آفتابی برسایه
بخش نخست                                                          عبدالرحمن مجاهدنقی



برای ورود: انتشار بعضی آثار در دوره های متعدد زمانی، برای دوستداران کتاب یک حادثه تلقی می شود، حادثه ای که میزان تاثیرش در نوشته های دیگر، چه در همان زمان،  یا در دوره های بعد ثبت می شود. انتشار کتاب

"پیر پرنیان اندیش" در زمره ی همین حوادث است، که در دو ماه اخیر توجه بسیاری را به خود معطوف کرده و نشریه های متعدد، چه در قالب معرفی، یا بررسی و نقد بخشی از آن، یا تمام کتاب، صفحات زیادی را به آن اختصاص داده اند. جای معرفی و بررسی این اثر مهم را در نشریه های شیراز خالی دیدم. نوشته ی حاضر سعی دارد با توجه به حجم  این کتاب دو جلدی، و انبوه مطالبی که به آن ها پرداخته، معرفی و بررسی این کتاب را بر عهده بگیرد. علت تفصیل و تطویل را در همان حجم کتاب و انبوهی مطالب بجویید. گذشته از مواردی که شواهد را برای نقد و بررسی انتخاب کرده ام، بیشترین انگیزه در انتخاب شواهد آن بود که آنان که به این کتاب دسترسی ندارند، هر چه بیشتر از چند و چون آن آگاه گردند.
***
دل ز غم های گلوگیر گره در گره است         «سایه»، آن زمزمه ی گریه گشای تو کجاست؟
سابقه ی آنچه تاریخ شفاهی خوانده شده، به اولین سالهای بعد از اتمام جنگ جهانی دوم می رسد، یعنی به سال 1948 که بنای آن دردانشگاه کلمبیای آمریکا نهاده شد. اهمیت موضوعات تاریخ شفاهی و خصلت گفتاری این پژوهش ها به حدی بود که توجه زیادی را به خود جلب کرد و به فاصله ی 18 سال، در سال 1966 انجمن تاریخ شفاهی تشکیل، و در سال 1967 بخش تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد تاسیس یافت و  امروز تاریخ شفاهی به عنوان  یکی از مهمترین شیوه های پژوهشی پذیرفته شده مطرح است {اقتباس از مقاله پژمان سهرابی. بخارا. شماره67. مهر- آبان 87- ص 403}.
 تاریخ شفاهی که  ترجمه ی معادل انگلیسیOral History  است، درخارج از ایران، در دهه ی 1980  میلادی و زیر نظر "حبیب لاجوردی" به طور عملی مورد توجه قرار گرفت،  اما اکثریت قریب به اتفاق  این پژوهش ها به سیاستمداران - اقتصاددانان و به طور کلی رجال دوره ی پهلوی دوم اختصاص یافته بود. کار جدی و حرفه ای در  این خصوص و در حوزه ی ادبیات، حدود یک دهه بعد و زیر نظر محمدهاشم اکبریانی و در قالب تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، و در داخل کشور عرضه شد که تا به حال مجلداتی از این دوره منتشر و با استقبال خوبی مواجه شده است. 
به موازات تلاشهای اکبریانی و گروه همراه او، در سال های اخیر شاهد کوشش های موازی نیز بوده ایم. مثل مصاحبه ی ارزشمند "مهدی مظفری ساوجی" با "نجف دریا بندری". بزرگترین تفاوت  این تلاش های موازی با کارِ گروه اکبریانی در آن است که ناچار نیستند از  یک رویه ی ثابت و قراردادی تبعیت نمایند و از  این لحاظ دست مصاحبه گر برای عرضه ی متفاوت حاصل مصاحبه ها بازتر است (و صد البته همین جا باید از عیب  این کارهای موازی نیز  یاد کرد که دخالت بیش از حد سلیقه های شخصی مصاحبه گران؛ تا حدودی از ارزش های علمی این گونه کارها می کاهد. در بخش نهایی و ضمن شرح ایرادها و نواقص کتاب مصاحبه با سایه؛ به این موضوع بیشتر خواهیم پرداخت).
آنچه باعث اهمیت خاطرات شفاهی و لزوم اهمیت به آن می شود، تلاقی و تعاطی خاطرات هنرمندان با یکدیگر است. خاطرات هر هنرمند همچون قطعه ای از یک پازل بسیار بزرگ، به تکمیل آن یاری می رساند و نباید در نقش هر قطعه از این پازل مبالغه کرد، همچنان که فقدان هر جزء از آن، باعث نقص و عدم تکمیل طرح اصلی خواهد شد. طرح ریزی، اجرا و انتشار تعداد زیادی از این مصاحبه ها، و استقبال خوب از این آثار نشان می دهد که تاریخ شفاهی در میان ما نیز جای خود را باز کرده، و هنرمند و مخاطب، هر دو به اهمیت  این گونه آثار پی برده اند و ثبت این خاطرات به صورت رو در رو، تا حدود زیادی جایگزین خاطره نویسی ها و ثبت روزانه ی وقایع شده، همان کاری که از دوره ی قاجاریه تا پیش از انقلاب، آن هم در میان اعیان دست به قلم رایج بود!
"پیر پرنیان اندیش" کتابی است که در دوماهه ی اخیر توجه زیادی را به خود معطوف کرده است. کتابی در دو جلد، و با  1300 صفحه مطلب و نمایه، و 268  صفحه تصویر (شامل 360 قطعه عکس و طرح و تصویر نامه و اسناد )
از خاطرات ه. ا. سایه به سادگی نمی توان گذشت، اول به آن دلیل که یکی از شاعران مطرح معاصر است که مصاحبه ها و گفت وگو های بسیار اندکی از او بجا مانده وتا پیش از انتشار این کتاب،  از  این لحاظ هیچ تناسبی میان شهرت او و تعداد  این گفت وگوها وجود ندارد. علت دیگر نقش بسیار مهم و غیر قابل اغماضی است که سایه از دهه ی 20 تا به حال ایفا کرده است، چه نقش سیاسی او به عنوان سمپات حزب توده، چه نقش اجرایی مهم و موثر او در  یک مقطع تاریخی در موسیقی ما، چه به خاطر اشعار جاندار و زیبایش، و چه به سبب ارتباطات گسترده و مثال زدنی او با انواع هنرمندان. اهمیت نقش سیاسی او زمانی پر رنگ تر می شود که علیرغم فروریزی دیوار ها و فروپاشی حاکمیت سیاسی یکی از دو قطب سیاسی جهان، سایه در زمره ی معدود افرادی است که هنوزمدعی است به "اتحاد جماهیر شوروی" و "حزب توده ایران" و... باور دارد. برای درک میزان اهمیت ثبت ارتباط گسترده ی او با هنرمندان، و خاطرات ارزشمند او از هفتاد سال حضور در عرصه های هنری، تنها به یک مورد ثبت خاطره ی درگیری سیاوش کسرایی با اخوان ثالث در اوایل دهه ی چهل، بر سرهجوی که اخوان سروده بود، اشاره می کنم. علیرغم گذشت پنجاه سال از آن حادثه ( و گذشت شصت سال از سرایش آن شعر اخوان در باره ی نیما )، به گمانم تا به حال این موضوع در جایی ثبت نشده بود. حال تصور کنید که این گفت و گوها در نمی گرفت،  یا  این گونه خاطرات ارزشمند و بدیع محو می شدند، و  یا با واسطه های دوم و سوم، و از زبان دیگران به ما می رسیدند، دیگرانی که در آن جمع حضور نداشته اند. در آن صورت ارزش علمی این گونه حوادث و خاطره ها به شدت تنزل پیدا می کرد. در حالی که الان، و با مطالعه ی  این خاطره ی سایه، به راحتی می توانیم علت نقار و بعضی آراء اخوان ثالث درباره ی شعر و شخصیت سیاوش کسرایی را دریابیم. (ماجرا مربوط است به ظن اخوان ثالث در موقع دستگیری بعد از کودتای مرداد 32 به نیما و سرودن شعری که مصراع دوم بیت اولش این است: مرا لو پیشوای شعر نو داد! به دلیل رکاکت بعضی الفاظ و واژگان، ازذکر کامل ماجرا خودداری شد. رجوع کنید به ص 996).
اهمیت شعر سایه نیز دو چندان می شود وقتی می پذیریم که در کنار توللی و نادرپور از سردمداران شعر نو قدمایی و از طلایه داران سرودن شعر نیمایی و از شاگردان نیما بوده است، و از دیگر سو، قریب هفت دهه سرودن غزل و درنگ در این قالب باعث شده تا نتوان از غزل های او به سادگی گذشت، ضمن آن که به شهادت خود او، در لحظات خلق بسیاری از اشعارش، موسیقی همانند یک کاتالیزور عمل کرده و زمزمه ی مصراع ها و ابیات در قالب آواز، در خلق اشعار و یافتن واژگان مناسب با موسیقی و متناسب با دیگر واژگان و... کمک شایانی به او نموده است، به طوری که خوداو می گوید: "من غزل هایم را با آواز می سازم... کشش من به شعر گفتن، از بچگی،مستقیما مدیون آوازه" {ص487}. به همین دلیل خیلی ها با میلاد عظیمی می توانند هم عقیده باشند که موسیقی شعر سایه از فاخرترین نمونه های موسیقی غزل معاصر است. ضمن آن که خود سایه چندین بار، به تلویح و به تصریح اشاره کرده که موسیقی برایش مهم تر از شعر است : "خود من این اواخر پرهیز می کنم از شنیدن موسیقی... اذیتم می کنه:  این قدر که موسیقی رو من اثر داره شعر نداره. به خصوص وقتی موسیقی با وجدان اجرا می شه،  یعنی بدون خودنمایی اجرا می شه، اصلا یک دنیای دیگه ای می سازه"{ص 599}.
خاطرات سایه را از زوایای مختلف می توان بررسی کرد، تا به حال نیز شاهد استقبال از این خاطرات، و انتشار نوشته های متعدد موسیقی دانان، شاعران و نویسندگان بوده ایم که هر  یک به بخشی از  این نوشته ها پرداخته اند. هر چند متاسفانه باز هم احساس می شود که بسیاری از آنان تنها به خواندن بخش  یا بخش هایی از این کتاب حجیم اکتفا نموده اند.(نمونه ی بارز آن را در آخرین شماره ی مجله تجربه پی بگیرید).  یکی از اهداف  این نوشته آن است که از زاویه ای خاص به خاطرات ارزشمند سایه نظری بیندازیم که تا به حال مورد توجه قرار نگرفته است و آن زاویه ی شخصیت اوست. ملاک ما در  این نوشته پیش از هر چیز نوشته های خود سایه خواهد بود؛ تا بر هر گونه ظن مبنی بر قیاس به رای خط بطلان کشیده شود. کم نبوده اند هنرمندانی که به شخصیت و کنش ها و واکنش های سایه اشاره کرده اند. اکثر آنان از تبختر و تفرعن و تکبر سایه حکایت ها گفته اند، و یکی از معروف ترین آنها محمد قاضی است که در بخشی از خاطرات منتشر نشده اش، درباره  این دوست هم نظر و هم مرام و هم مسلک خود چنین اظهار نظر کرده است(!):
"همه می دانیم که ابتهاج(سایه) شاعر برجسته ای است و بسیاری از اشعارش چه به سبک نو و چه به سبک کلاسیک الحق که زیبا و بکر است.این شاعر نامدار به خاطر اشعار زیبایش هم در زمان شاه مورد لطف و محبت فرح و بانوان درباری بود و هم پس از انقلاب بسیاری از علمای روحانی حرمتش را می داشتند و اشعارش را می پسندیدند. با  اینکه من هم ارادت زیادی به خاطر شعرهایش به او داشتم و همیشه در هر برخوردی به او احترام می گذاشتم، نمی دانم به چه جهت نه تنها نسبت به من بلکه نسبت به خیلی کس های دیگر هم برخوردی خشک و زننده حاکی از بی اعتنایی و سرسنگینی داشت و من با  اینکه سناً از او بزرگ ترم و در واقع وظیفه ی او بود که در سلام و تعارف بر آدمی از خود پیشی بگیرد با  این حال در هر برخوردی اول من بودم که به او سلام می دادم، البته او جواب سلام مرا می داد، ولی همیشه برخوردش پس از این سلام و تعارف طوری بود که انگار من وظیفه داشته ام به او سلام بدهم و به جز ادای وظیفه کاری نکرده ام که درخور ابراز لطف و مرحمت از طرف کسی چون او باشم. این برخورد های تلخ و زننده مرا که آدم رفیق دوستی هستم و به راستی از هیچ چیز به اندازه مصاحبت دوستان عزیز، به ویژه دوستان نکته سنج و با تمیز، لذت نمی برم سخت رنج می داد و تعجب می کردم از  این که آدمی چنان برجسته چرا باید چنین اخلاق خشک و ناپسندی داشته باشد. تصمیم گرفتم ادبش کنم و جزای  این سردی و بی اعتنایی را روزی در کف دستش بگذارم. این فرصت یک روز به هنگامی  دست داد که همه اعضای شورای نویسندگان در محل شورا جمع می شدیم و هنوز ساعت تشکیل جلسه فردا نرسیده بود. همچنان که در راهرو می گشتم و به دوستانی برمی خوردم که تازه از راه می رسیدند و ابراز محبت می کردند، در یکی از اتاق ها به آقای ابتهاج برخوردم که به درون می آمد. طبق معمول جلو رفتم و سلام کردم. او نیز طبق معمول به سلام من به خشکی جواب داد و بدون ابراز محبتی بلند از کنارم رد شد. هنوز دو قدمی دور نشده بود که به دنبالش رفتم، بازویش را گرفتم و نگاهش داشتم، برگشت و با تعجب به من نگریست و بی آن که حرفی بزند با نگاه جویا شد که چه کارش دارم. گفتم: جناب ابتهاج، عرضی داشتم.  این بار به حرف آمد و پرسید: چه کار داشتید؟ بی مقدمه گفتم: می دانید فرق شما با آقای سیاووش کسرایی چیست؟ بیشتر از  این حرف تعجب کرد و پرسید: منظورت از  این گفته چیست؟ گفتم: منظور خاصی نداشتم، فقط می خواستم فرق شما را با آقای سیاووش کسرایی به عرضتان برسانیم. انگار کمی کنجکاو شد و با خونسردی تمام پرسید: خوب، چه فرقی داریم؟ گفتم: فرقتان این است که آقای سیاووش کسرایی بسیار بهتر از شعرهای خودش است، ولی شعرهای شما بسیار بهتر از خود شما است.  این ذم شبیه به مدح و یا در واقع مدح شبیه به ذم لبخندی خفیف بر لبانش آورد و بی آنکه توضیح بیشتری بخواهد به راه خود ادامه داد. من هم چون نیشم را زده بودم اصراری بیش از این در ادامه گفت و گو با او نداشتم و راه خود را در پیش گرفتم. لیکن وقتی جریان  این صحنه و  این برخورد عجیب را برای دوستان دیگرم و حتی برای خود آقای کسرایی نقل کردم همه بر ابتکار من در چنین طریقه تنبیهی آفرین گفتند و آن را پسندیدند.{تجربه - بهمن 90 - ص 44}.
این جملات با اجزایی  چون "نسبت به خیلی افراد دیگر هم برخوردی خشک و زننده حاکی از بی اعتنایی و سر سنگینی داشت" و "همه بر چنین طریقه تنبیهی آفرین گفتند" نشان از آن دارند که  این رفتار سایه، حتی در میان اعضای "شورای نویسندگان" نیز معروف و مذموم بوده است. (شورای نویسندگان همان شورایی است که پس از اخراج به آذین و کسرایی و سایه و تنکابنی و برومند از کانون نویسندگان  تشکیل، و اکثریت قریب به اتفاق آنان دلبسته ی آن حزب کذایی بودند).
 جالب آن که مقدمه بر دفتر اول شعر سایه را کسی نوشت که در  این عوالم خودستایی، در میان هنرمندان و نویسندگان، شهرتی کمتر از سایه ندارد: دکتر مهدی حمیدی. سیمین بهبهانی درباره ی  این مقدمه می نویسد: "ضمن تشویق شاعر جوان، عبارتی هم نوشته بود که مضمونش چنین بود: شعر من نرگس شیراز است و شعر سایه نرگس گیلان. نرگس های شیراز خوش عطرند، نرگس های گیلان ممکن است شاداب تر باشند،  اما هرگز عطر نرگس های شیراز را ندارند! این دعوی حمیدی نامنتظر نبود. او به هیچ شعری از گذشته یا حال به اندازه شعر خودش عشق نمی ورزید و شاید نارسیسیسم او، در مقایسه نیاگاه شعرش با نرگس، نمودار  این حالت باشد.{سیمین بهبهانی- یاد بعضی نظرات - چاپ اول ص 71}.
اما بعد از مطالعه ی کتاب "پیر پرنیان اندیش"، خواننده حق دارد که بر صحت و قطعیت  این گونه آرا درباره ی سایه تردید نماید! در ابتدا  این نکته را متذکر می شوم که سایه در  این کتاب اخیر، تنها  یک بار از "محمد قاضی" نام برده و او را مردی "با انصاف" می نامد، و در  این  یادکرد او از  "قاضی"، هیچ اشاره ای به آن موردی که "قاضی" گفته نشده است!
اما بر اساس همین مصاحبه ها:
یک دسته از خاطرات و یادکردها می توانند بر شخصیت متفرعن سایه مهر تایید بگذارند. چه در آن جا که خود او می گوید: "در طبیعت من از بچگی یک جور قدُی و سرکشی و اطاعت نکردن بود. خیلی هم مردم آزار بودم... حاکم مطلق خانه بودم. یه دونه پسر بودم. نه پدرم، نه داییم هیچکی رو حرف من حرف نمی زد"{صص 12 -11}.
و چه در مواردی مثل این دو نمونه:
- "(در مراسم بزرگداشت فردوسی در مشهد، وقتی احمدعلی رجایی بخارایی در برابر حرف های انجوی از مینوی دفاع کرد) من (سایه) رفتم دنبال دکتر رجایی که ازش تشکر کنم و بهش بگم که چقدر مردانگی کردی! دیدم نبود تو جمعیت و رفته بود. ما تو اون هتل «هایت» بودیم. من رفتم به هتل، دیدم رجایی رفته به اتاقش و کتشو در آورده بود و بعد اومد پایین و نشست تو سالن هتل. من رفتم پیشش و گفتم : آقای دکتر رجایی! سلام. من فلانی هستم. گفت : آقا!من مخلص شما هستم، من ارادتمند شما هستم. من تا امروز چندین بار به شما سلام کردم و شما توجه نکردین (لحن ملایم و نجیبانه دکتر رجایی را تقلید می کند). من سرخ شدم و گفتم ببخشید دکتر{ص363}.