قسمی حسب حال
عبدالعلی دست­غیب                                                            بخش پنجم 


پیشه اصلی من گرچه نثرنویسی است از سرودن شعر نیز غافل نیستم ولی البته فرشته الهام درست ساعت دو بعد از نیمه شب به سراغم می­آید و دست - ببخشید- بال نوازش به سرم می­کشد. با ناز و عتاب و پرفشان و شمعی در دست (در بال؟)، آهسته و آرام و مانند نسیم بهاری به میز تحریرم نزدیک می­شود و به نجوا می­گوید که ای شاعر- و تاریخ نویس، جامعه شناس، مالک چند رقبه خانه و باغ و ظروف بدلچینی... خوابت هست؟! و من با اینکه به سبب خستگی سخت چرت می­زنم، با صدایی که به خرخر مانند است، می­گویم: نیست. فرشته الهام کمی اخم می­کند، گویا می­خواهد بگوید در این سن نباید ناپرهیزی کنم و به جای رفتن زیر لحاف، بیدار بمانم و با کاغذ و قلم بازی کنم، اما بی درنگ به یادش می­آید که با شاعر شوریده­ای سروکار دارد که جد اندر جد، شاعر، مورخ، کاتب، مالک ده و باغ و خانه چند طبقه بوده­اند و کشت یونجه و چغندری می­کرده­اند و افزوده بر این همیشه دیگ آش خاندان­اش سر بار بوده و فقیران و مستمندان را اطعام می­کرده و به ویژه مرحومان مغفور مبرور نیا و پدرش در سلک اهل طریقت بوده و طبع شعر هم داشته­اند. فرشته الهام همین که این مطلب را به یاد می­آورد، اخم­اش باز می­شود و با شادمانی بال­هایش را بهم می­زند و با صدایی همچون طنین جام یا صدای پر پروانه می­گوید: بنویس!

و من که نیمه خواب و نیمه بیدارم معطلم که چه بنویسم. اما این را خوب می­دانم که در این کار صعب، فرشته مهربان بی کار نمی­نشیند (نمی­ایستد) و هر آنچه را که باید بنویسم به من دیکته (القاء) می­کند و من خودکار یا مدادی به دست می­گیرم و بر صفحه سفید کاغذ می­دوانم:
گربه عاشق در آن تاریکی 
                                  مهتاب گون شب
با صدایی نرم و نازک
                       چون پر پروانه­ای آرام
تشنه از بامی به بام دیگری برجست
پیش پای دلبرش بنشست
شعر را به الهام فرشته مهربان نوشته بودم اما در واقع زمینه­ای ژئوپولتیک هم داشت و همین طوری از هوا نیامده بود چرا که سر شب ماده گربه­ای به دلایلی که بر من مجهول است از خانه همسایه به بام خانه من جهیده بود و یک نفس میومیو می­کرد و غلغله­ای راه انداخته بود که آن سرش ناپیدا بود. (قاعدتاً می­بایست آن سرش به سر دیگر تاریخ بخورد. حالا بخورد یا نخورد دیگر به من ارتباطی ندارد). آری گربه می­نالید و می­زارید به طوری که دل سنگ به حال­اش کباب می­شد. زمانی شمردم در دفترهای شعرم پانصد بار کلمه گربه آمده بود اما دوستان مرا شاعر گنجشک­ها می­دانند گو این که تکرار این کلمه در اشعار من بسامد کمتری دارد. گنجشک (یا به گفته کرمانی­ها چغوک) در سروده­های من همان مقامی را دارد که بلبل در اشعار سعدی و حافظ. چه طور بلبل در غزل­های حضرت حافظ برگ گلی در منقار دارد و در آن برگ و نوا، خوش ناله­های زار، آن گاه من حق ندارم گربه یا گنجشکی داشته باشم جیک جیک یا میومیو کند؟ اصلاً می­دانید که در حال حاضر در این شهر یک شاعر
به درد بخور و درست و حسابی وجود دارد؟! من که گنجشک­الشعرا (پیش تر نادم­الشعرا) تخلص می­کنم و می­کردم و در واقع منم رئیس­الشعرا. دیگران باید بروند کشک­شان را بسایند:
بزرگ­اش نخوانند اهل خرد
که نام مرا بر زبان نفشرد
این را نیز بدانید که من شاعری را از شمس قیس رازی نویسنده «المعجم...» و عمه جانم که طبع شاعری داشت آموختم. کفران نعمت نمی­کنم اما باید بگویم شمس قیس را زیاد خوش ندارم، زیرا با این که او چند قرن پیش می­زیسته گوشه کنایه­ای به من زده و کهنسالی مرا به باد استهزاء گرفته آنجا که می­فرماید: «از شاعر پیر، بدتر ندیدم» و  نیز حکایت می­کند از «خان والائی» که هوس شعر سرودن به سرش افتاده بود و نزد من (شمس قیس» می­آمد:
پنج شش سال او را نیکو بداشتم و او پیوسته شعر به گفتی و مردم بر وی خندیدندی. روزی بر در دیوار سرایی نوشته­ای دیدم:
دنیا به مراد رانده گیر اخرجه
صد نامه عمر خوانده گیر اخرجه
بر سبیل طبیعت او را گفتم این بیت چه معنی دارد وهاء «اخرجه» عاید به کیست؟ و فاعل فعل اخرج کیست؟ گفت: نغز گفته است و حقیقت بیان کرده است یعنی هر مرادکی داری یافته گیر و دیر سالها زیسته گیر هم عاقبت، اجل در رسد و مرد را از دنیا بیرون برد. فاعل فعل «اخرج»، اجل است و ضمیر عاید به مرد است کی به تقدیر در این بیت لازم است... اما فعل «اخرجه» را نیک ننشانده است. می­بایست کی فاعل فعل آن ظاهر تراز این بودی. جمعی کی حاضر بودند بر تفسیر بیت و تقریر نحو او بخندیدند ]اخرجه همان آخر چه؟ است چون در کتابت فارسی تا قرن هفتم و هشتم فرقی بین جیم فارسی و عربی نمی­گذاشتند و هر دو را به یک نقطه می­نوشتند... از این رو
خان والا آن را «اخرجه» ماضی از باب افعال از خروج خوانده و توجیهات باردی برای فاعل و مفعول «اخرج» کرده است.[ اما او از پا ننشست و گفت من بیتی بگویم بهتر از آن شعر نوشته بر در سرای مرو: شادی ز دلم به رایگان اخرجه/ چون سودی نیست بر زبان اخرجه! بر این بیت نیز زمانی بخندیدیم و تحسینی چند کردیم... بعد از آن نزدیک فرو شدن آفتاب بیامد و گفت
دو بیتی بهتر از آن گفته­ام با قافیه «ادخله»:
عیش و طرب و نشاط چون ادخله
در دل چو نبود خود کنون ادخله
صحرای دلم چو لشکر عشق گرفت
غم اخرج شادی فزون ادخله
من از سر رقت گفتم ای خواجه تو مردی سلیم­القلبی نمی­پسندم کی تو علم شعر نادانسته شعر گویی، آنچ می­گویی نیک نیست و ما و دیگران بر تو می­خندیم و پس از آن در هجو من آمد:
شمس قیس از حسد مرادی گفت
شعر تو نیک نیست بیش مگوی
خواستم گفتنش که ای خر طبع
کس چو تو نیست عیب مردم گوی
شمس قیس را باور بر آنست طالب همین که سخن موزون از ناموزون بشناخت و قصیده چند کژ و مژ یاد گرفت به شاعری سر بر می­آرد و خود را شاعر می­پندارد و چون جاهلی شیفته خویش و معتقد شعر خویش شد به هیچ وجه او را از آن اعتقاد باز نتوان آورد و عیب شعر او با او تقریر نتوان کرد. (المعجم فی معائیر اشعار العجم، تصحیح قزوینی، مدرس رضوی، 455 به بعد)
آن شاعری که شعر بد می­گفت و مردمان بر او می­خندیدند. من­ام، نادم­الشعرا، شاعر گنجشک­ها و لاله عباسی­ها و کاشی­ها حوض و گربکان. خیلی از حضرت شمس قیس گله دارم. او بود که مرا در راه شاعری انداخت و حالا دارد پنبه مرا می­زند. خود او به من فرموده بود: «ادوات شعر کلمات صحیح و الفاظ عذب و عبارات بلیغ و معانی لطیف است کی چون در قالب اوزان مقبول ریزند و در سلک ابیات مطبوع کشند و آن را شعر نیک نامند». (همان، 445) و اکنون اشتباه کوچک مرا در خواندن کلمه­ای بزرگ وامی­نماید و بر ضد من مانور می­دهد تا مرا مسخره همگان سازد. اما هجو او مرا از سرودن شعر و نوشتن نثر باز نخواهد  داشت. من نواده «نادم­الشعرا»هایی هستم که در جنگ «فرنی خوران» چنان هنرنمایی کرد که توپ شرپنل نیز از عهده­اش برنیامد، بنابراین بهتر بود جانب مرا نگاه می­داشت و به گفته حضرت خواجه «به ادب نافه گشایی کن از آن زلف دراز» و این را می­دانست که موهای من مانند طومار تاریخی سی هزار صفحه­ای­ام بس که طویل است نسب به زلف دراز دلدار می­برد. اکنون اگر گناه شمس قیس را ببخشایم، از قصور و خطاهای جیمز موریه و میرزا حبیب اصفهانی نویسنده و مترجم «حاجی بابای اصفهانی» گذشت نتوانم کرد. این دو نفر دیگر شورش را در آورده­اند. ملک­الشعرای صبا، گوینده «شاهنشاه نامه» را به دست ترکمن­ها اسیر می­کنند و ارسلان خان رئیس گروهی ترکمن را وادار می­کنند طمع در جان و مال او ببندند. ملک­الشعرای خاقان مغفور مردی است پنجاه ساله، باریک قد، تیزنگاه،
سرخ رخسار، انبوه ریش، زیر جامه قصب در پا و کلیچه کشمیری در بر، لینی با جامه تمام رسمی که برای شرکت در آیین پنجاهمین سال سالگرد شاعری­اش پوشیده.
ارسلان خان: تو که ای و چه کاره­ای؟
اسیر (با آوازی نرم و حزین): بنده کمینه بی چاره هیچ کاره.
ارسلان خان: آخر هنر و پیشه چیست؟
اسیر: غلام شما شاعرم، می­خواهید چه باشم؟
یکی از ترکمن­های ناتراشیده: شاعر یعنی چه؟ به چه کار می­خورد؟
ارسلان خان: شاعر یعنی هیچ. آدمی هرزه چانه، یاوه سرا، نره گدا، خانه به دوش، دروغ فروش، چاپلوسی که همه را می­فریبد و همه کس مرگ­اش را از خدا می­خواهند. (سرگذشت حاجی بابا، 39، تهران، 1380)
از بی انصافی میرزا حبیب سخت رنجیدم. شخص فاضلی چنو، چرا می­بایست ما شاعران را در صف دروغ و دوغ فروش­ها در آورد. پس غزل شکوائیه­ای سرودم و برای او فرستادم:
مرا اسیر بز و گرگ پیر و شیر مکن
ز فکر زندگی و بار سکه سیر مکن
رهم به کوچه خاموش زمهریر مبر
لباس پشمی ما را خز و حریر مکن
سخن چو لوز برانم ز شهد و شیرینی
تو لوز گفته من را شکر پنیر مکن
گهی به خانه خاموش ما نظر افکن
در این نظاره تمنای زود و دیر مکن
بدان که خصم ستمکاره­ای است حیلت ساز
ورا چو گربه و ما را چو موش پیر مکن
تنها شمس قیس و میرزا حبیب اصفهانی نیستند که با شاعران و رئیس­الشعرا مخالف­اند، خود شاعران نیز هم برای یکدیگر کم مایه نمی­گیرند. چندی پیش به مناسبتی قصیده­ای برای خان والایی در مثل سر هم کردم تا در مجلس ضیافتی بخوانم. از شاعران و نویسندگان دیگر نیز دعوت کرده بودند. مع­الاسف هیچ کس نیامد و کسانی که آمدند جمعی ملازمان درگاه و پلوخورانی بودند که برای شرکت در هر نشست رسمی و غیررسمی حاضرند و پا در رکاب. خیلی دماغم سوخت ولی زمانی که مباشرخان والا کیسه­ای حاوی سی مدالیون ارمغانم کرد، از شادی اشک در چشمم حلقه زد. خورجین حاوی مدالیون­ها را شادمانه تا خانه به دوش کشیدم ولی این شادمانی دیری نپایید، آنها را شمردم، بیست و دو تا بود. هشت تا از مدالیون­ها گویی آب شده و به زمین فرو رفته بود. بعد کاشف به عمل آمد که مباشر حقه باز هشت تا از آنها را کش رفته. آری: مدالیون­ها تازه و خوب­اند/ گرچه محجوبند/ عده­ای چند از کف­ام در رفت/ دیگ طبعم زین سبب سر رفت!
این «هایکو» را فی­البدیهه و مشتاقانه نوشتم و برای خان والا فرستادم ولی این بار از آن بارگاه کرم نه صله­ای رسید و نه خبری. چه خوب گفته­اند: در همیشه به یک
پاشنه نمی­چرخد.
* * *
با این همه چون نیک بنگریم کارها خوب پیش می­رود. روزنامه «وقایع اتفاقیه» و نوشتن کتاب مستطاب «نسخ...» همچنان به روال خود- شیوه مرضیه به نعل و به میخ زدن، چاخانیسم، نقل اقوال، بزرگداشت اجداد والاتبار و بستان موروثی... ادامه یافته و می­یابد. این وقایع همچنان که می­دانید در یک زمان روی نمی­دهد. زمان وقوع آنها گاهی ساعت دوازده و سی و سه دقیقه روز و زمانی چهار و پنجاه و نه دقیقه نیمه شب و گاهی ساعت شش و بیست و چهار دقیقه و سی ثانیه بامداد است. در این معامله مرا قصوری نیست. اگر دنبال باعث و بانی آن می­گردید، یقه فرشته الهام را بچسبید. نادم­الشعرا ناقل است و آنچه فرشته نام برده گفته است می­گوید. والعهده علی الراوی، همچنانکه نظامی گنجوی در «مخزن الاسرار»، نظامی عروضی در «چهار مقاله»، صدرالدین دره بیدی در «کشاف زمخشری» و میشل فوکو در «کارتوگراف» نوشته­اند. حضرت خواجه نیز در این زمینه فرموده است:
سر تسلیم من و خشت در میکده­ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
    تفسیر هرمنوتیکی این بیت کار مرا در گزارش این «خاطرات و خطرات» آسان می­کند. متن و چینش کلمه­ها نشان می­دهد که ما در این جا با خشت و خشت مالی سروکار داریم (دلالت دومین واژگان خشت را از یاد مبرید. خشت و دالکی، حومه­های کازرون، خرما و رطب مرغوب صادراتی با هفتاد درجه گالری حرارت، قانون ترمودینامیک در فیزیک) خشت مال هم البته کسی است که گل رس را با آب قاطی می­کند و ورز می­دهد. (کلمه ورز را اگر با کسره حرف اول بخوانید، به معنای گناه است. گناه دگران بر تو نخواهند نوشت!) پیکره مژده بر دست و دوش یاران به اینجا رسید. سواران را چه شد؟ در حقیقت ما کار پنهان ملک نقاله را با چشم سر به آشکار دیدیم، به باور خویش نه به خوش باوری. بر هرگونه ظن مبنی بر قیاس به رأی خط بطلان کشیده می­شود. محمد قاضی می­گوید به ابتهاج سلام کردم و او اعتنایی نکرد. رفتم بازویش را گرفتم و گفتم می­دونی فرق تو با کسرایی چیه. گفت: نه. گفتم فرق تو و او در اینه که کولی (کسرایی) خیلی بهتر از اشعار خودش هست ولی اشعار تو از خودت خیلی بهتره. این ذم شبیه مدح یا در واقع مدح شبیه ذم او را به خنده آورد. بعد گرده مشتی حواله من کرد و گفت: «خوب نیش می­زنی. در واقع داری منو چوب می­زنی. بزن بزن که داری خوب می­زنی!» روایت می­کند نظامی عروضی از خیام که «گور من در موضعی باشد که هر بهار، شمال بر من گل افشان می­کند و چون به نیشابور رسیدم درختان امرود و زردآلود سر از آن باغ بیرون کرده و چندان شکوفه بر خاک او ریخته که خاک او زیر گل­ها پنهان شده بود، گریه بر من افتاد». دامان را به طلب صله فراز کرده بودند که مرگ آسان تقدیم می­کنند. آقایان، جداً بی تعارف قرار بازگشت ما به اصفهان بامداد امروز بود ولی به خواهش دوستی، امروز را نیز در شیراز ماندگار شدیم. در بنیاد فرهنگی نیاکانی، قدر یمن به مرگ اویس شکست. به شهردار جوشقان گوشزد می­کنم ای که دستت می­رسد کاری بکن. کاری کرد؟ نکرد؟ هنرمندان و نویسندگان را کجا دفن کنیم؟ من بهر تن خویش جای نمی­خرم. یکی­اش را حاضر و آماده دارم. استاد خوش آواز اصفهان شاه زیدی بود. دو سر تاریخ در بوستان موروثی ما بهم می­رسد. دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس! حضرت عزرائیل چنان تند می­راند که مرا از دور به نزدیک و از نزدیک به دوری می­کشاند. البته خاک را به نظر کیمیا کنند! نرخ سکه به
دو هزار تومان رسید. هر چه گفتند به او در نگرفت تازیانه بهرام نیز همین جا گم شد، در همین بستان موروثی، عصر سه­شنبه هفتم جولای بود. گفتم که می­دانم که می­دانی که فلان و بهمان سزاوار چنین تربتی نبودند. گفت ­«می­روم دامن کشان، از تو ای نامهربان، رفتم که رفتم» دنباله تصنیف را از «حکیم خندان» بپرس. استخوان­های من زیر بار بزرگی صاحب خاک، خرد و خاکشیر خواهد شد. یکی از بزرگان نه چندان تمیز با وسواس و خط نستعلیق بر سنگ گور بزرگ دیگری نوشت: شهر بزرگ نیست چو مرد بزرگ  نیست. تازه اول کار است. پرورده مکتب تاج اصفهانی بود. میان مجلس عشرت حجه­الحق عمر خیام اما با فیتز جرالد هم سر و سری داشت اما حقه­اش نگرفت. راستی جای شگفتی هم هست و هم نیست. رندان جهان خواهد بود. چنین نیز بشود که امروز شد. با شما که تعارفی نداریم.برای دفن شدن می­توانید به ملک موروثی ما بیایید. قدم بر چشم. آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس، هفته پیش چند تن از آنها را به اتهام احتکار سکه توقیف کردند.اینها همراه با یادهای تلخ و شیرینی است که مانند  تاریخ سری به سوی بالا دارد و سر به سوی پایین زیرا که قدرشناسی خود به قدر رسیدن است و در هر زندگانی تاریخی جای گرفته است اما نوبت پس از او به شما می­رسد که سروده­اید: مرد غریبمُ زی پنبه/ تازه رسیدمُ زی پنبه. تازه این که چیزی نیست، پنبه­اش را  امروز و فردا می­زنند. من شب­هایی را دوست می­دارم که در آن ماه از پشت ابری رقیق گریه می­کند. می­خواهید بخواهید، می­خواهید نخواهید، آش کشک
خاله جان است. دکتر صفا ذبیحی استاد ما بود و می­گفت در شاهنامه دیو سفید از رستم کم آورد، سرش را از دست داد. لابد یکی از سرهایش را، زیرا او هم مانند  تاریخ دو سر داشت. یک سرش زیادی می­کرد. حالا خودمانیم اگر ما به جای اکوان دیو بودیم چه می­کردیم. به دریا بیندازمت یا به کوه؟ راوی می­گوید پس از طوفان نوح، علوم از جمله کیمیا، لیمیا، سحر و جادو به نظارت هرمس سه بار بزرگ به ممفیس منتقل شد. بعضی­ها می­گویند هرمس سه تا بوده و سومی نه فقط علم کیمیا را بنیاد گذارد بلکه از مشایخ صوفیان هم بود. صوفیان (حوریان) رقص کنان ساغر شکرانه زدند. هرمس مانند «مرکوری» (جیوه)، تند حرکت می­کرد، زمان و مکان را باژگونه می­کرد، چنگ (Lyre)    را اختراع کرد و مانند رازوران به وسیله نغمه موسیقی حالات عجیبی در شنوندگان به وجود می­آورد، با نوای سحرآمیز چنگ غولی را به خواب فرستاد. در منطق­الطیر عطار حقیقت عارفانه (سیمرغ) به مدد پرنده تمثیل شده. خرقه برای درویشان اهمیت بسیار سمبولیکی دارد. خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد! رمال خطوط کف دستش را خواند و با ترس و لرز بسیار گفت: پنجاه سال نخست زندگانی­ات را به شوربختی و سختی و در مذلت به سر خواهی آورد! و او با وحشت پرسید: بعدش چه طور؟ رمال گفت: بعد به آنها عادت می­کنی! لابد رمال ریگی به کفش داشت. دکتر جمشیدی استاد مسلم تاریخ بود. اما به لج هرودوت، کلمه تاریخ را با طا می­نوشت. این طور: «طاریخ» از این کارش خوشم آمد. می­خواست روی هرودوت را کم کند. سنگ پاماله قزوین است. نوع مرغوبش در گرمابه گرگعلی خان کرمان، در آرشیو آنجا محفوظ است. بدون هراس اعلام می­کنم ماست سفید است و ذغال سیاه. زمستان رفت و روسیاهی به ذغال ماند. همه­اش تقصیر هرودوت است.
همین دوشنبه باز بر تربت شان پای گذارده و به اخلاص فاتحه­ای خواندم، شاید که تن دیگری به خاک سپرده شود. همه را پس به دریا بیندازید. کوه از سرمان زیاد است. هم اکنون جایگاهی برای تن نام آوران فرهنگ و هنر اختیار کنند. اهل فرهنگ و صنایع مستطرفه را به چشم آرند نه به آنها چشم زخم بزنند. شاه زیدی و شیخ رفاهی به فصل گل روی به شهر گل و بلبل آورده بودند و به بوستان موروثی ما آمدند. محمود اینجو روی تشکچه­ای نشست و با سینه کفتری­هایش بازی می­کرد، کاملاً گل انداخته بود. گفت بفرمایید داخل فیض شوید. دودش را ابداً پس نمی­داد می­گفت حیف است. هر نفسی که فرو  می­رود ممد حیات است و چون برنمی­آید، مفرح ذات. این را خود جناب شیخ گفته است.
در سفر اصفهان به شیراز استاد خلیل، شیخ رفاهی، جلال خان، شاه زیدی و دکتر صورتگران... از سر و خفیات سخن گفتند و از سر تا ته «چهار مقاله» نظامی عروضی را خواندند. گریه/ من افتاد. خیام گفت: گور من در جایگاهی خواهد که بوق ماشین­ها گوش هر تنابنده­ای را کر خواهد کرد. گریه بر من افتاد. وسیله نقلیه ما ملک نقاله نبود. ماشین فورد مدل 1930 بود. از پدر به ارث رسیده است. فنرهای زهوار در رفته ماشین گامب گامب صدا می­کردند. بخاری ماشین درست کار نمی­کرد. در اقلید استاد خلیل سرما خورد. می­گفت احساس مقدمه سرماخوردگی می­کنم. به کلاس درس نمی­آمد و دانشجویان زیر جلگی برخی مناظر را دید می­زدند. بخاری کلاس هم دود می­کرد. در تهران که بودیم منوچهر نیستانی از ترس سوار تاکسی و اتوبوس نمی­شد و می­گفت:
در روزگار ما
مرکوب­ها همه بخاری هستند
راکب اما بی بخار!
من «نسخ ناسخ التواریخ» را در بستان موروثی می­نویسم. همین جا قطعه­ای به طول و عمق یک متر و نیم و عرض نیم متر سفارش داده­ام. هیأت امنا در این زمینه تصمیم می­گیرند. سفارش پذیرفته می­شود. پذیرفته شد. شیخ رفاهی هم در همان سفر اصفهان در آس و پاس و سرحد چهاردانگه عمرش را به شما داد. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. خواجه اول تاریخ بدون اجازه خواجه دوم تاریخ گفت: بارانکی می­بارید و زمین را ترگونه می­کرد. به علامه مینوی گفتم کلمه قصه را در شعر حضرت خواجه به «وصله» تغییر ندهید. گفت در این زمینه باید به نسخه آکسفورد و دکتر خانلری اطمینان کرد. شبی خوش است بدین وصُله­اش دراز کنید.
«وصله» همان پوستیژ است. موی عاریتی. گفتم اگر به خط خود خواجه هم باشد قبول نمی­کنم. بدین قصه­اش دراز کنید، درست است. علامه فرمود این فضولی­ها به تو نیامده. گریه بر من افتاد. یادم هست که شادروان پدر همیشه می­گفت: هر کسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش! از این آموزه پند نگرفتم، عاقبت­ام شنیدی. در قطعه 500 ضلع شمالی، یک متر در یک متر و نیم بدون هرگونه ابزار رفاهی شماره 42000 بستان موروثی با اجازه هیأت امنا. گواهی عدم سوء پیشینه لازم نیست. گریه بر من افتاد! از بهر تن خود نمی­گویم. جایگاهم محفوظ است. به طور موقت اجاره داده می­شود. وسیله حمل و نقل
مجانی است. ملک نقاله با میل این کار را می­کند. در اینجا «ناظم­الاموات» به قید قرعه انتخاب می­شود. هیأت امنا به من وکالت دادند به شما آگاهی (آگهی) بدهم. تدفین به تقریب مجانی تمام می­شود. با wwww.c.b.4000  تماس بگیرید، 4000 به میلیون محاسبه می­شود. به تقریب مجانی است. واریز کنید. قطعه­های عمارت مجهز به دستگاه حرارت مرکزی، لوله­کشی آب، شبکه مخابرات و سیستم هوشمند است. آسایش همیشگی شما را تضمین می­کنیم. این جا تدفین مفت و مجانی تقدیم می­شود. آقایان، جداً بی تعارف!