روایتی از قصه پسر میرشکار احمد
گردآورنده: ابوالقاسم فقیری

قصه پسر میرشکار احمد از قصه­های قدیمی و زیبای سرزمین عزیز ماست. از این قصه روایتی در جلد  دوم قصه­های مردم فارس آورده­ام. قصه­ای را که می­خوانید تفاوت­هایی با قصه قبلی دارد.

مانندشان را جایی ندیده­ام. کوچک بودم که آن را از دائیم «مرتضی راحمی» شنیدم. قصه باید مربوط به سرزمین فارس باشد. شما هم اگر روایتی از این قصه می­دانید بنویسید و برایمان بفرستید. یادگار ارزشمندی است که از شما می­ماند. منتظر محبت شما عزیزان هستم.
 ابوالقاسم فقیری
یکی بود و یکی نبود
جلز خدای ما هیشکی نبود
هر که بنده خدان بگه یا خدا
-یا خدا
در زمان­های بسیار قدیم  شکارچی بود به نام «میر شکار احمد» که هر روزه خدا در کوه­ها به شکار می­رفت. پدر میرشکار احمد که او هم شکارچی قابلی بود به او وصیت کرده بود که دنبال هر شکاری برود به جز شکار «عقلب». این شکار تنها در کوه حلب زندگی می­کرد. میرشکار احمد هم همین وصیت را به تنها پسرش کرد. سالها گذشت و پسر میرشکار احمد بزرگ و برای خودش جوان یلی شد. این پسر روزی به مادرش گفت: ای مادر، پدر من چه شغلی داشت؟
مادر گفت: شغل پدر تو برای تو فایده­ای ندارد، اصرار هم نکن که چیزی را بدانی.
پسر میرشکار احمد این حرف را که از مادرش شنید، آتشش تندتر شد و گفت: مادر رسم است که هر پسری شغل پدرش را انتخاب می­کند، به چه علت من نباید شغل پدرم را بدانم و آن را انتخاب کنم؟
مادر که می­دید نمی­تواند سر پسر را شیره بمالد حقیقت را بیان کرد:
-بدان و آگاه باش پدر تو شکارچی بود. آنقدر کارش بالا گرفت که به او از طرف حاکم شهر لقب «میر شکار» دادند. میرشکار احمد دم دمای رفتن وصیت کرد: به پسرم بگویید گرد شکار نگردد و اگر هم روزی، روزگاری رفت و شکارچی شد به شکار «عقلب» در کوه حلب نرود.
از فردای آن روز پسر میرشکار احمد وسایل شکار پدرش را از پستو بیرون کشید. همه را امتحان کرد و رفت کوه برای شکار. حالا دیگر شکارچی ماهری شده بود. روزی از روزها آمد و دست مادر را بوسید و گفت: ای مادر می­بخشی که برخلاف نظرت کاری می­کنم. من می­خواهم به شکار «عقلب» در کوه حلب بروم. ببین مادر، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. نگران من نباش برایم دعا کن که دست پر برگردم. آنگاه از مادر خداحافظی کرد جاده را داد دمش، پرسون پرسون رفت و رفت تا رسید به کوه حلب. جلو رفت، حیوانی عظیم­الجثه دید که در کوه کمین کرده بود. حیوانی به این شکل ندیده بود، دست به کار شد.
کمان را کشید و تیر را به طرف چشم­های «عقلب» نشانه گرفت. تیر درست به نشانی خورد و با تیرهای دیگر کار «عقلب» را ساخت. پوست آن را با زحمت کند و با خود به شهر آورد و از آن روز مشهور زمان شد. آوازه شهرتش همه جا پیچید و پسر میر شکار احمد هم برای خودش کسی شد.
بشنوید پسر میرشکار احمد روزی در بیابان چوپانی را دید که نی می­زد و گوسفندان همراه نی او می­رقصیدند. صحنه جالبی بود در آمد و گفت: عجب صنعتی می­کنی؟
چوپان گفت: صنعت! صنعت پسر میر شکار احمد کرد که در کوه حلب، «عقلب» را کشت.
احمد گفت: منم پسر میرشکار احمد!
چوپان گفت: رخصت بده که غلامت باشم.
احمد گفت: قدمت روی چیشم.
با هم راهی شدند. می­رفتند تا رسیدند به جایی دیدند که یک نفر خوابیده و مقداری زیاد لحاف، جاجیم، گلیم، قالی و نمد رویش انداخته­اند و باز می­گوید: مُردم، از سرما!
پسر میرشکار احمد تعجب کرد که یعنی چه؟
رو کرد به او گفت: عجب صنعتی می­کنی؟
مرد گفت: صنعت پسر میرشکار احمد کرد که در کوه حلب «عقلب» را کشت!
احمد گفت: منم پسر میرشکار احمد.
مرد گفت: رخصت بده که غلامت باشم.
احمد گفت: قدمت روی چیشم.
سه نفری راه را گرفتند و رفتند. در بین راه مردی را دیدند که دوربینی به دست دارد و به جلویش نگاه می­کند، گفتند: چه می­کنی؟
مرد گفت: من همه جا را می­بینم حتی پشت آن کوه را. من از خیلی چیزها باخبرم. پسر میرشکار احمد تعجب کرد و گفت: عجب صنعتی می­کنی؟
مرد گفت: صنعت پسر میر شکار احمد کرد که در کوه حلب «عقلب» را کشت.
احمد گفت: منم پسر میر شکار احمد.
مرد گفت: رخصت بده که غلامت باشم.
احمد گفت: قدمت روی چیشم.
جملگی آمدند تا رسیدند به شهر مقدونیه که اسکندر ذوالقرنین در آنجا پادشاه بود. اسکندر دختری داشت در کمال وجاهت و زیبایی که نام او «نیست اندر جهان» بود. پسر میرشکار احمد که آوازه خوشگلی او را شنید رو کرد به دوستانش و گفت: باید برویم خواستگاری.
معلوم نیست دختر را به ما بدهند. در هر حال ما دل به دریا می­زنیم.
یکی از دوستان گفت: امر امر شماست، می­رویم ببینیم چه می­شود.
پسر میرشکار احمد وارد قصر شد. از او خندیدند و گفتند پادشاهان با لشکرهای مجهز به خواستگاری آمدند اسکندر به آنها جواب رد داد، حالا تو با چه جرأتی به خواستگاری آمدی؟
خواستند او را رد کنند، «نیست اندر جهان» که پشت پرده بود گفت: جوان من چند سؤال از شما می­کنم اگر موفق به جواب دادن شدید، خواستگار من شما هستید. اول جوان من از شما شیر شیرون، تو پوست شیرون، بار شیرون می­خواهم، آنچه خواستم آماده کن تا بعد ببینم چه می­شود.
پسر میرشکار احمد افسرده و غمگین از قصر بیرون آمد، فکر این را دیگر نکرده بود!
می­آمد که به آقایی نورانی رسید. آقا کمی او را نگریست و گفت: جوان می­بینم ناراحتی، چی شده؟
پسر میر شکار احمد گفت: دست به دلم نزن که خیلی بد احوالم.
آن آقای نورانی گفت: جوان حرف دلت را بزن، رازت را بگو، شاید بتوانم چاره­ای بیندیشم.
پسر میرشکار احمد گفت: کسی از من شیر شیرون، تو پوست شیرون، بار شیرون خواسته.
آقای نورانی گفت: این شخص «نیست اندر جهان» دختر اسکندر نیست؟ پسر میرشکار گفت: بله خودشه!
آنگاه آقا با دست خط خود نامه­ای نوشت و گفت: این نامه را به فلان جنگل می­بری نامه را که نشان دادی تمام سرنشینان جنگل از پرنده، چرنده، درنده همگی به فرمان تو در می­آیند. بزرگ شیران را می­بینی و خواسته­ات را با او در میان می­گذاری او ترتیب همه کارها را می­دهد، نگو که این آقای نورانی حضرت خضر بود.
پسر میر شکار احمد همین کار را کرد.
به مجردی که وارد جنگل شد همه حیوانات جنگل سر تعظیم فرود آوردند. نامه را تحویل بزرگ شیران داد. او نامه را که خواند گفت: در خدمتم.
فوراً پیرترین شیران را سر برید و پوست آن را قلفتی کند. شیری ماده­ای را که تازه زائیده بود صدا کرد، شیرش را دوشید، حالا پوست پر از شیر شده بود. پس شیر تنومندی را فرا خواند، پوست پر از شیر را به پشت او گذاشت و کمک کرد تا پسر میرشکار احمد هم سوار شد و گفت: حالا برو تندرست به امان خدا.
وزیر که روی بام قصر اطراف را دید می­زد پسر میر شکار احمد را دید که خوشحال و آوازه خوانان دارد می­آید. به «نیست اندر جهان» خبر داد که چه نشسته­ای که خواستگارت با دست پر دارد می­آید.
دختر اسکندر که چنین دید گفت: ای پدر تاکنون هیچکس نتوانسته بود خواسته­های ما را عملی کند، این اولین نفری است که موفق می­شود.
اینجا بود که «نیست اندر جهان» گفت کار ما با شما هنوز تمام نشده و باید چند امتحان دیگر را هم پس بدهی؟
پسر میرشکار احمد گفت: آماده­ام، فرمایش تان را بفرمایید.
دختر گفت: حمامی را هفت شبانه روز آتش می­کنیم به طوری که کسی نتواند به آن نزدیک شود، باید وارد خزینه حمام شوی.
اینجا بود که پسر میرشکار رفیقش که از سرما می­لرزید صدا کرد  وگفت: حالا نوبت تو است، ببینم چه می­کنی؟
او وارد آب حمام شد. در حالی که فریاد می­کشید: مُردم از سرما بی انصافها کمی آتشش را زیاد کنید.
شرط دوم را هم بردند.
همه تعجب کرده بودند. وزیر مدتی فکر کرد یک مرتبه در آمد و گفت: امشب آنها را به شام دعوت می­کنیم و همه را مسموم می­کنیم تا از شرشان آسوده شویم.
آنکه از غیب خبر داشت گفت: رفقا چه نشسته­اید که امشب می­خواهند همگی ما را از بین ببرند. چوپان گفت: چاره کار با من...
شب شد، سفره مفصلی انداختند که بیا و ببین...!
قبل از اینکه شام را شروع کنند چوپان گفت: ما در شهر خودمان عادت داریم که پیش از صرف غذا کمی نی بنوازیم.
گفتند: چه مانعی دارد.
شروع کرد به نی زدن که به قدرت خدا تمام ظرفهای پلو و خورشت مسموم از جا بلند شدند و رفتند ته سفره.
آنگاه چوپان رو به  دوستانش کرد و گفت: حالا بفرمایید.
وزیر دید که این نقشه هم نقش بر آب شد. اینجا بود که پسر میر شکار احمد گفت: قرار نبود ماها را مسموم کنید، این دور از جوانمردی است. ما جز راستی با شما حرفی نزدیم. بهتر است تا بیشتر آبروریزی نشده عروس ما را بدهید که برویم.
اسکندر که خجالت زده شده بود دستور داد وسایل عروسی پسر میر شکار احمد و دخترش «نیست اندر جهان» را آماده کردند. شهر را آذین بستند، همه جا ساز و نقاره گذاشتند و اسکندر دست دخترش را به دست پسر میرشکار احمد گذاشت و فی­المجلس اسکندر دستور داد کاتب بنویست که بعد از من پسر میر شکار احمد پادشاه خواهد شد.
ان شاءالله همانطور که آنها به مراد دلشون رسیدند، شما هم اگر مرادی دارید به مراد دلتون برسید. ایشاءالله*
پی­نویس
*همان طور که در جلد دوم قصه­های مردم فارس صفحه 19 نوشته­ام از «عقلب» چیزی نفهمیدم. به فرهنگ­ها هم مراجعه کردم، چیزی ندیدم. شاید در اصل «عقلب» عقرب بوده که در تلفظ عامیانه «ر» به «ل» تبدیل شده است. خوشحال می­شوم که دوستداران فرهنگ مردم این نکته را روشن
کنند.

ضرب­المثل نعل وارون (وارونه)
محمدعلی پیش­آهنگ
نعل وارونه است جام می ز ساقی خواستن
    ورنه خوناب جگر پیمانه ما را بس است
عشق خوش دارد مرا بهر فریب دیگران
پیش پای ساده لوحان نعل وارونش منم
«صائب»
نعل وارون کنایه از کاری که مردم بدان پی نبرند، وسیله فریب دادن و گمراه ساختن دیگران می­باشد در گذشته­ها که وسایل نقلیه سریع­السیر امروزی، هواپیما، خودرو و قطار وجود  نداشت انسان برای جابجایی و نقل و انتقال وسایل بازرگانی و مایحتاج خود و مسافرت از چارپایان، اسب، استر، درازگوش، شتر و گاو استفاده می­کرد. در صحاری خشک و بی آب و علف و بیابان­های برهوت بیشتر از شتر استفاده می­کرد و برای پیمودن راه­هایی که بایست زودتر به پایان می­رسید از اسب راهوار بهره می­برد و عشایر برای سردسیر و گرمسیر کردن و حمل و نقل وسایل، چادر و بقیه وسایل خود از حیواناتی مثل الاغ و اسب و... استفاده می­کردند.
برای اینکه پاهای چارپایان در اثر برخورد مدام با سنگ و شن جاده و مسیر طی شده مجروح و فرسوده نشود و حیوانات در جاهای لیز و یخی سکندری نخورند و به زمین نیفتند به سم پاهای اسب، قاطر  و خر، نعل آهنین می­کوفتند که به شکل هلال یعنی نیم دایره بود.
در مورد نعل ضرب­المثل­های زیاد وجود  دارد. از قبیل نعل وارونه (وارون)، نعل کردن خر کریم، به نعل و به میخ زدن و... حتماً تاکنون به گوشتان خورده است. و ریشه آن در مورد «نعل کردن خر کریم» که بیشتر در عصر قاجار به ویژه زمان ناصرالدین شاه قجر (1313-1264 هجری قمری) مصرف داشته یعنی دادن حق و حساب و رشوه به کریم که حساب کار شما را داشته باشد. مثلاً با غیبت از شما نانتان را آجر نکند و چیزی از شما گرفته نشود و بالعکس هوای شما را داشته باشد و شما را به مقصود خود نزدیک کند و به میخ ونعل زدن یعنی دو طرف کار کردن. در گذشته هنگام نعل کردن حیوانات (اسب، استر و درازگوش) وقتی میخ را در سوراخ نعل در سم حیوان می­گذاشتند، یک چکش روی میخ می­زدند و یک چکش کنار دیگر نعل و...
اما نعل وارون (یا وارونه). ریشه این ضرب­المثل آن است که راهزنان و سارقین گذشته که به آنها دزد سرگردنه هم می­گفتند هنگامی که به کاروان­های تجارتی و بازرگانی که از شهری به شهر دیگر برده می­شد، در کوره راه­ها کمین می­کردند و به قافله­ها می­رسیدند دست به غارت و چپاول می­زدند و اموال آنها را به یغما می­بردند و آنها را لخت می­کردند. آنها اسب­های ورزیده و تیزتک هم در اختیار داشتند. بلافاصله و بدون درنگ نعل حیوانات را برمی­داشتند و وارونه به پاهای آنها می­زدند و می­رفتند. تا راه برای اشخاصی که آنها را دنبال و تعقیب می­کردند، نفهمند و ندانند که به کدام سمت رفته­اند و از کجا آمده­اند. چون در قدیم افرادی بودند که تخصص خاصی داشتند و جای پای حیوانات دزدان را تشخیص می­دادند و آنها را دنبال می­کردند تا مقصدشان مشخص شود و با شکایت بتوانند اموال به سرقت رفته را پس بگیرند. حکیم قاآنی شیرازی در این زمینه گوید:
تا نشان سم اسبت گم کند
ترکمانا نعل را «وارونه» زن
در مورد سارقان و دزدان سرگردنه که مال و ثروت مردم را چپاول می­کردند، یک ضرب­المثل دیگری درباره تجار ثروتمند هم وجود دارد و آن اینکه می­گفتند فلانی سرشب واجب­الحج بود، دم صبح واجب­الزکات. یعنی مالش را بردند و مفلس شد.
ملاحظه می­فرمایید چه مفهومی وسیع را مردم از آن گرفته­اند و به عنوان ضرب­المثل در امثله و محاورات و گفت­وگوهای خود از آن یاری می­جستند. شعرا هم در این زمینه اشعار زیادی
سروده­اند.
نعل وارونه است جام می ز ساقی خواستن
    ورنه خوناب جگر پیمانه ما را بس است
«مولوی»
باژگون نعل­ها نکردی هان
شاه اندر لباس بنده نهان
«بهاءالدین ولد»
گفتیم مرکوب انسان در گذشته اسب، استر و الاغ و... بوده، بنابراین نعل بندی و نعل زدن و  علاقه­بندی هم خودش شغل مناسبی بود و رواج بسیار و درآمد کافی داشت و از این راه نان حلالی به دست می­آوردند و می­خوردند.
سعدی علیه­الرحمه می­گوید:
آن شنیدم که صوفی می­کوفت
زیر نعلین خویش میخی چند
آستینش گرفت سرهنگی
که بپا نعل بر ستورم بند