صفحه 5--10 اسفند 91
بنیان اخلاق از دیدگاه مولوی
مهین پناهی بخش دوم و پایانی
مهین پناهی بخش دوم و پایانی
از سوی دیگر این دغدغه وجود دارد که انسان بین ندای عقل و وهم اشتباه کند. مولوی این مهم را در تمثیل فرزندان عزیز، که از پدر، احوال پدر را می پرسیدند، آورده است و با تشبیه وهم به مژده و عقل به نقد، به بی اعتباری وهم در مقابل عقل اشاره کرده است.
وهم را مژده است و پیش عقل نقد
زانکه چشم وهم شد محجوب فقد
(همان، ص 878)
مولوی می گوید اگر در تشخیص ندای عقل با وهم و امیال دیگر دچار تردید شدید، محک عقل را با محک قرآن و سیره انبیا محک بزنید.
وَهم خوانش آنکه شهوت را گداست
وَهم قلبِ نقد زرّ عقل هاست
بی محک پیدا نگردد وهم و عقل
هر دو را سوی مِحَک کن زود نقل
این مِحَک قرآن و حال انبیا
چون مِحَک مر قلب را گوید بیا
(همان، ص 737)
پس قرآن و شریعت اسلام محکِ محک است. نشان عقل تمام و عقل ممدوح، همراهی آن با شرع است و کسی که چنین موهبتی دارد عاقل تمام است.
عاقل آن باشد که او با مشعله است
او دلیل و پیشوای قافله است
(همان، ص 731)
عاقل با نور عقل و مشعله شرع می رود و از بی مشعله ها تقلید نمی کند.
پیرو نور خود است آن پیشرو
تابع خویش است آن بی خویش رو
مؤمن خویش است و ایمان آورید
هم بدان نوری که جانش زو چرید
(همان، ص 731)
نیم عاقل کسی است که تنها به عقل خود متکی است و دستش از مشعل شرع تهی است.
دیگری که نیم عاقل آمد او
عاقلی را دیده خود داند او
(همان، ص 731)
دست در وی زد چو کور اندر دلیل
تا بدو بینا شد و چست و جلیل
و آن خری کز عقل جو سنگی نداشت
خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
ره نداند نه کثیر و نه قلیل
ننگش آید آمدن خلف دلیل
می رود اندر بیابان دراز
گاه لنگان آیس و گاهی به تاز
شمع نه تا پیشوای خود کند
نیم شمعی نه که نوری کَد کند
(همان، ص 731)
بنابراین، مولوی عقل را به تنهایی برای طی حُسن کامل نمی داند.
عقل کامل نیست خود را مرده کن
در پناه عاقلی زنده سخن
به تعبیر دیگر از دیدگاه مولوی، وحی و شرع یعنی پیامبر بیرونی به کمک عقل، پیامبر درونی، می شتابد.
دام دیگر بُد که عقلش ره نیافت
وحی غایب بین بدین سوزان شتافت
(همان، ص 1202)
این معنا را مولوی در تمثیل شیر و خرگوش تکرار کرده است که شیر عقل بدون هدایت شرع اسیر خرگوش نفس می شود.
بی فروغت روز روشن هم شب است
بی پناهت شیر اسیر ارنب است
(همان، ص 694)
پس عقل، که معیار و محک حسن و قبح، عدل و ظلم، خیر و شرّ است، به طوق ایمان و شرع آراسته است.
عقل ایمانی چو شحنه عادل است
پاسبان و حاکم شهر دل است
(همان، ص 731)
نقش کمک کاری و دستگیری شرع برای عقل به اینجا خاتمه نمی یابد، بلکه در تضادّ عقل و شرع و در تشخیص حقیقت و تمییز خیر و شرّ، مولوی عقل را می فروشد و شرع را برمی گزیند.
زیرکی بفروش و حیرانی بخر
زیرکی ظنّ است و حیرانی نظر
عقل قربان کن به پیش مصطفی
حسبی الله گو که الله ام کفی
(همان، ص 731)
پس مولوی دو نوع عقل معرفی کرد. یکی عقل جزوی که مذموم است و فقط امور معاش را برعهده دارد و دیگری عقل کلی که ممدوح است و امور ابعاد والای انسان را برعهده دارد. وی از این دو عقل چنین سخن گفته است.
عقل دو عقل است اول مکسبی
که در آموزی چو در مکتب صبی
عقل دیگر بخشش یزدان بود
چشمه آن در میان جان بود
چون ز سینه آب دانش جوش کرد
نی شود گنده نه دیرینه نه زرد
(همان، ص 684)
در جای دیگر از این دو عقل چنین یاد کرده است.
عقل جزوی کرکس آمد ای مُقِل
پَرّ او با جیفه خواری متصل
عقل ابدالان چو پَرّ جبرئیل
می پرد تا ظلّ سدره میل میل
(همان، ص 1262)
همچنین عقل جزوی را کوتاه بین و عقل کلّی را عاقبت بین تصور کرده است.
پیش بینی این خِرَد تا گور بود
و آنِ صاحب دل به نَفخ صور بود
این خرد از گور و خاکی نگذرد
وین قدم عرصه عجایب نسپرد
ز این قدم و این عقل رو بیزار شو
چشم غیبی جوی برخوردار شو
(همان، ص 788)
مولوی در جای جای مثنوی، عقل جزوی را نکوهش کرده و آن را دنیاطلب نامیده است.
عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی کام کرد
(همان، ص 842)
در جای دیگر عقل جزوی را کوتاه بین نامیده که جز محدوده نزدیکی را روشن نمی کند.
عقل جزوی همچو برق است و درخش
در درخشی کی توان شد سوی وَخْش
نیست نور برق بهر رهبری
بلک امر است ابر را که می گری
(همان، ص 789)
رایزنی عقل جزوی آدمی را از جاده شرع و تسلیم خدا بودن دور می کند و به چاه طبیعت و دنیا مبتلا می کند.
عقل جزوی را وزیر خود مگیر
عقل کل را ساز ای سلطان وزیر
مرهوی را تو وزیر خود مساز
که برآید جان پاکت از نماز
(همان، ص 684)
مولوی هم چنین برخورداری از موهبت عقل را در اصل متفاوت می داند، برخلاف معتزله که عقل جزوی را در همه یکسان و تفاوت ها را بر اثر تعلیم، تجربه و ریاضت دانسته اند.
اختلاف عقل ها در اصل بود
بر وفاق سنیان باید شود
باطل است این زآنک رای کودکی
که ندارد تجربه در مسلکی
بگذر از اندیشه مردان کار
عاجز آید فکرها در اضطرار
تو بگو داده خدا بهتر بود
یا که لنگی راهوارانه رود
(همان، ص 457)
وی در جای دیگر بر اختلاف عقل ها در فطرت چنین تأکید کرده است.
این تفاوت عقل ها را نیک دان
در مراتب از زمین تا آسمان
هست عقلی همچو قرص آفتاب
هست عقلی کمتر از زهره و شهاب
هست عقلی چون چراغی سر خوشی
هست عقلی چون ستاره ی آتشی
(همان، ص 842)
مولوی مراتب عقول و بهره مندی از آن را در ماجرای انتخاب هذیلی به امیری لشکری، که پیران و کاردیدگان در آن بود، چنین آورده است.
گفت پیغمبر که ای ظاهر نگر
تو مبین او را جوان و بی هنر
ای بسا ریش سیاه و مرد پیر
ای بسا ریش سپید و دل چو قیر
لیک پیر عقل نه پیر مسن
می ندانی ممتحن از ممتحن
آنکه او از پرده تقلید جست
او به نور حق ببیند آنچه هست
جهد کن تا پیر عقل و دین شوی
تا چو عقل کل تو باطن بین شوی
(همان، ص 729)
مولوی جای دیگر به تحول عقول در سیر تکامل انسان اشاره کرده است.
باز از حیوان سوی انسانیش
می کشید آن خالقی که دانیش
هم چنین اقلیم تا اقلیم رفت
تا شد اکنون عاقل و دانا و زفت
عقل های اولینش یاد نیست
هم از این عقلش تحول کرد نیست
تا رهد ز این عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بیند بوالعجب
(همان، ص 805)
مولوی در «فیه ما فیه» نیز به فطری بودن بنیان اخلاق و تمیّز حسن و قبح تأکید کرده است:" چون شما را این در خاطر می آید این بد است و ناپسند، قطعاً دیده دل شما چیزی بی چون و بی چگونه و عظیم دیده است که این او را زشت و قبح می نماید.
آب شور، شور کسی را نماید که او آب شیرین خورده باشد و به ضدّها تتبیّن اشیاء، پس حق تعالی در جان شما نور ایمان نهاده است که این کارها را زشت می بینید، آخر در مقابله نغزی این زشت نماید و اگر نی دیگران را چون این درد نیست در آنچه هستند شادند". (مولوی، 1367، ص 77) وی نور ایمان مطبوع در دل ها را وسیله تشخیص حسن و قبح می داند، یعنی انسان در عالم ذر با حسن مطلق آشنا شده است و چیزهای ناقص و ناپسند را با آن حسن مقایسه کرده و زشتی و زیبایی آنها را با آن معیار داوری می کند؛ و این بی شباهت به نظریّه مُثُل افلاطون نیست که در ورای عالم مادّه، به مثل اعلای هر چیز اعتقاد دارد.
پس در یک جمع بندی می توان چنین نتیجه گیری کرد، نه تنها بنیان اخلاق و بایدها و نبایدها نزد مولوی عقل است، بلکه شرع عقل را تقویت می کند.
مولوی نه تنها با عقاید کسانی که لذت و هوس و طبیعت حیوانی را بنیان اخلاق می دانند مخالف است، بلکه با عقل و شرع، با نفس و امیال سرکش آن به مبارزه می پردازد.
او در تضادّ بین عقل و شرع، شرع را انتخاب می کند. وی به تفاوت عقول معتقد است، و معیارهای ثابت اخلاقی را فطری می داند؛ و انسان قبل از آمدن به این جهان، آنها را دیده و حسن و قبح چیزها را با آن می سنجد.
منبع: راسخون
زانکه چشم وهم شد محجوب فقد
(همان، ص 878)
مولوی می گوید اگر در تشخیص ندای عقل با وهم و امیال دیگر دچار تردید شدید، محک عقل را با محک قرآن و سیره انبیا محک بزنید.
وَهم خوانش آنکه شهوت را گداست
وَهم قلبِ نقد زرّ عقل هاست
بی محک پیدا نگردد وهم و عقل
هر دو را سوی مِحَک کن زود نقل
این مِحَک قرآن و حال انبیا
چون مِحَک مر قلب را گوید بیا
(همان، ص 737)
پس قرآن و شریعت اسلام محکِ محک است. نشان عقل تمام و عقل ممدوح، همراهی آن با شرع است و کسی که چنین موهبتی دارد عاقل تمام است.
عاقل آن باشد که او با مشعله است
او دلیل و پیشوای قافله است
(همان، ص 731)
عاقل با نور عقل و مشعله شرع می رود و از بی مشعله ها تقلید نمی کند.
پیرو نور خود است آن پیشرو
تابع خویش است آن بی خویش رو
مؤمن خویش است و ایمان آورید
هم بدان نوری که جانش زو چرید
(همان، ص 731)
نیم عاقل کسی است که تنها به عقل خود متکی است و دستش از مشعل شرع تهی است.
دیگری که نیم عاقل آمد او
عاقلی را دیده خود داند او
(همان، ص 731)
دست در وی زد چو کور اندر دلیل
تا بدو بینا شد و چست و جلیل
و آن خری کز عقل جو سنگی نداشت
خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت
ره نداند نه کثیر و نه قلیل
ننگش آید آمدن خلف دلیل
می رود اندر بیابان دراز
گاه لنگان آیس و گاهی به تاز
شمع نه تا پیشوای خود کند
نیم شمعی نه که نوری کَد کند
(همان، ص 731)
بنابراین، مولوی عقل را به تنهایی برای طی حُسن کامل نمی داند.
عقل کامل نیست خود را مرده کن
در پناه عاقلی زنده سخن
به تعبیر دیگر از دیدگاه مولوی، وحی و شرع یعنی پیامبر بیرونی به کمک عقل، پیامبر درونی، می شتابد.
دام دیگر بُد که عقلش ره نیافت
وحی غایب بین بدین سوزان شتافت
(همان، ص 1202)
این معنا را مولوی در تمثیل شیر و خرگوش تکرار کرده است که شیر عقل بدون هدایت شرع اسیر خرگوش نفس می شود.
بی فروغت روز روشن هم شب است
بی پناهت شیر اسیر ارنب است
(همان، ص 694)
پس عقل، که معیار و محک حسن و قبح، عدل و ظلم، خیر و شرّ است، به طوق ایمان و شرع آراسته است.
عقل ایمانی چو شحنه عادل است
پاسبان و حاکم شهر دل است
(همان، ص 731)
نقش کمک کاری و دستگیری شرع برای عقل به اینجا خاتمه نمی یابد، بلکه در تضادّ عقل و شرع و در تشخیص حقیقت و تمییز خیر و شرّ، مولوی عقل را می فروشد و شرع را برمی گزیند.
زیرکی بفروش و حیرانی بخر
زیرکی ظنّ است و حیرانی نظر
عقل قربان کن به پیش مصطفی
حسبی الله گو که الله ام کفی
(همان، ص 731)
پس مولوی دو نوع عقل معرفی کرد. یکی عقل جزوی که مذموم است و فقط امور معاش را برعهده دارد و دیگری عقل کلی که ممدوح است و امور ابعاد والای انسان را برعهده دارد. وی از این دو عقل چنین سخن گفته است.
عقل دو عقل است اول مکسبی
که در آموزی چو در مکتب صبی
عقل دیگر بخشش یزدان بود
چشمه آن در میان جان بود
چون ز سینه آب دانش جوش کرد
نی شود گنده نه دیرینه نه زرد
(همان، ص 684)
در جای دیگر از این دو عقل چنین یاد کرده است.
عقل جزوی کرکس آمد ای مُقِل
پَرّ او با جیفه خواری متصل
عقل ابدالان چو پَرّ جبرئیل
می پرد تا ظلّ سدره میل میل
(همان، ص 1262)
همچنین عقل جزوی را کوتاه بین و عقل کلّی را عاقبت بین تصور کرده است.
پیش بینی این خِرَد تا گور بود
و آنِ صاحب دل به نَفخ صور بود
این خرد از گور و خاکی نگذرد
وین قدم عرصه عجایب نسپرد
ز این قدم و این عقل رو بیزار شو
چشم غیبی جوی برخوردار شو
(همان، ص 788)
مولوی در جای جای مثنوی، عقل جزوی را نکوهش کرده و آن را دنیاطلب نامیده است.
عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی کام کرد
(همان، ص 842)
در جای دیگر عقل جزوی را کوتاه بین نامیده که جز محدوده نزدیکی را روشن نمی کند.
عقل جزوی همچو برق است و درخش
در درخشی کی توان شد سوی وَخْش
نیست نور برق بهر رهبری
بلک امر است ابر را که می گری
(همان، ص 789)
رایزنی عقل جزوی آدمی را از جاده شرع و تسلیم خدا بودن دور می کند و به چاه طبیعت و دنیا مبتلا می کند.
عقل جزوی را وزیر خود مگیر
عقل کل را ساز ای سلطان وزیر
مرهوی را تو وزیر خود مساز
که برآید جان پاکت از نماز
(همان، ص 684)
مولوی هم چنین برخورداری از موهبت عقل را در اصل متفاوت می داند، برخلاف معتزله که عقل جزوی را در همه یکسان و تفاوت ها را بر اثر تعلیم، تجربه و ریاضت دانسته اند.
اختلاف عقل ها در اصل بود
بر وفاق سنیان باید شود
باطل است این زآنک رای کودکی
که ندارد تجربه در مسلکی
بگذر از اندیشه مردان کار
عاجز آید فکرها در اضطرار
تو بگو داده خدا بهتر بود
یا که لنگی راهوارانه رود
(همان، ص 457)
وی در جای دیگر بر اختلاف عقل ها در فطرت چنین تأکید کرده است.
این تفاوت عقل ها را نیک دان
در مراتب از زمین تا آسمان
هست عقلی همچو قرص آفتاب
هست عقلی کمتر از زهره و شهاب
هست عقلی چون چراغی سر خوشی
هست عقلی چون ستاره ی آتشی
(همان، ص 842)
مولوی مراتب عقول و بهره مندی از آن را در ماجرای انتخاب هذیلی به امیری لشکری، که پیران و کاردیدگان در آن بود، چنین آورده است.
گفت پیغمبر که ای ظاهر نگر
تو مبین او را جوان و بی هنر
ای بسا ریش سیاه و مرد پیر
ای بسا ریش سپید و دل چو قیر
لیک پیر عقل نه پیر مسن
می ندانی ممتحن از ممتحن
آنکه او از پرده تقلید جست
او به نور حق ببیند آنچه هست
جهد کن تا پیر عقل و دین شوی
تا چو عقل کل تو باطن بین شوی
(همان، ص 729)
مولوی جای دیگر به تحول عقول در سیر تکامل انسان اشاره کرده است.
باز از حیوان سوی انسانیش
می کشید آن خالقی که دانیش
هم چنین اقلیم تا اقلیم رفت
تا شد اکنون عاقل و دانا و زفت
عقل های اولینش یاد نیست
هم از این عقلش تحول کرد نیست
تا رهد ز این عقل پر حرص و طلب
صد هزاران عقل بیند بوالعجب
(همان، ص 805)
مولوی در «فیه ما فیه» نیز به فطری بودن بنیان اخلاق و تمیّز حسن و قبح تأکید کرده است:" چون شما را این در خاطر می آید این بد است و ناپسند، قطعاً دیده دل شما چیزی بی چون و بی چگونه و عظیم دیده است که این او را زشت و قبح می نماید.
آب شور، شور کسی را نماید که او آب شیرین خورده باشد و به ضدّها تتبیّن اشیاء، پس حق تعالی در جان شما نور ایمان نهاده است که این کارها را زشت می بینید، آخر در مقابله نغزی این زشت نماید و اگر نی دیگران را چون این درد نیست در آنچه هستند شادند". (مولوی، 1367، ص 77) وی نور ایمان مطبوع در دل ها را وسیله تشخیص حسن و قبح می داند، یعنی انسان در عالم ذر با حسن مطلق آشنا شده است و چیزهای ناقص و ناپسند را با آن حسن مقایسه کرده و زشتی و زیبایی آنها را با آن معیار داوری می کند؛ و این بی شباهت به نظریّه مُثُل افلاطون نیست که در ورای عالم مادّه، به مثل اعلای هر چیز اعتقاد دارد.
پس در یک جمع بندی می توان چنین نتیجه گیری کرد، نه تنها بنیان اخلاق و بایدها و نبایدها نزد مولوی عقل است، بلکه شرع عقل را تقویت می کند.
مولوی نه تنها با عقاید کسانی که لذت و هوس و طبیعت حیوانی را بنیان اخلاق می دانند مخالف است، بلکه با عقل و شرع، با نفس و امیال سرکش آن به مبارزه می پردازد.
او در تضادّ بین عقل و شرع، شرع را انتخاب می کند. وی به تفاوت عقول معتقد است، و معیارهای ثابت اخلاقی را فطری می داند؛ و انسان قبل از آمدن به این جهان، آنها را دیده و حسن و قبح چیزها را با آن می سنجد.
منبع: راسخون
+ نوشته شده در 2013/2/28 ساعت 5:12 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی