صفحه 6--18 بهمن 91
روایتی از قصه پسر میرشکار احمد
گردآورنده: ابوالقاسم فقیری
قصه پسر میرشکار احمد از قصههای قدیمی و زیبای سرزمین عزیز ماست. از این قصه روایتی در جلد دوم قصههای مردم فارس آوردهام. قصهای را که میخوانید تفاوتهایی با قصه قبلی دارد.
مانندشان را جایی ندیدهام. کوچک بودم که آن را از دائیم «مرتضی راحمی» شنیدم. قصه باید مربوط به سرزمین فارس باشد. شما هم اگر روایتی از این قصه میدانید بنویسید و برایمان بفرستید. یادگار ارزشمندی است که از شما میماند. منتظر محبت شما عزیزان هستم.
ابوالقاسم فقیری
یکی بود و یکی نبود
جلز خدای ما هیشکی نبود
هر که بنده خدان بگه یا خدا
-یا خدا
در زمانهای بسیار قدیم شکارچی بود به نام «میر شکار احمد» که هر روزه خدا در کوهها به شکار میرفت. پدر میرشکار احمد که او هم شکارچی قابلی بود به او وصیت کرده بود که دنبال هر شکاری برود به جز شکار «عقلب». این شکار تنها در کوه حلب زندگی میکرد. میرشکار احمد هم همین وصیت را به تنها پسرش کرد. سالها گذشت و پسر میرشکار احمد بزرگ و برای خودش جوان یلی شد. این پسر روزی به مادرش گفت: ای مادر، پدر من چه شغلی داشت؟
مادر گفت: شغل پدر تو برای تو فایدهای ندارد، اصرار هم نکن که چیزی را بدانی.
پسر میرشکار احمد این حرف را که از مادرش شنید، آتشش تندتر شد و گفت: مادر رسم است که هر پسری شغل پدرش را انتخاب میکند، به چه علت من نباید شغل پدرم را بدانم و آن را انتخاب کنم؟
مادر که میدید نمیتواند سر پسر را شیره بمالد حقیقت را بیان کرد:
-بدان و آگاه باش پدر تو شکارچی بود. آنقدر کارش بالا گرفت که به او از طرف حاکم شهر لقب «میر شکار» دادند. میرشکار احمد دم دمای رفتن وصیت کرد: به پسرم بگویید گرد شکار نگردد و اگر هم روزی، روزگاری رفت و شکارچی شد به شکار «عقلب» در کوه حلب نرود.
از فردای آن روز پسر میرشکار احمد وسایل شکار پدرش را از پستو بیرون کشید. همه را امتحان کرد و رفت کوه برای شکار. حالا دیگر شکارچی ماهری شده بود. روزی از روزها آمد و دست مادر را بوسید و گفت: ای مادر میبخشی که برخلاف نظرت کاری میکنم. من میخواهم به شکار «عقلب» در کوه حلب بروم. ببین مادر، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. نگران من نباش برایم دعا کن که دست پر برگردم. آنگاه از مادر خداحافظی کرد جاده را داد دمش، پرسون پرسون رفت و رفت تا رسید به کوه حلب. جلو رفت، حیوانی عظیمالجثه دید که در کوه کمین کرده بود. حیوانی به این شکل ندیده بود، دست به کار شد.
کمان را کشید و تیر را به طرف چشمهای «عقلب» نشانه گرفت. تیر درست به نشانی خورد و با تیرهای دیگر کار «عقلب» را ساخت. پوست آن را با زحمت کند و با خود به شهر آورد و از آن روز مشهور زمان شد. آوازه شهرتش همه جا پیچید و پسر میر شکار احمد هم برای خودش کسی شد.
بشنوید پسر میرشکار احمد روزی در بیابان چوپانی را دید که نی میزد و گوسفندان همراه نی او میرقصیدند. صحنه جالبی بود در آمد و گفت: عجب صنعتی میکنی؟
چوپان گفت: صنعت! صنعت پسر میر شکار احمد کرد که در کوه حلب، «عقلب» را کشت.
احمد گفت: منم پسر میرشکار احمد!
چوپان گفت: رخصت بده که غلامت باشم.
احمد گفت: قدمت روی چیشم.
با هم راهی شدند. میرفتند تا رسیدند به جایی دیدند که یک نفر خوابیده و مقداری زیاد لحاف، جاجیم، گلیم، قالی و نمد رویش انداختهاند و باز میگوید: مُردم، از سرما!
پسر میرشکار احمد تعجب کرد که یعنی چه؟
رو کرد به او گفت: عجب صنعتی میکنی؟
مرد گفت: صنعت پسر میرشکار احمد کرد که در کوه حلب «عقلب» را کشت!
احمد گفت: منم پسر میرشکار احمد.
مرد گفت: رخصت بده که غلامت باشم.
احمد گفت: قدمت روی چیشم.
سه نفری راه را گرفتند و رفتند. در بین راه مردی را دیدند که دوربینی به دست دارد و به جلویش نگاه میکند، گفتند: چه میکنی؟
مرد گفت: من همه جا را میبینم حتی پشت آن کوه را. من از خیلی چیزها باخبرم. پسر میرشکار احمد تعجب کرد و گفت: عجب صنعتی میکنی؟
مرد گفت: صنعت پسر میر شکار احمد کرد که در کوه حلب «عقلب» را کشت.
احمد گفت: منم پسر میر شکار احمد.
مرد گفت: رخصت بده که غلامت باشم.
احمد گفت: قدمت روی چیشم.
جملگی آمدند تا رسیدند به شهر مقدونیه که اسکندر ذوالقرنین در آنجا پادشاه بود. اسکندر دختری داشت در کمال وجاهت و زیبایی که نام او «نیست اندر جهان» بود. پسر میرشکار احمد که آوازه خوشگلی او را شنید رو کرد به دوستانش و گفت: باید برویم خواستگاری.
معلوم نیست دختر را به ما بدهند. در هر حال ما دل به دریا میزنیم.
یکی از دوستان گفت: امر امر شماست، میرویم ببینیم چه میشود.
پسر میرشکار احمد وارد قصر شد. از او خندیدند و گفتند پادشاهان با لشکرهای مجهز به خواستگاری آمدند اسکندر به آنها جواب رد داد، حالا تو با چه جرأتی به خواستگاری آمدی؟
خواستند او را رد کنند، «نیست اندر جهان» که پشت پرده بود گفت: جوان من چند سؤال از شما میکنم اگر موفق به جواب دادن شدید، خواستگار من شما هستید. اول جوان من از شما شیر شیرون، تو پوست شیرون، بار شیرون میخواهم، آنچه خواستم آماده کن تا بعد ببینم چه میشود.
پسر میرشکار احمد افسرده و غمگین از قصر بیرون آمد، فکر این را دیگر نکرده بود!
میآمد که به آقایی نورانی رسید. آقا کمی او را نگریست و گفت: جوان میبینم ناراحتی، چی شده؟
پسر میر شکار احمد گفت: دست به دلم نزن که خیلی بد احوالم.
آن آقای نورانی گفت: جوان حرف دلت را بزن، رازت را بگو، شاید بتوانم چارهای بیندیشم.
پسر میرشکار احمد گفت: کسی از من شیر شیرون، تو پوست شیرون، بار شیرون خواسته.
آقای نورانی گفت: این شخص «نیست اندر جهان» دختر اسکندر نیست؟ پسر میرشکار گفت: بله خودشه!
آنگاه آقا با دست خط خود نامهای نوشت و گفت: این نامه را به فلان جنگل میبری نامه را که نشان دادی تمام سرنشینان جنگل از پرنده، چرنده، درنده همگی به فرمان تو در میآیند. بزرگ شیران را میبینی و خواستهات را با او در میان میگذاری او ترتیب همه کارها را میدهد، نگو که این آقای نورانی حضرت خضر بود.
پسر میر شکار احمد همین کار را کرد.
به مجردی که وارد جنگل شد همه حیوانات جنگل سر تعظیم فرود آوردند. نامه را تحویل بزرگ شیران داد. او نامه را که خواند گفت: در خدمتم.
فوراً پیرترین شیران را سر برید و پوست آن را قلفتی کند. شیری مادهای را که تازه زائیده بود صدا کرد، شیرش را دوشید، حالا پوست پر از شیر شده بود. پس شیر تنومندی را فرا خواند، پوست پر از شیر را به پشت او گذاشت و کمک کرد تا پسر میرشکار احمد هم سوار شد و گفت: حالا برو تندرست به امان خدا.
وزیر که روی بام قصر اطراف را دید میزد پسر میر شکار احمد را دید که خوشحال و آوازه خوانان دارد میآید. به «نیست اندر جهان» خبر داد که چه نشستهای که خواستگارت با دست پر دارد میآید.
دختر اسکندر که چنین دید گفت: ای پدر تاکنون هیچکس نتوانسته بود خواستههای ما را عملی کند، این اولین نفری است که موفق میشود.
اینجا بود که «نیست اندر جهان» گفت کار ما با شما هنوز تمام نشده و باید چند امتحان دیگر را هم پس بدهی؟
پسر میرشکار احمد گفت: آمادهام، فرمایش تان را بفرمایید.
دختر گفت: حمامی را هفت شبانه روز آتش میکنیم به طوری که کسی نتواند به آن نزدیک شود، باید وارد خزینه حمام شوی.
اینجا بود که پسر میرشکار رفیقش که از سرما میلرزید صدا کرد وگفت: حالا نوبت تو است، ببینم چه میکنی؟
او وارد آب حمام شد. در حالی که فریاد میکشید: مُردم از سرما بی انصافها کمی آتشش را زیاد کنید.
شرط دوم را هم بردند.
همه تعجب کرده بودند. وزیر مدتی فکر کرد یک مرتبه در آمد و گفت: امشب آنها را به شام دعوت میکنیم و همه را مسموم میکنیم تا از شرشان آسوده شویم.
آنکه از غیب خبر داشت گفت: رفقا چه نشستهاید که امشب میخواهند همگی ما را از بین ببرند. چوپان گفت: چاره کار با من...
شب شد، سفره مفصلی انداختند که بیا و ببین...!
قبل از اینکه شام را شروع کنند چوپان گفت: ما در شهر خودمان عادت داریم که پیش از صرف غذا کمی نی بنوازیم.
گفتند: چه مانعی دارد.
شروع کرد به نی زدن که به قدرت خدا تمام ظرفهای پلو و خورشت مسموم از جا بلند شدند و رفتند ته سفره.
آنگاه چوپان رو به دوستانش کرد و گفت: حالا بفرمایید.
وزیر دید که این نقشه هم نقش بر آب شد. اینجا بود که پسر میر شکار احمد گفت: قرار نبود ماها را مسموم کنید، این دور از جوانمردی است. ما جز راستی با شما حرفی نزدیم. بهتر است تا بیشتر آبروریزی نشده عروس ما را بدهید که برویم.
اسکندر که خجالت زده شده بود دستور داد وسایل عروسی پسر میر شکار احمد و دخترش «نیست اندر جهان» را آماده کردند. شهر را آذین بستند، همه جا ساز و نقاره گذاشتند و اسکندر دست دخترش را به دست پسر میرشکار احمد گذاشت و فیالمجلس اسکندر دستور داد کاتب بنویست که بعد از من پسر میر شکار احمد پادشاه خواهد شد.
ان شاءالله همانطور که آنها به مراد دلشون رسیدند، شما هم اگر مرادی دارید به مراد دلتون برسید. ایشاءالله*
پینویس
*همان طور که در جلد دوم قصههای مردم فارس صفحه 19 نوشتهام از «عقلب» چیزی نفهمیدم. به فرهنگها هم مراجعه کردم، چیزی ندیدم. شاید در اصل «عقلب» عقرب بوده که در تلفظ عامیانه «ر» به «ل» تبدیل شده است. خوشحال میشوم که دوستداران فرهنگ مردم این نکته را روشن
کنند.
ضربالمثل نعل وارون (وارونه)
محمدعلی پیشآهنگ
نعل وارونه است جام می ز ساقی خواستن
ورنه خوناب جگر پیمانه ما را بس است
عشق خوش دارد مرا بهر فریب دیگران
پیش پای ساده لوحان نعل وارونش منم
«صائب»
نعل وارون کنایه از کاری که مردم بدان پی نبرند، وسیله فریب دادن و گمراه ساختن دیگران میباشد در گذشتهها که وسایل نقلیه سریعالسیر امروزی، هواپیما، خودرو و قطار وجود نداشت انسان برای جابجایی و نقل و انتقال وسایل بازرگانی و مایحتاج خود و مسافرت از چارپایان، اسب، استر، درازگوش، شتر و گاو استفاده میکرد. در صحاری خشک و بی آب و علف و بیابانهای برهوت بیشتر از شتر استفاده میکرد و برای پیمودن راههایی که بایست زودتر به پایان میرسید از اسب راهوار بهره میبرد و عشایر برای سردسیر و گرمسیر کردن و حمل و نقل وسایل، چادر و بقیه وسایل خود از حیواناتی مثل الاغ و اسب و... استفاده میکردند.
برای اینکه پاهای چارپایان در اثر برخورد مدام با سنگ و شن جاده و مسیر طی شده مجروح و فرسوده نشود و حیوانات در جاهای لیز و یخی سکندری نخورند و به زمین نیفتند به سم پاهای اسب، قاطر و خر، نعل آهنین میکوفتند که به شکل هلال یعنی نیم دایره بود.
در مورد نعل ضربالمثلهای زیاد وجود دارد. از قبیل نعل وارونه (وارون)، نعل کردن خر کریم، به نعل و به میخ زدن و... حتماً تاکنون به گوشتان خورده است. و ریشه آن در مورد «نعل کردن خر کریم» که بیشتر در عصر قاجار به ویژه زمان ناصرالدین شاه قجر (1313-1264 هجری قمری) مصرف داشته یعنی دادن حق و حساب و رشوه به کریم که حساب کار شما را داشته باشد. مثلاً با غیبت از شما نانتان را آجر نکند و چیزی از شما گرفته نشود و بالعکس هوای شما را داشته باشد و شما را به مقصود خود نزدیک کند و به میخ ونعل زدن یعنی دو طرف کار کردن. در گذشته هنگام نعل کردن حیوانات (اسب، استر و درازگوش) وقتی میخ را در سوراخ نعل در سم حیوان میگذاشتند، یک چکش روی میخ میزدند و یک چکش کنار دیگر نعل و...
اما نعل وارون (یا وارونه). ریشه این ضربالمثل آن است که راهزنان و سارقین گذشته که به آنها دزد سرگردنه هم میگفتند هنگامی که به کاروانهای تجارتی و بازرگانی که از شهری به شهر دیگر برده میشد، در کوره راهها کمین میکردند و به قافلهها میرسیدند دست به غارت و چپاول میزدند و اموال آنها را به یغما میبردند و آنها را لخت میکردند. آنها اسبهای ورزیده و تیزتک هم در اختیار داشتند. بلافاصله و بدون درنگ نعل حیوانات را برمیداشتند و وارونه به پاهای آنها میزدند و میرفتند. تا راه برای اشخاصی که آنها را دنبال و تعقیب میکردند، نفهمند و ندانند که به کدام سمت رفتهاند و از کجا آمدهاند. چون در قدیم افرادی بودند که تخصص خاصی داشتند و جای پای حیوانات دزدان را تشخیص میدادند و آنها را دنبال میکردند تا مقصدشان مشخص شود و با شکایت بتوانند اموال به سرقت رفته را پس بگیرند. حکیم قاآنی شیرازی در این زمینه گوید:
تا نشان سم اسبت گم کند
ترکمانا نعل را «وارونه» زن
در مورد سارقان و دزدان سرگردنه که مال و ثروت مردم را چپاول میکردند، یک ضربالمثل دیگری درباره تجار ثروتمند هم وجود دارد و آن اینکه میگفتند فلانی سرشب واجبالحج بود، دم صبح واجبالزکات. یعنی مالش را بردند و مفلس شد.
ملاحظه میفرمایید چه مفهومی وسیع را مردم از آن گرفتهاند و به عنوان ضربالمثل در امثله و محاورات و گفتوگوهای خود از آن یاری میجستند. شعرا هم در این زمینه اشعار زیادی
سرودهاند.
نعل وارونه است جام می ز ساقی خواستن
ورنه خوناب جگر پیمانه ما را بس است
«مولوی»
باژگون نعلها نکردی هان
شاه اندر لباس بنده نهان
«بهاءالدین ولد»
گفتیم مرکوب انسان در گذشته اسب، استر و الاغ و... بوده، بنابراین نعل بندی و نعل زدن و علاقهبندی هم خودش شغل مناسبی بود و رواج بسیار و درآمد کافی داشت و از این راه نان حلالی به دست میآوردند و میخوردند.
سعدی علیهالرحمه میگوید:
آن شنیدم که صوفی میکوفت
زیر نعلین خویش میخی چند
آستینش گرفت سرهنگی
که بپا نعل بر ستورم بند
ابوالقاسم فقیری
یکی بود و یکی نبود
جلز خدای ما هیشکی نبود
هر که بنده خدان بگه یا خدا
-یا خدا
در زمانهای بسیار قدیم شکارچی بود به نام «میر شکار احمد» که هر روزه خدا در کوهها به شکار میرفت. پدر میرشکار احمد که او هم شکارچی قابلی بود به او وصیت کرده بود که دنبال هر شکاری برود به جز شکار «عقلب». این شکار تنها در کوه حلب زندگی میکرد. میرشکار احمد هم همین وصیت را به تنها پسرش کرد. سالها گذشت و پسر میرشکار احمد بزرگ و برای خودش جوان یلی شد. این پسر روزی به مادرش گفت: ای مادر، پدر من چه شغلی داشت؟
مادر گفت: شغل پدر تو برای تو فایدهای ندارد، اصرار هم نکن که چیزی را بدانی.
پسر میرشکار احمد این حرف را که از مادرش شنید، آتشش تندتر شد و گفت: مادر رسم است که هر پسری شغل پدرش را انتخاب میکند، به چه علت من نباید شغل پدرم را بدانم و آن را انتخاب کنم؟
مادر که میدید نمیتواند سر پسر را شیره بمالد حقیقت را بیان کرد:
-بدان و آگاه باش پدر تو شکارچی بود. آنقدر کارش بالا گرفت که به او از طرف حاکم شهر لقب «میر شکار» دادند. میرشکار احمد دم دمای رفتن وصیت کرد: به پسرم بگویید گرد شکار نگردد و اگر هم روزی، روزگاری رفت و شکارچی شد به شکار «عقلب» در کوه حلب نرود.
از فردای آن روز پسر میرشکار احمد وسایل شکار پدرش را از پستو بیرون کشید. همه را امتحان کرد و رفت کوه برای شکار. حالا دیگر شکارچی ماهری شده بود. روزی از روزها آمد و دست مادر را بوسید و گفت: ای مادر میبخشی که برخلاف نظرت کاری میکنم. من میخواهم به شکار «عقلب» در کوه حلب بروم. ببین مادر، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. نگران من نباش برایم دعا کن که دست پر برگردم. آنگاه از مادر خداحافظی کرد جاده را داد دمش، پرسون پرسون رفت و رفت تا رسید به کوه حلب. جلو رفت، حیوانی عظیمالجثه دید که در کوه کمین کرده بود. حیوانی به این شکل ندیده بود، دست به کار شد.
کمان را کشید و تیر را به طرف چشمهای «عقلب» نشانه گرفت. تیر درست به نشانی خورد و با تیرهای دیگر کار «عقلب» را ساخت. پوست آن را با زحمت کند و با خود به شهر آورد و از آن روز مشهور زمان شد. آوازه شهرتش همه جا پیچید و پسر میر شکار احمد هم برای خودش کسی شد.
بشنوید پسر میرشکار احمد روزی در بیابان چوپانی را دید که نی میزد و گوسفندان همراه نی او میرقصیدند. صحنه جالبی بود در آمد و گفت: عجب صنعتی میکنی؟
چوپان گفت: صنعت! صنعت پسر میر شکار احمد کرد که در کوه حلب، «عقلب» را کشت.
احمد گفت: منم پسر میرشکار احمد!
چوپان گفت: رخصت بده که غلامت باشم.
احمد گفت: قدمت روی چیشم.
با هم راهی شدند. میرفتند تا رسیدند به جایی دیدند که یک نفر خوابیده و مقداری زیاد لحاف، جاجیم، گلیم، قالی و نمد رویش انداختهاند و باز میگوید: مُردم، از سرما!
پسر میرشکار احمد تعجب کرد که یعنی چه؟
رو کرد به او گفت: عجب صنعتی میکنی؟
مرد گفت: صنعت پسر میرشکار احمد کرد که در کوه حلب «عقلب» را کشت!
احمد گفت: منم پسر میرشکار احمد.
مرد گفت: رخصت بده که غلامت باشم.
احمد گفت: قدمت روی چیشم.
سه نفری راه را گرفتند و رفتند. در بین راه مردی را دیدند که دوربینی به دست دارد و به جلویش نگاه میکند، گفتند: چه میکنی؟
مرد گفت: من همه جا را میبینم حتی پشت آن کوه را. من از خیلی چیزها باخبرم. پسر میرشکار احمد تعجب کرد و گفت: عجب صنعتی میکنی؟
مرد گفت: صنعت پسر میر شکار احمد کرد که در کوه حلب «عقلب» را کشت.
احمد گفت: منم پسر میر شکار احمد.
مرد گفت: رخصت بده که غلامت باشم.
احمد گفت: قدمت روی چیشم.
جملگی آمدند تا رسیدند به شهر مقدونیه که اسکندر ذوالقرنین در آنجا پادشاه بود. اسکندر دختری داشت در کمال وجاهت و زیبایی که نام او «نیست اندر جهان» بود. پسر میرشکار احمد که آوازه خوشگلی او را شنید رو کرد به دوستانش و گفت: باید برویم خواستگاری.
معلوم نیست دختر را به ما بدهند. در هر حال ما دل به دریا میزنیم.
یکی از دوستان گفت: امر امر شماست، میرویم ببینیم چه میشود.
پسر میرشکار احمد وارد قصر شد. از او خندیدند و گفتند پادشاهان با لشکرهای مجهز به خواستگاری آمدند اسکندر به آنها جواب رد داد، حالا تو با چه جرأتی به خواستگاری آمدی؟
خواستند او را رد کنند، «نیست اندر جهان» که پشت پرده بود گفت: جوان من چند سؤال از شما میکنم اگر موفق به جواب دادن شدید، خواستگار من شما هستید. اول جوان من از شما شیر شیرون، تو پوست شیرون، بار شیرون میخواهم، آنچه خواستم آماده کن تا بعد ببینم چه میشود.
پسر میرشکار احمد افسرده و غمگین از قصر بیرون آمد، فکر این را دیگر نکرده بود!
میآمد که به آقایی نورانی رسید. آقا کمی او را نگریست و گفت: جوان میبینم ناراحتی، چی شده؟
پسر میر شکار احمد گفت: دست به دلم نزن که خیلی بد احوالم.
آن آقای نورانی گفت: جوان حرف دلت را بزن، رازت را بگو، شاید بتوانم چارهای بیندیشم.
پسر میرشکار احمد گفت: کسی از من شیر شیرون، تو پوست شیرون، بار شیرون خواسته.
آقای نورانی گفت: این شخص «نیست اندر جهان» دختر اسکندر نیست؟ پسر میرشکار گفت: بله خودشه!
آنگاه آقا با دست خط خود نامهای نوشت و گفت: این نامه را به فلان جنگل میبری نامه را که نشان دادی تمام سرنشینان جنگل از پرنده، چرنده، درنده همگی به فرمان تو در میآیند. بزرگ شیران را میبینی و خواستهات را با او در میان میگذاری او ترتیب همه کارها را میدهد، نگو که این آقای نورانی حضرت خضر بود.
پسر میر شکار احمد همین کار را کرد.
به مجردی که وارد جنگل شد همه حیوانات جنگل سر تعظیم فرود آوردند. نامه را تحویل بزرگ شیران داد. او نامه را که خواند گفت: در خدمتم.
فوراً پیرترین شیران را سر برید و پوست آن را قلفتی کند. شیری مادهای را که تازه زائیده بود صدا کرد، شیرش را دوشید، حالا پوست پر از شیر شده بود. پس شیر تنومندی را فرا خواند، پوست پر از شیر را به پشت او گذاشت و کمک کرد تا پسر میرشکار احمد هم سوار شد و گفت: حالا برو تندرست به امان خدا.
وزیر که روی بام قصر اطراف را دید میزد پسر میر شکار احمد را دید که خوشحال و آوازه خوانان دارد میآید. به «نیست اندر جهان» خبر داد که چه نشستهای که خواستگارت با دست پر دارد میآید.
دختر اسکندر که چنین دید گفت: ای پدر تاکنون هیچکس نتوانسته بود خواستههای ما را عملی کند، این اولین نفری است که موفق میشود.
اینجا بود که «نیست اندر جهان» گفت کار ما با شما هنوز تمام نشده و باید چند امتحان دیگر را هم پس بدهی؟
پسر میرشکار احمد گفت: آمادهام، فرمایش تان را بفرمایید.
دختر گفت: حمامی را هفت شبانه روز آتش میکنیم به طوری که کسی نتواند به آن نزدیک شود، باید وارد خزینه حمام شوی.
اینجا بود که پسر میرشکار رفیقش که از سرما میلرزید صدا کرد وگفت: حالا نوبت تو است، ببینم چه میکنی؟
او وارد آب حمام شد. در حالی که فریاد میکشید: مُردم از سرما بی انصافها کمی آتشش را زیاد کنید.
شرط دوم را هم بردند.
همه تعجب کرده بودند. وزیر مدتی فکر کرد یک مرتبه در آمد و گفت: امشب آنها را به شام دعوت میکنیم و همه را مسموم میکنیم تا از شرشان آسوده شویم.
آنکه از غیب خبر داشت گفت: رفقا چه نشستهاید که امشب میخواهند همگی ما را از بین ببرند. چوپان گفت: چاره کار با من...
شب شد، سفره مفصلی انداختند که بیا و ببین...!
قبل از اینکه شام را شروع کنند چوپان گفت: ما در شهر خودمان عادت داریم که پیش از صرف غذا کمی نی بنوازیم.
گفتند: چه مانعی دارد.
شروع کرد به نی زدن که به قدرت خدا تمام ظرفهای پلو و خورشت مسموم از جا بلند شدند و رفتند ته سفره.
آنگاه چوپان رو به دوستانش کرد و گفت: حالا بفرمایید.
وزیر دید که این نقشه هم نقش بر آب شد. اینجا بود که پسر میر شکار احمد گفت: قرار نبود ماها را مسموم کنید، این دور از جوانمردی است. ما جز راستی با شما حرفی نزدیم. بهتر است تا بیشتر آبروریزی نشده عروس ما را بدهید که برویم.
اسکندر که خجالت زده شده بود دستور داد وسایل عروسی پسر میر شکار احمد و دخترش «نیست اندر جهان» را آماده کردند. شهر را آذین بستند، همه جا ساز و نقاره گذاشتند و اسکندر دست دخترش را به دست پسر میرشکار احمد گذاشت و فیالمجلس اسکندر دستور داد کاتب بنویست که بعد از من پسر میر شکار احمد پادشاه خواهد شد.
ان شاءالله همانطور که آنها به مراد دلشون رسیدند، شما هم اگر مرادی دارید به مراد دلتون برسید. ایشاءالله*
پینویس
*همان طور که در جلد دوم قصههای مردم فارس صفحه 19 نوشتهام از «عقلب» چیزی نفهمیدم. به فرهنگها هم مراجعه کردم، چیزی ندیدم. شاید در اصل «عقلب» عقرب بوده که در تلفظ عامیانه «ر» به «ل» تبدیل شده است. خوشحال میشوم که دوستداران فرهنگ مردم این نکته را روشن
کنند.
ضربالمثل نعل وارون (وارونه)
محمدعلی پیشآهنگ
نعل وارونه است جام می ز ساقی خواستن
ورنه خوناب جگر پیمانه ما را بس است
عشق خوش دارد مرا بهر فریب دیگران
پیش پای ساده لوحان نعل وارونش منم
«صائب»
نعل وارون کنایه از کاری که مردم بدان پی نبرند، وسیله فریب دادن و گمراه ساختن دیگران میباشد در گذشتهها که وسایل نقلیه سریعالسیر امروزی، هواپیما، خودرو و قطار وجود نداشت انسان برای جابجایی و نقل و انتقال وسایل بازرگانی و مایحتاج خود و مسافرت از چارپایان، اسب، استر، درازگوش، شتر و گاو استفاده میکرد. در صحاری خشک و بی آب و علف و بیابانهای برهوت بیشتر از شتر استفاده میکرد و برای پیمودن راههایی که بایست زودتر به پایان میرسید از اسب راهوار بهره میبرد و عشایر برای سردسیر و گرمسیر کردن و حمل و نقل وسایل، چادر و بقیه وسایل خود از حیواناتی مثل الاغ و اسب و... استفاده میکردند.
برای اینکه پاهای چارپایان در اثر برخورد مدام با سنگ و شن جاده و مسیر طی شده مجروح و فرسوده نشود و حیوانات در جاهای لیز و یخی سکندری نخورند و به زمین نیفتند به سم پاهای اسب، قاطر و خر، نعل آهنین میکوفتند که به شکل هلال یعنی نیم دایره بود.
در مورد نعل ضربالمثلهای زیاد وجود دارد. از قبیل نعل وارونه (وارون)، نعل کردن خر کریم، به نعل و به میخ زدن و... حتماً تاکنون به گوشتان خورده است. و ریشه آن در مورد «نعل کردن خر کریم» که بیشتر در عصر قاجار به ویژه زمان ناصرالدین شاه قجر (1313-1264 هجری قمری) مصرف داشته یعنی دادن حق و حساب و رشوه به کریم که حساب کار شما را داشته باشد. مثلاً با غیبت از شما نانتان را آجر نکند و چیزی از شما گرفته نشود و بالعکس هوای شما را داشته باشد و شما را به مقصود خود نزدیک کند و به میخ ونعل زدن یعنی دو طرف کار کردن. در گذشته هنگام نعل کردن حیوانات (اسب، استر و درازگوش) وقتی میخ را در سوراخ نعل در سم حیوان میگذاشتند، یک چکش روی میخ میزدند و یک چکش کنار دیگر نعل و...
اما نعل وارون (یا وارونه). ریشه این ضربالمثل آن است که راهزنان و سارقین گذشته که به آنها دزد سرگردنه هم میگفتند هنگامی که به کاروانهای تجارتی و بازرگانی که از شهری به شهر دیگر برده میشد، در کوره راهها کمین میکردند و به قافلهها میرسیدند دست به غارت و چپاول میزدند و اموال آنها را به یغما میبردند و آنها را لخت میکردند. آنها اسبهای ورزیده و تیزتک هم در اختیار داشتند. بلافاصله و بدون درنگ نعل حیوانات را برمیداشتند و وارونه به پاهای آنها میزدند و میرفتند. تا راه برای اشخاصی که آنها را دنبال و تعقیب میکردند، نفهمند و ندانند که به کدام سمت رفتهاند و از کجا آمدهاند. چون در قدیم افرادی بودند که تخصص خاصی داشتند و جای پای حیوانات دزدان را تشخیص میدادند و آنها را دنبال میکردند تا مقصدشان مشخص شود و با شکایت بتوانند اموال به سرقت رفته را پس بگیرند. حکیم قاآنی شیرازی در این زمینه گوید:
تا نشان سم اسبت گم کند
ترکمانا نعل را «وارونه» زن
در مورد سارقان و دزدان سرگردنه که مال و ثروت مردم را چپاول میکردند، یک ضربالمثل دیگری درباره تجار ثروتمند هم وجود دارد و آن اینکه میگفتند فلانی سرشب واجبالحج بود، دم صبح واجبالزکات. یعنی مالش را بردند و مفلس شد.
ملاحظه میفرمایید چه مفهومی وسیع را مردم از آن گرفتهاند و به عنوان ضربالمثل در امثله و محاورات و گفتوگوهای خود از آن یاری میجستند. شعرا هم در این زمینه اشعار زیادی
سرودهاند.
نعل وارونه است جام می ز ساقی خواستن
ورنه خوناب جگر پیمانه ما را بس است
«مولوی»
باژگون نعلها نکردی هان
شاه اندر لباس بنده نهان
«بهاءالدین ولد»
گفتیم مرکوب انسان در گذشته اسب، استر و الاغ و... بوده، بنابراین نعل بندی و نعل زدن و علاقهبندی هم خودش شغل مناسبی بود و رواج بسیار و درآمد کافی داشت و از این راه نان حلالی به دست میآوردند و میخوردند.
سعدی علیهالرحمه میگوید:
آن شنیدم که صوفی میکوفت
زیر نعلین خویش میخی چند
آستینش گرفت سرهنگی
که بپا نعل بر ستورم بند
+ نوشته شده در 2013/2/6 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی