شناس شناسانده بود، در حالی که کمیت من در این زمینه بسیار لنگ است و دستم تنگ. نکند می­خواستند سر به سرم بگذارند یا انگشت زیر کلاهم کنند؟ کار، کار چه کسی بوده؟ یک مرتبه شصتم خبردار شد که رفیق قدیم و شفیق­ام که خبرنگار است- این دسته گل را به آب داده- به دیدار او می­روم و از وی گله و شکایت می­کنم. می­گوید: تو استعداد نویسندگی و حتی موهبت شاعری را به قوه در خود داری اما تنبلی و تن به کار نمی­دهی. خواستم ترا از اسب نرم و کاهلی پایین بیاورم و سوار خر شیطان نویسندگی کنم. بد می­کنم؟ زحمت زیاد دارد ولی به زحمت­اش می­ارزد. نویسندگی قاعده دارد. اول بنشین و بنویس، بعد به ضرب و زور مجیز گوئی به ناشران یا وعده سر خرمن دادن به چاپ کننده­ها، آن را به چاپ برسان و نسخه­های چاپی نوشته­ات را فله­ای بخر و به این و آن بده و سفارش اکید کن بخوانند، البته به شرط آنکه در نوشته­ات تا آنجا که ممکن است از سوراخ کلید ناگفتنی­ها را به خواننده نشان بدهی. گفتم تو مگر دشمن منی و می­خواهی مرا رسوای خاص و عام کنی و به بی عقلی و بلاهت مشهور گردانی. گفت: سخن آمبروز بیرس (Ambrose Bierce) طنزنویس آمریکایی را بشنو که می­فرماید:«دیوانه کسی است که به درجه بالایی از استقلال عقلی رسیده است. او از افکار و گفتار و کردار معمول زمانه که عامه مردم با توجه به وضعیت خودشان به صورت معیار در آورده­اند پیروی نمی­کند، با آراء بیشترین­ها هماهنگی ندارد و سخن کوتاه غیرعادی است، بدانید که مهر دیوانگی را کسانی به پیشانی مجانین زده­اند که خود هیچ دلیلی برای اثبات عاقلی­شان ندارند».
پس از این که ترا کم خرد بنامند و بدانند هراسان مباش و به ویژه درباره اصل و نسب خود، خیرات مرحوم پدر و املاک وقفی اجداد بزرگوار تا می­توانی داد سخن بده. در زمینه حرف و حدیث های سیاسی و اجتماعی هم یکی به نعل بزن یکی به میخ. هر جا هم که در تنگنای سخنوری یا دلیل آوری کم آوردی، دست تمنا به دیوان­های سعدی، حافظ و ناصر خسرو بزن و از آنها کسب همت و حجت کن ولو این که موضوع مورد بحث مقادیر بی نهایت کوچک علم ریاضی و فیزیک هسته­ای مدرن باشد. اما فراموش نکن که در این زمینه چاپلوسی از خوانندگان و ناشران در مرتبه نخست اهمیت قرار دارد. بنویس چنانکه خوانندگان دانشمند خود به خوبی آگاهند، یا شما به طور مسلم از من بهتر می­دانید یا عرض فضل در محضر شماها از بی ادبی است و در پایان مطلب خود را الاحقر، عبد مذنب و حتی جانی بنام. ضرر نمی­کنی ولی البته همه جا از  اجداد نیکنام و صاحب مال و منال و خیر خود به تلمیح یا تصریح یاد کن. اسب خیال را تا هر جا که می­توانی بران و واهمه نکن چرا که «خیال صندوقخانه­ای است از وقایع که سه دانگ آن را به شاعران داده­اند و سه دانگ دیگر آن را به آدم­های دروغگو» (گفته همان بیرس کذائی!)
سخنان دوست خبرنگارم گرچه قانع کننده نبود، بوی بدی هم نمی داد به ویژه آن که سفارش می­کرد از شعر نوشتن هم مضایقه نکنم. چون شعر نوشتن از لحاظ کمی از نثر نوشتن آسان­تر و به اقتصاد نزدیک تر است. به سراغ شعر نوشتن و استاد شعر حضرت ناظم­الشعرا رفتم. این جناب از دوستان قدیم و ندیم مرحوم مبرور خلد آشیان پدرم بود و پدرم را بسیار ترغیب کرد تا قسمتی از املاک خانوادگی را وقف خیرات و مبرات کند. نیای ام البته بهتر از پدر بود و دانشمند  بی بدیلی هم بود، خط نستعلیق و غیره و غیره را نیکو می­نوشت، چندین هزار بیت مثنوی، قصیده و غزل سروده و در دفاتر چندی به خط خوش نوشته بودی. معروف است که زمانی که خاقان مرحوم، عمده السلاطین، امیرالبحر و برّ فتح علیشاه به فارس و شیراز آمده بود، اشراف شهر از جمله نیای ام -که آن روزها- جوانکی بیش نبود، به استقبال از آن عمده السلاطین شتافتند و در مقدم وی گاو و گوسفند قربانی کردند. خاقان مغفور به شکار آهو و گوزن و شیر و پلنگ علاقه فراوان داشت و سگ و عقاب و یوز و شاهین را برای صید پرندگان و چرندگان پرورش داده بود. فردای همان روز خاقان مغفور به شکار می­رفت به دشت آهوچر، با خیل غلامان و ملتزمان رکاب و سگ و یوز و باز و عقاب شکاری. نیای بزرگوارم که طبع شعر هم داشت و تخلص او «نادم الشعرا» بود، در برابر اسب خاقان زانوی ادب بر زمین زد و فرمود:
شنیده­ام که سگان را قلاده می­بندی
چرا به گردن «نادم» نمی­کنی رسنی
خاقان از این شعر خوشش آمد. خنده زنان دو دست بر هم کوفت و به چاکران درگاه فرمان داد به جای صله، قلاده­ای بیاورند و به گردن نیای بزرگوارم ببندند تا معلوم شود شاعران آن طورها هم که گفته می­شود، دروغگو نیستند و «چیزی هم سرشان می­شود» تازه این که چیزی نیست یکی دیگر از سلاطین عاشق شکار، ستایشگری داشت مشتهر به «سگ». روزی سلطان موصوف بدون شاعر به شکار رفت و فردای آن روز شاعر در مراسم بار عام، کلافه و گله کنان در برابر سلطان تعظیم کنان سرود:
سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی
   تو که «سگ» نبرده بودی، به چه کار
                                         رفته بودی؟
به این می­گویند صنعت «ایهام» که در آن شاعر با یک تیر دو نشان می­زند، در مقاله آتی این جانب فراوانی این صنعت را مانند فیلم­های کارتون تماشا خواهید فرمود که چگونه در آن واحد هم شاعری خواهم کرد و هم نویسندگی. در مثل کلمه عصر یا صبح را مایه کار قرار خواهم داد و به بند بازی مفهومی خواهم پرداخت تا عصریان و صبحیان، صله­ای هم اگر ندادند باکی نیست دست کم احسنتی که خواهند گفت، چنانکه نیای بزرگوار هر گاه حرکتی، حتی حرکتی مشکوک از من صادر می­شد، تبسمی می­کرد و دو دست به هم می­کوفت و می­گفت: این پسر چیزی می­شود. پیش بینی نیای بزرگوار هم البته درست از آب در آمد و کارساز بوده وگرنه می­بایست ما همچنان سرگرم بازی الک دولک و گرگم به هوا بوده باشیم. اگر نویسنده و شاعر نمی­شدیم چه طور با ناظم­الادباها، افتخارالشعراها و کاتب­الدوله­ها در یک فراش می­نشستیم و دانشمند و مترجم و اهل فرهنگ و ادب می­شدیم؟ چه طور این بیت معروف ما:
تمام شهر شیراز گشته مغشوش
همه شیر و پلنگ و خرده خرگوش
یا این بیت معروف تر ما:
خمیر خمره خود را به خیوه بار مکن
که در خجند به هر آخوری خری خانی است
   سر زبان­ها می­افتاد؟
در بیت اخیر حرف «خ» در هشت کلمه تکرار شده و چنانکه می­گویند نظیر آن تاکنون در ادبیات هیچ قومی دیده نشده و به احتمال بسیار دیده­ هم نخواهد شد! زمانی که مصالح کار را در دست داشته باشی با کمی زور زدن، ساختمان بالا می­رود. حالا کج و مج هم بوده باشد. به هر حال ساختمان بالا رفته یا تو بالا آورده­ای. در مثل کلمه­ها را الا بختی مانند سنگ­های بیابان گرد کن، رویهم بریز، پهن کن، دراز کن... کار درست می­شود، درازش کنی می­شود میل، پهن­اش کنی می­شود بیل. چنانکه شاعر فرموده:
برف پارو کن ما باز آمد
رفت آن بوقلمون غاز آمد
قصه بنویس، رمان بنویس، تقریط بنویس، نقد ادبی بنویس. میاسای از نوشتن یک زمان. قصص­الشعراء و قصص­الادباهای قرن­های 5 و 6 را به زبان روزنامه­ای امروز باز نویسی کن تا مانند آن سحرخیزان معروف دوره بوذرجمهر کامیاب شوی. فراموش نکن هم از تاج محل بنویسی و هم از ارگ بم. هم از صدرالدین شیرازی و هم از میشل فوکو. غرض نوشتن است نه القاء معانی. معانی بعد می­آید. نیامد هم نیامد. آدمیزاد می­تواند هم از موسیقی بتهوون و سونات­های شوپن مطلب بنویسد، هم از آش کشک خاله جان. اگر آن دو تأثیر هوش و عاطفی دارند این یکی تأثیر غذایی دارد.
فکر نکنید همه مطالبی که می­نویسم به این بی مزگی است. مطالب خوب هم نوشته­ام و اگر هم هنوز ننوشته­ام پس از این خواهم نوشت. عجله­ای در کار نیست و عجله کار شیطان است. من چون شاعر هم هستم دفتر اشعاری هم نوشته­ام که به زودی چاپ خواهد شد. یکبار که اشعارم را می­خواندم دیدم پانصد و چهل بار کلمه مارمولک، دویست و پنجاه بار کلمه گنجشک و هفتصد بار کلمه وزغ را در آنها به کار برده­ام، از این رو دوستان بی دریغ لقب «شاعر وزغ­ها» را ارمغانم کردند. از این لطف بی شائبه سپاسگزاری می­کنم و فراموش نخواهم کرد در دویست سالگرد شاعری­ام به تعداد دوستان شعرهایی بنویسم و به آنها هدیه کنم.
اما گویا حدیث شاعری همانا حدیث عشق است. کدام شاعر و نویسنده­ای را سراغ دارید که از عوالم جنون ریز عشق و عاشقی بی خبر مانده باشد. من حتی درباره گربه­ها و سوسک­ها شعر عاشقانه دارم. می­فرمایید پیش تر گفته­ام «یاری» نداشته و ندارم؟ خلاف به عرض­تان رساندم. مگر می­شود یاری نداشت و شعر گفت. به هر حال ما هم دست کم در دوره جوانی با یاری سری و سرّی داشته­ایم:
سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی
که ما هم در دیار خود سری داریم و سامانی
    در همان عوالم و در همان ایام یار سنگدلی داشتیم که سخت تاقچه بالا می­گذاشت و حتی تقاضای خواستاری و همسری با ما را با پوزخند پاسخ می­گفت. به راستی جگرمان آتش گرفت و پس از مدتی چله نشینی این بیت را از ژرفای دل و با سوز و گداز سرودیم و نوشتیم و به حضرت او- یعنی به درگاه او- بردیم:
این ته بساط حسن که داری چکی به چند
    تا نقد جان بیارم و یک جا قپان کنم
و همان جا ساکت و صامت ایستادیم که توسری جانانه­ای نوش جان کنیم اما برخلاف انتظار طرف از شعر ما استقبال کرد و گفت: آفرین. در واقع نوبرش را به بازار آورده­ای. مدتها بعد فهمیدیم این خوشامدگویی بی دلیل نبوده، آری سروده ما باب سلیقه او از آب درآمده بود. تیر ما درست به هدف خورده بود. آخر آن یار عزیز منشی یکی از بنگاه­های باربری (حمل و نقل) بود!