ماهی­های گلی
ابوالقاسم فقیری


مادر گفت: این یکی هم دارد غزل خداحافظی را می­خواند، اصلاً می­دانی به ما چیز مفت نیامده! هر چیز مفتی که به دستمان رسید، یا خودش از بین رفت، و یا اینکه خودمان توی سرش زدیم و بی مقدارش کردیم.
ماهی­ها را دایی جمال برایمان آورده بود. روز اول چاق و چله بودند. آرام و قرار نداشتند. زیر نور آفتاب که قرار می­گرفتند، قرمزی تنشان بیشتر نمایان می­شد. مادر می­گفت: هر وقت که به ماهی­ها نگاه می­کنم یادم به کوچکی­های تو می­افتد.
آن زمان خیلی شیطون بودی، از دیوار راست هم بالا می­رفتی! حالا دیگر بزرگ شده­ای، برای خودت مردی شده­ای!
گفتم: مادر اگر مردم، چرا سبیل ندارم؟
خندید و گفت: سبیل هم در می­آوری، هفت ماهه نباش، حوصله کن، هر چیزی به موقعش. هشت سال که بیشتر نداری، داری؟
حق با او بود. بلند شدم به سراغ ماهی رفتم. ماهی دل بالا آرام روی آب تنگ دیده می­شد. غصه­ام گرفت. دستم را جلو بردم. با سر انگشتانم لمسش کردم. حرکتی نداشت.
مادر گفت: نشسته­ای زل زدی بهش که چه بشود؟!
جوابی نداشتم که بهش بدهم، این هم شام امشب گربه­ها.
مادر گفت: پول گذاشته­ام توی طاقچه، بردار برو سه تا ماهی بخر، گلی باشد. مواظب باش ماهی­هاش مثل خودت شیطون باشند.
گفتم: نمی­شه سفره هفت سین ما امسال بدون ماهی باشد؟
گفت: نه، نمی­شود. شگون ندارد. سفره بدون ماهی، مثل خونه بی بچه است.
از این گذشته داشتن ماهی در سفره نوروزی یه رسمه. ما مردم هم دلمون به این رسم­ها خوشه. نیاد روزی که به آنها کم لطفی کنیم. تو هم دیگر از این حرفها نزن!
ببین رودم، به هر کجا که رسیدی و در هر جایی که بودی سعی کن اینجایی بمونی و هوای اینجا را داشته باشی.
گفتم: چشم.
مادر گفت: خدا چشمت را نگاه داره.
2
ماهی فروش نزدیک خانه­امان بود. یک راست به سراغش رفتم. ماهی­ها در حوضچه شیشه­ای شناور بودند، با رنگهای مختلف ولی اکثریت با گلی­ها بود. از تماشایشان سیر نمی­شدم.
صدای حاجی غلام را شنیدم که می­گفت: خوب سیلشان کردی؟ حالا فرمایش!*
گفتم: حاجی آمدم ماهی بخرم.
حاجی غلام بهترین پالوده بند محله بود. فصل آلبالو که می­شد بهترین پالوده آلبالو را تهیه می­کرد. پالوده زعفرانیش که دیگر حرف نداشت.
حاجی از مغازه بیرون آمد. یک کیسه پلاستیک پر آب هم در دستش.
-چند تا می­خوای؟
-سه تا
-چه رنگی؟
-گلی، گلی
-همه گلی می­برن.
-حاجی، مریض نباشه؟
-زبونت گاز بگیر پسر. من این ماهی را به شرط می­فروشم. تا سیزده بدر که ماندنی­اند. اگر جاشون مناسب باشد مثلاً توی حوض حالا، حالاها مهمونتون هستند.
-پولش
-قابلی نداره، مهمان خودم.
-ممنون
-سیصد تومان می­شه
ماهی به دست راه افتادم. نمی­دانم چرا هر چند قدمی که برمی­داشتم برمی­گشتم به ماهی­ها نگاه می­کردم. تنگی بزرگ و قدیمی شد خانه ماهی­ها.
آنها شاد و شنگول این طرف و آن طرف می­چرخیدند و من ذوقشان می­کردم. شب خواب ماهی سیاه کوچولوی «صمد» را دیدم. قصه­اش را با کمک پدر خوانده بودم.
3
هوای شیراز بهاری شده بود. وقتش رسیده بود که پنجره­ها را رو به بهار بگشاییم. صدای گنجشک­ها شادتر از همیشه حیاط را پر کرده بود.
دور، دور گنجشک­ها بود. آن روز زودتر از همه بیدار شده بودم. بلند شده به سر وقت ماهی­ها رفتم، روبراه بودند.
-چطورید کوچولوها؟
جوابی ندادند. صدای بوق ماشین جمع­آوری زباله را از بیرون شنیدم و کیسه زباله را از سطل بیرون کشیدم. به طرف حیاط دویدم و رفتم به طرف سطلی که گوشه حیاط داشتیم. زباله­ها را یک جا در کیسه جا دادم. سر کیسه را بستم. در کوچه را باز کردم. کیسه را جلو در گذاشتم. به سراغ شیر آب رفتم که دست­هایم را بشویم. کنار شیر آب سطل کوچک زرد رنگی دیده می­شد. نگاهم به داخل سطل کشیده شد. آنچه می­دیدم برایم عجیب بود.
ماهی مرده دیروزی، داشت حرکت می­کرد، باورم نمی­شد.
مدتی به ماهی که حالا حرکتی آرام داشت نگریستم.
اندیشیدم: یعنی ممکن است؟
-تو زنده­ای؟
-می­بینی که زنده­ام.
-ولی دیروز مرده بودی، با این چشم­هام دیدم. حتی با این انگشتانم لمست کردم. ولی تو...
-می­بینی که امروز زنده­ام، ولی از تو توقع نداشتم!
-چرا توقع نداشتی؟
-من مهمانتان بودم. می­گویند مهمان عزیز است.
-بله مهمان عزیز است.
-ولی شماها مهمان نوازی نکردید!
-شرمنده!
-شرمنده دشمنت...
خجالت می­کشیدم به چشمان ماهی نگاه کنم. ماهی در آب چرخی زد و دوباره از آب سر بیرون کرد و گفت:
-شام گربه­ها را هم که آماده کرده بودی؟
-ولی من در این باره حرفی نزدم!
-می­دانم، تنها در اندیشه­ات مرا به خورد گربه­ها دادی!
-بیش از این خجالتم نده، راستی با گربه­های گرسنه دیشب چه کردی؟
-قصه­اش را شنیده بودم. مادربزرگ پیرم برایم تعریف کرده بود. خودم را دادم به دست مرگ. باز دل بالا افتادم. گربه­ای بوکشان به سراغم آمد حتی به رویم چنگال کشید، این هم جایش.
روی پشت ماهی جای چنگال گربه­ای دیده می­شد.
-در آن زمان تنها به مرگ فکر می­کردم و با همین حیله توانستم گربه را فریب دهم. او هم مرا مرده می­پنداشت و از خوردن من صرف نظر کرد.
این را هم بدان که ما ماهی­ها به این مکان­های تنگ و ترش عادت نداریم. اصل ما ماهی­ها برمی­گردد به دریا، ولی من بچه یک استخر بزرگم.
ماهی این را گفت و سکوت کرد. دلم می­خواست بیشتر از این برایم صحبت می­کرد. ماهی را با خود به آشپزخانه بردم. حالا هوای صبحگاهی روشن شده بود.
به ماهی گفتم: جبران می­کنم، این را قول می­دهم. بخواهی برایت قسم می­خورم.
ماهی گفت: نمی­خواهد برایم قسم بخوری، همان قولت برایم کافی است.
سر صبحانه از ماهی گفتم.
پدر تنها گفت: امکانش هست!
مادر گفت: این غیرممکن است، خودم مرده­اش را دیدم.
سطل زرد رنگ را آوردم جلوش گذاشتم. ماهی داخل آب می­رقصید. این بار مادر گفت: خواست خدا بوده، عمرش به دنیا بوده.
ماهی به من نگاه می­کرد. مادر متوجه نبود و پدر چایش را می­خورد.
گفتم: مادر چطوره این یکی را هم بگذارم کنار آن سه تا. این تنهاست می­ترسم غصه بخوره. گفت: همین کار را بکن.
4
سفره هفت سین ما در آن سال مهماندار چهار ماهی شیطان بود. در تمام تعطیلات نوروز ماهی­ها با ما بودند.
روز قبل از سیزده نوروز، پدر صدایم کرد: ببین پسرم، ماهی­ها را آزاد کن، تا بروند دنبال زندگیشان.
گفتم: اینجا که کم کسری ندارند!
گفت: نه پسرم، این تنگ با این فضای محدودش زندانی بیش نیست. زندان در هر حال زندان است.
گفتم: چطوره بیندازیمشان توی یک رودخانه.
گفت: رودخانه جای آنها نیست.
ساعتی بعد در پارک بزرگ شهر بودیم، استخر پارک انتظارمان را می­کشید. هر چهار ماهی را در آب استخر رها کردیم، نفسی به راحتی کشیدند، گویی دنیا را بهشان داده باشند.
می­دانستم استخر پارک دریا نیست، ولی آنها به دریایشان رسیده بودند.
پدر و مادر راه افتادند. دلم نمی­آمد از ماهی­ها دل بکنم.
همیشه خدا، خداحافظی تلخ بوده است و من آن روز این تلخی را چشیدم.
برای آخرین بار به طرفشان برگشتم. برایشان دست تکان دادم و خوشحال به طرف پدر و مادر دویدم.
* سیلشان کردی= تماشایشان کردی.