صفحه 6--23 بهمن 91
خشکسالی
اقدس ایزدی
اقدس ایزدی
چند سالی بود که باران نباریده بود و مردم روستا از هر لحاظ در فقر و بدبختی به سر میبردند. روزها که در شهر سوار سرویس میشدم و راهی روستا بودم در راه هیچ خبری از دهقانان و کشاورزان نبود. تمام زمینهای دو طرف جاده خشک و بی حاصل شده بود. رنگ غم حتی جاده را نیز فرا گرفته بود و با ورود ما به روستا مردم از پیر و جوان هر کدام از گرمی هوا به سایه دیوارها پناه برده بودند و هر کدام در فکر آینده نامعلوم خود بودند. به فکر قطرهای باران که از آسمان ببارد و زمین خشک و بی حاصلشان را جانی تازه بخشد. گروه گروه پیرمردان با دستان و پیشانی
پر از چین و چروک در کنار کوچهها با هم صحبت میکردند. به زور خندهای روی لبان خشک آنها پیدا میشد. انگار غمی سنگین دل بزرگشان را آزار میداد. دیگر در روستا خبری از عروسی و هلهله زنان نبود. دیگر بچهها در کوچهها نمیدویدند و شادی نمیکردند. دیگر دستان دختران از حنای عروسی رنگی نداشت. همه جا غم، حتی دیوارهای کاهگلی روستا بوی تازگی خاک و کاه نمیداد. لبان بعضی از دانشآموزان از گرسنگی ترک برداشته بود. بیماری سالک صورت لطیف و چون گل آنها و حتی دستان کوچک آنها را برداشته بود. دلم برای آنها که حتی خانه بهداشتی نداشتند که با کوچکترین درد و بیماری داروی بیبهایی را بگیرند تا آرام بخش دردشان باشد، میسوخت.
بیشتر روزها قرصهای مسکن را که ضرری نداشت در کیفم قرار میدادم و با سرماخوردگی و تب و گلودرد و... آنها را با تجربیاتی که از داروها داشتم درمان میکردم. بعضی بچهها به علت ناراحتی خانوادگی و بیکاری پدرشان و نداشتن پول کافی برای درمان بیماری به شهر نمیرفتند و بعضی از عفونتها حتی به کلیه و گوش آنها نیز اثر میگذاشت که بیشتر روزها از درد کلیه و گوش به خود میپیچیدند و من بودم و بیماری که با اشکهایشان قلبم را میآزرد و جوابی برای نگاه معصوم آنها نداشتم. بعضی از دانشآموزان دیگر به علت داشتن همین مشکلات در درس خواندن کوتاهی میکردند. روزی مادری به من مراجعه کرد و از وضع زندگی خود برایم گفت. او گفت: به خدا قسم دخترم امروز و حتی بیشتر روزها با شکم گرسنه سر کلاس حاضر میشود. امروز مجبور شدم مقداری آرد را با آب مخلوط کنم و بپزم و به او بدهم تا شکم گرسنه سر کلاس نیاید. حتی خرده برنج (برنجهای نیمه شده) نیز در خانه نداریم و نمیتوانیم بخریم تا بتوانم بچههایم را سیر کنم. اشک در چشمانش حلقه زده بود و لبانش هر چند لحظه خشک میشد و به هم میچسبید. او میخواست حداقل کاری که میتواند برای فرزندش انجام دهد. پرسیدن درس و احوال او در سر کلاس باشد تا از این طریق روحیه او را تقویت کند بله، یک معلم باید با زندگی تک تک بچهها آشنا شود، برای آنها مشاوری مهربان باشد، با مشکلات زندگی آنها همگام، با آنها دست و پنجه نرم کند و از مقاومت و استوار بودن آنها در برابر این همه سختی درس عبرت بیاموزد و با آنها زندگی کند و با آنها نفس بکشد. با آنها بخندد و با آنها گریه کند و تجربهای برای آیندهاش جمعآوری کند. به هر حال بعد از مدتها یک روز یکی از دانشآموزان زرنگ که فکرش را نمیکردم که او هم جزء دانشآموزان ضعیف شود، نه تکالیفش را انجام میداد و نه درس میخواند. چند بار گذشت کردم ولی یک روز از این وضع خسته شدم. خط کش را برداشتم و او را به زور از جای خود بلند کردم. خودم جلو افتادم و او پشت سرم حرکت کرد. میخواستم او را به دفتر آموزشگاه ببرم و راجع به درسش و کوتاهی در انجام تکالیفش با مدیر صحبتی داشته باشم. او میترسید زیرا تا به حال او را نزد مدیر نبرده بودم. در وسط راه کلاس و دفتر دیدم که او یکی از پاهایش را روی زمین میکشد. رویم را برگرداندم و با خشم و عصبانیت گفتم: چرا خانم زهرا راه نمیروی، حرکت کن، چرا پایت را روی زمین میکشی؟ حرفم که شروع شد او مانند میخ سر جای خود میخکوب شد. انگار با هر کلامم کاسهای آب داغ روی سرش ریخته باشم. صورتش سرخ و عرق از سر و روی او سرازیر شده بود. به او گفتم چرا جوابم نمیدهی؟ او یکی از انگشتان دستش را در دهانش فرو برد و شروع به جویدن ناخنش کرد و سرش را پایین انداخت. گفتم چرا نمیآیی؟ او جواب داد: اجازه، و اشک از چشمانش جاری شد. با برداشتن قدمی دیگر متوجه شدم که از فقر و بدبختی کف کفش از کفشش جدا شده و جوراب پاره او حالت ناراحت کنندهای به پایش داده بود و او خجالت میکشید که با این وضع با من و مدیر روبهرو شود و اشکال راه رفتن او از همین موضوع بود. در همان موقع از دیدن این وضع بسیار ناراحت و پشیمان شدم و به یاد گفته فیثاغورث افتادم که گفت: خشم با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان میپذیرد.
مدیر از دفتر مدرسه خارج شد و گفت: مشکلی پیش آمده، و من با ناراحتی گفتم:
نه خیر چیزی نیست دستی به سر زهرا کشیدم و او را روانه کلاس کردم. در حالی که او قدمهایش را بر روی زمین میکشید از من دور شد و من ماندم و غمی بزرگ که باعث شد خشمم با دیدن این موضوع فروکش کند و همیشه در برابر دیگران عجولانه فکر نکنم و تا در این راه قدم برداشتهام
به یاد خدا و بندگان عزیز او باشم، مخصوصاً نوگلانی که در زیر دست ما پرورش مییابند و جامعه آینده ما را مانند باغی گلستان
میکنند.
بیشتر روزها قرصهای مسکن را که ضرری نداشت در کیفم قرار میدادم و با سرماخوردگی و تب و گلودرد و... آنها را با تجربیاتی که از داروها داشتم درمان میکردم. بعضی بچهها به علت ناراحتی خانوادگی و بیکاری پدرشان و نداشتن پول کافی برای درمان بیماری به شهر نمیرفتند و بعضی از عفونتها حتی به کلیه و گوش آنها نیز اثر میگذاشت که بیشتر روزها از درد کلیه و گوش به خود میپیچیدند و من بودم و بیماری که با اشکهایشان قلبم را میآزرد و جوابی برای نگاه معصوم آنها نداشتم. بعضی از دانشآموزان دیگر به علت داشتن همین مشکلات در درس خواندن کوتاهی میکردند. روزی مادری به من مراجعه کرد و از وضع زندگی خود برایم گفت. او گفت: به خدا قسم دخترم امروز و حتی بیشتر روزها با شکم گرسنه سر کلاس حاضر میشود. امروز مجبور شدم مقداری آرد را با آب مخلوط کنم و بپزم و به او بدهم تا شکم گرسنه سر کلاس نیاید. حتی خرده برنج (برنجهای نیمه شده) نیز در خانه نداریم و نمیتوانیم بخریم تا بتوانم بچههایم را سیر کنم. اشک در چشمانش حلقه زده بود و لبانش هر چند لحظه خشک میشد و به هم میچسبید. او میخواست حداقل کاری که میتواند برای فرزندش انجام دهد. پرسیدن درس و احوال او در سر کلاس باشد تا از این طریق روحیه او را تقویت کند بله، یک معلم باید با زندگی تک تک بچهها آشنا شود، برای آنها مشاوری مهربان باشد، با مشکلات زندگی آنها همگام، با آنها دست و پنجه نرم کند و از مقاومت و استوار بودن آنها در برابر این همه سختی درس عبرت بیاموزد و با آنها زندگی کند و با آنها نفس بکشد. با آنها بخندد و با آنها گریه کند و تجربهای برای آیندهاش جمعآوری کند. به هر حال بعد از مدتها یک روز یکی از دانشآموزان زرنگ که فکرش را نمیکردم که او هم جزء دانشآموزان ضعیف شود، نه تکالیفش را انجام میداد و نه درس میخواند. چند بار گذشت کردم ولی یک روز از این وضع خسته شدم. خط کش را برداشتم و او را به زور از جای خود بلند کردم. خودم جلو افتادم و او پشت سرم حرکت کرد. میخواستم او را به دفتر آموزشگاه ببرم و راجع به درسش و کوتاهی در انجام تکالیفش با مدیر صحبتی داشته باشم. او میترسید زیرا تا به حال او را نزد مدیر نبرده بودم. در وسط راه کلاس و دفتر دیدم که او یکی از پاهایش را روی زمین میکشد. رویم را برگرداندم و با خشم و عصبانیت گفتم: چرا خانم زهرا راه نمیروی، حرکت کن، چرا پایت را روی زمین میکشی؟ حرفم که شروع شد او مانند میخ سر جای خود میخکوب شد. انگار با هر کلامم کاسهای آب داغ روی سرش ریخته باشم. صورتش سرخ و عرق از سر و روی او سرازیر شده بود. به او گفتم چرا جوابم نمیدهی؟ او یکی از انگشتان دستش را در دهانش فرو برد و شروع به جویدن ناخنش کرد و سرش را پایین انداخت. گفتم چرا نمیآیی؟ او جواب داد: اجازه، و اشک از چشمانش جاری شد. با برداشتن قدمی دیگر متوجه شدم که از فقر و بدبختی کف کفش از کفشش جدا شده و جوراب پاره او حالت ناراحت کنندهای به پایش داده بود و او خجالت میکشید که با این وضع با من و مدیر روبهرو شود و اشکال راه رفتن او از همین موضوع بود. در همان موقع از دیدن این وضع بسیار ناراحت و پشیمان شدم و به یاد گفته فیثاغورث افتادم که گفت: خشم با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان میپذیرد.
مدیر از دفتر مدرسه خارج شد و گفت: مشکلی پیش آمده، و من با ناراحتی گفتم:
نه خیر چیزی نیست دستی به سر زهرا کشیدم و او را روانه کلاس کردم. در حالی که او قدمهایش را بر روی زمین میکشید از من دور شد و من ماندم و غمی بزرگ که باعث شد خشمم با دیدن این موضوع فروکش کند و همیشه در برابر دیگران عجولانه فکر نکنم و تا در این راه قدم برداشتهام
به یاد خدا و بندگان عزیز او باشم، مخصوصاً نوگلانی که در زیر دست ما پرورش مییابند و جامعه آینده ما را مانند باغی گلستان
میکنند.
+ نوشته شده در 2013/2/11 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی