صفحه 8--18 بهمن 91
قسمی حسب حال
بخش سوم عبدالعلی دستغیب
بخش سوم عبدالعلی دستغیب
میپرسید چگونه نویسنده و شاعر شدم؟ داستانش بسیار مفصل است و به اصطلاح لولهنگاش زیاد آب برمیدارد. خودم هم نه توجهی به این کار داشتم نه حوصلهاش را ولی یک مرتبه در روزنامه خواندم که «فلانی به زودی پژوهشهای خود را درباره شاهنامه به چاپ میرساند. این اثر حاصل بیست سال پژوهش خستگی ناپذیری است که مساعی دانشمند معروف و شاهنامهشناس، «پروفسور وولف» را به یاد میآورد و بعضیها نیز باور دارند از کار آن آلمانی نستوه هم جلو زده است».
این مطلب را که خواندم شگفت زده شدم. منی که نامه ساده دوستانهای را به زحمت در مدت دو هفته مینویسم، چه طور توانستهام یا میتوانم ده هزار صفحه پژوهش دقیق آن نیز درباره اوستاد اوستادان شعر به بازار بیاورم؟ (آن طور که خبرنگار هنری روزنامه میگفت). اول فکر کردم مطلب را اشتباهی خواندهام، پس دوباره به صفحه هنری روزنامه به دقت نگاه کردم. خیر! خود خودم بودم که هزاران صفحه نوشته بودم بی آن که خودم کمترین اطلاعی درباره آن داشته باشم. درست است که مخلص به استاد توس و پدر شعر پارسی، عاشقانه مهر میورزم و برخی قصههایش را از نقالان شنیدهام و حتی با رنج بسیار نسخههای شاهنامه را از این جا و آن جا گرد آورده و در تاقچه اتاقم به ردیف چیدهام، مانند شاهنامههای بایسنقری، امیر بهادر جنگ، جلال خالقی مطلق، نسخه چاپ مسکو و نسخه چاپ ژول مول... اما بین خودمان بماند این کتابها دست نخورده باقی مانده و مانند روزهای اولاش تمیز و منقح - و البته ناخوانده شده- در تاقچه کذایی نشسته و به ناظران چشمک میزند. درست مثل این که هم امروز از زیر قلم کاتب یا از زیر ماشین چاپ بیرون آمده و از شائبه دست سودگی نامحرمان به کلی مصون و محفوظ مانده است.
البته این را هم بگویم که با قلم و کاغذ چندان بیگانه نیستم و انواع قلمها و مدادها و خودکارها و کاغذها را نمیدانم به چه نیتی در چمتا یا در کشو میز خودم دارم و گاهی آنها را تمیز میکنم و ردیف میچینم و ساعتها به آنها خیره میشوم و این خودش کار کمی نیست ولی این که بتوانم یا بخواهم کاغذهای معصوم و سفید را خط خطی کنم یا جوهر دواتها را به عبث هدر دهم، از من ساخته نیست. گاهی هم البته این مصراع را زمزمه میکنم: بنویس دلا به یار کاغذ! و دست میبرم قلم و کاغذ را بردارم و مشغول تحریر نامهای عاشقانه بشوم اما بی درنگ پا پس میکشم و جرأت نمیکنم بنویسم چرا که «یاری» ندارم که به او کاغذ بنویسم. تازه بنویسم و یاری هم داشته باشم، نامه عاشقانه به چه دردش میخورد؟ اگر چنان یار موهومی بخواهد چنان نامههایی بخواند، کتاب های قطور نامههای عاشقانه در کتابفروشیها، قد و نیم قد، کمر باریک و کمر کلفت، صد صفحهای و چند هزار صفحهای فت و فراوان است پس دیگر چرا خزعبلات چون منی را بخواند، از همه بهتر غزلهای سعدی است که الحق سنگ تمام گذاشته و در این زمینه کسی به گردش نرسیده و نخواهد رسید، چنانکه خود فرموده است:
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
اما به هر حال بی پیشینه نویسندگی هم نبوده و نیستم. کلاس چهارم ابتدایی بودم و معلم انشاء و موضوع معروف و مهم «علم بهتر است یا ثروت» را عنوان کرده بود که ما کودکان بی علم و ثروت دربارهاش قلمفرسائی کنیم. این بود که بنده شرمنده مقالتی نوشتم به نام «بیت عنکبوت» درباره عنکبوتی که تار میتند و بر تارهای تنیده خود میرقصد و این را کنایهای گرفته بودم از شخص دانشمند که با علم آموزی خود این قدر آزاد و راحت میشود که میتواند به هر گوشه سقف اتاق یا میز تحریر بدون وسیله نقلیه و پرداخت کرایه، سفر کند و حتی به جست و خیز بپردازد. معلم دانای ما به نوشتهام نمره 19 داد و زمانی که از او پرسیدند چرا به آن نوشته نمره 20 نداده گفت اگر این دانشآموز رنگ عنکبوت را هم معین میکرد، بیست میگرفت. به سبب معین نکردن رنگ عنکبوت، طبعاً یک نمره از آخرین نمرههای رسمی از او کسر شد ولی غمی نیست. اگر کوشش کند عنکبوتها را بیشتر بشناسد و حتی نرینه و مادینه آنها را مشخص کند به گرفتن نمره 20 هم نائل خواهد شد. پیشینه دیگری هم در این زمینه دارم. در پانزده سالگی مقالتی نوشتم به نام «اسب و استر» که عمه جانم از آن خیلی خوشش آمد و نسخهای از آن را گرفت و برد تا در روزنامه چاپ کند ولی به رغم کوششها و اصرارهای غول آسای عمه جان، مقاله را نگرفتند و چاپ نکردند اما غمی نیست، به زودی عنوان آن را به «اسب و قبا» تغییر میدهم و به چاپ میرسانم. «اسب و استر» عنوان جاذبی نبود و سبب چاپ نشدن مقاله هم جز این نمیتوانست باشد.
* * *
برگردیم به همان موضوع شاهنامه شناسی، روزنامه مرا شاهنامه شناس شناسانده بود، در حالی که کمیت من در این زمینه بسیار لنگ است و دستم تنگ. نکند میخواستند سر به سرم بگذارند یا انگشت زیر کلاهم کنند؟ کار، کار چه کسی بوده؟ یک مرتبه شصتم خبردار شد که رفیق قدیم و شفیقام که خبرنگار است- این دسته گل را به آب داده- به دیدار او میروم و از وی گله و شکایت میکنم. میگوید: تو استعداد نویسندگی و حتی موهبت شاعری را به قوه در خود داری اما تنبلی و تن به کار نمیدهی. خواستم ترا از اسب نرم و کاهلی پایین بیاورم و سوار خر شیطان نویسندگی کنم. بد میکنم؟ زحمت زیاد دارد ولی به زحمتاش میارزد. نویسندگی قاعده دارد. اول بنشین و بنویس، بعد به ضرب و زور مجیز گوئی به ناشران یا وعده سر خرمن دادن به چاپ کنندهها، آن را به چاپ برسان و نسخههای چاپی نوشتهات را فلهای بخر و به این و آن بده و سفارش اکید کن بخوانند، البته به شرط آنکه در نوشتهات تا آنجا که ممکن است از سوراخ کلید ناگفتنیها را به خواننده نشان بدهی. گفتم تو مگر دشمن منی و میخواهی مرا رسوای خاص و عام کنی و به بی عقلی و بلاهت مشهور گردانی. گفت: سخن آمبروز بیرس (Ambrose Bierce) طنزنویس آمریکایی را بشنو که میفرماید:«دیوانه کسی است که به درجه بالایی از استقلال عقلی رسیده است. او از افکار و گفتار و کردار معمول زمانه که عامه مردم با توجه به وضعیت خودشان به صورت معیار در آوردهاند پیروی نمیکند، با آراء بیشترینها هماهنگی ندارد و سخن کوتاه غیرعادی است، بدانید که مهر دیوانگی را کسانی به پیشانی مجانین زدهاند که خود هیچ دلیلی برای اثبات عاقلیشان ندارند».
پس از این که ترا کم خرد بنامند و بدانند هراسان مباش و به ویژه درباره اصل و نسب خود، خیرات مرحوم پدر و املاک وقفی اجداد بزرگوار تا میتوانی داد سخن بده. در زمینه حرف و حدیث های سیاسی و اجتماعی هم یکی به نعل بزن یکی به میخ. هر جا هم که در تنگنای سخنوری یا دلیل آوری کم آوردی، دست تمنا به دیوانهای سعدی، حافظ و ناصر خسرو بزن و از آنها کسب همت و حجت کن ولو این که موضوع مورد بحث مقادیر بی نهایت کوچک علم ریاضی و فیزیک هستهای مدرن باشد. اما فراموش نکن که در این زمینه چاپلوسی از خوانندگان و ناشران در مرتبه نخست اهمیت قرار دارد. بنویس چنانکه خوانندگان دانشمند خود به خوبی آگاهند، یا شما به طور مسلم از من بهتر میدانید یا عرض فضل در محضر شماها از بی ادبی است و در پایان مطلب خود را الاحقر، عبد مذنب و حتی جانی بنام. ضرر نمیکنی ولی البته همه جا از اجداد نیکنام و صاحب مال و منال و خیر خود به تلمیح یا تصریح یاد کن. اسب خیال را تا هر جا که میتوانی بران و واهمه نکن چرا که «خیال صندوقخانهای است از وقایع که سه دانگ آن را به شاعران دادهاند و سه دانگ دیگر آن را به آدمهای دروغگو» (گفته همان بیرس کذائی!)
سخنان دوست خبرنگارم گرچه قانع کننده نبود، بوی بدی هم نمی داد به ویژه آن که سفارش میکرد از شعر نوشتن هم مضایقه نکنم. چون شعر نوشتن از لحاظ کمی از نثر نوشتن آسانتر و به اقتصاد نزدیک تر است. به سراغ شعر نوشتن و استاد شعر حضرت ناظمالشعرا رفتم. این جناب از دوستان قدیم و ندیم مرحوم مبرور خلد آشیان پدرم بود و پدرم را بسیار ترغیب کرد تا قسمتی از املاک خانوادگی را وقف خیرات و مبرات کند. نیای ام البته بهتر از پدر بود و دانشمند بی بدیلی هم بود، خط نستعلیق و غیره و غیره را نیکو مینوشت، چندین هزار بیت مثنوی، قصیده و غزل سروده و در دفاتر چندی به خط خوش نوشته بودی. معروف است که زمانی که خاقان مرحوم، عمده السلاطین، امیرالبحر و برّ فتح علیشاه به فارس و شیراز آمده بود، اشراف شهر از جمله نیای ام -که آن روزها- جوانکی بیش نبود، به استقبال از آن عمده السلاطین شتافتند و در مقدم وی گاو و گوسفند قربانی کردند. خاقان مغفور به شکار آهو و گوزن و شیر و پلنگ علاقه فراوان داشت و سگ و عقاب و یوز و شاهین را برای صید پرندگان و چرندگان پرورش داده بود. فردای همان روز خاقان مغفور به شکار میرفت به دشت آهوچر، با خیل غلامان و ملتزمان رکاب و سگ و یوز و باز و عقاب شکاری. نیای بزرگوارم که طبع شعر هم داشت و تخلص او «نادم الشعرا» بود، در برابر اسب خاقان زانوی ادب بر زمین زد و فرمود:
شنیدهام که سگان را قلاده میبندی
چرا به گردن «نادم» نمیکنی رسنی
خاقان از این شعر خوشش آمد. خنده زنان دو دست بر هم کوفت و به چاکران درگاه فرمان داد به جای صله، قلادهای بیاورند و به گردن نیای بزرگوارم ببندند تا معلوم شود شاعران آن طورها هم که گفته میشود، دروغگو نیستند و «چیزی هم سرشان میشود» تازه این که چیزی نیست یکی دیگر از سلاطین عاشق شکار، ستایشگری داشت مشتهر به «سگ». روزی سلطان موصوف بدون شاعر به شکار رفت و فردای آن روز شاعر در مراسم بار عام، کلافه و گله کنان در برابر سلطان تعظیم کنان سرود:
سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی
تو که «سگ» نبرده بودی، به چه کار
رفته بودی؟
به این میگویند صنعت «ایهام» که در آن شاعر با یک تیر دو نشان میزند، در مقاله آتی این جانب فراوانی این صنعت را مانند فیلمهای کارتون تماشا خواهید فرمود که چگونه در آن واحد هم شاعری خواهم کرد و هم نویسندگی. در مثل کلمه عصر یا صبح را مایه کار قرار خواهم داد و به بند بازی مفهومی خواهم پرداخت تا عصریان و صبحیان، صلهای هم اگر ندادند باکی نیست دست کم احسنتی که خواهند گفت، چنانکه نیای بزرگوار هر گاه حرکتی، حتی حرکتی مشکوک از من صادر میشد، تبسمی میکرد و دو دست به هم میکوفت و میگفت: این پسر چیزی میشود. پیش بینی نیای بزرگوار هم البته درست از آب در آمد و کارساز بوده وگرنه میبایست ما همچنان سرگرم بازی الک دولک و گرگم به هوا بوده باشیم. اگر نویسنده و شاعر نمیشدیم چه طور با ناظمالادباها، افتخارالشعراها و کاتبالدولهها در یک فراش مینشستیم و دانشمند و مترجم و اهل فرهنگ و ادب میشدیم؟ چه طور این بیت معروف ما:
تمام شهر شیراز گشته مغشوش
همه شیر و پلنگ و خرده خرگوش
یا این بیت معروف تر ما:
خمیر خمره خود را به خیوه بار مکن
که در خجند به هر آخوری خری خانی است
سر زبانها میافتاد؟
در بیت اخیر حرف «خ» در هشت کلمه تکرار شده و چنانکه میگویند نظیر آن تاکنون در ادبیات هیچ قومی دیده نشده و به احتمال بسیار دیده هم نخواهد شد! زمانی که مصالح کار را در دست داشته باشی با کمی زور زدن، ساختمان بالا میرود. حالا کج و مج هم بوده باشد. به هر حال ساختمان بالا رفته یا تو بالا آوردهای. در مثل کلمهها را الا بختی مانند سنگهای بیابان گرد کن، رویهم بریز، پهن کن، دراز کن... کار درست میشود، درازش کنی میشود میل، پهناش کنی میشود بیل. چنانکه شاعر فرموده:
برف پارو کن ما باز آمد
رفت آن بوقلمون غاز آمد
قصه بنویس، رمان بنویس، تقریط بنویس، نقد ادبی بنویس. میاسای از نوشتن یک زمان. قصصالشعراء و قصصالادباهای قرنهای 5 و 6 را به زبان روزنامهای امروز باز نویسی کن تا مانند آن سحرخیزان معروف دوره بوذرجمهر کامیاب شوی. فراموش نکن هم از تاج محل بنویسی و هم از ارگ بم. هم از صدرالدین شیرازی و هم از میشل فوکو. غرض نوشتن است نه القاء معانی. معانی بعد میآید. نیامد هم نیامد. آدمیزاد میتواند هم از موسیقی بتهوون و سوناتهای شوپن مطلب بنویسد، هم از آش کشک خاله جان. اگر آن دو تأثیر هوش و عاطفی دارند این یکی تأثیر غذایی دارد.
فکر نکنید همه مطالبی که مینویسم به این بی مزگی است. مطالب خوب هم نوشتهام و اگر هم هنوز ننوشتهام پس از این خواهم نوشت. عجلهای در کار نیست و عجله کار شیطان است. من چون شاعر هم هستم دفتر اشعاری هم نوشتهام که به زودی چاپ خواهد شد. یکبار که اشعارم را میخواندم دیدم پانصد و چهل بار کلمه مارمولک، دویست و پنجاه بار کلمه گنجشک و هفتصد بار کلمه وزغ را در آنها به کار بردهام، از این رو دوستان بی دریغ لقب «شاعر وزغها» را ارمغانم کردند. از این لطف بی شائبه سپاسگزاری میکنم و فراموش نخواهم کرد در دویست سالگرد شاعریام به تعداد دوستان شعرهایی بنویسم و به آنها هدیه کنم.
اما گویا حدیث شاعری همانا حدیث عشق است. کدام شاعر و نویسندهای را سراغ دارید که از عوالم جنون ریز عشق و عاشقی بی خبر مانده باشد. من حتی درباره گربهها و سوسکها شعر عاشقانه دارم. میفرمایید پیش تر گفتهام «یاری» نداشته و ندارم؟ خلاف به عرضتان رساندم. مگر میشود یاری نداشت و شعر گفت. به هر حال ما هم دست کم در دوره جوانی با یاری سری و سرّی داشتهایم:
سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی
که ما هم در دیار خود سری داریم و سامانی
در همان عوالم و در همان ایام یار سنگدلی داشتیم که سخت تاقچه بالا میگذاشت و حتی تقاضای خواستاری و همسری با ما را با پوزخند پاسخ میگفت. به راستی جگرمان آتش گرفت و پس از مدتی چله نشینی این بیت را از ژرفای دل و با سوز و گداز سرودیم و نوشتیم و به حضرت او- یعنی به درگاه او- بردیم:
این ته بساط حسن که داری چکی به چند
تا نقد جان بیارم و یک جا قپان کنم
و همان جا ساکت و صامت ایستادیم که توسری جانانهای نوش جان کنیم اما برخلاف انتظار طرف از شعر ما استقبال کرد و گفت: آفرین. در واقع نوبرش را به بازار آوردهای. مدتها بعد فهمیدیم این خوشامدگویی بی دلیل نبوده، آری سروده ما باب سلیقه او از آب درآمده بود. تیر ما درست به هدف خورده بود. آخر آن یار عزیز منشی یکی از بنگاههای باربری (حمل و نقل) بود!
البته این را هم بگویم که با قلم و کاغذ چندان بیگانه نیستم و انواع قلمها و مدادها و خودکارها و کاغذها را نمیدانم به چه نیتی در چمتا یا در کشو میز خودم دارم و گاهی آنها را تمیز میکنم و ردیف میچینم و ساعتها به آنها خیره میشوم و این خودش کار کمی نیست ولی این که بتوانم یا بخواهم کاغذهای معصوم و سفید را خط خطی کنم یا جوهر دواتها را به عبث هدر دهم، از من ساخته نیست. گاهی هم البته این مصراع را زمزمه میکنم: بنویس دلا به یار کاغذ! و دست میبرم قلم و کاغذ را بردارم و مشغول تحریر نامهای عاشقانه بشوم اما بی درنگ پا پس میکشم و جرأت نمیکنم بنویسم چرا که «یاری» ندارم که به او کاغذ بنویسم. تازه بنویسم و یاری هم داشته باشم، نامه عاشقانه به چه دردش میخورد؟ اگر چنان یار موهومی بخواهد چنان نامههایی بخواند، کتاب های قطور نامههای عاشقانه در کتابفروشیها، قد و نیم قد، کمر باریک و کمر کلفت، صد صفحهای و چند هزار صفحهای فت و فراوان است پس دیگر چرا خزعبلات چون منی را بخواند، از همه بهتر غزلهای سعدی است که الحق سنگ تمام گذاشته و در این زمینه کسی به گردش نرسیده و نخواهد رسید، چنانکه خود فرموده است:
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
اما به هر حال بی پیشینه نویسندگی هم نبوده و نیستم. کلاس چهارم ابتدایی بودم و معلم انشاء و موضوع معروف و مهم «علم بهتر است یا ثروت» را عنوان کرده بود که ما کودکان بی علم و ثروت دربارهاش قلمفرسائی کنیم. این بود که بنده شرمنده مقالتی نوشتم به نام «بیت عنکبوت» درباره عنکبوتی که تار میتند و بر تارهای تنیده خود میرقصد و این را کنایهای گرفته بودم از شخص دانشمند که با علم آموزی خود این قدر آزاد و راحت میشود که میتواند به هر گوشه سقف اتاق یا میز تحریر بدون وسیله نقلیه و پرداخت کرایه، سفر کند و حتی به جست و خیز بپردازد. معلم دانای ما به نوشتهام نمره 19 داد و زمانی که از او پرسیدند چرا به آن نوشته نمره 20 نداده گفت اگر این دانشآموز رنگ عنکبوت را هم معین میکرد، بیست میگرفت. به سبب معین نکردن رنگ عنکبوت، طبعاً یک نمره از آخرین نمرههای رسمی از او کسر شد ولی غمی نیست. اگر کوشش کند عنکبوتها را بیشتر بشناسد و حتی نرینه و مادینه آنها را مشخص کند به گرفتن نمره 20 هم نائل خواهد شد. پیشینه دیگری هم در این زمینه دارم. در پانزده سالگی مقالتی نوشتم به نام «اسب و استر» که عمه جانم از آن خیلی خوشش آمد و نسخهای از آن را گرفت و برد تا در روزنامه چاپ کند ولی به رغم کوششها و اصرارهای غول آسای عمه جان، مقاله را نگرفتند و چاپ نکردند اما غمی نیست، به زودی عنوان آن را به «اسب و قبا» تغییر میدهم و به چاپ میرسانم. «اسب و استر» عنوان جاذبی نبود و سبب چاپ نشدن مقاله هم جز این نمیتوانست باشد.
* * *
برگردیم به همان موضوع شاهنامه شناسی، روزنامه مرا شاهنامه شناس شناسانده بود، در حالی که کمیت من در این زمینه بسیار لنگ است و دستم تنگ. نکند میخواستند سر به سرم بگذارند یا انگشت زیر کلاهم کنند؟ کار، کار چه کسی بوده؟ یک مرتبه شصتم خبردار شد که رفیق قدیم و شفیقام که خبرنگار است- این دسته گل را به آب داده- به دیدار او میروم و از وی گله و شکایت میکنم. میگوید: تو استعداد نویسندگی و حتی موهبت شاعری را به قوه در خود داری اما تنبلی و تن به کار نمیدهی. خواستم ترا از اسب نرم و کاهلی پایین بیاورم و سوار خر شیطان نویسندگی کنم. بد میکنم؟ زحمت زیاد دارد ولی به زحمتاش میارزد. نویسندگی قاعده دارد. اول بنشین و بنویس، بعد به ضرب و زور مجیز گوئی به ناشران یا وعده سر خرمن دادن به چاپ کنندهها، آن را به چاپ برسان و نسخههای چاپی نوشتهات را فلهای بخر و به این و آن بده و سفارش اکید کن بخوانند، البته به شرط آنکه در نوشتهات تا آنجا که ممکن است از سوراخ کلید ناگفتنیها را به خواننده نشان بدهی. گفتم تو مگر دشمن منی و میخواهی مرا رسوای خاص و عام کنی و به بی عقلی و بلاهت مشهور گردانی. گفت: سخن آمبروز بیرس (Ambrose Bierce) طنزنویس آمریکایی را بشنو که میفرماید:«دیوانه کسی است که به درجه بالایی از استقلال عقلی رسیده است. او از افکار و گفتار و کردار معمول زمانه که عامه مردم با توجه به وضعیت خودشان به صورت معیار در آوردهاند پیروی نمیکند، با آراء بیشترینها هماهنگی ندارد و سخن کوتاه غیرعادی است، بدانید که مهر دیوانگی را کسانی به پیشانی مجانین زدهاند که خود هیچ دلیلی برای اثبات عاقلیشان ندارند».
پس از این که ترا کم خرد بنامند و بدانند هراسان مباش و به ویژه درباره اصل و نسب خود، خیرات مرحوم پدر و املاک وقفی اجداد بزرگوار تا میتوانی داد سخن بده. در زمینه حرف و حدیث های سیاسی و اجتماعی هم یکی به نعل بزن یکی به میخ. هر جا هم که در تنگنای سخنوری یا دلیل آوری کم آوردی، دست تمنا به دیوانهای سعدی، حافظ و ناصر خسرو بزن و از آنها کسب همت و حجت کن ولو این که موضوع مورد بحث مقادیر بی نهایت کوچک علم ریاضی و فیزیک هستهای مدرن باشد. اما فراموش نکن که در این زمینه چاپلوسی از خوانندگان و ناشران در مرتبه نخست اهمیت قرار دارد. بنویس چنانکه خوانندگان دانشمند خود به خوبی آگاهند، یا شما به طور مسلم از من بهتر میدانید یا عرض فضل در محضر شماها از بی ادبی است و در پایان مطلب خود را الاحقر، عبد مذنب و حتی جانی بنام. ضرر نمیکنی ولی البته همه جا از اجداد نیکنام و صاحب مال و منال و خیر خود به تلمیح یا تصریح یاد کن. اسب خیال را تا هر جا که میتوانی بران و واهمه نکن چرا که «خیال صندوقخانهای است از وقایع که سه دانگ آن را به شاعران دادهاند و سه دانگ دیگر آن را به آدمهای دروغگو» (گفته همان بیرس کذائی!)
سخنان دوست خبرنگارم گرچه قانع کننده نبود، بوی بدی هم نمی داد به ویژه آن که سفارش میکرد از شعر نوشتن هم مضایقه نکنم. چون شعر نوشتن از لحاظ کمی از نثر نوشتن آسانتر و به اقتصاد نزدیک تر است. به سراغ شعر نوشتن و استاد شعر حضرت ناظمالشعرا رفتم. این جناب از دوستان قدیم و ندیم مرحوم مبرور خلد آشیان پدرم بود و پدرم را بسیار ترغیب کرد تا قسمتی از املاک خانوادگی را وقف خیرات و مبرات کند. نیای ام البته بهتر از پدر بود و دانشمند بی بدیلی هم بود، خط نستعلیق و غیره و غیره را نیکو مینوشت، چندین هزار بیت مثنوی، قصیده و غزل سروده و در دفاتر چندی به خط خوش نوشته بودی. معروف است که زمانی که خاقان مرحوم، عمده السلاطین، امیرالبحر و برّ فتح علیشاه به فارس و شیراز آمده بود، اشراف شهر از جمله نیای ام -که آن روزها- جوانکی بیش نبود، به استقبال از آن عمده السلاطین شتافتند و در مقدم وی گاو و گوسفند قربانی کردند. خاقان مغفور به شکار آهو و گوزن و شیر و پلنگ علاقه فراوان داشت و سگ و عقاب و یوز و شاهین را برای صید پرندگان و چرندگان پرورش داده بود. فردای همان روز خاقان مغفور به شکار میرفت به دشت آهوچر، با خیل غلامان و ملتزمان رکاب و سگ و یوز و باز و عقاب شکاری. نیای بزرگوارم که طبع شعر هم داشت و تخلص او «نادم الشعرا» بود، در برابر اسب خاقان زانوی ادب بر زمین زد و فرمود:
شنیدهام که سگان را قلاده میبندی
چرا به گردن «نادم» نمیکنی رسنی
خاقان از این شعر خوشش آمد. خنده زنان دو دست بر هم کوفت و به چاکران درگاه فرمان داد به جای صله، قلادهای بیاورند و به گردن نیای بزرگوارم ببندند تا معلوم شود شاعران آن طورها هم که گفته میشود، دروغگو نیستند و «چیزی هم سرشان میشود» تازه این که چیزی نیست یکی دیگر از سلاطین عاشق شکار، ستایشگری داشت مشتهر به «سگ». روزی سلطان موصوف بدون شاعر به شکار رفت و فردای آن روز شاعر در مراسم بار عام، کلافه و گله کنان در برابر سلطان تعظیم کنان سرود:
سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی
تو که «سگ» نبرده بودی، به چه کار
رفته بودی؟
به این میگویند صنعت «ایهام» که در آن شاعر با یک تیر دو نشان میزند، در مقاله آتی این جانب فراوانی این صنعت را مانند فیلمهای کارتون تماشا خواهید فرمود که چگونه در آن واحد هم شاعری خواهم کرد و هم نویسندگی. در مثل کلمه عصر یا صبح را مایه کار قرار خواهم داد و به بند بازی مفهومی خواهم پرداخت تا عصریان و صبحیان، صلهای هم اگر ندادند باکی نیست دست کم احسنتی که خواهند گفت، چنانکه نیای بزرگوار هر گاه حرکتی، حتی حرکتی مشکوک از من صادر میشد، تبسمی میکرد و دو دست به هم میکوفت و میگفت: این پسر چیزی میشود. پیش بینی نیای بزرگوار هم البته درست از آب در آمد و کارساز بوده وگرنه میبایست ما همچنان سرگرم بازی الک دولک و گرگم به هوا بوده باشیم. اگر نویسنده و شاعر نمیشدیم چه طور با ناظمالادباها، افتخارالشعراها و کاتبالدولهها در یک فراش مینشستیم و دانشمند و مترجم و اهل فرهنگ و ادب میشدیم؟ چه طور این بیت معروف ما:
تمام شهر شیراز گشته مغشوش
همه شیر و پلنگ و خرده خرگوش
یا این بیت معروف تر ما:
خمیر خمره خود را به خیوه بار مکن
که در خجند به هر آخوری خری خانی است
سر زبانها میافتاد؟
در بیت اخیر حرف «خ» در هشت کلمه تکرار شده و چنانکه میگویند نظیر آن تاکنون در ادبیات هیچ قومی دیده نشده و به احتمال بسیار دیده هم نخواهد شد! زمانی که مصالح کار را در دست داشته باشی با کمی زور زدن، ساختمان بالا میرود. حالا کج و مج هم بوده باشد. به هر حال ساختمان بالا رفته یا تو بالا آوردهای. در مثل کلمهها را الا بختی مانند سنگهای بیابان گرد کن، رویهم بریز، پهن کن، دراز کن... کار درست میشود، درازش کنی میشود میل، پهناش کنی میشود بیل. چنانکه شاعر فرموده:
برف پارو کن ما باز آمد
رفت آن بوقلمون غاز آمد
قصه بنویس، رمان بنویس، تقریط بنویس، نقد ادبی بنویس. میاسای از نوشتن یک زمان. قصصالشعراء و قصصالادباهای قرنهای 5 و 6 را به زبان روزنامهای امروز باز نویسی کن تا مانند آن سحرخیزان معروف دوره بوذرجمهر کامیاب شوی. فراموش نکن هم از تاج محل بنویسی و هم از ارگ بم. هم از صدرالدین شیرازی و هم از میشل فوکو. غرض نوشتن است نه القاء معانی. معانی بعد میآید. نیامد هم نیامد. آدمیزاد میتواند هم از موسیقی بتهوون و سوناتهای شوپن مطلب بنویسد، هم از آش کشک خاله جان. اگر آن دو تأثیر هوش و عاطفی دارند این یکی تأثیر غذایی دارد.
فکر نکنید همه مطالبی که مینویسم به این بی مزگی است. مطالب خوب هم نوشتهام و اگر هم هنوز ننوشتهام پس از این خواهم نوشت. عجلهای در کار نیست و عجله کار شیطان است. من چون شاعر هم هستم دفتر اشعاری هم نوشتهام که به زودی چاپ خواهد شد. یکبار که اشعارم را میخواندم دیدم پانصد و چهل بار کلمه مارمولک، دویست و پنجاه بار کلمه گنجشک و هفتصد بار کلمه وزغ را در آنها به کار بردهام، از این رو دوستان بی دریغ لقب «شاعر وزغها» را ارمغانم کردند. از این لطف بی شائبه سپاسگزاری میکنم و فراموش نخواهم کرد در دویست سالگرد شاعریام به تعداد دوستان شعرهایی بنویسم و به آنها هدیه کنم.
اما گویا حدیث شاعری همانا حدیث عشق است. کدام شاعر و نویسندهای را سراغ دارید که از عوالم جنون ریز عشق و عاشقی بی خبر مانده باشد. من حتی درباره گربهها و سوسکها شعر عاشقانه دارم. میفرمایید پیش تر گفتهام «یاری» نداشته و ندارم؟ خلاف به عرضتان رساندم. مگر میشود یاری نداشت و شعر گفت. به هر حال ما هم دست کم در دوره جوانی با یاری سری و سرّی داشتهایم:
سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی
که ما هم در دیار خود سری داریم و سامانی
در همان عوالم و در همان ایام یار سنگدلی داشتیم که سخت تاقچه بالا میگذاشت و حتی تقاضای خواستاری و همسری با ما را با پوزخند پاسخ میگفت. به راستی جگرمان آتش گرفت و پس از مدتی چله نشینی این بیت را از ژرفای دل و با سوز و گداز سرودیم و نوشتیم و به حضرت او- یعنی به درگاه او- بردیم:
این ته بساط حسن که داری چکی به چند
تا نقد جان بیارم و یک جا قپان کنم
و همان جا ساکت و صامت ایستادیم که توسری جانانهای نوش جان کنیم اما برخلاف انتظار طرف از شعر ما استقبال کرد و گفت: آفرین. در واقع نوبرش را به بازار آوردهای. مدتها بعد فهمیدیم این خوشامدگویی بی دلیل نبوده، آری سروده ما باب سلیقه او از آب درآمده بود. تیر ما درست به هدف خورده بود. آخر آن یار عزیز منشی یکی از بنگاههای باربری (حمل و نقل) بود!
+ نوشته شده در 2013/2/6 ساعت 5:9 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی