نقدینه­ای بر چند شعر بلندِ شاعر «محسن دانش»
از همیشه­ های جاری
فیض شریفی



پنج پرده

پرده اول: از مهتابیِ روزهای بی انجام تا رویای لاک پشت های خواب نما شده، برای او که از قصه های مادربزرگ، «شنل قرمزی» یادش مانده بود وُ از زمستان بی شاپرک، آدم برفی های یک لاقبا؛ فرقی نمی کرد از کجایِ ناکجای دلش، هوار بکشد وُ پشت آلونک های حلبی آبادِ جزیره ی مرجان ها، برای سیاره ونوس، «امن یجیب» بخواند. یکبار هم که روی شروه های دریایی، نقش شور می زد وُ پای صنوبرهای افسرده ی خیابان زندگی، طرح صبح؛ یادش آمد چقدر برای جیرجیرک های فیروزه ای، قصه درد وُ چقدر روی تلواسه های چشم هاش، رنگِ دلواپسی.
پرده دوم: همیشه پشت آوازهای شاد، زهرخند تلخی لبخند می زند. انگار همین امروز بود که از دیروزهای ابری، قد می کشید به فردای غبار آلود وُ مدام زل می زد به زالزالک های کُزاز گرفته آن سوی سوسوهایِ پیرمرد کتابفروش که از خواب پرستوهای پاییزان، «پائلوکوئیلو» به یادش می آمد وُ از فلسفه ی «دکارت»، «دنیای اسباب بازی ها». اینجا کسی برای نیامده ها، اسپند نمی سوزاند وُ روی آوازهای خاکستری و شرجی گرفته، پلک نمی زند. همین که بخواهی از کفشدوزک های توی خیابان، ردِّ ستاره ها را بگیری، فانوس به دست شهر دقیانوس، پر می شوی از پرنده وُ بغض. بغضی که دست از سرت بر نمی دارد.
پرده سوم: زمین را می چرخانی، آنقدر که رویای زمینی بودن از یادت برود وُ با دستانی تاول زده، روی کهن ترین قاره ی کهکشان نوری، برای مریخی های بخت برگشته از سبک هندی می گویی وُ پشت سر هم فوت می کنی به ریل های راه آهن شمال- شمال که هرگز از جایشان تکان نمی خورند.
قرار بود یا نبود، یادت نرود از نمی دانمِ چهل سالگی ات نقبی بزنی به پایانه های همیشه منتظر که از عطرِ نگاه های خیس سرشار است وُ تفاوتی ندارد از کدام سمت جغرافیایی عبور کنی. قرار بود یا نبود، مهم مجسمه های سر چهارراه ها هستند که پیر می شوند و تو بی چراغ وُ علامت دل می بندی به جیرجیرکهای عاشق ماه.
پرده چهارم: یکبار هم به احترام ستاره های دم صبح، کلاه بردار از سر و در ابتدای جهان، برای کودکان از خواب پریده، لالایی بخوان. لالا، لالا، گل پونه/ کسی آواز نمی خونه/ همیشه پشت هر زخمی/ یکی قدر تو می دونه/ لالا، لالا، گل زیره/ دلامون شکل زنجیره/ همیشه پشت دریاها/ یکی در خواب می میره
پرده پنجم: خدا می داند، انگار سیصد وُ شصت وُ پنجمین روز زمین، فرصت خوبی است تا عروسکهای شیشه ایِ دوباره، با چشم های نیمه بسته، مراقبه کنند وُ با سپیدارهای نیمه خشک لبه ی دنیا، قرار بگذارند. خدا می داند، انگار کسی که می خواهد، از نمی خواهدِ روزهایش، پر می کشد به کوه های آلپ وُ از برفهای «کلیمانجارو» برای «پیرمرد و دریا» دعا می خواند تا «صدسال تنهایی» مارکز به «ایلیاد» هومر غبطه بخورد وُ هر روز یک نفر که شبیه خودش نیست، به خاطر ردّپای انسان روی ماه، بزرگ تر شود.
خدا می داند، انگار نه انگار که «روزی روزگاری»، در همین کوچه ی بن بست، مردی، که می خواست مهربان باشد از سرناچاری، خواب هایش را فروخت و با لاک پشت های خواب نما شده ی جزیره ی مرجان ها، به پاسداشتِ سوزنبان پیرِ رویاهای نیلوفری، دلش را گره زد به جغرافیای بی چراغ وُ علامت، به کفشدوزک های طبقه هفتم، آنجا که برای نیامده ها اسپند نمی سوزانند وُ روی ستاره های بی انجام، قطار نمی کشند.
خدا می داند، شاید از همیشه های جاری، پُر می شوی از پرنده وُ فانوس و با هرچه دود، هرچه آهن، به ناخدای چشم های خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند؛ دخیل می بندی وُ گاه بیداری، از سردترین نقطه ی زمین، برای چلچله های از چلّه گذشته ی شهر، قصه: یکی بود، یکی نبود/ زیر گنبد کبود/ آدمای بی نبود/ دلای خسته چه زود/ کاشکی یک پرنده بود/ یا نبود هرچی که بود/ یکی بود، یکی نبود/ زیر این تاولِ دود/ شاعری که مرده بود/ شاعری که گریه بود/ یکی بود، یکی نبود/ آدمای هرچی بود/ دلای خسته، خمود/ هرچی بود، هرچی نبود/ یکی بود...
جناب دانش، سلام. امروز چهار شعر نفس­گیر و دو قبضه فرامدرن شما را پیدا کردم. «پنج پرده» به اندازه­ی یک دفترِِ شعرِ شاعرانِ نوپایی است که مرتباً کتاب می­چاپند و چیزی در بساطِ شعری­شان نیست. اجازه بده اول کلمات و ترکیبات این شعر بلند را روی صفحه ولو کنم:
پرده اول: مهتابیِ روزهای بی انجام، رویای لاک­پشت­های خواب نما شده، «شنل قرمزی»، زمستان بی­شاپرک، آدم برفی­های یک لاقبا، کجای ناکجای دل، «امن یجیب»، شروه­های دریایی، نقش شور می­زند، پای صنوبرهای افسرده­ی خیابان زندگی، طرح صبح، جیرجیرک­های فیروزه­ای، روی تلواسه­های چشم­ها، رنگ دلواپسی.
پرده دوم: پشت آوازهای شاد، زهرخند تلخ، دیروزهای ابری، فردای غبارآلود، زالزالک­های کزاز گرفته­ی آن سوی سوسوهای پیرمرد کتابفروش، خواب پرستوهای «پائلوکوئیلو»، آوازهای خاکستری و شرجی گرفته، فلسفه­ی دکارت، پر می­شوی از پرنده و بغض.
پرده سوم: کهن­ترین قاره­ی کهکشان نوری، مریخی­های بخت برگشته، سبک هندی، عطر نگاه­های خیس، جیرجیرک­های عاشق ماه.
پرده چهارم: لالا، لالا، گل پونه/ کسی آواز نمی­خونه/ همیشه پشتِ هر زخمی/ یکی قدر تو می­دونه/ همیشه پشت دریاها/ یکی در خواب می­میره
پرده پنجم: مراقبه­ی عروسک­های شیشه­ای، سپیدارهای نیمه خشک لبه­ی دنیا، از نمی­خواهد روزهایش، «روزی روزگاری»، خواب­هایش را فروخت و با لاک­پشت­های خواب نما شده­ی جزیره مرجان، به پاسداشتِ سوزنبان پیر رؤیاهای نیلوفری، دلش را گره زد به جغرافیای بی چراغ و علامت، روی ستاره­های بی انجام، ناخدای چشم­های خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند، چلچله­های از چله گذشته­ی شهر، قصه: یکی بود، یکی نبود/... آدمای بی نبود/ زیر این تاولِ دود.
به اینها اضافه کن: کوه­های آلپ و برف­های «کلیمانجارو»، «پیرمرد و دریا»، «صد سال تنهایی» مارکز، «ایلیاد» هومر، ببین در این مجموعه با گروهی پریشان از بردارهای مختلف الجهت روبرو هستیم. با بن انگاره­های نوین، کرانه­های شکل­های دیرینه را درهم ریخته­ای و ساختاری نو، خلق کرده­ای.
زبان ات در پاره­ای از سطوح، پر از لطایف تغزلی و تلطیف­های آوایی و واژگانی، با زبانی دوجنسیتی (مردانه- آنیمایی) است: مهتابی روزهای بی­انجام، رویای لاک­پشت­های خواب نما شده، کجای ناکجای دل، زالزالک­های کزاز گرفته­ی آن سوی، سوسوهای پیرمرد کتابفروش.
از جانب بی جانبی دیگر، در چینش آوایی واژگان، پشت استعاره­ها و کلمات رمانتیکی نایستاده­ای. بخشی از واژگان، تعابیر، لحن بیان، مصادیق و بازتاب شیوه جدیدی از زندگی شهری و نگره­ی اندیشگانی مردم شهر است: ؛مثل: خیابان زندگی، پیرمرد کتابفروش، نوعی اعتراض و همگامی با داستان نویسانی چون پائولو کوئیلو، ارنست همینگوی، مارکز، سر به سر گذاشتن به دکارت و فلسفه­ی دوآلیته دکارتی که مدام در حال تقسیم جهان به سوژه و ابژه و تقسیم شعر به فرم و معنا بود.
راحتت کنم دنبال دکلاماسیون طبیعی براهنی وار در این شعر هستی، سایه­ی سنگین عرفان و انتزاعی نگری با جهت دوربین از آسمان به زمین (رئالیسم) و بخشیدن قدرت کشف اشیاء و ابژه­ها و اجرای کامل یک اثر چند صوتی و چند شکلی، با ایجاد جغرافیایی خیالی مرکب از چندین جغرافیای دیگر، فضای مدرنی ایجاد کرده­ای که تشکل درونی آن مرتباً در حال پوسته باز کردن، شکستن به سوی آثار و اجزای دیگر از همین نوع است. نمی­دانم تا چه حد توانسته باشم نظریات براهنی را در متن بالایی بگنجانم. اگر شعر تو توانسته باشد دستگاه­های صوتی مرا و دستگاه­های ارایه بیان را به ترقص وادارد و نوعی هیجان ایجاد کند، شعر موفقی است. اگر فقط چند مضرابی زده باشی که لبریخته­هایی به قول رویایی ایجاد کنی و شطحیات نوینی ارایه دهی، همان سماع و رقصی است یا اصواتی است که صوفیان نیز در این حالت گرفتارش می­شدند.
ولی اینجا در نگاه دوآلیته تو در پرده سوم، نگاهی به شمال (ثروت) و نقبی به نگاه­های خیس سرشار (فقر) می­زنی ولی به دنبال آن، این هردوان را درهم می­لولانی و از این نگره­ی خیر و شری و دکارتی می­گریزی «تفاوتی ندارد از کدام سمت جغرافیایی عبور کنی... و تو بی چراغ و علامت، دل می­بندی به جیرجیرک­های عاشق ماه»
اینجا توانسته­ای کاری کنی که زبانت از قید معنا استعاری «ماه» و غیر استعاری «دستانی تاول زده» و هرگونه ارجاع بیرونی خود را برهانی و یکسره نگاه مخاطب را به متن منتقل کنی.
گریز و تجاوز از قواعد دستوری و نحوی در این شعر بلند با متانت صورت گرفته است؛ مثل «کجای ناکجا، روی ستاره­های بی انجام، از نمی­خواهد روزهایش...» و چهار تا پنج اتفاق در این چهار شعر زیبا رخ داده است:
1 -جداکردن کلمات از معانی قطع و قاطع آنان در بخشی از اشعار و ترکیبات که پیش از این بی سابقه بوده، مثل: آدم برفی­های یک لاقبا، نقش شور می­زند (ایهام­ها)، زالزالک­های کزاز گرفته، مریخی­های بخت برگشته، مراقبه عروسک­های شیشه­ای، لاک پشت­های خواب نما شده جزیره مرجان ها.
2 -تجاوز از قواعد دستوری و ایجاد کنایه­های امروزی در بیان مستقل شاعرانه؛ مثل: «نقش شور زدن، مدام زل می­زد، اینجا کسی برای نیامده­ها، اسپند نمی­سوزاند، و روی آوازهای خاکستری و شرجی گرفته پلک نمی­زند، بغضی که دست از سرت برنمی­دارد، مردی خواب­هایش را فروخت، پر می­شوی از پرنده.
3 -به هم ریزی شاخصه­های معنی شناختی منطقی:
کافی است به این کلمات و شروه­ها نگاهی بیندازی و لحن سوزناک واسونک­ها (ترانه­هایت را دنبال کنی، به این جغرافیای فقر بنگری: «حلبی آباد، شهر دقیانوس، کوچه­های بن بست» و به پرسوناها (شخصیت­ها)ی این پنج اپیزود بنگری: «لاک­پشت، شنل قرمزی، پیرمرد کتابفروش فقیر، کفشدوزک، ستاره­های دم صبح، کودکان خواب پریده، عروسک­های شیشه­ای، پیرمرد و دریا... و مارکز صد سال تنهایی، دخترکان چشم خیس....» داری برای تمام آنان زیر این گنبد کبود و آدمای بی نبود، و تاول دود، و شاعری که مرده بود، شروه می­خوانی. چه زیبا پیرمرد اولی را در پرده دوم به «پیرمرد و دریا» پیوند داده­ای و چه عالی است که در پرده چهارم برای کودکان از خواب پریده، لالایی می­خوانی و در پرده پنجم برای آن که «همیشه پشت دریاها، یکی در خواب می­میره» فضایی باز کرده ای و بالاخره در این فولکلور، یکی را، شاعری را باقی می­گذاری «شاعری که گریه بود».
البته این تمام ماجرا نیست، همه از هومر حماسی، تا مارکز فرامدرن، در این شعر زندگی خود را دارند و متن و معنی آن با سه نقطه پایانی به قطعیت نمی­رسد و نمی­توان براساس معنی شناختی منطقی توضیحاتی بر آن علاوه نمود. همان گونه که «روزی روزگاری» ما را وصل می­کند به آن فیلم آمریکایی آقای رابرت دونیرو، هنرپیشه­ی آمریکایی...
4 -شطحیات مدرن و ترکیبات لبریخته:
شطح کهن از بایزید بسطامی قرن 2 و 3 استارت خورده است: «به صحرا شدم عشق باریده بود...» به تقریب اکثر جملات و ترکیبات از پیش نامتعین در این شعر وجود دارد که در نوع خود بی بدیل است. پرده پنجم کاملاً در همین حال و هوای لبریز از عرفانی اندوهناک و امروزی سیر می­کند. «خدا می­داند شاید از همیشه­هایی جاری پر می­شوی از پرنده و فانوس و با هر چه دود، هر چه آهن، به ناخدای چشم­های خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند، دخیل می­بندی...»
این لبریخته­ها گاهی تلخ می­شوند، یعنی رگرگه­هایی بود، اکنون عمیق­تر بر رگ می­زند، «بیا چشم بدوز/ به آدمک­های فرهادکش/ که از بیستون شیرین­ترین سیاووش لبهات/ ستاره می­چینند و/ خبر ندارند/ گنجشک­ها/ به نبض خدا نزدیک ترند»
5 -طنز یا گروتسک (طنز پلید و سیاه):
این طنز گاهی به قول ولتر، آیرونی (Ironie) یا ریشخندآمیز است، وارونه گویی، جهل نمایی و طعنه است که باعث شکاف درونی متن و معنی می­شود: «به کجای تاریخ برمی­خورد؟/ خط­کشی چشم­های چلچله­ها/ که عاقبت لک­لک­ها/ خانه سالمندان نیست» و به همین سادگی نقب می­زنی  به اعماق وجود کسانی که طرح طناب دارت را فراهم می­کنند: «به همین سادگی/ روی اتفاق دلت دراز می­شی و/ هی/ تاپ/تاپ/تاپ/... نق می­زنی/ به ابرهای نباریده/ شاید از سر تعارف/ یک نفر چهار پایه را/ زیر پایت بکشد»
این فضای گروت (حفره) و گوتیک، دست از سرت برنمی­دارد: «از من که گذشت/ برای خواب جیرجیرک­ها/ فکری بکن/ بگذار سوسک­های خواب نما/ از ته دل روی پرستوها/ خط سیاه وُ/ روزی هزار بار بر خط عابر سواره/ ادای بازرس «ژاور»/ آخرش چی؟/ فکر می­کنی/ مسخ عنکبوت­ها/ پایان خوشی ندارد؟»
این طنزها گاهی برخاسته از مذهب، استوره و تاریخ است و گاهی از متون رمان­ها بیرون کشیده می­شود، مثل «ژاور» که مرگی سیاه و بختی شوم انجام داشت؛ در رمان بینوایان هوگو: «اگر بگذارند/ «لبخند چاپلین» را/ روی همین نیمه سیب/ برای تو که/ به صدای نمی­خواهمت دل می­بندی وُ/ نمی­دانی تخت سلیمان/ رویای شاپرک­های یک لاقبا نیست...»
سیالیت بیان عاطفی و ارتباط زنده و ملموس با پدیده­ها و به کار گرفتن امکانات تازه در زبان و خلاقیت­های تصویری و رویارویی با پارادوکس­های استوره­ای کهن و دوران گذار و انتزاع در دو ترکیب: «انتزاع سنتی» و «انتزاع نوین» و به هم پیوستگی آنان، از شاخصه­های شعری شماست، ببین: «بوق/ بوق/ بوق/ شما را به خدا/ بگذارید/ مجنون سه­شنبه بازار/ از نمی­دانم چشم­هاش/ زنگ بزند به لیلی یک لاقبا/ که آدم به آدم/نه/ کوه به آدم، شاید.»
هنجارشکنی باستان گونه یا«استوره­ای» و وارونه کردن و شکل گردانی آنان، باعث تغییر نگره­های زیباشناختی در حیطه هنر و طنز هنرمندانه شده است.
تغییر قراردادها و گزاره­های فعلی (خبری، شرطی، امری، پرسشی) و برهم زدن خط روایت­ها، چند صدایی، و به هم ریختن دیکتاتوری تک گویانه در این اشعار و بدون آن که دچار آسیب­های مدپرستانه شوید، اثر انگشت مشخصی به شعر شما داده است.
جناب دانش! کوزه گر در کوزه شکسته آب می­خورد. ما همیشه برای دیگران نوشته­ایم، آنان را برکشیده­ایم تا خود از زیر به بام بنگریم. تنها توصیه­ای که به دوست شاعرم دارم این است که شعر شما در «موقعیت اضطراب» حس ناامیدی و یأس عمیقی ناشی از بحران هویت سیر می­کند. می­ترسم بعداً در این مدار بسته و فضای تداخل ژانرهای کلاسیک و مدرن باقی بمانید. این شیوه­های تجربه شده را بزک کنید و این فضاهای روان پریشانه­ی وهمی را بشکافید، آن طرف تر مرا خواهید دید که به شما دست تکان
می­دهم.
دست­های شما و شعرهای زیبایتان مرا خوش می­آید و مرگ مرا به تأخیر می­اندازد. «مراقب دست­هایت باش زمستان فقط با آنها گرم می­شود»