صفحه 7--21 اذر 87
ترانه های عروسک باران
آب گفته اند و شنیده ایم و می دانیم که آب «اَپ» در اوستایی و «اَو» در پهلوی نزد ایرانیان مقامی بس ارجمند داشته و دارد و آن را نیک ترین آفریدۀ اهورایی می دانسته اند، به طوری که در «وندیداد- قانون ضد دیو» برای پاکی و نیالودن آن دستوراتی اکید آمده است.
در متون زرتشتی و با صفات «پاک سودرسان زندگی ساز»- (خرده اوستا، آب نیایش) بزرگ و گرامی گردیده است. قداست آب تا جایی است که در یسنا 65، فقره 10، هور مزد به پیغمبرش چنین می گوید: «نخست به آب روی آر و حاجت خویش از او بخواه» و در گشتاسب یشت، فقره 8 نیز آمده: «آب فره ایزدی بخشد به کسی که او را ستاید».
آب دومین آفریدۀ اهورایی پس از آسمان است که گاهنبار مدیوشم (میانه تابستان) از یازدهم تا پانزدهم تیرماه به آن اختصاص دارد و در این جشن فصلی بر سر سفره ای نمادین به نشانه نغمات اهورایی، آفرینگان گاهنبار می سرایند و نیایش به جای می آورند. مایه حیات بودن و در نتیجه تقدس آب، آن را چنان در ذهن ایرانیان شایسته گردانیده که از زمان زرتشت و پیش از آن برای این عنصر پاک و روشن، ایزدان و فرشتگانی قائل بوده اند و برای هر یک از این موکلان و نگاهبانان مینوی، آیین ها و نثارها و نیایش هایی - عموماً در کنار آب روان، اجرا می کرده اند. مهمترین این اسطوره ها آناهیتا و تیشترند.
آرد ویسور آناهیتا AREDVISUR-ANAHITA موکل تمام آبهای روی زمین است. نامش نیز همین معنی را دارد:
رود قوی پاک، آب توانای بی آلایش، «او را ناهید نیز می نامند
که به معنی دختر بالغ ضبط شده است» (یا حقی 416) بغ بانو آناهیت بر گردونه ای سوار است که چهار اسب آن را می کشند: باد- باران- ابر- تگرگ.
«به دلیل ارتباطی که با زندگی دارد جنگجویان در نبرد، زنده ماندن و پیروزی را از او طلب می کنند. آبان یشت به او اختصاص داده شده و او به صورت دوشیزه ای زیبا با قدی بلند و بدنی نیرومند و پاک توصیف شده است. «سرخوش کرتیس 9»
تیر یا تیشتر «عطارد» نیز به عنوان فرشته باران در اساطیر ایران باستان نقش مهم دارد به طوری که چهارمین ماه سال و سیزدهمین روز هر ماه شمسی به نام اوست او را همان شاعر یمانی می دانند که درخشش او نوید ریزش باران است. او به هیئت مرد جوان پانزده ساله مجسم شده است.
عروسک باران
بن مایه های متعلق به آیین های دور آب را می توان در مراسمی که امروزه با نام تمنای باران «دعای باران» یا باران خواهی
در نقاط خشک و کم آب فلات ایران اجرا می شود یافت. امروزه گرچه نشانی از نیایش و پرستش آب نیست، اما نمی توان از نقش مایه حیات غافل بود، به خصوص که مسائل فراوانی با بحران آب به هم آمیخته و همه تمدن ها را متأثر کرده است.
روستایی خراسانی، آب را برای خود و خانواده و زمین و دامش می خواهد... آنچه برای او چنین زندگی زاست به یقین نبودش یا به این دلیل که آسمان بخل ورزیده چون او را بسته اند؛ یا کفاره گناهانی است که در پس خود خشکسالی می آورد، زندگی اش را به مخاطره می اندازد: کشتزار و دام می میرند و زن و فرزند تشنه لب می مانند. برای دفع خشکسالی از دیرباز مراسمی تحت عنوان کلی طلب باران یا باران خواهی در اکثر مناطق روستایی خراسان اجرا می شد که اکنون نیز البته محدودتر و ساده تر از گذشته به اجرا در می آید. این مراسم که تقریباً در بیشتر نقاط روستایی خراسان به چشم می خورد، ساختن عروسک باران و خواندن ترانه هایی است که بازگوکننده خواسته کشاورزان و دامداران برای بارش باران است. چولی قِزَک CULI qEZAK یا چولی قَزَک CULI-qAZAK عروسکی است با بدنه ای چوبی به صورت صلیب که بر آن لباس می پوشانند تا به صورت آدمکی پارچه ای در آید.
اغلب زنان آن را می ساختند و در کل، مدیریت مراسم چولی قزک با زنان بود. اما امروزه بچه ها عروسک را درست
می کنند. اجرای این مراسم از جمله در برخی نقاط خراسان چنین است: در تربت حیدریه بچه ها چولی قزک را می سازند و آن را دسته جمعی در کوچه های روستا می گردانند و جلو هر خانه ای
می ایستند و می خوانند:
الله بده بارون
به حرمت مزارون
گلهای زرد لاله
در زیر خاک مناله
خدا بده تو رحمت
به آبروی محمد(ص)
موسی که زد عصا را
می خواند این دعا را
دعای یا الله را
در روستایی دیگر در همین منطقه «رود معجن» چنین می خوانند:
خدا، خدا بارون بده
بر بیل دهقانون بده
بر چوب چوپانون بده
صاحب خانه به کودکان مقداری شیرینی و آجیل یا آرد می دهد
و روی چولی قزک آب می پاشد. کودکان آرد را به زنان می دهند و آنها با آرد جمع آوری شده نان می پزند. نان را کودکان از بالای تپه مشرف به ده رها می کنند و تفأل می زنند:
اگر به طرف رو افتاد باران می بارد
اگر به پشت افتاد باران نمی بارد
در بجنورد نیز بچه ها عروسک یا پارچه ای درست می کنند که آن را چولی قزک «در گویش ترک های بجنورد» می نامند و به مراسم آن «باران لری» می گویند.
ترانه ای که خوانده می شود مضمونی شبیه ترانه تربت حیدریه دارد. این مراسم در سرخس نیز به همین صورت و با کیفیتی مشابه اجرا می شود. منتهی در خمیری که از آرد جمع آوری
شده تهیه می شود مهره ریزی می گذارند و از آن نان می پزند و به کودکان می دهند.
مهره از داخل نان هر کودک که پیدا شد یا او را کتک
می زنند و یا اگر یکی از اهالی متدین و محبوب روستا او را ضمانت کرد رهایش می کنند. به کسی که ضامن شده مهلتی سه روزه می دهند تا از خدا بخواهد که باران ببارد و اگر باران نبارد او را به هم می پیچند و بر آب می افکنند.
در قائن نیز رسم چولی قزک اجرا می شود و بچه ها در روستا می خوانند: «چولی قزک گشنه شده» و اهالی به آنها غذا
می دهند تا بین خود تقسیم کنند. در گناباد نیز چولی قزک ساخته می شود اما در بعضی روستاها آن را تالو TALU «روستای استاد»
و متالو MATALU یا ماتیلا MATILA «در روستای روشناوند» می نامند و می خوانند:
ای تالو ای تالو، ماتالو
کاشکی بارون بیارو
تالوی ما تشنه شده
تالوی ما گشنه شده
آب قدیرش مایه(1)
چمچه شیرش مایه
در کدکن نیز شعری شبیه همین شعر خوانده می شود به این ترتیب:
چوپان پنیر مایه
سگش خمیر مایه
بزغاله شیر مایه
ننه فطیر مایه
گندم به زیر خاکه
از تشنگی هلاکه
رسم چولی قزک هنوز هم در اکثر روستاهای فردوس رایج است. عروسک را کودکان در روستا می چرخانند و ترانه های باران می خوانند. این ترانه شبیه دیگر مناطق است.
به عنوان مثال در «نی گنان» می خوانند:
تالوی ما آب قدیرش مایه
گشنه شده، لُکِ فطیرش مایه
در گوشمیر عروسک را شب در تنور می گذراند و وقتی باران بارید او را بیرون آورده و آرد را جمع آوری و نان می پزند که بین همه تقسیم می شود.
درگزبه این عروسک را کُوسَم KOWSAM می گویند و آن را در روستا می گردانند و ترانه می خوانند و می خواهند که خدای بزرگ باران بیاورد و نذر آنها را بپذیرد.
و می گویند ببار باران و سیلی بپا کن و یتیمان را شاد کن. مردم روی این عروسک آب می پاشند و با گندم و آرد و حبوباتی که همه اهالی آورده اند آشی پخته و بین مستمندان تقسیم
می کنند. در روستای لاین نو، گاو نری را سه بار دور قلعه می گردانند و بعد قربانی اش می کنند و گوشت آن بین اهالی تقسیم می شود.
در بیرجند نیز «روستای چنشت» در امامزاده گوسفندی را سر می برند و گوشت قربانی بین همه تقسیم می شود. رسم ساختن عروسک باران در بیرجند هم وجود دارد.
او را اتلو ATALOW می گویند و در روستا می گردانندش و می خوانند:
اَتلوی ما تشنه شده
اَتلوی ما گشنه شده
آب قدیرش میه
چمچه شیرش میه
ای خدا، خدا بارون کن
بارون اُو شادون کن(2)
در سبزوار نیز مراسم چولی قزک اجرا می شود و با اندک تفاوتی آن را چولی و چغل می نامند. در اکثر مناطق روستایی نیشابور نیز چولی قزک برای آمدن باران در روستاها گردانده
می شود و همراه آن ترانه های طلب باران سر می دهند.
به غیر از چند نمونه در اکثر مناطق این عروسک با همین نام ساخته می شود. طبق سخن پیران اجرای این مراسم در اکثر موارد باعث باران شده است.
درباره عروسک باران
همان طور که در آغاز اشاره شد ایرانیان قدیم برای بغ بانو آناهیت پرستشگاه ها برپا کرده و او را در معابدش به بزرگی و شکوه می ستاییدند. کتیبه ها و مورخین گواهند که این معابد برای زنان پرهیزگار بوده و نیز به روایت کتب پهلوی و اوستایی او را در کنار آب روان ستایش می کردند و مراسم قربانی برای او به جا می آوردند. قربانی ها پیشکشی هایی به نزد ایزدبانو بودند، تا آب ها روان باشد و خشکسالی که زاده اهریمن و دیوان است، بر مردمان و گیاهان و دام ها مستولی نگردند.
اکنون با گذشت قرن ها هنوز هم حضور ایزد بانو در بسیاری از مراسم و آیین هایی که به نوعی زنان یا دوشیزگان مدیریت آن را به عهده دارند پیداست که چولی قزک یکی از آنهاست. اصطلاح چولی قزک را می توان از جمله به دخترک (و یا عروسک) متظاهر و دروغین تعبیر کرد.(3)
خود چولی قزک در گذشته به دست زنان ساخته می شده و در بعضی مناطق آن را بزک هم می کرده اند. معنی ضمنی واژه و شکل و هیئت عروسک همگی نشان می دهد که این عروسک تندیسکی زنانه است که می توان آن را به ایزد بانو اناهیت و مراسم و نیایش های او نسبت داد. در بعضی مناطق به نشانه طلب باران بر روی این عروسک آب می پاشند و یا گاو و گوسفند قربانی می کنند و آش های نذری می پزند که به نوعی القا کننده نذوراتی است که پرستندگان بغ بانو در معابد برای او نثار می کردند و می توان آن را نوعی توسل برای دستیابی به آب دانست.آنچه کودکان و نوجوانان با همراهی چولی قزک
می خوانند بیان صداقت و سادگی در بیان مطلب است. سرایندگان آنان در اعماق ضمیرشان، خشکسالی را نتیجه گناهان و تمردهای خود می دانند و بنابراین تشنگی بزغاله و گندم خشکی چمچه(4) و گرسنگی سگ چوپان را بهانه می کنند تا خدا رحمی بر بیل دهقان و چوب چوپان کند و باران بفرستد. انعکاس این باور که می گوید: «آب از دل سنگ می جوشد» را نیز می توان در این ترانه ها دید آنجا که می خوانند: «بارون ببار جَرجَر»(5)
پانوشت:
1 - می خواهد
2 - مثل آبشار
3 - برداشت محسن میهن دوست
4 - ملاقه بزرگ مخصوص برداشتن شیر
5 - جَر، جَر یا شُر، شُر صدای باران است
منابع:
1 - اوشیدری، جهانگیر، دانشنامه مزدیسنا، تهران، نشر مرکز 1379.
2 - سرخوش کرتیس، وستا، اسطوره های ایرانی- تهران- نشر مرکز 1373.
3 - میرشکرائی، محمد. انسان و آب در ایران «پژوهش
مردم شناختی» تهران گنجینه ملی آب 1380.
4 - یاحقی، محمد جعفر - فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی، تهران، سروش 1375.
5 - کتاب ماه هنر - ماهنامه تخصصی اطلاع رسانی و نقد بررسی کتاب - فروردین و اردیبهشت 83.
برای شما خوانده ایم
داستان چند مثل
1 - برو بگو: «سلام بر حسین، لعنت بر شیخ بهایی»
شیخ بهایی «معاصر شاه عباس» روزی در بازار اصفهان سقایی را دید که آب به تشنگان می دهد و از ایشان می خواهد که به جای «سلام بر حسین و لعنت بر یزید» بگویند: «سلام بر حسین، لعنت بر شیخ بهایی!»
به کنجکاوی پیش رفت، جامی آب خواست. چون سقا که او را به صورت نمی شناخت از او لعن شیخ بهایی را درخواست کرد، بدو گفت: «من شیخ بهایی را چنان که باید نمی شناسم، اما این قدر می دانم که مسلمان و اهل کتاب است و لعن او جایز نیست».
سقا گفت: «نه، که کیمیاگر است و خدا را هم نمی شناسد. من خود به او عریضه کردم که مردی عیالوارم و دسترنج جان کندنم کفاف اهل و پیوندانم را نمی دهد لختی از آن علم کیمیای خویش با من تعلیم کن تا از این تنگی به در آیم؛ از لا و نعم هیچ پاسخ نداد».
شیخ گفت: از کجا که خاموشی از سر خبث طینت بوده باشد؟ ای بسا از آن می اندیشیده که تو حفظ این راز نتوانی و علم به دست نااهلان افتد... حال اگر به راستی مقصود تو دستیابی به اسرار کیمیا نیست و تنها می خواهی راه معاش را آسان کنی من تو را شربتی
می آموزم که خاص مردم شامات است و شیخ نیز بسیار دوست
می دارد. از آن شربت که پالوده اش می خوانند بساز و قدحی نزد او بفرست هم انعام کرامندت خواهد داد هم بدین کالای خاصه اشراف شناس خواهی شد؛ کارت بالا خواهد گرفت و معیشتت عظیم گشایش خواهد یافت، به شرط آنکه کسی را بر راز این شربت آگاه نکنی».
سقا گفت: سوگند می خورم؛ اما کار مایه ندارم.
شیخ گفت: تمامی مایۀ این کار، از پاتیل و هیمه و آبکش و نشاسته و برف و گلاب و شکر، از چند دینار برنمی گذرد که من خود به تو خواهم داد.
باری؛ سقا بدان سیاق که آموخته بود پالوده ای سخت خوش آماده کرد و پیش شیخ فرستاد و انعامی وافر گرفت و اندک، اندک مشتری نیز بر او جوشید و مردی توانگر شد.
اما با هیچکس از راز خویش سخن نمی کرد تا آنکه زنش به کشف آن راز کمر بست و چندان عرصه را بر شوی بینوا تنگ گرفت که سرانجام با هزار گونه سوگند که در حفظ راز کار بدو داد، چگونگی تهیه پالوده را با او در میان نهاد و خود ناگفته پیداست که چه پیش آمد.
زن به خواهر گفت و خواهر به مادر و مادر به خاله و خاله به عمه و اینان نیز همه یکدیگر را سوگند دادند که سخن را در سینه نگه دارند و با هیچ کس به میان نگذارند.
اما یک روز مردک بینوا دریافت که بیکارگان شهر پالوده ریز از کار درآمده اند و تشت های برنجی پر پالوده است که بر سر بازار بی مشتری
افتاده روزگارش به تباهی کشید و به ناچار باز مشک سقائی را بر دوش گرفت که: ای مردم عطشتان را با آب گوارا فرو بنشانید و بگویید: سلام بر حسین و لعنت بر شیخ بهایی!
شیخ بهایی از ماجرا آگاه شد، روزی در بازار نزدیک او رفت، از مشاهدۀ آن شگفتی نمود و پرسید: چگونه از کسبی چنان پرسود دست برداشتی؟ گفت: آری کسبی سخت پرسود بود، دریغ که رقیبان چندان افزون شدند که برکت از آن برفت.
گفت: مگر سوگند نخورده بودی که راز آن را با کسی به میان نگذاری؟
گفت: لعنت خدا و رسول بر زن نادان من باد! من آن راز را تنها به او گفته بودم. شیخ گفت: ای مرد! اکنون آگاه باش که من شیخ بهائیم و سخنی که با تو دارم این است که: سلام بر حسین باد و هزار لعنت بر تو و اجدادت!
سست همتی که راز پالوده ای نگاه نتوان داشت چگونه دانستن راز کیمیا توقع کند؟!
[چنته درویش، جلد یک، ص 9،77]
2 -برای یک دستمال قیصریه ای را آتش می زند(1)
پسری پیش علاقه بندی(2) کار می کرد. نامزد پسر به در دکان علاقه بند
آمد و چشمش به پارچه ها و دستمال های قشنگی که در دکان بود افتاد. از پسر خواست یکی از دستمالها را به او بدهد. پسرک به هر زبانی که خواست نامزدش را از این کار منصرف کند نتوانست. سرانجام دو تا از دستمالها را به او داد. بعد از رفتن دختر، پسر به خود آمد و گفت: این چه کاری بود که کردم؟ حالا چه خاکی به سرم کنم؟ اگر بگویم نسیه دادم می گوید چرا؟ اگر بگویم فروخته ام، پولش را می خواهد.
خلاصه آن پسر بی عقل نقشه ای کشید و بهترین راه در نظرش این رسید که دکان را آتش بزند تا صاحب دکان از ماجرای دستمال بویی نبرد. سپس دکان را به آتش کشید. چند لحظه ای نگذشت که آتش به حجره ها و دکان های دیگر هم سرایت کرد و تمام قیصریه طعمه آتش شد.
3 -با همه بله، با ما هم بله!
بازرگانی ورشکست و بستانکارانش او را به داوری به محضر قاضی طلبیدند. بازرگان به یک نفر وکیل زبردست مراجعه کرد و چاره کار خود را از او خواست. وکیل گفت: وقتی در محضر قاضی حضور یافتی، قاضی و هر کس هر پرسشی از تو کردند و هر چه به تو گفتند در پاسخ آنها تنها می گویی بله.
بازرگان پیمانی با او بست که مبلغ مختصری نقداً به او بدهد و بقیه را پس از موفقیت پرداخت نماید.
فردا به محضر قاضی رفت و در جواب قاضی گفت: بله و بله.
تا اینکه قاضی و بستانکاران سرانجام به ستوه آمدند و قاضی گفت: معلوم می شود بدبخت ورشکسته مقصر نیست، چرا که از شدت غم و اندوه، عقل و فهم خود را از دست داده و دیوانه شده است.
بستانکاران نیز دلشان به حال او سوخت و از سر مطالبات خود در گذشتند. فردای آن روز وکیل به منزل وی رفت و بازرگان در آستان در بدون اینکه سلامی بکند در جواب سلام وکیل گفت: بله
وکیل از حال او پرسید، گفت: بله. وکیل هر چه گفت او در پاسخ گفت بله. سرانجام حوصله وکیل سر رفت و گفت: با همه بله، با ما هم بله!
ورشکسته گفت: با شما هم بله؟!
پی نویس:
1 -قیصریه: راسته بازار بزرگی است که دو طرف آن حجره و مغازه باشد و در ابتدا و انتهای آن دو در باشد. هم اکنون در تهران، شیراز، اصفهان و کرمان از این قیصریه ها موجود است.
2 -علاقه بند: کسی که ابریشم بافد و از ابریشم رشته و نوار وقیطان بسازد. در قدیم دکان های علاقه بندی شبیه به خرازی های امروزی بوده است.
منبع: داستان های امثال- تألیف دکتر حسن ذوالفقاری
شش ترانه از: علی ترکی
قسم بر بیشه زار سبز شیران
قسم بر نعره خشم دلیران
جهان را گر به من بیگانه بخشد
نبخشم یک وجب از خاک ایران
* * *
به دست آرم اگر ملک جهان را
فراخوانم در آن آوارگان را
عروسان را به تخت گل نشانم
به وجد آرم دلِ پیر و جوان را
* * *
زبس جانا شنیدم ما و من را
به نزد این و آن بستم دهن را
ندیدم چون کسی را محرم خود
به مرغان چمن گفتم سخن را
* * *
جز آزادی هوای دیگرم نیست
به جز نقش سحر در منظرم نیست
چه پرسی از گروه خون ترکی
که جز خون وطن در پیکرم نیست
* * *
پر پرواز دل را باز کردم
به سوی همدلان پرواز کردم
ز شوق همدلان و دشت مرغاب
سفر از خطۀ شیراز کردم
* * *
خوشا روزی که گله می چراندم
به دنبالش دلم را می دواندم
چه خوش بو کوه و صحرا از برایم
کلاغ و باز و باشه می پراندم*
* باشه BASE
نگاه آشنا
هوشنگ ابتهاج «ه-ا-سایه»
ز چشمی که چون چشمه آرزو
پرآشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من آید، نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
* * *
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سراسیمه گردید و در خون تپید
* * *
نگاهی سبکبال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
* * *
یکی نغمه جوشد هماغوش ناز
در آن پر فسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
* * *
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده آید نگاه
تو گوئی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیدگاه
* * *
از آن دور این یار بیگانه کیست؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
* * *
به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشناک
خدایا چه می بینم؟ این چشم اوست
سخن عشق
از غزلسرای معاصر: محمدعلی بهمنی
تا تو هستی و غزل هست، دلم تنها نیست
محرمی چون تو، هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما، سخن عشق همانست که رفت
که در این وصف، زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را، اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری از ما نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست بهر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو، باز اینها نیست
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی