صفحه 8--5 اسفند 91
عبدالعلی دستغیب بخش پنجم
پیشه اصلی من گرچه نثرنویسی است از سرودن شعر نیز غافل نیستم ولی البته فرشته الهام درست ساعت دو بعد از نیمه شب به سراغم میآید و دست - ببخشید- بال نوازش به سرم میکشد. با ناز و عتاب و پرفشان و شمعی در دست (در بال؟)، آهسته و آرام و مانند نسیم بهاری به میز تحریرم نزدیک میشود و به نجوا میگوید که ای شاعر- و تاریخ نویس، جامعه شناس، مالک چند رقبه خانه و باغ و ظروف بدلچینی... خوابت هست؟! و من با اینکه به سبب خستگی سخت چرت میزنم، با صدایی که به خرخر مانند است، میگویم: نیست. فرشته الهام کمی اخم میکند، گویا میخواهد بگوید در این سن نباید ناپرهیزی کنم و به جای رفتن زیر لحاف، بیدار بمانم و با کاغذ و قلم بازی کنم، اما بی درنگ به یادش میآید که با شاعر شوریدهای سروکار دارد که جد اندر جد، شاعر، مورخ، کاتب، مالک ده و باغ و خانه چند طبقه بودهاند و کشت یونجه و چغندری میکردهاند و افزوده بر این همیشه دیگ آش خانداناش سر بار بوده و فقیران و مستمندان را اطعام میکرده و به ویژه مرحومان مغفور مبرور نیا و پدرش در سلک اهل طریقت بوده و طبع شعر هم داشتهاند. فرشته الهام همین که این مطلب را به یاد میآورد، اخماش باز میشود و با شادمانی بالهایش را بهم میزند و با صدایی همچون طنین جام یا صدای پر پروانه میگوید: بنویس!
گربه عاشق در آن تاریکی
مهتاب گون شب
با صدایی نرم و نازک
چون پر پروانهای آرام
تشنه از بامی به بام دیگری برجست
پیش پای دلبرش بنشست
شعر را به الهام فرشته مهربان نوشته بودم اما در واقع زمینهای ژئوپولتیک هم داشت و همین طوری از هوا نیامده بود چرا که سر شب ماده گربهای به دلایلی که بر من مجهول است از خانه همسایه به بام خانه من جهیده بود و یک نفس میومیو میکرد و غلغلهای راه انداخته بود که آن سرش ناپیدا بود. (قاعدتاً میبایست آن سرش به سر دیگر تاریخ بخورد. حالا بخورد یا نخورد دیگر به من ارتباطی ندارد). آری گربه مینالید و میزارید به طوری که دل سنگ به حالاش کباب میشد. زمانی شمردم در دفترهای شعرم پانصد بار کلمه گربه آمده بود اما دوستان مرا شاعر گنجشکها میدانند گو این که تکرار این کلمه در اشعار من بسامد کمتری دارد. گنجشک (یا به گفته کرمانیها چغوک) در سرودههای من همان مقامی را دارد که بلبل در اشعار سعدی و حافظ. چه طور بلبل در غزلهای حضرت حافظ برگ گلی در منقار دارد و در آن برگ و نوا، خوش نالههای زار، آن گاه من حق ندارم گربه یا گنجشکی داشته باشم جیک جیک یا میومیو کند؟ اصلاً میدانید که در حال حاضر در این شهر یک شاعر
به درد بخور و درست و حسابی وجود دارد؟! من که گنجشکالشعرا (پیش تر نادمالشعرا) تخلص میکنم و میکردم و در واقع منم رئیسالشعرا. دیگران باید بروند کشکشان را بسایند:
بزرگاش نخوانند اهل خرد
که نام مرا بر زبان نفشرد
این را نیز بدانید که من شاعری را از شمس قیس رازی نویسنده «المعجم...» و عمه جانم که طبع شاعری داشت آموختم. کفران نعمت نمیکنم اما باید بگویم شمس قیس را زیاد خوش ندارم، زیرا با این که او چند قرن پیش میزیسته گوشه کنایهای به من زده و کهنسالی مرا به باد استهزاء گرفته آنجا که میفرماید: «از شاعر پیر، بدتر ندیدم» و نیز حکایت میکند از «خان والائی» که هوس شعر سرودن به سرش افتاده بود و نزد من (شمس قیس» میآمد:
پنج شش سال او را نیکو بداشتم و او پیوسته شعر به گفتی و مردم بر وی خندیدندی. روزی بر در دیوار سرایی نوشتهای دیدم:
دنیا به مراد رانده گیر اخرجه
صد نامه عمر خوانده گیر اخرجه
بر سبیل طبیعت او را گفتم این بیت چه معنی دارد وهاء «اخرجه» عاید به کیست؟ و فاعل فعل اخرج کیست؟ گفت: نغز گفته است و حقیقت بیان کرده است یعنی هر مرادکی داری یافته گیر و دیر سالها زیسته گیر هم عاقبت، اجل در رسد و مرد را از دنیا بیرون برد. فاعل فعل «اخرج»، اجل است و ضمیر عاید به مرد است کی به تقدیر در این بیت لازم است... اما فعل «اخرجه» را نیک ننشانده است. میبایست کی فاعل فعل آن ظاهر تراز این بودی. جمعی کی حاضر بودند بر تفسیر بیت و تقریر نحو او بخندیدند ]اخرجه همان آخر چه؟ است چون در کتابت فارسی تا قرن هفتم و هشتم فرقی بین جیم فارسی و عربی نمیگذاشتند و هر دو را به یک نقطه مینوشتند... از این رو
خان والا آن را «اخرجه» ماضی از باب افعال از خروج خوانده و توجیهات باردی برای فاعل و مفعول «اخرج» کرده است.[ اما او از پا ننشست و گفت من بیتی بگویم بهتر از آن شعر نوشته بر در سرای مرو: شادی ز دلم به رایگان اخرجه/ چون سودی نیست بر زبان اخرجه! بر این بیت نیز زمانی بخندیدیم و تحسینی چند کردیم... بعد از آن نزدیک فرو شدن آفتاب بیامد و گفت
دو بیتی بهتر از آن گفتهام با قافیه «ادخله»:
عیش و طرب و نشاط چون ادخله
در دل چو نبود خود کنون ادخله
صحرای دلم چو لشکر عشق گرفت
غم اخرج شادی فزون ادخله
من از سر رقت گفتم ای خواجه تو مردی سلیمالقلبی نمیپسندم کی تو علم شعر نادانسته شعر گویی، آنچ میگویی نیک نیست و ما و دیگران بر تو میخندیم و پس از آن در هجو من آمد:
شمس قیس از حسد مرادی گفت
شعر تو نیک نیست بیش مگوی
خواستم گفتنش که ای خر طبع
کس چو تو نیست عیب مردم گوی
شمس قیس را باور بر آنست طالب همین که سخن موزون از ناموزون بشناخت و قصیده چند کژ و مژ یاد گرفت به شاعری سر بر میآرد و خود را شاعر میپندارد و چون جاهلی شیفته خویش و معتقد شعر خویش شد به هیچ وجه او را از آن اعتقاد باز نتوان آورد و عیب شعر او با او تقریر نتوان کرد. (المعجم فی معائیر اشعار العجم، تصحیح قزوینی، مدرس رضوی، 455 به بعد)
آن شاعری که شعر بد میگفت و مردمان بر او میخندیدند. منام، نادمالشعرا، شاعر گنجشکها و لاله عباسیها و کاشیها حوض و گربکان. خیلی از حضرت شمس قیس گله دارم. او بود که مرا در راه شاعری انداخت و حالا دارد پنبه مرا میزند. خود او به من فرموده بود: «ادوات شعر کلمات صحیح و الفاظ عذب و عبارات بلیغ و معانی لطیف است کی چون در قالب اوزان مقبول ریزند و در سلک ابیات مطبوع کشند و آن را شعر نیک نامند». (همان، 445) و اکنون اشتباه کوچک مرا در خواندن کلمهای بزرگ وامینماید و بر ضد من مانور میدهد تا مرا مسخره همگان سازد. اما هجو او مرا از سرودن شعر و نوشتن نثر باز نخواهد داشت. من نواده «نادمالشعرا»هایی هستم که در جنگ «فرنی خوران» چنان هنرنمایی کرد که توپ شرپنل نیز از عهدهاش برنیامد، بنابراین بهتر بود جانب مرا نگاه میداشت و به گفته حضرت خواجه «به ادب نافه گشایی کن از آن زلف دراز» و این را میدانست که موهای من مانند طومار تاریخی سی هزار صفحهایام بس که طویل است نسب به زلف دراز دلدار میبرد. اکنون اگر گناه شمس قیس را ببخشایم، از قصور و خطاهای جیمز موریه و میرزا حبیب اصفهانی نویسنده و مترجم «حاجی بابای اصفهانی» گذشت نتوانم کرد. این دو نفر دیگر شورش را در آوردهاند. ملکالشعرای صبا، گوینده «شاهنشاه نامه» را به دست ترکمنها اسیر میکنند و ارسلان خان رئیس گروهی ترکمن را وادار میکنند طمع در جان و مال او ببندند. ملکالشعرای خاقان مغفور مردی است پنجاه ساله، باریک قد، تیزنگاه،
سرخ رخسار، انبوه ریش، زیر جامه قصب در پا و کلیچه کشمیری در بر، لینی با جامه تمام رسمی که برای شرکت در آیین پنجاهمین سال سالگرد شاعریاش پوشیده.
ارسلان خان: تو که ای و چه کارهای؟
اسیر (با آوازی نرم و حزین): بنده کمینه بی چاره هیچ کاره.
ارسلان خان: آخر هنر و پیشه چیست؟
اسیر: غلام شما شاعرم، میخواهید چه باشم؟
یکی از ترکمنهای ناتراشیده: شاعر یعنی چه؟ به چه کار میخورد؟
ارسلان خان: شاعر یعنی هیچ. آدمی هرزه چانه، یاوه سرا، نره گدا، خانه به دوش، دروغ فروش، چاپلوسی که همه را میفریبد و همه کس مرگاش را از خدا میخواهند. (سرگذشت حاجی بابا، 39، تهران، 1380)
از بی انصافی میرزا حبیب سخت رنجیدم. شخص فاضلی چنو، چرا میبایست ما شاعران را در صف دروغ و دوغ فروشها در آورد. پس غزل شکوائیهای سرودم و برای او فرستادم:
مرا اسیر بز و گرگ پیر و شیر مکن
ز فکر زندگی و بار سکه سیر مکن
رهم به کوچه خاموش زمهریر مبر
لباس پشمی ما را خز و حریر مکن
سخن چو لوز برانم ز شهد و شیرینی
تو لوز گفته من را شکر پنیر مکن
گهی به خانه خاموش ما نظر افکن
در این نظاره تمنای زود و دیر مکن
بدان که خصم ستمکارهای است حیلت ساز
ورا چو گربه و ما را چو موش پیر مکن
تنها شمس قیس و میرزا حبیب اصفهانی نیستند که با شاعران و رئیسالشعرا مخالفاند، خود شاعران نیز هم برای یکدیگر کم مایه نمیگیرند. چندی پیش به مناسبتی قصیدهای برای خان والایی در مثل سر هم کردم تا در مجلس ضیافتی بخوانم. از شاعران و نویسندگان دیگر نیز دعوت کرده بودند. معالاسف هیچ کس نیامد و کسانی که آمدند جمعی ملازمان درگاه و پلوخورانی بودند که برای شرکت در هر نشست رسمی و غیررسمی حاضرند و پا در رکاب. خیلی دماغم سوخت ولی زمانی که مباشرخان والا کیسهای حاوی سی مدالیون ارمغانم کرد، از شادی اشک در چشمم حلقه زد. خورجین حاوی مدالیونها را شادمانه تا خانه به دوش کشیدم ولی این شادمانی دیری نپایید، آنها را شمردم، بیست و دو تا بود. هشت تا از مدالیونها گویی آب شده و به زمین فرو رفته بود. بعد کاشف به عمل آمد که مباشر حقه باز هشت تا از آنها را کش رفته. آری: مدالیونها تازه و خوباند/ گرچه محجوبند/ عدهای چند از کفام در رفت/ دیگ طبعم زین سبب سر رفت!
این «هایکو» را فیالبدیهه و مشتاقانه نوشتم و برای خان والا فرستادم ولی این بار از آن بارگاه کرم نه صلهای رسید و نه خبری. چه خوب گفتهاند: در همیشه به یک
پاشنه نمیچرخد.
* * *
با این همه چون نیک بنگریم کارها خوب پیش میرود. روزنامه «وقایع اتفاقیه» و نوشتن کتاب مستطاب «نسخ...» همچنان به روال خود- شیوه مرضیه به نعل و به میخ زدن، چاخانیسم، نقل اقوال، بزرگداشت اجداد والاتبار و بستان موروثی... ادامه یافته و مییابد. این وقایع همچنان که میدانید در یک زمان روی نمیدهد. زمان وقوع آنها گاهی ساعت دوازده و سی و سه دقیقه روز و زمانی چهار و پنجاه و نه دقیقه نیمه شب و گاهی ساعت شش و بیست و چهار دقیقه و سی ثانیه بامداد است. در این معامله مرا قصوری نیست. اگر دنبال باعث و بانی آن میگردید، یقه فرشته الهام را بچسبید. نادمالشعرا ناقل است و آنچه فرشته نام برده گفته است میگوید. والعهده علی الراوی، همچنانکه نظامی گنجوی در «مخزن الاسرار»، نظامی عروضی در «چهار مقاله»، صدرالدین دره بیدی در «کشاف زمخشری» و میشل فوکو در «کارتوگراف» نوشتهاند. حضرت خواجه نیز در این زمینه فرموده است:
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
تفسیر هرمنوتیکی این بیت کار مرا در گزارش این «خاطرات و خطرات» آسان میکند. متن و چینش کلمهها نشان میدهد که ما در این جا با خشت و خشت مالی سروکار داریم (دلالت دومین واژگان خشت را از یاد مبرید. خشت و دالکی، حومههای کازرون، خرما و رطب مرغوب صادراتی با هفتاد درجه گالری حرارت، قانون ترمودینامیک در فیزیک) خشت مال هم البته کسی است که گل رس را با آب قاطی میکند و ورز میدهد. (کلمه ورز را اگر با کسره حرف اول بخوانید، به معنای گناه است. گناه دگران بر تو نخواهند نوشت!) پیکره مژده بر دست و دوش یاران به اینجا رسید. سواران را چه شد؟ در حقیقت ما کار پنهان ملک نقاله را با چشم سر به آشکار دیدیم، به باور خویش نه به خوش باوری. بر هرگونه ظن مبنی بر قیاس به رأی خط بطلان کشیده میشود. محمد قاضی میگوید به ابتهاج سلام کردم و او اعتنایی نکرد. رفتم بازویش را گرفتم و گفتم میدونی فرق تو با کسرایی چیه. گفت: نه. گفتم فرق تو و او در اینه که کولی (کسرایی) خیلی بهتر از اشعار خودش هست ولی اشعار تو از خودت خیلی بهتره. این ذم شبیه مدح یا در واقع مدح شبیه ذم او را به خنده آورد. بعد گرده مشتی حواله من کرد و گفت: «خوب نیش میزنی. در واقع داری منو چوب میزنی. بزن بزن که داری خوب میزنی!» روایت میکند نظامی عروضی از خیام که «گور من در موضعی باشد که هر بهار، شمال بر من گل افشان میکند و چون به نیشابور رسیدم درختان امرود و زردآلود سر از آن باغ بیرون کرده و چندان شکوفه بر خاک او ریخته که خاک او زیر گلها پنهان شده بود، گریه بر من افتاد». دامان را به طلب صله فراز کرده بودند که مرگ آسان تقدیم میکنند. آقایان، جداً بی تعارف قرار بازگشت ما به اصفهان بامداد امروز بود ولی به خواهش دوستی، امروز را نیز در شیراز ماندگار شدیم. در بنیاد فرهنگی نیاکانی، قدر یمن به مرگ اویس شکست. به شهردار جوشقان گوشزد میکنم ای که دستت میرسد کاری بکن. کاری کرد؟ نکرد؟ هنرمندان و نویسندگان را کجا دفن کنیم؟ من بهر تن خویش جای نمیخرم. یکیاش را حاضر و آماده دارم. استاد خوش آواز اصفهان شاه زیدی بود. دو سر تاریخ در بوستان موروثی ما بهم میرسد. دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس! حضرت عزرائیل چنان تند میراند که مرا از دور به نزدیک و از نزدیک به دوری میکشاند. البته خاک را به نظر کیمیا کنند! نرخ سکه به
دو هزار تومان رسید. هر چه گفتند به او در نگرفت تازیانه بهرام نیز همین جا گم شد، در همین بستان موروثی، عصر سهشنبه هفتم جولای بود. گفتم که میدانم که میدانی که فلان و بهمان سزاوار چنین تربتی نبودند. گفت «میروم دامن کشان، از تو ای نامهربان، رفتم که رفتم» دنباله تصنیف را از «حکیم خندان» بپرس. استخوانهای من زیر بار بزرگی صاحب خاک، خرد و خاکشیر خواهد شد. یکی از بزرگان نه چندان تمیز با وسواس و خط نستعلیق بر سنگ گور بزرگ دیگری نوشت: شهر بزرگ نیست چو مرد بزرگ نیست. تازه اول کار است. پرورده مکتب تاج اصفهانی بود. میان مجلس عشرت حجهالحق عمر خیام اما با فیتز جرالد هم سر و سری داشت اما حقهاش نگرفت. راستی جای شگفتی هم هست و هم نیست. رندان جهان خواهد بود. چنین نیز بشود که امروز شد. با شما که تعارفی نداریم.برای دفن شدن میتوانید به ملک موروثی ما بیایید. قدم بر چشم. آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس، هفته پیش چند تن از آنها را به اتهام احتکار سکه توقیف کردند.اینها همراه با یادهای تلخ و شیرینی است که مانند تاریخ سری به سوی بالا دارد و سر به سوی پایین زیرا که قدرشناسی خود به قدر رسیدن است و در هر زندگانی تاریخی جای گرفته است اما نوبت پس از او به شما میرسد که سرودهاید: مرد غریبمُ زی پنبه/ تازه رسیدمُ زی پنبه. تازه این که چیزی نیست، پنبهاش را امروز و فردا میزنند. من شبهایی را دوست میدارم که در آن ماه از پشت ابری رقیق گریه میکند. میخواهید بخواهید، میخواهید نخواهید، آش کشک
خاله جان است. دکتر صفا ذبیحی استاد ما بود و میگفت در شاهنامه دیو سفید از رستم کم آورد، سرش را از دست داد. لابد یکی از سرهایش را، زیرا او هم مانند تاریخ دو سر داشت. یک سرش زیادی میکرد. حالا خودمانیم اگر ما به جای اکوان دیو بودیم چه میکردیم. به دریا بیندازمت یا به کوه؟ راوی میگوید پس از طوفان نوح، علوم از جمله کیمیا، لیمیا، سحر و جادو به نظارت هرمس سه بار بزرگ به ممفیس منتقل شد. بعضیها میگویند هرمس سه تا بوده و سومی نه فقط علم کیمیا را بنیاد گذارد بلکه از مشایخ صوفیان هم بود. صوفیان (حوریان) رقص کنان ساغر شکرانه زدند. هرمس مانند «مرکوری» (جیوه)، تند حرکت میکرد، زمان و مکان را باژگونه میکرد، چنگ (Lyre) را اختراع کرد و مانند رازوران به وسیله نغمه موسیقی حالات عجیبی در شنوندگان به وجود میآورد، با نوای سحرآمیز چنگ غولی را به خواب فرستاد. در منطقالطیر عطار حقیقت عارفانه (سیمرغ) به مدد پرنده تمثیل شده. خرقه برای درویشان اهمیت بسیار سمبولیکی دارد. خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد! رمال خطوط کف دستش را خواند و با ترس و لرز بسیار گفت: پنجاه سال نخست زندگانیات را به شوربختی و سختی و در مذلت به سر خواهی آورد! و او با وحشت پرسید: بعدش چه طور؟ رمال گفت: بعد به آنها عادت میکنی! لابد رمال ریگی به کفش داشت. دکتر جمشیدی استاد مسلم تاریخ بود. اما به لج هرودوت، کلمه تاریخ را با طا مینوشت. این طور: «طاریخ» از این کارش خوشم آمد. میخواست روی هرودوت را کم کند. سنگ پاماله قزوین است. نوع مرغوبش در گرمابه گرگعلی خان کرمان، در آرشیو آنجا محفوظ است. بدون هراس اعلام میکنم ماست سفید است و ذغال سیاه. زمستان رفت و روسیاهی به ذغال ماند. همهاش تقصیر هرودوت است.
همین دوشنبه باز بر تربت شان پای گذارده و به اخلاص فاتحهای خواندم، شاید که تن دیگری به خاک سپرده شود. همه را پس به دریا بیندازید. کوه از سرمان زیاد است. هم اکنون جایگاهی برای تن نام آوران فرهنگ و هنر اختیار کنند. اهل فرهنگ و صنایع مستطرفه را به چشم آرند نه به آنها چشم زخم بزنند. شاه زیدی و شیخ رفاهی به فصل گل روی به شهر گل و بلبل آورده بودند و به بوستان موروثی ما آمدند. محمود اینجو روی تشکچهای نشست و با سینه کفتریهایش بازی میکرد، کاملاً گل انداخته بود. گفت بفرمایید داخل فیض شوید. دودش را ابداً پس نمیداد میگفت حیف است. هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برنمیآید، مفرح ذات. این را خود جناب شیخ گفته است.
در سفر اصفهان به شیراز استاد خلیل، شیخ رفاهی، جلال خان، شاه زیدی و دکتر صورتگران... از سر و خفیات سخن گفتند و از سر تا ته «چهار مقاله» نظامی عروضی را خواندند. گریه/ من افتاد. خیام گفت: گور من در جایگاهی خواهد که بوق ماشینها گوش هر تنابندهای را کر خواهد کرد. گریه بر من افتاد. وسیله نقلیه ما ملک نقاله نبود. ماشین فورد مدل 1930 بود. از پدر به ارث رسیده است. فنرهای زهوار در رفته ماشین گامب گامب صدا میکردند. بخاری ماشین درست کار نمیکرد. در اقلید استاد خلیل سرما خورد. میگفت احساس مقدمه سرماخوردگی میکنم. به کلاس درس نمیآمد و دانشجویان زیر جلگی برخی مناظر را دید میزدند. بخاری کلاس هم دود میکرد. در تهران که بودیم منوچهر نیستانی از ترس سوار تاکسی و اتوبوس نمیشد و میگفت:
در روزگار ما
مرکوبها همه بخاری هستند
راکب اما بی بخار!
من «نسخ ناسخ التواریخ» را در بستان موروثی مینویسم. همین جا قطعهای به طول و عمق یک متر و نیم و عرض نیم متر سفارش دادهام. هیأت امنا در این زمینه تصمیم میگیرند. سفارش پذیرفته میشود. پذیرفته شد. شیخ رفاهی هم در همان سفر اصفهان در آس و پاس و سرحد چهاردانگه عمرش را به شما داد. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. خواجه اول تاریخ بدون اجازه خواجه دوم تاریخ گفت: بارانکی میبارید و زمین را ترگونه میکرد. به علامه مینوی گفتم کلمه قصه را در شعر حضرت خواجه به «وصله» تغییر ندهید. گفت در این زمینه باید به نسخه آکسفورد و دکتر خانلری اطمینان کرد. شبی خوش است بدین وصُلهاش دراز کنید.
«وصله» همان پوستیژ است. موی عاریتی. گفتم اگر به خط خود خواجه هم باشد قبول نمیکنم. بدین قصهاش دراز کنید، درست است. علامه فرمود این فضولیها به تو نیامده. گریه بر من افتاد. یادم هست که شادروان پدر همیشه میگفت: هر کسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش! از این آموزه پند نگرفتم، عاقبتام شنیدی. در قطعه 500 ضلع شمالی، یک متر در یک متر و نیم بدون هرگونه ابزار رفاهی شماره 42000 بستان موروثی با اجازه هیأت امنا. گواهی عدم سوء پیشینه لازم نیست. گریه بر من افتاد! از بهر تن خود نمیگویم. جایگاهم محفوظ است. به طور موقت اجاره داده میشود. وسیله حمل و نقل
مجانی است. ملک نقاله با میل این کار را میکند. در اینجا «ناظمالاموات» به قید قرعه انتخاب میشود. هیأت امنا به من وکالت دادند به شما آگاهی (آگهی) بدهم. تدفین به تقریب مجانی تمام میشود. با wwww.c.b.4000 تماس بگیرید، 4000 به میلیون محاسبه میشود. به تقریب مجانی است. واریز کنید. قطعههای عمارت مجهز به دستگاه حرارت مرکزی، لولهکشی آب، شبکه مخابرات و سیستم هوشمند است. آسایش همیشگی شما را تضمین میکنیم. این جا تدفین مفت و مجانی تقدیم میشود. آقایان، جداً بی تعارف!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی