صفحه 8--1 اسفند 91
عباس عسلی
گر قصه ی كاوه زير بيرق گفتم
گیسوی تو را باغ معلق گفتم
از گوش دلت اگر شنیدی من صور
منظور تویی هرچه اناالحق گفتم
***
ای قطره بیا تا اقیانوس شویم
هر ذره به رقص آمده ققنوس شویم
در شهر ز دیو و دد ملولیم همه
جویای کسی همره فانوس شویم
***
دلتنگ شد ابر دلش از چشم گريخت
در بستر ماه، خواب و رویا آمیخت
مابین زمین و آسمان گم شده بود
آن گونه که مهتاب به دریا می ریخت
***
از مرهم زخم خود نمک می گیرم
از قافله ی اشک کمک می گیرم
در محبس لحظه های خود می سوزم
از دست دلت آب خنک می گیرم
***
ای ابر برو خیمه بزن بر سر یار
بر قامت او آه مرا اشک ببار
ای بغض فروخورده که در نای منی
آزادی خویش را به تندر بسپار
***
پرواز و شکفتن از هدایای خداست
پروانه تویی، گل تویی ای بی کم و کاست
بیهوده به گرد این و آن می گردی
معشوق تو، عاشق تو و باقی غوغاست
***
لب سوخته از جرعه ی پیمانه ي شهر
بیهوده زدی لاف ز میخانه ي شهر
زین فاصله تا فاضله راهی ست بعید
ترسم نرسی کعبه ی افسانه ی شهر
***
تقطیر شدم لحظه ی ویرانی بود
شرمابه من عصیر پیشانی بود
سرجوش دل آستین فکرت تر کرد
رخ بستر اشک شوق پنهانی بود
***
هنگام غروب عشق برخيز از جاي
چون شعله برقص و دامن خرمنم آي
يك بوسـه بده بگیر یک مشعل سرخ
وانگاه ز خاکستر سیمرغ برآی
***
یک چهره چو شمع محفل افروزی کرد
پروانه به سوختن بدآموزی کرد
ای کاش نرفته بود و می دید که شمع
تا صبح به سوگ کشته خودسوزی کرد
***
هر تیر دعا که از درونم برجست
پیوست به ابروی تو بر دل بنشست
هر ساقه ی مژگان تو بر چشم خمار
"شمشیر برهنه در کف زنگی مست"
***
هر کس که به شب ستاره باران خندید
رندانه به دور سایه اش می رقصید
فردا که چو حلاج به دارش بردید
اسرار حیات را از او می دزدید
***
با خشت و گل و سنگ چه آورد کنی
گرد آری و آتش زنی و سرد کنی
چون کوه شود دوباره در چرخه ی هیچ
در هم شکنی، خاک کنی، گرد کنی
***
تا هستی و هستیم مپنداری هست
یا رفتی از این سرا بدو کاری هست
گر دیدنش اندر دو جهان ممکن نیست
پس مرگ کجا پشت چه دیواری هست
***
یک نقطه که پشت خویشتن پنهان شد
چرخید و چه گوی ها که سرگردان شد
دستار جهان گشود و پرگار وجود
در کار دوایری که زد حیران شد
***
با آنکه پدید آمده ی انزالیم
از تین و تراب و علق و صلصالیم
ما را نرسد درک هبوط ای دنیا
با این همه از دیدن تو خوشحالیم
***
از نور به تاریکی تن قاب شدیم
اندود طلا ریخته سیماب شدیم
از گوشه ی کهکشان سرسبز جهان
با تلخ ترین بهانه پرتاب شدیم
***
در پرده اگر نهان شوی، پشت حصار
خورشید نمی توان نمودن انکار
گر بام فلک شوی فریبا چون ماه
هر شب به زمین زنی خودت را صد بار
***
از ساز دلم صدای خون می شنوم
از رگ رگ تن بانگ جنون می شنوم
درد از دل و آه و ناله از سینه بلند
از حاشیه ها متون متون می شنوم
***
گفتند كه از جـنون ديوانه چه باك
جنبـــاندن سر از او ز ما تيغ هلاك
يك لحظه نهادند به هم چشم و كنون
من مانده ام و سوگ تو و تاول خاك
***
آن دل که سه پاره شد، ز خون آکندیم
در دوزخ و برزخ و بهشت افکندیم
یک نیمه به لامکان و نیمی به جهان
نیمی دگرم هست بگو ما چندیم
***
تصویر ز چشم دل امان می گیرد
در بازه ی ذهن خسته جان می گیرد
زنهار که پالوده کنی آنچه در اوست
پیغام به بازگو جهان می گیرد
***
آنکس که رموز چرخ را می داند
بر وفق مراد خویش می گرداند
گهواره ی طفل کره ی خاکی نیز
با آتش و آب و باد می جنباند
***
هرچند جز این مهره نمي داری دوست
پیش آری و برداری و بگذاری دوست
بیرون کنم از صفحه و بردار و بگو
آنگاه مرا چگونه پنداری دوست
***
باریدم و چون جوی فتادم در راه
با دیدن قلــه از سـر افتاد کلاه
دریا شدم از بارش چشمان دلیر
تبخیر شـــدم به آه از هرم نگاه
***
مستيم و غزلسراي افسانه ي شب
زنجيري بي شكيب و ديوانه ي شب
خوابيم و خماريم و خرابيم و برآب
تردامن ياوه گوي پر چانه ي شب
***
اندوه دلم دوست نمی دار و بیا
کس را چو من خسته نیازار و بیا
من از تو پدیدار و تو در من محوی
ای خويش مرا به خویش مگذار و بیا
***
زين سبز تبر خورده جنون مي رويد
در شالی شب ساقه ي خون مي رويد
از هر گل اشك خفـته بـر دامن صبح
صــد شعله چراغ واژگون مي رويد
***
انبوه دل و طره شکن در شکن است
در هر شکنش لاله ی سرخی کفن است
دندانه ی شانه هر یکی کافر مست
پرپر کند او هر چه گل اندر چمن است
***
فرعونی و از موم و هرم معموری
از زلزله ، باد و آب و آتش دوری
گر زنده شوی در پی ده قرن سکوت
از زیستن اندر این جهان معذوری
***
در راه خرابات به ما خنديدي
غافل شدم و قاپ مرا دزديدي
اي لول سيه مست حرامت بادا
اين باده كه از سبوي ما نوشيدي
***
جولانگه سینه پهنه ی رخش تو باد
بر رگ رگ من زخمه ي جانبخش تو باد
بازوی دل از دو سو مکش پروا کن
من قاصدکم پیکر من پخش تو باد
***
از کوهکنی نگو چه طرفی بستی
از بام بلند تلخ و شیرین جستی
آن قفل که با هیچ کلیدی نگشود
با شاه کلید تیشه ات بشکستی
***
ای موج که افسار تو را عشق گسست
گر جای تو در لجه ی دریا تنگ است
دیواره ی سرسخت غرورم بشكن
دل را مشكن نبايد اين طرفه شكست
***
آن چشم که نی نوا در او خواب گرفت
عباس و مرا ز جمع اصحاب گرفت
گویی جگری داشت به قد قامت مشک
در بارش تیرمژه ات آب گرفت
***
خورشید چو از بستر خاور خیزد
با ماه به ناز و عشوه می آمیزد
تاوان خیانت است یا حق سکوت
این سکه که در قلک شب می ریزد
***
آن بوته كه در باغ دلم كاشته بود
اي كاش حريم خود نگه داشته بود
بر حرمت مرگ برگ در پرپر باد
هر غنچه لوای نيمـــه افراشته بود
***
در عشق کمال معرفت پیوند است
عهدی که توان گسست و بستن بند است
تمرین کن و عاشق شو و بیکار نباش
در شهر شما مگر عروسک چند است
***
صد زخم ز خــنجر خيانت خورده
صد غنچه كه در بهار خود پژمرده
از چشمه ی خاموش دلم می جوشد
هر شعله ي سركشي كه در خون مرده
***
بر هیچ فرا نخوانده، دل در نگشود
با كس ننشست و نغمه ي كس نشنود
شد آبکش از زخم و همين مي دانم
در تيررس ناوك مژگان تو بود
***
مرز من و دل به تیر چشم تو شکست
برخاست ز قاب دیده در سینه نشست
دل بردی و جان نبردی ای تورانی
شد دیر خبردارم از این سودا شست
***
عشق آمد و کار آتش آموخت مرا
در کوره ی سینه شعله افروخت مرا
نشكن دل من كه گر شکست این تب سرخ
زین بیش به دوزخ نتوان سوخت مرا
***
از فرق ســـبو قل قل خون مي آيد
خونابه ز سيـنه اش برون مي آيد
این محرم خفته در سراپرده ی دل
بي رمز عبـــور تا جنون مي آيد
***
در پوشش راز خویشتن می کوشي
یک عمر زبــان تر كني از خاموشي
آنگاه که اوج سود سوداست تو را
يوسف به زر ناسره اي بفروشي
***
در ظلمت جسم، روح سرگردانی
کنکاش گر هویتی پنهانی
هر کالبدی با حَیَــوانی معلوم
نشناخته مانده ای اگر انسانی
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی