صفحه 6--25 بهمن 91
ماهیهای گلی
ابوالقاسم فقیری
ابوالقاسم فقیری
مادر گفت: این یکی هم دارد غزل خداحافظی را میخواند، اصلاً میدانی به ما چیز مفت نیامده! هر چیز مفتی که به دستمان رسید، یا خودش از بین رفت، و یا اینکه خودمان توی سرش زدیم و بی مقدارش کردیم.
ماهیها را دایی جمال برایمان آورده بود. روز اول چاق و چله بودند. آرام و قرار نداشتند. زیر نور آفتاب که قرار میگرفتند، قرمزی تنشان بیشتر نمایان میشد. مادر میگفت: هر وقت که به ماهیها نگاه میکنم یادم به کوچکیهای تو میافتد.
آن زمان خیلی شیطون بودی، از دیوار راست هم بالا میرفتی! حالا دیگر بزرگ شدهای، برای خودت مردی شدهای!
گفتم: مادر اگر مردم، چرا سبیل ندارم؟
خندید و گفت: سبیل هم در میآوری، هفت ماهه نباش، حوصله کن، هر چیزی به موقعش. هشت سال که بیشتر نداری، داری؟
حق با او بود. بلند شدم به سراغ ماهی رفتم. ماهی دل بالا آرام روی آب تنگ دیده میشد. غصهام گرفت. دستم را جلو بردم. با سر انگشتانم لمسش کردم. حرکتی نداشت.
مادر گفت: نشستهای زل زدی بهش که چه بشود؟!
جوابی نداشتم که بهش بدهم، این هم شام امشب گربهها.
مادر گفت: پول گذاشتهام توی طاقچه، بردار برو سه تا ماهی بخر، گلی باشد. مواظب باش ماهیهاش مثل خودت شیطون باشند.
گفتم: نمیشه سفره هفت سین ما امسال بدون ماهی باشد؟
گفت: نه، نمیشود. شگون ندارد. سفره بدون ماهی، مثل خونه بی بچه است.
از این گذشته داشتن ماهی در سفره نوروزی یه رسمه. ما مردم هم دلمون به این رسمها خوشه. نیاد روزی که به آنها کم لطفی کنیم. تو هم دیگر از این حرفها نزن!
ببین رودم، به هر کجا که رسیدی و در هر جایی که بودی سعی کن اینجایی بمونی و هوای اینجا را داشته باشی.
گفتم: چشم.
مادر گفت: خدا چشمت را نگاه داره.
2
ماهی فروش نزدیک خانهامان بود. یک راست به سراغش رفتم. ماهیها در حوضچه شیشهای شناور بودند، با رنگهای مختلف ولی اکثریت با گلیها بود. از تماشایشان سیر نمیشدم.
صدای حاجی غلام را شنیدم که میگفت: خوب سیلشان کردی؟ حالا فرمایش!*
گفتم: حاجی آمدم ماهی بخرم.
حاجی غلام بهترین پالوده بند محله بود. فصل آلبالو که میشد بهترین پالوده آلبالو را تهیه میکرد. پالوده زعفرانیش که دیگر حرف نداشت.
حاجی از مغازه بیرون آمد. یک کیسه پلاستیک پر آب هم در دستش.
-چند تا میخوای؟
-سه تا
-چه رنگی؟
-گلی، گلی
-همه گلی میبرن.
-حاجی، مریض نباشه؟
-زبونت گاز بگیر پسر. من این ماهی را به شرط میفروشم. تا سیزده بدر که ماندنیاند. اگر جاشون مناسب باشد مثلاً توی حوض حالا، حالاها مهمونتون هستند.
-پولش
-قابلی نداره، مهمان خودم.
-ممنون
-سیصد تومان میشه
ماهی به دست راه افتادم. نمیدانم چرا هر چند قدمی که برمیداشتم برمیگشتم به ماهیها نگاه میکردم. تنگی بزرگ و قدیمی شد خانه ماهیها.
آنها شاد و شنگول این طرف و آن طرف میچرخیدند و من ذوقشان میکردم. شب خواب ماهی سیاه کوچولوی «صمد» را دیدم. قصهاش را با کمک پدر خوانده بودم.
3
هوای شیراز بهاری شده بود. وقتش رسیده بود که پنجرهها را رو به بهار بگشاییم. صدای گنجشکها شادتر از همیشه حیاط را پر کرده بود.
دور، دور گنجشکها بود. آن روز زودتر از همه بیدار شده بودم. بلند شده به سر وقت ماهیها رفتم، روبراه بودند.
-چطورید کوچولوها؟
جوابی ندادند. صدای بوق ماشین جمعآوری زباله را از بیرون شنیدم و کیسه زباله را از سطل بیرون کشیدم. به طرف حیاط دویدم و رفتم به طرف سطلی که گوشه حیاط داشتیم. زبالهها را یک جا در کیسه جا دادم. سر کیسه را بستم. در کوچه را باز کردم. کیسه را جلو در گذاشتم. به سراغ شیر آب رفتم که دستهایم را بشویم. کنار شیر آب سطل کوچک زرد رنگی دیده میشد. نگاهم به داخل سطل کشیده شد. آنچه میدیدم برایم عجیب بود.
ماهی مرده دیروزی، داشت حرکت میکرد، باورم نمیشد.
مدتی به ماهی که حالا حرکتی آرام داشت نگریستم.
اندیشیدم: یعنی ممکن است؟
-تو زندهای؟
-میبینی که زندهام.
-ولی دیروز مرده بودی، با این چشمهام دیدم. حتی با این انگشتانم لمست کردم. ولی تو...
-میبینی که امروز زندهام، ولی از تو توقع نداشتم!
-چرا توقع نداشتی؟
-من مهمانتان بودم. میگویند مهمان عزیز است.
-بله مهمان عزیز است.
-ولی شماها مهمان نوازی نکردید!
-شرمنده!
-شرمنده دشمنت...
خجالت میکشیدم به چشمان ماهی نگاه کنم. ماهی در آب چرخی زد و دوباره از آب سر بیرون کرد و گفت:
-شام گربهها را هم که آماده کرده بودی؟
-ولی من در این باره حرفی نزدم!
-میدانم، تنها در اندیشهات مرا به خورد گربهها دادی!
-بیش از این خجالتم نده، راستی با گربههای گرسنه دیشب چه کردی؟
-قصهاش را شنیده بودم. مادربزرگ پیرم برایم تعریف کرده بود. خودم را دادم به دست مرگ. باز دل بالا افتادم. گربهای بوکشان به سراغم آمد حتی به رویم چنگال کشید، این هم جایش.
روی پشت ماهی جای چنگال گربهای دیده میشد.
-در آن زمان تنها به مرگ فکر میکردم و با همین حیله توانستم گربه را فریب دهم. او هم مرا مرده میپنداشت و از خوردن من صرف نظر کرد.
این را هم بدان که ما ماهیها به این مکانهای تنگ و ترش عادت نداریم. اصل ما ماهیها برمیگردد به دریا، ولی من بچه یک استخر بزرگم.
ماهی این را گفت و سکوت کرد. دلم میخواست بیشتر از این برایم صحبت میکرد. ماهی را با خود به آشپزخانه بردم. حالا هوای صبحگاهی روشن شده بود.
به ماهی گفتم: جبران میکنم، این را قول میدهم. بخواهی برایت قسم میخورم.
ماهی گفت: نمیخواهد برایم قسم بخوری، همان قولت برایم کافی است.
سر صبحانه از ماهی گفتم.
پدر تنها گفت: امکانش هست!
مادر گفت: این غیرممکن است، خودم مردهاش را دیدم.
سطل زرد رنگ را آوردم جلوش گذاشتم. ماهی داخل آب میرقصید. این بار مادر گفت: خواست خدا بوده، عمرش به دنیا بوده.
ماهی به من نگاه میکرد. مادر متوجه نبود و پدر چایش را میخورد.
گفتم: مادر چطوره این یکی را هم بگذارم کنار آن سه تا. این تنهاست میترسم غصه بخوره. گفت: همین کار را بکن.
4
سفره هفت سین ما در آن سال مهماندار چهار ماهی شیطان بود. در تمام تعطیلات نوروز ماهیها با ما بودند.
روز قبل از سیزده نوروز، پدر صدایم کرد: ببین پسرم، ماهیها را آزاد کن، تا بروند دنبال زندگیشان.
گفتم: اینجا که کم کسری ندارند!
گفت: نه پسرم، این تنگ با این فضای محدودش زندانی بیش نیست. زندان در هر حال زندان است.
گفتم: چطوره بیندازیمشان توی یک رودخانه.
گفت: رودخانه جای آنها نیست.
ساعتی بعد در پارک بزرگ شهر بودیم، استخر پارک انتظارمان را میکشید. هر چهار ماهی را در آب استخر رها کردیم، نفسی به راحتی کشیدند، گویی دنیا را بهشان داده باشند.
میدانستم استخر پارک دریا نیست، ولی آنها به دریایشان رسیده بودند.
پدر و مادر راه افتادند. دلم نمیآمد از ماهیها دل بکنم.
همیشه خدا، خداحافظی تلخ بوده است و من آن روز این تلخی را چشیدم.
برای آخرین بار به طرفشان برگشتم. برایشان دست تکان دادم و خوشحال به طرف پدر و مادر دویدم.
* سیلشان کردی= تماشایشان کردی.
ماهیها را دایی جمال برایمان آورده بود. روز اول چاق و چله بودند. آرام و قرار نداشتند. زیر نور آفتاب که قرار میگرفتند، قرمزی تنشان بیشتر نمایان میشد. مادر میگفت: هر وقت که به ماهیها نگاه میکنم یادم به کوچکیهای تو میافتد.
آن زمان خیلی شیطون بودی، از دیوار راست هم بالا میرفتی! حالا دیگر بزرگ شدهای، برای خودت مردی شدهای!
گفتم: مادر اگر مردم، چرا سبیل ندارم؟
خندید و گفت: سبیل هم در میآوری، هفت ماهه نباش، حوصله کن، هر چیزی به موقعش. هشت سال که بیشتر نداری، داری؟
حق با او بود. بلند شدم به سراغ ماهی رفتم. ماهی دل بالا آرام روی آب تنگ دیده میشد. غصهام گرفت. دستم را جلو بردم. با سر انگشتانم لمسش کردم. حرکتی نداشت.
مادر گفت: نشستهای زل زدی بهش که چه بشود؟!
جوابی نداشتم که بهش بدهم، این هم شام امشب گربهها.
مادر گفت: پول گذاشتهام توی طاقچه، بردار برو سه تا ماهی بخر، گلی باشد. مواظب باش ماهیهاش مثل خودت شیطون باشند.
گفتم: نمیشه سفره هفت سین ما امسال بدون ماهی باشد؟
گفت: نه، نمیشود. شگون ندارد. سفره بدون ماهی، مثل خونه بی بچه است.
از این گذشته داشتن ماهی در سفره نوروزی یه رسمه. ما مردم هم دلمون به این رسمها خوشه. نیاد روزی که به آنها کم لطفی کنیم. تو هم دیگر از این حرفها نزن!
ببین رودم، به هر کجا که رسیدی و در هر جایی که بودی سعی کن اینجایی بمونی و هوای اینجا را داشته باشی.
گفتم: چشم.
مادر گفت: خدا چشمت را نگاه داره.
2
ماهی فروش نزدیک خانهامان بود. یک راست به سراغش رفتم. ماهیها در حوضچه شیشهای شناور بودند، با رنگهای مختلف ولی اکثریت با گلیها بود. از تماشایشان سیر نمیشدم.
صدای حاجی غلام را شنیدم که میگفت: خوب سیلشان کردی؟ حالا فرمایش!*
گفتم: حاجی آمدم ماهی بخرم.
حاجی غلام بهترین پالوده بند محله بود. فصل آلبالو که میشد بهترین پالوده آلبالو را تهیه میکرد. پالوده زعفرانیش که دیگر حرف نداشت.
حاجی از مغازه بیرون آمد. یک کیسه پلاستیک پر آب هم در دستش.
-چند تا میخوای؟
-سه تا
-چه رنگی؟
-گلی، گلی
-همه گلی میبرن.
-حاجی، مریض نباشه؟
-زبونت گاز بگیر پسر. من این ماهی را به شرط میفروشم. تا سیزده بدر که ماندنیاند. اگر جاشون مناسب باشد مثلاً توی حوض حالا، حالاها مهمونتون هستند.
-پولش
-قابلی نداره، مهمان خودم.
-ممنون
-سیصد تومان میشه
ماهی به دست راه افتادم. نمیدانم چرا هر چند قدمی که برمیداشتم برمیگشتم به ماهیها نگاه میکردم. تنگی بزرگ و قدیمی شد خانه ماهیها.
آنها شاد و شنگول این طرف و آن طرف میچرخیدند و من ذوقشان میکردم. شب خواب ماهی سیاه کوچولوی «صمد» را دیدم. قصهاش را با کمک پدر خوانده بودم.
3
هوای شیراز بهاری شده بود. وقتش رسیده بود که پنجرهها را رو به بهار بگشاییم. صدای گنجشکها شادتر از همیشه حیاط را پر کرده بود.
دور، دور گنجشکها بود. آن روز زودتر از همه بیدار شده بودم. بلند شده به سر وقت ماهیها رفتم، روبراه بودند.
-چطورید کوچولوها؟
جوابی ندادند. صدای بوق ماشین جمعآوری زباله را از بیرون شنیدم و کیسه زباله را از سطل بیرون کشیدم. به طرف حیاط دویدم و رفتم به طرف سطلی که گوشه حیاط داشتیم. زبالهها را یک جا در کیسه جا دادم. سر کیسه را بستم. در کوچه را باز کردم. کیسه را جلو در گذاشتم. به سراغ شیر آب رفتم که دستهایم را بشویم. کنار شیر آب سطل کوچک زرد رنگی دیده میشد. نگاهم به داخل سطل کشیده شد. آنچه میدیدم برایم عجیب بود.
ماهی مرده دیروزی، داشت حرکت میکرد، باورم نمیشد.
مدتی به ماهی که حالا حرکتی آرام داشت نگریستم.
اندیشیدم: یعنی ممکن است؟
-تو زندهای؟
-میبینی که زندهام.
-ولی دیروز مرده بودی، با این چشمهام دیدم. حتی با این انگشتانم لمست کردم. ولی تو...
-میبینی که امروز زندهام، ولی از تو توقع نداشتم!
-چرا توقع نداشتی؟
-من مهمانتان بودم. میگویند مهمان عزیز است.
-بله مهمان عزیز است.
-ولی شماها مهمان نوازی نکردید!
-شرمنده!
-شرمنده دشمنت...
خجالت میکشیدم به چشمان ماهی نگاه کنم. ماهی در آب چرخی زد و دوباره از آب سر بیرون کرد و گفت:
-شام گربهها را هم که آماده کرده بودی؟
-ولی من در این باره حرفی نزدم!
-میدانم، تنها در اندیشهات مرا به خورد گربهها دادی!
-بیش از این خجالتم نده، راستی با گربههای گرسنه دیشب چه کردی؟
-قصهاش را شنیده بودم. مادربزرگ پیرم برایم تعریف کرده بود. خودم را دادم به دست مرگ. باز دل بالا افتادم. گربهای بوکشان به سراغم آمد حتی به رویم چنگال کشید، این هم جایش.
روی پشت ماهی جای چنگال گربهای دیده میشد.
-در آن زمان تنها به مرگ فکر میکردم و با همین حیله توانستم گربه را فریب دهم. او هم مرا مرده میپنداشت و از خوردن من صرف نظر کرد.
این را هم بدان که ما ماهیها به این مکانهای تنگ و ترش عادت نداریم. اصل ما ماهیها برمیگردد به دریا، ولی من بچه یک استخر بزرگم.
ماهی این را گفت و سکوت کرد. دلم میخواست بیشتر از این برایم صحبت میکرد. ماهی را با خود به آشپزخانه بردم. حالا هوای صبحگاهی روشن شده بود.
به ماهی گفتم: جبران میکنم، این را قول میدهم. بخواهی برایت قسم میخورم.
ماهی گفت: نمیخواهد برایم قسم بخوری، همان قولت برایم کافی است.
سر صبحانه از ماهی گفتم.
پدر تنها گفت: امکانش هست!
مادر گفت: این غیرممکن است، خودم مردهاش را دیدم.
سطل زرد رنگ را آوردم جلوش گذاشتم. ماهی داخل آب میرقصید. این بار مادر گفت: خواست خدا بوده، عمرش به دنیا بوده.
ماهی به من نگاه میکرد. مادر متوجه نبود و پدر چایش را میخورد.
گفتم: مادر چطوره این یکی را هم بگذارم کنار آن سه تا. این تنهاست میترسم غصه بخوره. گفت: همین کار را بکن.
4
سفره هفت سین ما در آن سال مهماندار چهار ماهی شیطان بود. در تمام تعطیلات نوروز ماهیها با ما بودند.
روز قبل از سیزده نوروز، پدر صدایم کرد: ببین پسرم، ماهیها را آزاد کن، تا بروند دنبال زندگیشان.
گفتم: اینجا که کم کسری ندارند!
گفت: نه پسرم، این تنگ با این فضای محدودش زندانی بیش نیست. زندان در هر حال زندان است.
گفتم: چطوره بیندازیمشان توی یک رودخانه.
گفت: رودخانه جای آنها نیست.
ساعتی بعد در پارک بزرگ شهر بودیم، استخر پارک انتظارمان را میکشید. هر چهار ماهی را در آب استخر رها کردیم، نفسی به راحتی کشیدند، گویی دنیا را بهشان داده باشند.
میدانستم استخر پارک دریا نیست، ولی آنها به دریایشان رسیده بودند.
پدر و مادر راه افتادند. دلم نمیآمد از ماهیها دل بکنم.
همیشه خدا، خداحافظی تلخ بوده است و من آن روز این تلخی را چشیدم.
برای آخرین بار به طرفشان برگشتم. برایشان دست تکان دادم و خوشحال به طرف پدر و مادر دویدم.
* سیلشان کردی= تماشایشان کردی.
+ نوشته شده در 2013/2/13 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی