خشکسالی
اقدس ایزدی


چند سالی بود که باران نباریده بود و مردم روستا از هر لحاظ در فقر و بدبختی به سر می­بردند. روزها که در شهر سوار سرویس می­شدم و راهی روستا بودم در راه هیچ خبری از دهقانان و کشاورزان نبود. تمام زمین­های دو طرف جاده خشک و بی حاصل شده بود. رنگ غم حتی جاده را نیز فرا گرفته بود و با ورود ما به روستا مردم از پیر و جوان هر کدام از گرمی هوا به سایه دیوارها پناه برده بودند و هر کدام در فکر آینده نامعلوم خود بودند. به فکر قطره­ای باران که از آسمان ببارد و زمین خشک و بی حاصلشان را جانی تازه بخشد. گروه گروه پیرمردان با دستان و پیشانی

پر از چین و چروک در کنار کوچه­ها با هم صحبت می­کردند. به زور خنده­ای روی لبان خشک آنها پیدا می­شد. انگار غمی سنگین دل بزرگشان را آزار می­داد. دیگر در روستا خبری از عروسی و هلهله زنان نبود. دیگر بچه­ها در کوچه­ها نمی­دویدند و شادی نمی­کردند. دیگر دستان دختران از حنای عروسی رنگی نداشت. همه جا غم، حتی دیوارهای کاهگلی روستا بوی تازگی خاک و کاه نمی­داد. لبان بعضی از دانش­آموزان از گرسنگی ترک برداشته بود. بیماری سالک صورت لطیف و چون گل آنها و حتی دستان کوچک آنها را برداشته بود. دلم برای آنها که حتی خانه بهداشتی نداشتند که با کوچکترین درد و بیماری داروی بی­بهایی را بگیرند تا آرام بخش دردشان باشد، می­سوخت.
بیشتر روزها قرص­های مسکن را که ضرری نداشت در کیفم قرار می­دادم و با سرماخوردگی و تب و گلودرد و... آنها را با تجربیاتی که از داروها داشتم درمان می­کردم. بعضی بچه­ها به علت ناراحتی خانوادگی و بیکاری پدرشان  و نداشتن پول کافی برای درمان بیماری به شهر نمی­رفتند و بعضی از عفونت­ها حتی به کلیه و گوش آنها نیز اثر می­گذاشت که بیشتر روزها از درد کلیه و گوش به خود می­پیچیدند و من بودم و بیماری که با اشکهایشان قلبم را می­آزرد و جوابی برای نگاه معصوم آنها نداشتم. بعضی از دانش­آموزان دیگر به علت داشتن همین مشکلات در درس خواندن کوتاهی می­کردند. روزی مادری به من مراجعه کرد و از وضع زندگی خود برایم گفت. او گفت: به خدا قسم دخترم امروز و حتی بیشتر روزها با شکم گرسنه سر کلاس حاضر می­شود. امروز مجبور شدم مقداری آرد را با آب مخلوط کنم و بپزم و به او بدهم تا شکم گرسنه سر کلاس نیاید. حتی خرده برنج (برنج­های نیمه شده) نیز در خانه نداریم و نمی­توانیم بخریم تا بتوانم بچه­هایم را سیر کنم. اشک در چشمانش حلقه زده بود و لبانش هر چند لحظه خشک می­شد و به هم می­چسبید. او می­خواست حداقل کاری که می­تواند برای فرزندش انجام دهد. پرسیدن درس و احوال او در سر کلاس باشد تا از این طریق روحیه او را تقویت کند بله، یک معلم باید با زندگی تک تک بچه­ها آشنا شود، برای آنها مشاوری مهربان باشد، با مشکلات زندگی آنها همگام، با آنها دست و پنجه نرم کند و از مقاومت و استوار بودن آنها در برابر این همه سختی درس عبرت بیاموزد و با آنها زندگی کند و با آنها نفس بکشد. با آنها بخندد و با آنها گریه کند و تجربه­ای برای آینده­اش جمع­آوری کند. به هر حال بعد از مدتها یک روز یکی از دانش­آموزان زرنگ که فکرش را نمی­کردم که او هم جزء دانش­آموزان ضعیف شود، نه تکالیفش را انجام می­داد و نه درس می­خواند. چند بار گذشت کردم ولی یک روز از این وضع خسته شدم. خط کش را برداشتم و او را به زور از جای خود بلند کردم. خودم جلو افتادم و او پشت سرم حرکت کرد. می­خواستم او را به دفتر آموزشگاه ببرم و راجع به درسش و کوتاهی در انجام تکالیفش با مدیر صحبتی داشته باشم. او می­ترسید زیرا تا به حال او را نزد مدیر نبرده بودم. در وسط راه کلاس و دفتر دیدم که او یکی از پاهایش را روی زمین می­کشد. رویم را برگرداندم و با خشم و عصبانیت گفتم: چرا خانم زهرا راه نمی­روی، حرکت کن، چرا پایت را روی زمین می­کشی؟ حرفم که شروع شد او مانند میخ سر جای خود میخکوب شد. انگار با هر کلامم کاسه­ای آب  داغ روی سرش ریخته باشم. صورتش سرخ و عرق از سر و روی او سرازیر شده بود. به او گفتم چرا جوابم نمی­دهی؟ او یکی از انگشتان دستش را در دهانش فرو برد و شروع به جویدن ناخنش کرد و سرش را پایین انداخت. گفتم چرا نمی­آیی؟ او جواب داد: اجازه، و اشک از چشمانش جاری شد. با برداشتن قدمی دیگر متوجه شدم که از فقر و بدبختی کف کفش از کفشش جدا شده و جوراب پاره او حالت ناراحت کننده­ای به پایش داده بود و او خجالت می­کشید که با این وضع با من و مدیر روبه­رو شود و اشکال راه رفتن او از همین موضوع بود. در همان موقع از دیدن این وضع بسیار ناراحت و پشیمان شدم و به یاد گفته فیثاغورث افتادم که گفت: خشم با دیوانگی آغاز می­شود و با پشیمانی پایان می­پذیرد.
مدیر از دفتر مدرسه خارج شد و گفت: مشکلی پیش آمده، و من با ناراحتی گفتم:
نه خیر چیزی نیست دستی به سر زهرا کشیدم و او را روانه کلاس کردم. در حالی که او قدم­هایش را بر روی زمین می­کشید از من دور شد و من ماندم و غمی بزرگ که باعث شد خشمم با دیدن این موضوع فروکش کند و همیشه در برابر دیگران عجولانه فکر نکنم و تا در این راه قدم برداشته­ام
به یاد خدا و بندگان عزیز او باشم، مخصوصاً نوگلانی که در زیر دست ما پرورش می­یابند و جامعه آینده ما را مانند باغی گلستان
می­کنند.