به بهانه سالروز عملیات غرورآفرین والفجر 8
یادگار 8 سال دفاع مقدس
 در گفت­وگو با «عصر مردم»:
به باور رسیده بودیم



             احمدرضا سهرابی

شاید زیاد مهم نباشد حق با «محمود احمدی­نژاد» بود یا «علی لاریجانی» اما مهم­تر این است که ساعت 10 و 10 دقیقه فردا شب، سالروز آغاز عملیات سراسر افتخار والفجر 8 در روز
20 بهمن سال 64 است!
در آن سردی و سیاهی شب و با رمز «یا فاطمه زهرا (س)» دست خدا، بزرگمردان 14 تا 15 ساله و 20 تا
25 ساله را از رود خروشان اروند عبور داد و هنگامی دشمن از خواب زمستانی بلند شد و انگشت شست دست که نه بلکه انگشت شست پای خود را به دهان گرفت که «فاو» را از دست رفته یافت.
حمیدرضا گرامی یکی از سرداران
15 ساله آن شب به یاد ماندنی است.
در آغاز گفت و گویم با گرامی که این روزها و سالها فرمانده سپاه بقیه­الله (عج) شیراز است گفتم که آمده­ام با آن بسیجی 15 ساله شب عملیات والفجر 8 گفت­وگو کنم... او، صمیمانه دعوتم را پذیرفت و ساده و بی­ریا، مثل همان روزهای دفاع مقدس با یک استکان چای از من پذیرایی کرد.
از حمیدرضا گرامی پرسیدم، چه شد که به جنگ رفتی؟
او پاسخ داد: به خاطر سن و سالی کمی که داشتم و از سوی دیگر چون چند برادر دیگرم به جبهه رفته بودند مخالفت­هایی شد که نمی­توانی به جبهه بروی اما این مخالفت از ناحیه خانواده نبود.
فرمانده سپاه ناحیه بقیه­الله (عج) شیراز یادآور شد: آن زمان در اقلید، گروهی بودیم و عهد و پیمان بستیم که اگر زنده بمانیم تا جنگ تمام نشده تسویه حساب نکنیم و همین طور هم شد.
گرامی گفت: از آن گروه، 4 نفر شهید شدند، یکی از آنها اسیر شد و یکی دو نفر دیگر درصد بالای جانبازی دارند.
او عامل و پشتوانه این حضور را زمینه فعالیت­های انقلابی با محوریت گروه مقاومت و مسجد عنوان کرد و افزود: از آنجا که روزهای انقلاب، سخنان امام (ره) را رصد و پخش می­کردیم همین خود حس و وظیفه ما را تقویت کرد که برای دفاع از کشور، نوامیس و انقلاب به جبهه­ها برویم.
این یادگار 8 سال دفاع مقدس در پاسخ به این نکته که برخی افراد آگاهانه و یا ناآگاهانه عنوان می­کنند که رزمندگان دوران جنگ به خاطر شرایط سنی کم به گونه­ای جو زده شدند، آهی کشید و یادآور شد: جنگ، تفریح و اردو نیست. تیر و تفنگ است و کسی که در سن 14 و 15 سالگی به چنین میدانی می­رود باید به یک باور رسیده باشد. اگر این باور نبود نمی­شد حتی یک قدم هم برداشت. شما تصور کنید در یک مسیر و یا مأموریت، جان شما در خطر است. آیا انسان قدمی برمی­دارد؟ پس تنها عامل همان باور بود.
گرامی گفت: در کنار این باور، چیزی جز الهامات الهی نبود که یک نوجوان و جوان با کمترین امکانات در مقابل دشمن تا دندان مسلح بایستد و قطعاً این باور باید یک پیشینۀ مذهبی داشته باشد که مرکزیت آن مسجد بود.
او در پاسخ به پرسشی دیگر مبنی بر اینکه تنها با داشتن 15 سال سن، آیا وقتی وارد چنین فضایی شدید، پشیمان نشدید و یا نترسیدید؟ خاطرنشان کرد: اگر باور قلبیم را بخواهی بدانی، جنگ برای خود من یک رؤیا بود و هنوز هم باور کردنش سخت است؛ چرا که شنیدن کی بود مانند دیدن!
فرمانده سپاه بقیه­الله (عج) شیراز با بیان اینکه هر چه تاکنون از جنگ عنوان شده، یک ذره بیش نیست، با لبخند یادآور شد: من توفیق داشتم در جنگ، راحت­ترین جا را انتخاب کنم. قسمت اطلاعات! بچه­های اطلاعات، قبل از انجام عملیات، جهت شناسایی وارد خاک دشمن می­شدند. شب که به کار اطلاعاتی می­پرداختیم بچه­ها با دیدن عراقی­ها ناچار بودند در کف باتلاق بخوابند. یکی از نفرات دشمن در آن تاریکی شب، پا روی بدن یکی از بچه­ها گذاشت و گذشت ولی کسی کوچکترین حرکتی نکرد. این ایمان است.
گرامی پیرامون امدادهای غیبی در طول 8 سال دفاع مقدس هم خاطرنشان کرد: نارنجک یکی از بچه­ها که به کمرش بسته بود مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و حدود 40 پاره شد اما منفجر نشد! چون ماسوره نارنجک آسیب ندیده بود چرا که اگر آسیب می­دید با انفجار نارنجک، 10 نفری که در قایق نشسته بودند یا مجروح می­شدند و یا به شهادت می­رسیدند.
او اضافه کرد: در همان شب، وقتی تیربارچی عراقی رگبار زد، 4 گلوله به سینه علی­اصغر سرافراز از بچه­های نی­ریز و فرمانده کمیل اصابت کرد و شهید شد، پیک هم شهید شد اما بی­سیم­چی که وسط این دو نفر بود آسیبی ندید اینها وقایع عجیبی است.
این یادگار هشت سال دفاع مقدس همچنین به موردی دیگر اشاره کرد و گفت: آقای روشن ضمیر (مدیر سابق کانون­های فرهنگی مساجد استان فارس) در یک فاصله کمتر از 50 متر مورد اصابت 9 تیر تیربارچی عراقی قرار گرفت. از دست چپ تا دست راست و تیر فقط به قلبش نخورد! او بعدها در فاو اسیر شد و هم­اکنون شهید زنده است. اینها را چه کسی باور می­کند؟
فرمانده سپاه بقیه­الله (عج) شیراز با تأکید بر اینکه در شب­های عملیات، انسان از خود بی­خود می­شود و کسی دیگر به فکر تیر و ترکش نیست، خاطرنشان کرد: حجم آتش دشمن در منطقه نهر جاسم شلمچه به گونه­ای بود که بچه­ها نشست گلوله را به زمین می­دیدند و خیلی از بهترین­های ما آنجا شهید شدند.
گرامی افزود: در همین نهر جاسم، تانک عراقی آنقدر جلو آمد که لوله­اش به خاکریز برخورد کرد و بچه­ها با نارنجک، تانک را منفجر کردند. این را همان بچه­های 14، 15 و 16 ساله کردند که قابل وصف نیست.
او تصریح کرد: در عملیات خیبر در سال 62، بچه­ها از مقر تا نزدیکی خطوط که باید می­رفتند پشت کمپرسی مایلر سوار می­شدند. یک بسیجی کم سن و سال با قد کوتاه و اسلحه و تجهیزات و اندکی آذوقه! کمپرسی یک لبه­هایی دارد که اگر قدت نمی­رسید به لبه­ها برخورد می­کردی، به کف اتاق می­افتادی و به خاطر تعداد زیاد بچه­ها، زیر دست و پا می­رفتی. تازه وقتی می­رسیدی، باید پیاده می­رفتی تا به خط برسی. این پیاده­روی روی خشکی و یا در آب نبود. باید بین ساحل و خشکی و از موانع سیم خاردار گذر می­کردی. در اثر حجم آتش گلوله­هایی که به زمین می­خورد حفره­هایی ایجاد می­شد و این حفره­ها را آب پر می­کرد. وقتی ستون حرکت می­کرد یک مرتبه یکی زیر آب می­رفت و بچه­ها او را بیرون می­آورند، با آن تجهیزات، با آن پیاده­روی، در شب­های سرد خوزستان! تازه می­خواستی آماده عملیات شوی. اصلاً باور کردنی نیست! هیچ چیز نبود جز کمک خدا، جز تمسک­هایی که به قرآن و ائمه می­شد.
این یادگار دوران دفاع مقدس با یادآوری اینکه، بچه­ها با این شرایط ایستادند و مقاومت کردند تأکید کرد: ما هر چه داریم از دفاع مقدس داریم. امام (ره) فرمودند: مظلومیت را، حقانیت را، انقلاب را و همه را به دنیا ثابت کردیم. اگر امروز می­بینیم دشمنان در مقابل انقلاب به نوعی شکست را پذیرفته­اند و چون برایشان سخت است اعلام نمی­کنند، همه به واسطه آن ایثارگری­ها بود.
گرامی که خود از جانبازان شیمیایی است، در این زمینه گفت: شهید رضا جوانمردی زیارت عاشورا را از حفظ خواند و یکی دو نفر از بچه­ها، شام مختصری آماده کردند.
بچه­ها اعلام کردند که عراقی­ها شیمیایی زده­اند. شیمیایی را موقعی می­زدند که هوا گرگ و میش بود چون گلوله­های شیمیایی وقتی به زمین اصابت می­کرد منفجر نمی­شد بلکه سوراخ و گاز به تدریج در هوا پخش می­شد. هوا داشت تاریک می­شد. برای اینکه اثر گازها تا حدودی خنثی شود، یک تعداد کَپر بود که آتش زدیم و تعداد محدودی نیز ماسک بود که استفاده کردیم. اما حجم شیمیایی بسیار زیاد بود. عراقی­ها احساس کرده بودند که اگر نتوانند جلو بچه­ها را در فاو بگیرند جریان جنگ یک طرفه خواهد شد. ما حدود 15 نفر از بچه­های اطلاعات بودیم که عمدتاً همه شیمیایی شدید شدند. به تدریج گاز اثر کرد. چشم­ها می­سوخت و مثل باران اشک از چشم­ها جاری می­شد. کم­کم بچه­ها عصبی می­شدند و سرفه­ها شروع شد. با هر شرایطی بود از فاو بیرون آمدیم و به کنار اروند رفتیم. می­خواستیم از اروند بگذریم اما آب جزر شده بود و قایق نمی­توانست عبور کند. بچه­ها عصبی بودند. بدن بعضی­ها تاول زده بود و وقتی تاول­ها پاره می­شد و ترشحات به سایر قسمت­های بدن می­رسید دوباره تاول می­زد. بدن برخی به خاطر گاز خردل از درون می­سوخت. شرایط عجیب و سختی بود. جراحات بیشتر می­شد و بعضی از بچه­ها چون نوع تاول­زا خورده بودند یک لایه پوست از بدنشان می­افتاد. ناچار بودیم صبر کنیم تا آب، مد شود. بعد از آنکه مقداری مد شد توانستیم از اروند بگذریم و خودمان را به پُست امداد و جبهه خودی برسانیم. ...سلاح شیمیایی نامتعارف­ترین سلاحی بود که استفاده کردند.
در ادامه این گفت­وگو، وقتی از این یادگار 8 سال دفاع مقدس پرسیدم وقتی مردان آن دوران را با مردان کنونی مقایسه می­کنی چه چیزی در ذهنت تداعی می­شود؟ پاسخ داد: بچه­ها تیر می­خوردند، ترکش می­خوردند، با آمبولانس به عقب جبهه برمی­گشتند و وقتی مداوا می­شدند دوباره به خط برمی­گشتند اما امروز نگاه  می­کنیم، شخص در اداره­ای، سازمانی و یا شرکتی وقتی احساس می­کند می­خواهد سرما بخورد در محل خدمت حاضر نمی شود ولی آن موقع این طور نبود.
یادم هست در یکی از شب­ها که از جبهه به اقلید برگشتیم در منزل شهید حمید امانی دور هم نشسته بودیم. سفره پهن بود و غذا آماده شد. بچه­ها خبر دادند که قرار است عملیات شود! خدا شاهد است بچه­ها حتی یک لقمه برنداشتند، بلند شدند و پشت یک ماشین تویوتا نشستند و از جاده یاسوج تا صبح، خودمان را به منطقه رساندیم. بچه­ها عشق داشتند،
باور داشتند....
گرامی تأکید کرد: باید قدر دانست.  آنها که وارث این راه هستند و به جایگاهی رسیده­اند باید قدر بدانند. باید بنشینند و با خودشان فکر کنند که این به راحتی به دست نیامده است.
او در پاسخ به پرسشی دیگر که در شرایط کنونی، چه چیزی شما را به عنوان یک یادگار 8 سال دفاع مقدس، آزار می­دهد؟ خاطرنشان کرد: ما در بحث کلیت نظام به نعمت ولایت، به راه امام و شهدا، به خانواده شهدا و ایثارگران افتخار می­کنیم اما انسان نگرانیش از افرادی است که تظاهر می­کنند. تظاهر کردن، ریا کردن و پرورش صفت نفاق بدترین چیزی است که انسان را آزار می­دهد. اگر بچه­ها در آن مقطع زمانی رفتند، با صداقت رفتند و امروز مسئولان باید صادقانه به مردم خدمت کنند چرا که ما معتقدیم این انقلاب، زمینه­ساز انقلاب حجت­ است ان­شاءالله.