صفحه 6--7 اسفند 91
مهمون ناخونده
وحید عامری
وحید عامری
شاید همه میزبانان عزیز بالاخص آن دسته از دوستانی که به طور ناگهانی به این سمت شریف منصوب میشوند با بنده حقیر، هم عقیده باشند که: میهمان گر چه عزیز است ولی همچو نفس، خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود. که البته این مثل در مورد مهمانان ناخوانده یا همان عزیزانی که به صورت خودجوش به منازل دعوت میشوند، بیشتر صدق میکند.
صبح یکی از روزهای بهاری که به طور تصادفی با ایام نوروز همراه شده بود، در حال توضیح اوضاع مملکت برای پادشاه هفتم بودم که با نوازشهای آرام و مهربانانه ابوی به دیار خویش بازگشتم.
پس از گذشت دقایقی کوتاه و تطبیق جسد مبارک با اوضاع جدید و در حالی که تازه جریان را فهمیده بودم، مشغول غرولند زیر پوستی بودم که ابوی شریف، طی اقدامی سریع و با مهارتی باورنکردنی ضمن کشیدن پتو از روی حقیر فرمودند: چته کنیز حاج باقر انقده غر میزنی پاشو؛ پاشو ببینم نون نداریم.
من که شباهتی میان خود و کنیز خوش خط و خال حاج باقر نمیدیدم، مجدداً پتو را روی سر خود کشیده و با بیان اینکه: ولم کن بابا، بزار بخوابم. اعتراض خود را رسماً اعلام کردم؛ هر چند این اعتراض نیز، مانند دیگر اعتراضهای من به ابوی، بی نتیجه ماند و با دریافت چند پس گردنی نه تنها به شباهتهای میان خود و کنیز حاج باقر پی بردم بلکه در بازجوییهای بعدی معترف شدم که من خود کنیز حاج باقرم!
بنابراین پس از پی بردن به بی نتیجه بودن مقاومت، خود را از بستر جدا کرده و ضمن تکرار الفاظ نامناسب خطاب به شانس و دیگر عوامل مرتبط با تخریب آسایش، راهی نانوایی شدم.
القصه پس از خرید نان و استفاده از هوای مطبوع بهاری که با عطسههای خوفناک حقیر که آن هم از میراث ارزشمند خاندان پدری نشأت میگرفت، راهی منزل شدم و در طی مسیر نیز کل خاندان پدری را مورد نثار صلواتهای پی در پی خویش ساختم.
با هر زحمتی بود خود را به در خانه رساندم و با کشیدن مشقتهای فراوان و در حالی که با یک دست دهان و بینی خود را گرفته بودم، با دستی دیگر زنگ خانه را فشار دادم که مادر گرامی پس از دقایقی چند، ضمن پرسیدن نام، نشان و قصد از دخول، بالاخره با بیان اینکه: بابات خوابه یواش بیا تو. تن به گشودن در دادند.
من نیز که بار دیگر ضربه شصتی از پدر دریافت کرده بودم با عطسههای پی در پی وارد شده و با زیاد کردن مقداری پیازداغ، کشک، نمک و فلفل به میزان لازم و مقدار یک وجب روغن، خواب پدر را در حالی که مشغول مشاهده پنبه دانه بود رشته کردم.
از آنجایی که احتمال وقوع هرگونه آشوب داخلی، لحظه به لحظه افزایش مییافت مادر حقیر ضمن دعوت
دو طرف به آرامش و آرام کردن اوضاع جوی خانه، همه را به صرف صبحانه دعوت کرد و ابوی نیز ضمن نظم دادن به پاچههای سیبیلش با زبان مبارک با وساطت حاضرین در محل از خیر خون من گذشت.
پس از صرف صبحانه و به پیشنهاد ابوی و با بیان اینکه: آدم کم خواب مرض میگیره. همه را برای تکمیل فرایند خوابشان راهی بستر کرد.
اما این بار مسألهای که باعث تخریب آسایشمان شد، چیزی جز زنگ در خانه و به دنبال آن جیغهای ممتد خواهرم بهار نبود؛ از آنجایی که همشیره کمتر، سر هر موضوعی جیغ میکشید سراسیمه به بیرون از اتاق آمدم و خود را به بهار رساندم.
«-چی شده؟ چرا داد و هوار راه انداختی؟»
«-پسر خاله عمه بهجت با بچههاش اومده.»
مادر که شاهد صحبتهای من و بهار بود ضمن مقداری تغییر رنگ، تنها به گفتن بدبخت شدیم اکتفا کرد و پدر را با زدن فریادی بلند از این مهم باخبر ساخت.
ابوی گرانقدر که تازه از خواب برخاسته بود، قضیه را از مادر جویا شد که این گونه جواب گرفت: چی شده؟ دیگه میخواستی چی بشه، فامیل جونات مثل قوم مغول
حمله کردن اینجا تازه میگی چی شده؟ پدر که از شنیدن این جمله خوشحال نشده بود ابروهایش را درهم کرد و با بیان اینکه مهمون حبیب خداست گفت: حالا چیزی نشده که مگه کی اومده که انقدر ناراحتی؟
«-هیچکی! پسر خاله آبجی بهجتت»
ابوی با شنیدن این جمله طاقت نیاورد و با بیان اینکه چه خاکی به سر بریزیم زیر بار این غم عظیم کمر خم کرده و سر جایش نشست.
پسر خاله عمه بهجت را آخرین بار چهار سال پیش در خانه مادرجون دیده بودم. مردی با 4 فرزند قد و نیم قد که هر کدامشان برای تخریب یک خاندان کافی بود و
هیچ کدام از ما، خاطره خوشی از آنها نداشتیم و حالا بعد از چهار سال سروکلهشان پیدا شده بود، آن هم کاملاً چراغ خاموش.
صدای دوباره در ما را از بهت و حیرت بیرون آورد. ابوی با صادر کردن فرمانی، همه را برای پذیرایی هرچه باشکوهتر بسیج کرد و خود نیز برای گشودن در عازم راهپلهها شد.
مادر که از وجود مهمان ناخوانده آن هم فامیلهای شریف پدر راضی به نظر نمیرسید ما را به کناری کشید و ضمن دادن وعده وعیدهای سنگین گفت: تا میتونین کم محلی کنین تا زودتر برن. اصلاً حوصله مهمون داری ندارم، مخصوصاً اینا. با اون زن فیس و افادهایش.
من و بهار نیز که حوصله تیلههای محمودخان را نداشتیم پیشنهاد مادر را پذیرفته و به منظور پرتاب کردن اولین تیر به سوی هدف به درون اتاقهایمان رفتیم.
پدر که از نقشه مادر بو برده بود پس از راهنمایی کردن مهمانها به سمت اتاقشان نزد بنده حقیر آمد و با کشیدن دست نوازش بر سر من فرمود: بچه پررو خجالت نمیکشی؟ مهمون اومده بعد تو اینجا کپیدی؟ خیر سرم بچه بزرگ کردم! مردم بچه دارن، ما هم بچه داریم. ای خدا!
ابوی بعد از نیم ساعت وارد ساختن زخم زبونهای کاری با بیان اینکه: هیچی تو خونه نداریم بپر برو سر خیابون هرچی کم و کسری داریم بخر زودی بیا. لیستی بلند بالا را در دستان من قرارداد و اتاق را ترک کرد.
من نیز که بار دیگر دچار بحران هویت شده و دنبال وجه تمایز میان خود و بچههای مردم میگشتم مشغول حاضر شدن بودم که سروکله بچههای محمودخان پیدا شد. از آخرین باری که دیده بودمشان هیچ فرقی نکرده و فقط کمی قد دراز کرده بودند که آن هم بعد از چهار سال به نظر امری طبیعی میرسید.
به دنبال راه فراری میگشتم که بهار به دادم رسید و با بیان اینکه: بچهها بیاین اینجا یه چیز جالب نشونتون بدم آن کلکسیون خانه خراب کن را از حقیر دور کرد. من که فرصت را مناسب میدیدم کلید ماشین ابوی را برداشته و بهار را نیز که سر بچهها را گرم کرده بود همراه خود کردم.
«-خب کجا باید بریم؟»
«-نمیدونم، میریم یه چرخی میزنیم یه چیزی میخوریم تا مامان کارشونو بسازه، خدا رو چی دیدی؟ شاید از شرشون خلاص شیم.»
حدود دو ساعتی مانند علافان بی عار خیابانها را متر کرده و ضمن استفاده از جاذبههای طبیعی شهر که به ویژه در نوروز بیشتر خودنمایی میکند اقدام به خرید خرت و پرت کردیم که زنگ تلفن بهار، شادیمان را دوچندان کرد.
از محتوی مکالمات رد و بدل شده، همین بس که برای خانواده شریف محمود خان به صورت ناگهانی مهمان آمده و پشت در خانه ایشان منتظر شرف یابی هستند و از آنجایی که مهمانان مذکور از فامیلهای خانم محمود خان بودند اهمیت موضوع دو چندان میشد، لذا ایشان نیز ضمن ارایه عذرخواهیهای فراوان به ابوی، منزل را به مقصد محل زندگی خود ترک کرده و ما را از شرکودکان نه چندان بانمک خویش رها ساختند.
من و بهار نیز پس از ابراز خوشحالی و استفاده از هوای مطبوع بهاری که هر از گاهی با عطسههای من یا بهار همراهی میشد به سمت خانه روانه شدیم و هنگامی که از تصمیم مادر برای عزیمت به شهرستان و خراب شدن روی سر خاله مهین آن هم به صورت خودجوش و برای مدت 10 روز باخبر شدیم، تنها جملهای که بر زبان جاری ساختیم این بود:
میهمان گر چه عزیز است ولی؛...
ولی همچو نفس، خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود
پس از گذشت دقایقی کوتاه و تطبیق جسد مبارک با اوضاع جدید و در حالی که تازه جریان را فهمیده بودم، مشغول غرولند زیر پوستی بودم که ابوی شریف، طی اقدامی سریع و با مهارتی باورنکردنی ضمن کشیدن پتو از روی حقیر فرمودند: چته کنیز حاج باقر انقده غر میزنی پاشو؛ پاشو ببینم نون نداریم.
من که شباهتی میان خود و کنیز خوش خط و خال حاج باقر نمیدیدم، مجدداً پتو را روی سر خود کشیده و با بیان اینکه: ولم کن بابا، بزار بخوابم. اعتراض خود را رسماً اعلام کردم؛ هر چند این اعتراض نیز، مانند دیگر اعتراضهای من به ابوی، بی نتیجه ماند و با دریافت چند پس گردنی نه تنها به شباهتهای میان خود و کنیز حاج باقر پی بردم بلکه در بازجوییهای بعدی معترف شدم که من خود کنیز حاج باقرم!
بنابراین پس از پی بردن به بی نتیجه بودن مقاومت، خود را از بستر جدا کرده و ضمن تکرار الفاظ نامناسب خطاب به شانس و دیگر عوامل مرتبط با تخریب آسایش، راهی نانوایی شدم.
القصه پس از خرید نان و استفاده از هوای مطبوع بهاری که با عطسههای خوفناک حقیر که آن هم از میراث ارزشمند خاندان پدری نشأت میگرفت، راهی منزل شدم و در طی مسیر نیز کل خاندان پدری را مورد نثار صلواتهای پی در پی خویش ساختم.
با هر زحمتی بود خود را به در خانه رساندم و با کشیدن مشقتهای فراوان و در حالی که با یک دست دهان و بینی خود را گرفته بودم، با دستی دیگر زنگ خانه را فشار دادم که مادر گرامی پس از دقایقی چند، ضمن پرسیدن نام، نشان و قصد از دخول، بالاخره با بیان اینکه: بابات خوابه یواش بیا تو. تن به گشودن در دادند.
من نیز که بار دیگر ضربه شصتی از پدر دریافت کرده بودم با عطسههای پی در پی وارد شده و با زیاد کردن مقداری پیازداغ، کشک، نمک و فلفل به میزان لازم و مقدار یک وجب روغن، خواب پدر را در حالی که مشغول مشاهده پنبه دانه بود رشته کردم.
از آنجایی که احتمال وقوع هرگونه آشوب داخلی، لحظه به لحظه افزایش مییافت مادر حقیر ضمن دعوت
دو طرف به آرامش و آرام کردن اوضاع جوی خانه، همه را به صرف صبحانه دعوت کرد و ابوی نیز ضمن نظم دادن به پاچههای سیبیلش با زبان مبارک با وساطت حاضرین در محل از خیر خون من گذشت.
پس از صرف صبحانه و به پیشنهاد ابوی و با بیان اینکه: آدم کم خواب مرض میگیره. همه را برای تکمیل فرایند خوابشان راهی بستر کرد.
اما این بار مسألهای که باعث تخریب آسایشمان شد، چیزی جز زنگ در خانه و به دنبال آن جیغهای ممتد خواهرم بهار نبود؛ از آنجایی که همشیره کمتر، سر هر موضوعی جیغ میکشید سراسیمه به بیرون از اتاق آمدم و خود را به بهار رساندم.
«-چی شده؟ چرا داد و هوار راه انداختی؟»
«-پسر خاله عمه بهجت با بچههاش اومده.»
مادر که شاهد صحبتهای من و بهار بود ضمن مقداری تغییر رنگ، تنها به گفتن بدبخت شدیم اکتفا کرد و پدر را با زدن فریادی بلند از این مهم باخبر ساخت.
ابوی گرانقدر که تازه از خواب برخاسته بود، قضیه را از مادر جویا شد که این گونه جواب گرفت: چی شده؟ دیگه میخواستی چی بشه، فامیل جونات مثل قوم مغول
حمله کردن اینجا تازه میگی چی شده؟ پدر که از شنیدن این جمله خوشحال نشده بود ابروهایش را درهم کرد و با بیان اینکه مهمون حبیب خداست گفت: حالا چیزی نشده که مگه کی اومده که انقدر ناراحتی؟
«-هیچکی! پسر خاله آبجی بهجتت»
ابوی با شنیدن این جمله طاقت نیاورد و با بیان اینکه چه خاکی به سر بریزیم زیر بار این غم عظیم کمر خم کرده و سر جایش نشست.
پسر خاله عمه بهجت را آخرین بار چهار سال پیش در خانه مادرجون دیده بودم. مردی با 4 فرزند قد و نیم قد که هر کدامشان برای تخریب یک خاندان کافی بود و
هیچ کدام از ما، خاطره خوشی از آنها نداشتیم و حالا بعد از چهار سال سروکلهشان پیدا شده بود، آن هم کاملاً چراغ خاموش.
صدای دوباره در ما را از بهت و حیرت بیرون آورد. ابوی با صادر کردن فرمانی، همه را برای پذیرایی هرچه باشکوهتر بسیج کرد و خود نیز برای گشودن در عازم راهپلهها شد.
مادر که از وجود مهمان ناخوانده آن هم فامیلهای شریف پدر راضی به نظر نمیرسید ما را به کناری کشید و ضمن دادن وعده وعیدهای سنگین گفت: تا میتونین کم محلی کنین تا زودتر برن. اصلاً حوصله مهمون داری ندارم، مخصوصاً اینا. با اون زن فیس و افادهایش.
من و بهار نیز که حوصله تیلههای محمودخان را نداشتیم پیشنهاد مادر را پذیرفته و به منظور پرتاب کردن اولین تیر به سوی هدف به درون اتاقهایمان رفتیم.
پدر که از نقشه مادر بو برده بود پس از راهنمایی کردن مهمانها به سمت اتاقشان نزد بنده حقیر آمد و با کشیدن دست نوازش بر سر من فرمود: بچه پررو خجالت نمیکشی؟ مهمون اومده بعد تو اینجا کپیدی؟ خیر سرم بچه بزرگ کردم! مردم بچه دارن، ما هم بچه داریم. ای خدا!
ابوی بعد از نیم ساعت وارد ساختن زخم زبونهای کاری با بیان اینکه: هیچی تو خونه نداریم بپر برو سر خیابون هرچی کم و کسری داریم بخر زودی بیا. لیستی بلند بالا را در دستان من قرارداد و اتاق را ترک کرد.
من نیز که بار دیگر دچار بحران هویت شده و دنبال وجه تمایز میان خود و بچههای مردم میگشتم مشغول حاضر شدن بودم که سروکله بچههای محمودخان پیدا شد. از آخرین باری که دیده بودمشان هیچ فرقی نکرده و فقط کمی قد دراز کرده بودند که آن هم بعد از چهار سال به نظر امری طبیعی میرسید.
به دنبال راه فراری میگشتم که بهار به دادم رسید و با بیان اینکه: بچهها بیاین اینجا یه چیز جالب نشونتون بدم آن کلکسیون خانه خراب کن را از حقیر دور کرد. من که فرصت را مناسب میدیدم کلید ماشین ابوی را برداشته و بهار را نیز که سر بچهها را گرم کرده بود همراه خود کردم.
«-خب کجا باید بریم؟»
«-نمیدونم، میریم یه چرخی میزنیم یه چیزی میخوریم تا مامان کارشونو بسازه، خدا رو چی دیدی؟ شاید از شرشون خلاص شیم.»
حدود دو ساعتی مانند علافان بی عار خیابانها را متر کرده و ضمن استفاده از جاذبههای طبیعی شهر که به ویژه در نوروز بیشتر خودنمایی میکند اقدام به خرید خرت و پرت کردیم که زنگ تلفن بهار، شادیمان را دوچندان کرد.
از محتوی مکالمات رد و بدل شده، همین بس که برای خانواده شریف محمود خان به صورت ناگهانی مهمان آمده و پشت در خانه ایشان منتظر شرف یابی هستند و از آنجایی که مهمانان مذکور از فامیلهای خانم محمود خان بودند اهمیت موضوع دو چندان میشد، لذا ایشان نیز ضمن ارایه عذرخواهیهای فراوان به ابوی، منزل را به مقصد محل زندگی خود ترک کرده و ما را از شرکودکان نه چندان بانمک خویش رها ساختند.
من و بهار نیز پس از ابراز خوشحالی و استفاده از هوای مطبوع بهاری که هر از گاهی با عطسههای من یا بهار همراهی میشد به سمت خانه روانه شدیم و هنگامی که از تصمیم مادر برای عزیمت به شهرستان و خراب شدن روی سر خاله مهین آن هم به صورت خودجوش و برای مدت 10 روز باخبر شدیم، تنها جملهای که بر زبان جاری ساختیم این بود:
میهمان گر چه عزیز است ولی؛...
ولی همچو نفس، خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود
+ نوشته شده در 2013/2/25 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی