مهمون ناخونده
وحید عامری



شاید همه میزبانان عزیز بالاخص آن دسته از دوستانی که به طور ناگهانی به این سمت شریف منصوب می­شوند با بنده حقیر، هم عقیده باشند که: میهمان گر چه عزیز است ولی همچو نفس، خفه می­سازد اگر آید و بیرون نرود. که البته این مثل در مورد مهمانان ناخوانده یا همان عزیزانی که به صورت خودجوش به منازل دعوت می­شوند، بیشتر صدق می­کند.

صبح یکی از روزهای بهاری که به طور تصادفی با ایام نوروز همراه شده بود، در حال توضیح اوضاع مملکت برای پادشاه هفتم بودم که با نوازش­های آرام و مهربانانه ابوی به دیار خویش بازگشتم.
پس از گذشت دقایقی کوتاه و تطبیق جسد مبارک با اوضاع جدید و در حالی که تازه جریان را فهمیده بودم، مشغول غرولند زیر پوستی بودم که ابوی شریف، طی اقدامی سریع و با مهارتی باورنکردنی ضمن کشیدن پتو از روی حقیر فرمودند: چته کنیز حاج باقر انقده غر می­زنی پاشو؛ پاشو ببینم نون نداریم.
من که شباهتی میان خود و کنیز خوش خط و خال حاج باقر نمی­دیدم، مجدداً پتو را روی سر خود کشیده و با بیان اینکه: ولم کن بابا، بزار بخوابم. اعتراض خود را رسماً اعلام کردم؛ هر چند این اعتراض نیز، مانند دیگر اعتراض­های من به ابوی، بی نتیجه ماند و با دریافت چند پس گردنی نه تنها به شباهت­های میان خود و کنیز حاج باقر پی بردم بلکه در بازجویی­های بعدی معترف شدم که من خود کنیز حاج باقرم!
بنابراین پس از پی بردن به بی نتیجه بودن مقاومت، خود را از بستر جدا کرده و ضمن تکرار الفاظ نامناسب خطاب به شانس و دیگر عوامل مرتبط با تخریب آسایش، راهی نانوایی شدم.
القصه پس از خرید نان و استفاده از هوای مطبوع بهاری که با  عطسه­های خوفناک حقیر که آن هم از میراث ارزشمند خاندان پدری نشأت می­گرفت، راهی منزل شدم و در طی مسیر نیز کل خاندان پدری را مورد نثار صلوات­های پی در پی خویش ساختم.
با هر زحمتی بود خود را به در خانه رساندم و با کشیدن مشقت­های  فراوان و در حالی که با یک دست دهان و بینی خود را گرفته بودم، با دستی دیگر زنگ خانه را فشار دادم که مادر گرامی پس از دقایقی چند، ضمن پرسیدن نام، نشان و قصد از دخول، بالاخره با بیان اینکه: بابات خوابه یواش بیا تو. تن به گشودن در دادند.
من نیز که بار دیگر ضربه شصتی از پدر دریافت کرده بودم با عطسه­های پی در پی وارد شده و با زیاد کردن مقداری پیازداغ، کشک، نمک و فلفل به میزان لازم و مقدار یک وجب روغن، خواب پدر را در حالی که مشغول مشاهده پنبه دانه بود رشته کردم.
از آنجایی که احتمال وقوع هرگونه آشوب داخلی، لحظه به لحظه افزایش می­یافت مادر حقیر ضمن دعوت
دو طرف به آرامش و آرام کردن اوضاع جوی خانه، همه را به صرف صبحانه دعوت کرد و ابوی نیز ضمن نظم دادن به پاچه­های سیبیلش با زبان مبارک با وساطت حاضرین در محل از خیر خون من گذشت.
پس از صرف صبحانه و به پیشنهاد ابوی و با بیان اینکه: آدم کم خواب مرض می­گیره. همه را برای تکمیل فرایند خوابشان راهی بستر کرد.
اما این بار مسأله­ای که باعث تخریب آسایشمان شد، چیزی جز زنگ در خانه و به دنبال آن جیغ­های ممتد خواهرم بهار نبود؛ از آنجایی که همشیره کمتر، سر هر موضوعی جیغ می­کشید سراسیمه به بیرون از اتاق آمدم و خود را به بهار رساندم.
«-چی شده؟ چرا داد و هوار راه انداختی؟»
«-پسر خاله عمه بهجت با بچه­هاش اومده.»
مادر که شاهد صحبت­های من و بهار بود ضمن مقداری تغییر رنگ، تنها به گفتن بدبخت شدیم اکتفا کرد و پدر را با زدن فریادی بلند از این مهم باخبر ساخت.
ابوی گرانقدر که تازه از خواب برخاسته بود، قضیه را از مادر جویا شد که این گونه جواب گرفت: چی شده؟ دیگه می­خواستی چی بشه، فامیل جونات مثل قوم مغول
حمله کردن اینجا تازه می­گی چی شده؟ پدر که از شنیدن این جمله خوشحال نشده بود ابروهایش را درهم کرد و با بیان اینکه مهمون حبیب خداست گفت: حالا چیزی نشده که مگه کی اومده که انقدر ناراحتی؟
«-هیچکی! پسر خاله آبجی بهجتت»
ابوی با شنیدن این جمله طاقت نیاورد و با بیان اینکه چه خاکی به سر بریزیم زیر بار این غم عظیم کمر خم کرده و سر جایش نشست.
پسر خاله عمه بهجت را آخرین بار چهار سال پیش در خانه مادرجون دیده بودم. مردی با 4 فرزند قد و نیم قد که هر کدامشان برای تخریب یک خاندان کافی بود و
هیچ کدام از ما، خاطره خوشی از آنها نداشتیم و حالا بعد از چهار سال سروکله­شان پیدا شده بود، آن هم کاملاً چراغ خاموش.
صدای دوباره در ما را از بهت و حیرت بیرون آورد. ابوی با صادر کردن فرمانی، همه را برای پذیرایی هرچه باشکوه­تر بسیج کرد و خود نیز برای گشودن در عازم راه­پله­ها شد.
مادر که از وجود مهمان ناخوانده آن هم فامیل­های شریف پدر راضی به نظر نمی­رسید ما را به کناری کشید و ضمن دادن وعده وعید­های سنگین گفت: تا می­تونین کم محلی کنین تا زودتر برن. اصلاً حوصله مهمون داری ندارم، مخصوصاً اینا. با اون زن فیس و افاده­ایش.
من و بهار نیز که حوصله تیله­های محمودخان را نداشتیم پیشنهاد مادر را پذیرفته و به منظور پرتاب کردن اولین تیر به سوی هدف به درون اتاق­هایمان رفتیم.
پدر که از نقشه مادر بو برده بود پس از راهنمایی کردن مهمان­ها به سمت اتاقشان نزد بنده حقیر آمد و با کشیدن دست نوازش بر سر من فرمود: بچه پررو خجالت نمی­کشی؟ مهمون اومده بعد تو اینجا کپیدی؟ خیر سرم بچه بزرگ کردم! مردم بچه دارن، ما هم بچه داریم. ای خدا!
ابوی بعد از نیم ساعت وارد ساختن زخم زبون­های کاری با بیان اینکه: هیچی تو خونه نداریم بپر برو سر خیابون هرچی کم و کسری داریم بخر زودی بیا. لیستی بلند بالا را در دستان من قرارداد و اتاق را ترک کرد.
من نیز که بار دیگر دچار بحران هویت شده و دنبال وجه تمایز میان خود و بچه­های مردم می­گشتم مشغول حاضر شدن بودم که سروکله بچه­های محمودخان پیدا شد. از آخرین باری که دیده بودمشان هیچ فرقی نکرده و فقط کمی قد دراز کرده بودند که آن هم بعد از چهار سال به نظر امری طبیعی می­رسید.
به دنبال راه فراری می­گشتم که بهار به دادم رسید و با بیان اینکه: بچه­ها بیاین اینجا یه چیز جالب نشونتون بدم آن کلکسیون خانه خراب کن را از حقیر دور کرد. من که فرصت را مناسب می­دیدم کلید ماشین ابوی را برداشته و بهار را نیز که سر بچه­ها را گرم کرده بود همراه خود کردم.
«-خب کجا باید بریم؟»
«-نمی­دونم، می­ریم یه چرخی می­زنیم یه چیزی می­خوریم تا مامان کارشونو بسازه، خدا رو چی دیدی؟ شاید از شرشون خلاص شیم.»
حدود دو ساعتی مانند علافان بی عار خیابان­ها را متر کرده و ضمن استفاده از جاذبه­های طبیعی شهر که به ویژه در نوروز بیشتر خودنمایی می­کند اقدام به خرید خرت و پرت کردیم که زنگ تلفن بهار، شادی­مان را دوچندان کرد.
از محتوی مکالمات رد و بدل شده، همین بس که برای خانواده شریف محمود خان به صورت ناگهانی مهمان آمده و پشت در خانه ایشان منتظر شرف یابی هستند و از آنجایی که مهمانان مذکور از فامیل­های خانم محمود خان بودند اهمیت موضوع دو چندان می­شد، لذا ایشان نیز ضمن ارایه عذرخواهی­های فراوان به ابوی، منزل را به مقصد محل زندگی خود ترک کرده و ما را از شرکودکان نه چندان بانمک خویش رها ساختند.
من و بهار نیز پس از ابراز خوشحالی و استفاده از هوای مطبوع بهاری که هر از گاهی با عطسه­های من یا بهار همراهی می­شد به سمت خانه روانه شدیم و هنگامی که از تصمیم مادر برای عزیمت به شهرستان و خراب شدن روی سر خاله مهین آن هم به صورت خودجوش و برای مدت 10 روز باخبر شدیم، تنها جمله­ای که بر زبان جاری ساختیم این بود:
میهمان گر چه عزیز است ولی؛...
ولی همچو نفس، خفه می­سازد اگر آید و بیرون نرود