صفحه 8--7 اسفند 91
نقدینهای بر چند شعر بلندِ شاعر «محسن دانش»
از همیشه های جاری
فیض شریفی
از همیشه های جاری
فیض شریفی
پنج پرده
پرده اول: از مهتابیِ روزهای بی انجام تا رویای لاک پشت های خواب نما شده، برای او که از قصه های مادربزرگ، «شنل قرمزی» یادش مانده بود وُ از زمستان بی شاپرک، آدم برفی های یک لاقبا؛ فرقی نمی کرد از کجایِ ناکجای دلش، هوار بکشد وُ پشت آلونک های حلبی آبادِ جزیره ی مرجان ها، برای سیاره ونوس، «امن یجیب» بخواند. یکبار هم که روی شروه های دریایی، نقش شور می زد وُ پای صنوبرهای افسرده ی خیابان زندگی، طرح صبح؛ یادش آمد چقدر برای جیرجیرک های فیروزه ای، قصه درد وُ چقدر روی تلواسه های چشم هاش، رنگِ دلواپسی.
پرده دوم: همیشه پشت آوازهای شاد، زهرخند تلخی لبخند می زند. انگار همین امروز بود که از دیروزهای ابری، قد می کشید به فردای غبار آلود وُ مدام زل می زد به زالزالک های کُزاز گرفته آن سوی سوسوهایِ پیرمرد کتابفروش که از خواب پرستوهای پاییزان، «پائلوکوئیلو» به یادش می آمد وُ از فلسفه ی «دکارت»، «دنیای اسباب بازی ها». اینجا کسی برای نیامده ها، اسپند نمی سوزاند وُ روی آوازهای خاکستری و شرجی گرفته، پلک نمی زند. همین که بخواهی از کفشدوزک های توی خیابان، ردِّ ستاره ها را بگیری، فانوس به دست شهر دقیانوس، پر می شوی از پرنده وُ بغض. بغضی که دست از سرت بر نمی دارد.
پرده سوم: زمین را می چرخانی، آنقدر که رویای زمینی بودن از یادت برود وُ با دستانی تاول زده، روی کهن ترین قاره ی کهکشان نوری، برای مریخی های بخت برگشته از سبک هندی می گویی وُ پشت سر هم فوت می کنی به ریل های راه آهن شمال- شمال که هرگز از جایشان تکان نمی خورند.
قرار بود یا نبود، یادت نرود از نمی دانمِ چهل سالگی ات نقبی بزنی به پایانه های همیشه منتظر که از عطرِ نگاه های خیس سرشار است وُ تفاوتی ندارد از کدام سمت جغرافیایی عبور کنی. قرار بود یا نبود، مهم مجسمه های سر چهارراه ها هستند که پیر می شوند و تو بی چراغ وُ علامت دل می بندی به جیرجیرکهای عاشق ماه.
پرده چهارم: یکبار هم به احترام ستاره های دم صبح، کلاه بردار از سر و در ابتدای جهان، برای کودکان از خواب پریده، لالایی بخوان. لالا، لالا، گل پونه/ کسی آواز نمی خونه/ همیشه پشت هر زخمی/ یکی قدر تو می دونه/ لالا، لالا، گل زیره/ دلامون شکل زنجیره/ همیشه پشت دریاها/ یکی در خواب می میره
پرده پنجم: خدا می داند، انگار سیصد وُ شصت وُ پنجمین روز زمین، فرصت خوبی است تا عروسکهای شیشه ایِ دوباره، با چشم های نیمه بسته، مراقبه کنند وُ با سپیدارهای نیمه خشک لبه ی دنیا، قرار بگذارند. خدا می داند، انگار کسی که می خواهد، از نمی خواهدِ روزهایش، پر می کشد به کوه های آلپ وُ از برفهای «کلیمانجارو» برای «پیرمرد و دریا» دعا می خواند تا «صدسال تنهایی» مارکز به «ایلیاد» هومر غبطه بخورد وُ هر روز یک نفر که شبیه خودش نیست، به خاطر ردّپای انسان روی ماه، بزرگ تر شود.
خدا می داند، انگار نه انگار که «روزی روزگاری»، در همین کوچه ی بن بست، مردی، که می خواست مهربان باشد از سرناچاری، خواب هایش را فروخت و با لاک پشت های خواب نما شده ی جزیره ی مرجان ها، به پاسداشتِ سوزنبان پیرِ رویاهای نیلوفری، دلش را گره زد به جغرافیای بی چراغ وُ علامت، به کفشدوزک های طبقه هفتم، آنجا که برای نیامده ها اسپند نمی سوزانند وُ روی ستاره های بی انجام، قطار نمی کشند.
خدا می داند، شاید از همیشه های جاری، پُر می شوی از پرنده وُ فانوس و با هرچه دود، هرچه آهن، به ناخدای چشم های خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند؛ دخیل می بندی وُ گاه بیداری، از سردترین نقطه ی زمین، برای چلچله های از چلّه گذشته ی شهر، قصه: یکی بود، یکی نبود/ زیر گنبد کبود/ آدمای بی نبود/ دلای خسته چه زود/ کاشکی یک پرنده بود/ یا نبود هرچی که بود/ یکی بود، یکی نبود/ زیر این تاولِ دود/ شاعری که مرده بود/ شاعری که گریه بود/ یکی بود، یکی نبود/ آدمای هرچی بود/ دلای خسته، خمود/ هرچی بود، هرچی نبود/ یکی بود...
جناب دانش، سلام. امروز چهار شعر نفسگیر و دو قبضه فرامدرن شما را پیدا کردم. «پنج پرده» به اندازهی یک دفترِِ شعرِ شاعرانِ نوپایی است که مرتباً کتاب میچاپند و چیزی در بساطِ شعریشان نیست. اجازه بده اول کلمات و ترکیبات این شعر بلند را روی صفحه ولو کنم:
پرده اول: مهتابیِ روزهای بی انجام، رویای لاکپشتهای خواب نما شده، «شنل قرمزی»، زمستان بیشاپرک، آدم برفیهای یک لاقبا، کجای ناکجای دل، «امن یجیب»، شروههای دریایی، نقش شور میزند، پای صنوبرهای افسردهی خیابان زندگی، طرح صبح، جیرجیرکهای فیروزهای، روی تلواسههای چشمها، رنگ دلواپسی.
پرده دوم: پشت آوازهای شاد، زهرخند تلخ، دیروزهای ابری، فردای غبارآلود، زالزالکهای کزاز گرفتهی آن سوی سوسوهای پیرمرد کتابفروش، خواب پرستوهای «پائلوکوئیلو»، آوازهای خاکستری و شرجی گرفته، فلسفهی دکارت، پر میشوی از پرنده و بغض.
پرده سوم: کهنترین قارهی کهکشان نوری، مریخیهای بخت برگشته، سبک هندی، عطر نگاههای خیس، جیرجیرکهای عاشق ماه.
پرده چهارم: لالا، لالا، گل پونه/ کسی آواز نمیخونه/ همیشه پشتِ هر زخمی/ یکی قدر تو میدونه/ همیشه پشت دریاها/ یکی در خواب میمیره
پرده پنجم: مراقبهی عروسکهای شیشهای، سپیدارهای نیمه خشک لبهی دنیا، از نمیخواهد روزهایش، «روزی روزگاری»، خوابهایش را فروخت و با لاکپشتهای خواب نما شدهی جزیره مرجان، به پاسداشتِ سوزنبان پیر رؤیاهای نیلوفری، دلش را گره زد به جغرافیای بی چراغ و علامت، روی ستارههای بی انجام، ناخدای چشمهای خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند، چلچلههای از چله گذشتهی شهر، قصه: یکی بود، یکی نبود/... آدمای بی نبود/ زیر این تاولِ دود.
به اینها اضافه کن: کوههای آلپ و برفهای «کلیمانجارو»، «پیرمرد و دریا»، «صد سال تنهایی» مارکز، «ایلیاد» هومر، ببین در این مجموعه با گروهی پریشان از بردارهای مختلف الجهت روبرو هستیم. با بن انگارههای نوین، کرانههای شکلهای دیرینه را درهم ریختهای و ساختاری نو، خلق کردهای.
زبان ات در پارهای از سطوح، پر از لطایف تغزلی و تلطیفهای آوایی و واژگانی، با زبانی دوجنسیتی (مردانه- آنیمایی) است: مهتابی روزهای بیانجام، رویای لاکپشتهای خواب نما شده، کجای ناکجای دل، زالزالکهای کزاز گرفتهی آن سوی، سوسوهای پیرمرد کتابفروش.
از جانب بی جانبی دیگر، در چینش آوایی واژگان، پشت استعارهها و کلمات رمانتیکی نایستادهای. بخشی از واژگان، تعابیر، لحن بیان، مصادیق و بازتاب شیوه جدیدی از زندگی شهری و نگرهی اندیشگانی مردم شهر است: ؛مثل: خیابان زندگی، پیرمرد کتابفروش، نوعی اعتراض و همگامی با داستان نویسانی چون پائولو کوئیلو، ارنست همینگوی، مارکز، سر به سر گذاشتن به دکارت و فلسفهی دوآلیته دکارتی که مدام در حال تقسیم جهان به سوژه و ابژه و تقسیم شعر به فرم و معنا بود.
راحتت کنم دنبال دکلاماسیون طبیعی براهنی وار در این شعر هستی، سایهی سنگین عرفان و انتزاعی نگری با جهت دوربین از آسمان به زمین (رئالیسم) و بخشیدن قدرت کشف اشیاء و ابژهها و اجرای کامل یک اثر چند صوتی و چند شکلی، با ایجاد جغرافیایی خیالی مرکب از چندین جغرافیای دیگر، فضای مدرنی ایجاد کردهای که تشکل درونی آن مرتباً در حال پوسته باز کردن، شکستن به سوی آثار و اجزای دیگر از همین نوع است. نمیدانم تا چه حد توانسته باشم نظریات براهنی را در متن بالایی بگنجانم. اگر شعر تو توانسته باشد دستگاههای صوتی مرا و دستگاههای ارایه بیان را به ترقص وادارد و نوعی هیجان ایجاد کند، شعر موفقی است. اگر فقط چند مضرابی زده باشی که لبریختههایی به قول رویایی ایجاد کنی و شطحیات نوینی ارایه دهی، همان سماع و رقصی است یا اصواتی است که صوفیان نیز در این حالت گرفتارش میشدند.
ولی اینجا در نگاه دوآلیته تو در پرده سوم، نگاهی به شمال (ثروت) و نقبی به نگاههای خیس سرشار (فقر) میزنی ولی به دنبال آن، این هردوان را درهم میلولانی و از این نگرهی خیر و شری و دکارتی میگریزی «تفاوتی ندارد از کدام سمت جغرافیایی عبور کنی... و تو بی چراغ و علامت، دل میبندی به جیرجیرکهای عاشق ماه»
اینجا توانستهای کاری کنی که زبانت از قید معنا استعاری «ماه» و غیر استعاری «دستانی تاول زده» و هرگونه ارجاع بیرونی خود را برهانی و یکسره نگاه مخاطب را به متن منتقل کنی.
گریز و تجاوز از قواعد دستوری و نحوی در این شعر بلند با متانت صورت گرفته است؛ مثل «کجای ناکجا، روی ستارههای بی انجام، از نمیخواهد روزهایش...» و چهار تا پنج اتفاق در این چهار شعر زیبا رخ داده است:
1 -جداکردن کلمات از معانی قطع و قاطع آنان در بخشی از اشعار و ترکیبات که پیش از این بی سابقه بوده، مثل: آدم برفیهای یک لاقبا، نقش شور میزند (ایهامها)، زالزالکهای کزاز گرفته، مریخیهای بخت برگشته، مراقبه عروسکهای شیشهای، لاک پشتهای خواب نما شده جزیره مرجان ها.
2 -تجاوز از قواعد دستوری و ایجاد کنایههای امروزی در بیان مستقل شاعرانه؛ مثل: «نقش شور زدن، مدام زل میزد، اینجا کسی برای نیامدهها، اسپند نمیسوزاند، و روی آوازهای خاکستری و شرجی گرفته پلک نمیزند، بغضی که دست از سرت برنمیدارد، مردی خوابهایش را فروخت، پر میشوی از پرنده.
3 -به هم ریزی شاخصههای معنی شناختی منطقی:
کافی است به این کلمات و شروهها نگاهی بیندازی و لحن سوزناک واسونکها (ترانههایت را دنبال کنی، به این جغرافیای فقر بنگری: «حلبی آباد، شهر دقیانوس، کوچههای بن بست» و به پرسوناها (شخصیتها)ی این پنج اپیزود بنگری: «لاکپشت، شنل قرمزی، پیرمرد کتابفروش فقیر، کفشدوزک، ستارههای دم صبح، کودکان خواب پریده، عروسکهای شیشهای، پیرمرد و دریا... و مارکز صد سال تنهایی، دخترکان چشم خیس....» داری برای تمام آنان زیر این گنبد کبود و آدمای بی نبود، و تاول دود، و شاعری که مرده بود، شروه میخوانی. چه زیبا پیرمرد اولی را در پرده دوم به «پیرمرد و دریا» پیوند دادهای و چه عالی است که در پرده چهارم برای کودکان از خواب پریده، لالایی میخوانی و در پرده پنجم برای آن که «همیشه پشت دریاها، یکی در خواب میمیره» فضایی باز کرده ای و بالاخره در این فولکلور، یکی را، شاعری را باقی میگذاری «شاعری که گریه بود».
البته این تمام ماجرا نیست، همه از هومر حماسی، تا مارکز فرامدرن، در این شعر زندگی خود را دارند و متن و معنی آن با سه نقطه پایانی به قطعیت نمیرسد و نمیتوان براساس معنی شناختی منطقی توضیحاتی بر آن علاوه نمود. همان گونه که «روزی روزگاری» ما را وصل میکند به آن فیلم آمریکایی آقای رابرت دونیرو، هنرپیشهی آمریکایی...
4 -شطحیات مدرن و ترکیبات لبریخته:
شطح کهن از بایزید بسطامی قرن 2 و 3 استارت خورده است: «به صحرا شدم عشق باریده بود...» به تقریب اکثر جملات و ترکیبات از پیش نامتعین در این شعر وجود دارد که در نوع خود بی بدیل است. پرده پنجم کاملاً در همین حال و هوای لبریز از عرفانی اندوهناک و امروزی سیر میکند. «خدا میداند شاید از همیشههایی جاری پر میشوی از پرنده و فانوس و با هر چه دود، هر چه آهن، به ناخدای چشمهای خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند، دخیل میبندی...»
این لبریختهها گاهی تلخ میشوند، یعنی رگرگههایی بود، اکنون عمیقتر بر رگ میزند، «بیا چشم بدوز/ به آدمکهای فرهادکش/ که از بیستون شیرینترین سیاووش لبهات/ ستاره میچینند و/ خبر ندارند/ گنجشکها/ به نبض خدا نزدیک ترند»
5 -طنز یا گروتسک (طنز پلید و سیاه):
این طنز گاهی به قول ولتر، آیرونی (Ironie) یا ریشخندآمیز است، وارونه گویی، جهل نمایی و طعنه است که باعث شکاف درونی متن و معنی میشود: «به کجای تاریخ برمیخورد؟/ خطکشی چشمهای چلچلهها/ که عاقبت لکلکها/ خانه سالمندان نیست» و به همین سادگی نقب میزنی به اعماق وجود کسانی که طرح طناب دارت را فراهم میکنند: «به همین سادگی/ روی اتفاق دلت دراز میشی و/ هی/ تاپ/تاپ/تاپ/... نق میزنی/ به ابرهای نباریده/ شاید از سر تعارف/ یک نفر چهار پایه را/ زیر پایت بکشد»
این فضای گروت (حفره) و گوتیک، دست از سرت برنمیدارد: «از من که گذشت/ برای خواب جیرجیرکها/ فکری بکن/ بگذار سوسکهای خواب نما/ از ته دل روی پرستوها/ خط سیاه وُ/ روزی هزار بار بر خط عابر سواره/ ادای بازرس «ژاور»/ آخرش چی؟/ فکر میکنی/ مسخ عنکبوتها/ پایان خوشی ندارد؟»
این طنزها گاهی برخاسته از مذهب، استوره و تاریخ است و گاهی از متون رمانها بیرون کشیده میشود، مثل «ژاور» که مرگی سیاه و بختی شوم انجام داشت؛ در رمان بینوایان هوگو: «اگر بگذارند/ «لبخند چاپلین» را/ روی همین نیمه سیب/ برای تو که/ به صدای نمیخواهمت دل میبندی وُ/ نمیدانی تخت سلیمان/ رویای شاپرکهای یک لاقبا نیست...»
سیالیت بیان عاطفی و ارتباط زنده و ملموس با پدیدهها و به کار گرفتن امکانات تازه در زبان و خلاقیتهای تصویری و رویارویی با پارادوکسهای استورهای کهن و دوران گذار و انتزاع در دو ترکیب: «انتزاع سنتی» و «انتزاع نوین» و به هم پیوستگی آنان، از شاخصههای شعری شماست، ببین: «بوق/ بوق/ بوق/ شما را به خدا/ بگذارید/ مجنون سهشنبه بازار/ از نمیدانم چشمهاش/ زنگ بزند به لیلی یک لاقبا/ که آدم به آدم/نه/ کوه به آدم، شاید.»
هنجارشکنی باستان گونه یا«استورهای» و وارونه کردن و شکل گردانی آنان، باعث تغییر نگرههای زیباشناختی در حیطه هنر و طنز هنرمندانه شده است.
تغییر قراردادها و گزارههای فعلی (خبری، شرطی، امری، پرسشی) و برهم زدن خط روایتها، چند صدایی، و به هم ریختن دیکتاتوری تک گویانه در این اشعار و بدون آن که دچار آسیبهای مدپرستانه شوید، اثر انگشت مشخصی به شعر شما داده است.
جناب دانش! کوزه گر در کوزه شکسته آب میخورد. ما همیشه برای دیگران نوشتهایم، آنان را برکشیدهایم تا خود از زیر به بام بنگریم. تنها توصیهای که به دوست شاعرم دارم این است که شعر شما در «موقعیت اضطراب» حس ناامیدی و یأس عمیقی ناشی از بحران هویت سیر میکند. میترسم بعداً در این مدار بسته و فضای تداخل ژانرهای کلاسیک و مدرن باقی بمانید. این شیوههای تجربه شده را بزک کنید و این فضاهای روان پریشانهی وهمی را بشکافید، آن طرف تر مرا خواهید دید که به شما دست تکان
میدهم.
دستهای شما و شعرهای زیبایتان مرا خوش میآید و مرگ مرا به تأخیر میاندازد. «مراقب دستهایت باش زمستان فقط با آنها گرم میشود»
پرده دوم: همیشه پشت آوازهای شاد، زهرخند تلخی لبخند می زند. انگار همین امروز بود که از دیروزهای ابری، قد می کشید به فردای غبار آلود وُ مدام زل می زد به زالزالک های کُزاز گرفته آن سوی سوسوهایِ پیرمرد کتابفروش که از خواب پرستوهای پاییزان، «پائلوکوئیلو» به یادش می آمد وُ از فلسفه ی «دکارت»، «دنیای اسباب بازی ها». اینجا کسی برای نیامده ها، اسپند نمی سوزاند وُ روی آوازهای خاکستری و شرجی گرفته، پلک نمی زند. همین که بخواهی از کفشدوزک های توی خیابان، ردِّ ستاره ها را بگیری، فانوس به دست شهر دقیانوس، پر می شوی از پرنده وُ بغض. بغضی که دست از سرت بر نمی دارد.
پرده سوم: زمین را می چرخانی، آنقدر که رویای زمینی بودن از یادت برود وُ با دستانی تاول زده، روی کهن ترین قاره ی کهکشان نوری، برای مریخی های بخت برگشته از سبک هندی می گویی وُ پشت سر هم فوت می کنی به ریل های راه آهن شمال- شمال که هرگز از جایشان تکان نمی خورند.
قرار بود یا نبود، یادت نرود از نمی دانمِ چهل سالگی ات نقبی بزنی به پایانه های همیشه منتظر که از عطرِ نگاه های خیس سرشار است وُ تفاوتی ندارد از کدام سمت جغرافیایی عبور کنی. قرار بود یا نبود، مهم مجسمه های سر چهارراه ها هستند که پیر می شوند و تو بی چراغ وُ علامت دل می بندی به جیرجیرکهای عاشق ماه.
پرده چهارم: یکبار هم به احترام ستاره های دم صبح، کلاه بردار از سر و در ابتدای جهان، برای کودکان از خواب پریده، لالایی بخوان. لالا، لالا، گل پونه/ کسی آواز نمی خونه/ همیشه پشت هر زخمی/ یکی قدر تو می دونه/ لالا، لالا، گل زیره/ دلامون شکل زنجیره/ همیشه پشت دریاها/ یکی در خواب می میره
پرده پنجم: خدا می داند، انگار سیصد وُ شصت وُ پنجمین روز زمین، فرصت خوبی است تا عروسکهای شیشه ایِ دوباره، با چشم های نیمه بسته، مراقبه کنند وُ با سپیدارهای نیمه خشک لبه ی دنیا، قرار بگذارند. خدا می داند، انگار کسی که می خواهد، از نمی خواهدِ روزهایش، پر می کشد به کوه های آلپ وُ از برفهای «کلیمانجارو» برای «پیرمرد و دریا» دعا می خواند تا «صدسال تنهایی» مارکز به «ایلیاد» هومر غبطه بخورد وُ هر روز یک نفر که شبیه خودش نیست، به خاطر ردّپای انسان روی ماه، بزرگ تر شود.
خدا می داند، انگار نه انگار که «روزی روزگاری»، در همین کوچه ی بن بست، مردی، که می خواست مهربان باشد از سرناچاری، خواب هایش را فروخت و با لاک پشت های خواب نما شده ی جزیره ی مرجان ها، به پاسداشتِ سوزنبان پیرِ رویاهای نیلوفری، دلش را گره زد به جغرافیای بی چراغ وُ علامت، به کفشدوزک های طبقه هفتم، آنجا که برای نیامده ها اسپند نمی سوزانند وُ روی ستاره های بی انجام، قطار نمی کشند.
خدا می داند، شاید از همیشه های جاری، پُر می شوی از پرنده وُ فانوس و با هرچه دود، هرچه آهن، به ناخدای چشم های خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند؛ دخیل می بندی وُ گاه بیداری، از سردترین نقطه ی زمین، برای چلچله های از چلّه گذشته ی شهر، قصه: یکی بود، یکی نبود/ زیر گنبد کبود/ آدمای بی نبود/ دلای خسته چه زود/ کاشکی یک پرنده بود/ یا نبود هرچی که بود/ یکی بود، یکی نبود/ زیر این تاولِ دود/ شاعری که مرده بود/ شاعری که گریه بود/ یکی بود، یکی نبود/ آدمای هرچی بود/ دلای خسته، خمود/ هرچی بود، هرچی نبود/ یکی بود...
جناب دانش، سلام. امروز چهار شعر نفسگیر و دو قبضه فرامدرن شما را پیدا کردم. «پنج پرده» به اندازهی یک دفترِِ شعرِ شاعرانِ نوپایی است که مرتباً کتاب میچاپند و چیزی در بساطِ شعریشان نیست. اجازه بده اول کلمات و ترکیبات این شعر بلند را روی صفحه ولو کنم:
پرده اول: مهتابیِ روزهای بی انجام، رویای لاکپشتهای خواب نما شده، «شنل قرمزی»، زمستان بیشاپرک، آدم برفیهای یک لاقبا، کجای ناکجای دل، «امن یجیب»، شروههای دریایی، نقش شور میزند، پای صنوبرهای افسردهی خیابان زندگی، طرح صبح، جیرجیرکهای فیروزهای، روی تلواسههای چشمها، رنگ دلواپسی.
پرده دوم: پشت آوازهای شاد، زهرخند تلخ، دیروزهای ابری، فردای غبارآلود، زالزالکهای کزاز گرفتهی آن سوی سوسوهای پیرمرد کتابفروش، خواب پرستوهای «پائلوکوئیلو»، آوازهای خاکستری و شرجی گرفته، فلسفهی دکارت، پر میشوی از پرنده و بغض.
پرده سوم: کهنترین قارهی کهکشان نوری، مریخیهای بخت برگشته، سبک هندی، عطر نگاههای خیس، جیرجیرکهای عاشق ماه.
پرده چهارم: لالا، لالا، گل پونه/ کسی آواز نمیخونه/ همیشه پشتِ هر زخمی/ یکی قدر تو میدونه/ همیشه پشت دریاها/ یکی در خواب میمیره
پرده پنجم: مراقبهی عروسکهای شیشهای، سپیدارهای نیمه خشک لبهی دنیا، از نمیخواهد روزهایش، «روزی روزگاری»، خوابهایش را فروخت و با لاکپشتهای خواب نما شدهی جزیره مرجان، به پاسداشتِ سوزنبان پیر رؤیاهای نیلوفری، دلش را گره زد به جغرافیای بی چراغ و علامت، روی ستارههای بی انجام، ناخدای چشمهای خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند، چلچلههای از چله گذشتهی شهر، قصه: یکی بود، یکی نبود/... آدمای بی نبود/ زیر این تاولِ دود.
به اینها اضافه کن: کوههای آلپ و برفهای «کلیمانجارو»، «پیرمرد و دریا»، «صد سال تنهایی» مارکز، «ایلیاد» هومر، ببین در این مجموعه با گروهی پریشان از بردارهای مختلف الجهت روبرو هستیم. با بن انگارههای نوین، کرانههای شکلهای دیرینه را درهم ریختهای و ساختاری نو، خلق کردهای.
زبان ات در پارهای از سطوح، پر از لطایف تغزلی و تلطیفهای آوایی و واژگانی، با زبانی دوجنسیتی (مردانه- آنیمایی) است: مهتابی روزهای بیانجام، رویای لاکپشتهای خواب نما شده، کجای ناکجای دل، زالزالکهای کزاز گرفتهی آن سوی، سوسوهای پیرمرد کتابفروش.
از جانب بی جانبی دیگر، در چینش آوایی واژگان، پشت استعارهها و کلمات رمانتیکی نایستادهای. بخشی از واژگان، تعابیر، لحن بیان، مصادیق و بازتاب شیوه جدیدی از زندگی شهری و نگرهی اندیشگانی مردم شهر است: ؛مثل: خیابان زندگی، پیرمرد کتابفروش، نوعی اعتراض و همگامی با داستان نویسانی چون پائولو کوئیلو، ارنست همینگوی، مارکز، سر به سر گذاشتن به دکارت و فلسفهی دوآلیته دکارتی که مدام در حال تقسیم جهان به سوژه و ابژه و تقسیم شعر به فرم و معنا بود.
راحتت کنم دنبال دکلاماسیون طبیعی براهنی وار در این شعر هستی، سایهی سنگین عرفان و انتزاعی نگری با جهت دوربین از آسمان به زمین (رئالیسم) و بخشیدن قدرت کشف اشیاء و ابژهها و اجرای کامل یک اثر چند صوتی و چند شکلی، با ایجاد جغرافیایی خیالی مرکب از چندین جغرافیای دیگر، فضای مدرنی ایجاد کردهای که تشکل درونی آن مرتباً در حال پوسته باز کردن، شکستن به سوی آثار و اجزای دیگر از همین نوع است. نمیدانم تا چه حد توانسته باشم نظریات براهنی را در متن بالایی بگنجانم. اگر شعر تو توانسته باشد دستگاههای صوتی مرا و دستگاههای ارایه بیان را به ترقص وادارد و نوعی هیجان ایجاد کند، شعر موفقی است. اگر فقط چند مضرابی زده باشی که لبریختههایی به قول رویایی ایجاد کنی و شطحیات نوینی ارایه دهی، همان سماع و رقصی است یا اصواتی است که صوفیان نیز در این حالت گرفتارش میشدند.
ولی اینجا در نگاه دوآلیته تو در پرده سوم، نگاهی به شمال (ثروت) و نقبی به نگاههای خیس سرشار (فقر) میزنی ولی به دنبال آن، این هردوان را درهم میلولانی و از این نگرهی خیر و شری و دکارتی میگریزی «تفاوتی ندارد از کدام سمت جغرافیایی عبور کنی... و تو بی چراغ و علامت، دل میبندی به جیرجیرکهای عاشق ماه»
اینجا توانستهای کاری کنی که زبانت از قید معنا استعاری «ماه» و غیر استعاری «دستانی تاول زده» و هرگونه ارجاع بیرونی خود را برهانی و یکسره نگاه مخاطب را به متن منتقل کنی.
گریز و تجاوز از قواعد دستوری و نحوی در این شعر بلند با متانت صورت گرفته است؛ مثل «کجای ناکجا، روی ستارههای بی انجام، از نمیخواهد روزهایش...» و چهار تا پنج اتفاق در این چهار شعر زیبا رخ داده است:
1 -جداکردن کلمات از معانی قطع و قاطع آنان در بخشی از اشعار و ترکیبات که پیش از این بی سابقه بوده، مثل: آدم برفیهای یک لاقبا، نقش شور میزند (ایهامها)، زالزالکهای کزاز گرفته، مریخیهای بخت برگشته، مراقبه عروسکهای شیشهای، لاک پشتهای خواب نما شده جزیره مرجان ها.
2 -تجاوز از قواعد دستوری و ایجاد کنایههای امروزی در بیان مستقل شاعرانه؛ مثل: «نقش شور زدن، مدام زل میزد، اینجا کسی برای نیامدهها، اسپند نمیسوزاند، و روی آوازهای خاکستری و شرجی گرفته پلک نمیزند، بغضی که دست از سرت برنمیدارد، مردی خوابهایش را فروخت، پر میشوی از پرنده.
3 -به هم ریزی شاخصههای معنی شناختی منطقی:
کافی است به این کلمات و شروهها نگاهی بیندازی و لحن سوزناک واسونکها (ترانههایت را دنبال کنی، به این جغرافیای فقر بنگری: «حلبی آباد، شهر دقیانوس، کوچههای بن بست» و به پرسوناها (شخصیتها)ی این پنج اپیزود بنگری: «لاکپشت، شنل قرمزی، پیرمرد کتابفروش فقیر، کفشدوزک، ستارههای دم صبح، کودکان خواب پریده، عروسکهای شیشهای، پیرمرد و دریا... و مارکز صد سال تنهایی، دخترکان چشم خیس....» داری برای تمام آنان زیر این گنبد کبود و آدمای بی نبود، و تاول دود، و شاعری که مرده بود، شروه میخوانی. چه زیبا پیرمرد اولی را در پرده دوم به «پیرمرد و دریا» پیوند دادهای و چه عالی است که در پرده چهارم برای کودکان از خواب پریده، لالایی میخوانی و در پرده پنجم برای آن که «همیشه پشت دریاها، یکی در خواب میمیره» فضایی باز کرده ای و بالاخره در این فولکلور، یکی را، شاعری را باقی میگذاری «شاعری که گریه بود».
البته این تمام ماجرا نیست، همه از هومر حماسی، تا مارکز فرامدرن، در این شعر زندگی خود را دارند و متن و معنی آن با سه نقطه پایانی به قطعیت نمیرسد و نمیتوان براساس معنی شناختی منطقی توضیحاتی بر آن علاوه نمود. همان گونه که «روزی روزگاری» ما را وصل میکند به آن فیلم آمریکایی آقای رابرت دونیرو، هنرپیشهی آمریکایی...
4 -شطحیات مدرن و ترکیبات لبریخته:
شطح کهن از بایزید بسطامی قرن 2 و 3 استارت خورده است: «به صحرا شدم عشق باریده بود...» به تقریب اکثر جملات و ترکیبات از پیش نامتعین در این شعر وجود دارد که در نوع خود بی بدیل است. پرده پنجم کاملاً در همین حال و هوای لبریز از عرفانی اندوهناک و امروزی سیر میکند. «خدا میداند شاید از همیشههایی جاری پر میشوی از پرنده و فانوس و با هر چه دود، هر چه آهن، به ناخدای چشمهای خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند، دخیل میبندی...»
این لبریختهها گاهی تلخ میشوند، یعنی رگرگههایی بود، اکنون عمیقتر بر رگ میزند، «بیا چشم بدوز/ به آدمکهای فرهادکش/ که از بیستون شیرینترین سیاووش لبهات/ ستاره میچینند و/ خبر ندارند/ گنجشکها/ به نبض خدا نزدیک ترند»
5 -طنز یا گروتسک (طنز پلید و سیاه):
این طنز گاهی به قول ولتر، آیرونی (Ironie) یا ریشخندآمیز است، وارونه گویی، جهل نمایی و طعنه است که باعث شکاف درونی متن و معنی میشود: «به کجای تاریخ برمیخورد؟/ خطکشی چشمهای چلچلهها/ که عاقبت لکلکها/ خانه سالمندان نیست» و به همین سادگی نقب میزنی به اعماق وجود کسانی که طرح طناب دارت را فراهم میکنند: «به همین سادگی/ روی اتفاق دلت دراز میشی و/ هی/ تاپ/تاپ/تاپ/... نق میزنی/ به ابرهای نباریده/ شاید از سر تعارف/ یک نفر چهار پایه را/ زیر پایت بکشد»
این فضای گروت (حفره) و گوتیک، دست از سرت برنمیدارد: «از من که گذشت/ برای خواب جیرجیرکها/ فکری بکن/ بگذار سوسکهای خواب نما/ از ته دل روی پرستوها/ خط سیاه وُ/ روزی هزار بار بر خط عابر سواره/ ادای بازرس «ژاور»/ آخرش چی؟/ فکر میکنی/ مسخ عنکبوتها/ پایان خوشی ندارد؟»
این طنزها گاهی برخاسته از مذهب، استوره و تاریخ است و گاهی از متون رمانها بیرون کشیده میشود، مثل «ژاور» که مرگی سیاه و بختی شوم انجام داشت؛ در رمان بینوایان هوگو: «اگر بگذارند/ «لبخند چاپلین» را/ روی همین نیمه سیب/ برای تو که/ به صدای نمیخواهمت دل میبندی وُ/ نمیدانی تخت سلیمان/ رویای شاپرکهای یک لاقبا نیست...»
سیالیت بیان عاطفی و ارتباط زنده و ملموس با پدیدهها و به کار گرفتن امکانات تازه در زبان و خلاقیتهای تصویری و رویارویی با پارادوکسهای استورهای کهن و دوران گذار و انتزاع در دو ترکیب: «انتزاع سنتی» و «انتزاع نوین» و به هم پیوستگی آنان، از شاخصههای شعری شماست، ببین: «بوق/ بوق/ بوق/ شما را به خدا/ بگذارید/ مجنون سهشنبه بازار/ از نمیدانم چشمهاش/ زنگ بزند به لیلی یک لاقبا/ که آدم به آدم/نه/ کوه به آدم، شاید.»
هنجارشکنی باستان گونه یا«استورهای» و وارونه کردن و شکل گردانی آنان، باعث تغییر نگرههای زیباشناختی در حیطه هنر و طنز هنرمندانه شده است.
تغییر قراردادها و گزارههای فعلی (خبری، شرطی، امری، پرسشی) و برهم زدن خط روایتها، چند صدایی، و به هم ریختن دیکتاتوری تک گویانه در این اشعار و بدون آن که دچار آسیبهای مدپرستانه شوید، اثر انگشت مشخصی به شعر شما داده است.
جناب دانش! کوزه گر در کوزه شکسته آب میخورد. ما همیشه برای دیگران نوشتهایم، آنان را برکشیدهایم تا خود از زیر به بام بنگریم. تنها توصیهای که به دوست شاعرم دارم این است که شعر شما در «موقعیت اضطراب» حس ناامیدی و یأس عمیقی ناشی از بحران هویت سیر میکند. میترسم بعداً در این مدار بسته و فضای تداخل ژانرهای کلاسیک و مدرن باقی بمانید. این شیوههای تجربه شده را بزک کنید و این فضاهای روان پریشانهی وهمی را بشکافید، آن طرف تر مرا خواهید دید که به شما دست تکان
میدهم.
دستهای شما و شعرهای زیبایتان مرا خوش میآید و مرگ مرا به تأخیر میاندازد. «مراقب دستهایت باش زمستان فقط با آنها گرم میشود»
+ نوشته شده در 2013/2/25 ساعت 5:9 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی