گمشده (فیلمنامه)
محمد حکمت                                                                بخش دوم و پایانی



19

روز - داخلی اتاق بافت
خانم اسماعیلی در حال بافت گلیم. صدای خواننده محلی از بلندگوی ضبط. صدایی از داخل حیاط شنیده می­شود.
پسر بچه­ای حدود هشت نه ساله: خانم اسماعیلی، خانم اسماعیلی.
خانم اسماعیلی: بله. کی هستی بیا تو.
پسر بچه: خانم اسماعیلی تلفن داری. زود بیا تلفون خونه.
خانم اسماعیلی دست از کار می­کشد، ضبط صوت را خاموش می­کند، همراه پسر بچه سراسیمه و شتابان به طرف تلفخانه به راه می­افتد.
20
روز - داخلی - اطاقک تلفنخانه روستا
خانم اسماعیلی وارد می­شود.
خانم اسماعیلی: سلام علیکم.
مرد تلفنچی: سلام خانم اسماعیلی (در حالی که گوشی تلفن همراه را می­دهد) همین الان دوباره زنگ زد، ان شاءالله دکل می­زنن همه جا خط می­ده دیگه. لازم نیست بفرستیم دنبالتون بیاین تلفونخونه.
خانم اسماعیلی گوشی را می­گیرد.
خانم اسماعیلی: بله خود منم... نه... خدا نکنه...
به تدریج آثار نگرانی در چهره خانم اسماعیلی آشکار می­شود.
در پایان گوشی را به تلفنچی می­دهد و بی توجه به سؤال تلفنچی از اتاقک خارج می­شود.
21
روز - خارجی - کوچه
حرکت سنگین و آهسته خانم اسماعیلی و احوالپرسی با چند عابر با صدایی اندوهناک ورود به حیاط.
روز اطاق بافت.
خانم اسماعیلی با یکی از کلیدهایی که به گوشه روسری­اش آویزان است قفل در پستو را باز کرده و وارد پستو می­شود.
22
روز - فضای نیمه تاریک اطاقک پستو
خانم اسماعیلی به سراغ صندوقچه­ای که در گوشه پستو قرار دارد رفته کنار صندوقچه می­نشیند، قفل صندوقچه را باز کرده از  داخل آن پیراهن سبز تک رنگ مردانه­ای را بیرون آورده جلو بینی خود می­گیرد. چشمانش را می­بندد، کمی اشک می­ریزد و چند نفس عمیق می­کشد. بعد دکمه­های آن را جدا می­کند، درون صندوقچه می­ریزد، در صندوقچه را بسته و قفل می­کند، پیراهن را برمی­دارد، از پستو خارج می­شود.
23
روز - اتاق بافت
خانم اسماعیلی در پستو را قفل می­کند، کنار دار گلیم می­نشیند و پیراهن را رشته رشته می­کند، رشته­ها را به اندازه­های مختلف در آورده و می­تاباند. دیزالو به حرکات بافت. تصاویری ممتد و پی در پی از ضربات کوبیدن رشته­های گلیم با ریتم و صدای شبیه ضربان قلب همراه با افکت نبض. آخرین ردیف کوبیده می­شود، دستها را از
دو طرف تکیه گاه بدن می­کند، پیشانی به گلیم تکیه می­دهد، چشمانش را می­بندد و خیلی آرام نفس می­کشد. چند ثانیه خواب.
برمی­خیزد از اطاق خارج می­شود، به آشپزخانه می­رود، آب به صورتش می­زند، برمی­گردد، در چارچوب در اتاق بافت مکث می­کند و سمت روبه­رو به گلیم نگاه می­کند.
24
نمای نقطه نظر
در مرکز گلیم طرح کامل یک پیراهن به رنگ سبز یکدست و اطراف  و حاشیه­ها به رنگ­های مختلف.
25
روز - خارجی
نمای بسته دست در حال کوبیدن کوبه در چوبی حیاط صدایی از درون حیاط.
صدا: کیه؟
خانم اسماعیلی: آقای محمدی بی زحمت تشریف بیارین.
محمدی: بفرمایید خانم اسماعیلی در بازه.
خانم اسماعیلی: خیلی ممنون، تشریف بیارید دم در.
محمدی: چشم الان خدمت می­رسم.
محمدی (راهنمای محلی مشتری): سلام.
چند عبارت احوالپرسی رد و بدل می­شود.
خانم اسماعیلی: والله آقای محمدی خدمت رسیدم بگم گلیم تموم شد، ولی خوب نمی­خوام بفروشم.
محمدی: چرا خانم اسماعیلی؟ اول که چقد زود شد. ولی خوب بنده خدا چند دفعه هم تماس گرفت. گفتم زوده، هنوز تموم نیست. حالا چه بگم؟
خانم اسماعیلی: گفتم اگه قسمت بود، حالا قسمت نیست.
محمدی: قسمت کی شد؟ مشتری بهتری پیدا شد؟ این بنده خدا که قیمتی طی نکرد، بالاخره به قیمت خودش پولت می­ده.
خانم اسماعیلی: نه به خدا اصلاً حرف پول نیست. قسمت هیچکه هم نشد. نمی­خوام بفروشم.
محمدی: خوب یکی دیگه براش بباف.
خانم اسماعیلی: اصلاً دیگه گلیم شری نمی­بافم. نمکدون ببره، سفره ببره، قالی ببره.
محمدی: دیدی که فقط گلیم می­خواست. باشه. دیگه من بهش خبر می­دم. حالا بفرما.
خانم اسماعیلی خداحافظی می­کند. محمدی از در بیرون آمده و رفتن خانم اسماعیلی را با نگاه بدرقه می­کند. خانم اسماعیلی در پیچ کوچه از معرض دید خارج می­شود.
26
روز -خارجی- در خانه خانم اسماعیلی
یک مرد خارجی با یک مترجم ایرانی و یک مرد بومی با یک الاغ که افسار آن را به دور سنگ بزرگی پیچیده.
مرد بومی: خانم اسماعیلی برات مشتری خارجی آوردیم. دسبافای محلی می­خره.
خانم اسماعیلی: بفرماین داخل.
وارد حیاط می­شود و بقیه با کمی تعارف به هم وارد می­شوند.
خانم اسماعیلی بافته­ها را به حیاط می­آورد. مترجم به زبان آلمانی توضیحاتی به مرد خارجی می­دهد. مرد خارجی چند قطعه را انتخاب می­کند و مترجم قیمت آنها را می­پرسد. خانم اسماعیلی قیمت هر کدام را می­گوید.
مترجم: خوراکی و خوردنی و خشکبار محلی چی دارید؟ برا خودم می­خوام. می­خوام ببرم تهران.
خانم اسماعیلی: بله هست. بفرماین نگاه کنین. (تعارف به طرف اتاق بافت) 
27
روز - داخلی - اتاق بافت
خانم اسماعیلی کیسه­ها و بسته­ها را یکی یکی باز کرده و توضیح می­دهد.
خانم اسماعیلی: این گردو هست، بادوم هست، الوک هست، بنه هست، کلخنگ هست، کشک هست، کشک پوستی، قوورمه، پنیر خیگ محلی...
مرد آلمانی خیره به گلیم روبه­رو با حرکات سر کمی ابروها را بالا برده با حالت تحسین­آمیزی به طرف گلیم اشاره می­کند و از مترجم می­خواهد که قیمت آن را سؤال کند.
مترجم: اون گلیم چنده؟
خانم اسماعیلی: نمی­فروشم، فروشی نیست.
راهنمای محلی: خانم اسماعیلی خارجیا خوب می­خرنا. مشتری از این بهتر گیرت نمی­آد.
خانم اسماعیلی: کار مشتری ندارم، دنیا را هم بدن نمی­فروشم.
مترجم بعد از لحظاتی گفت­وگو با مرد آلمانی رو به خانم اسماعیلی می­کند و می­گوید:
خانم اون چیزای که توی حیاط بود می­خوایم، از این خوراکی­ها هم محلی­هاش البته مثل کشک پوستی، قوورمه، بنه، کلخگ، الوک و دیگه چی بود؟
خانم اسماعیلی: پنیر محلی همین جا.
مترجم: آها همون پنیر که با چند تا چیز دیگه مخلوط می­کنین.
خانم اسماعیلی: با الوک و زیره و مغز زردآلو و پودنه و زعفرون و اینا.
مترجم: از هر کدوم یک مقداری می­خوایم. همه اینا رو حساب می­کنیم پولش هم الان می­دیم ولی مشتری ما از اون گلیم هم یکی می­خواد. حالا این نشد یکی دیگه براش بباف بعد میاییم می­بریم پولش هم جلو می­دیم اینا برای خارجیا خیلی ارزش داره.
خانم اسماعیلی: اصلاً دیگه گلیم نمی­بافم.
راهنمای بومی (زیر لب): والله دیوونه شده، دیزالو به کوچه.
28
روز - خارجی - کوچه
مرد آلمانی و مترجم و راهنمای بومی با الاغی که بار کالاها را حمل می­کند. گروه در حال عبور از میدان کوچک روستا به جمع چند نفره روستائیان که ایستاده و در حال گفت­وگو هستند برخورد می­کنند. سلام احوالپرسی می­کنند و رد می­شوند. یکی از افراد با صدای بلند به جمع عابر و رو به راهنمای بومی.
مرد: انگار خونه خانم اسماعیلی بار کردین، همه چیاش خریدین.
راهنمای بومی لحظه­ای توقف می­کند. با حالت تأسف جواب می­دهد.
راهنمای بومی: خانم اسماعیلی دور از جون دیوونه شده، مشتری خارجی اومده برای گلیمش، قیمت خوب هم می­خره، نمی­فروشه.
مرد: چرا؟ چشه؟
راهنمای محلی (در حال حرکت و خروج از کادر): عقلش از دست داده.
جمع حاضر در میدان، درون کادر.
یکی از حاضرین: خانم اسماعیلی از همه باهوش­تر و عاقل­تره. تو کلاس­های نهضت سوادآموزی درسش از همه بهتره.
معلم روستا وارد کادر می­شود. مکث کرده با جمع سلام احوالپرسی می­کند.
معلم: سلام به به بزرگان همه جمعند، از این فرصت استفاده کنیم و خداحافظی نهایی را انجام بدیم. گرچه دلمون نمی­خواد. ولی خوب چاره­ای نیست. باید رفت. هستم اگر می­روم، گر نروم نیستم. خلاصه اگر بار گران بودیم رفتیم.
مرد مسن­تر جمع: آقا معلم ما از چشامون شوری دیدیم از شما ندیدیم.
معلم خداحافظی می­کند و از جمع دور می­شود. دوربین همراه او پن می­کند.
29
روز - خارجی - منزل خانم اسماعیلی
معلم: یا الله خانم اسماعیلی
خانم اسماعیلی (از اطاق بافت): یا الله آقای مدیر بفرمایید.
معلم وارد می­شود. حیاط را ورانداز می­کند. به طرف اتاق می­رود و در قاب در ورودی اتاق چشمش به گلیم آویخته می­افتد. کمی خیره می­شود. بعد با  انگشت نقش پیراهن روی گلیم را در فضا ترسیم می­کند. خانم اسماعیلی سرپا ایستاده تعارف به نشستن می­کند.
30
روز - داخلی - اتاق بافت
معلم داخل می­شود و در گوشه­ای روی گونی حاوی پنبه می­نشیند. تخته کار را روی زانو می­گذارد.
معلم: خانم اسماعیلی اومدم خدمتتون یه شروه دیگه برام بزاری، قصه­اش هم بگی. در واقع آخریش هم است.
خانم اسماعیلی سینی چای را نزدیک او می­گذارد، به طرف پستو می­رود.
31
روز - داخلی - پستوخانه
خانم اسماعیلی به سراغ صندوقچه می­رود. دکمه­ها را از صندوقچه در آورده بدون قفل زدن صندوقچه به اتاق بافت برمی­گردد.
32
روز - داخلی - اتاق بافت
خانم اسماعیلی نواری می­گذارد، و رو به گلیم ایستاده دکمه­ها را روی نقش پیراهن می­دوزد. صدای بلندگوی ضبط.
تو که رفتی نگفتی چه کنم من
در این دنیا نگاه بر کی کنم من
خانم اسماعیلی در حال دوختن دکمه­ها قصه شروه را توضیح می­دهد، معلم مشغول نوشتن می­شود.
اینسرت
تصاویر متنوع از زوایای مختلف از دستها و دهان هر دو. نوای نی محلی.
صدای نی تمام می­شود، آخرین دکمه دوخته می­شود. هر دو لحظاتی ساکت می­شوند.
معلم به طرح گلیم خیره می­شود. دکمه­ها در جای طبیعی پیراهن دوخته شده­اند.
معلم: خانم اسماعیلی این پیراهن مال کسی بوده، درسته؟
خانم اسماعیلی: بله.
معلم: حالا نیستش، نه؟
خانم اسماعیلی: بله.
معلم: خوب خانم اسماعیلی تو این مدت خیلی مزاحمت شدم دلم هم نمی­خواد این محل، این مردم،دانش­آموزام، این هوا، شما و خلاصه اینجا را ترک کنم ولی خوب چاره­ای نیست، قسمت چنین است، باید رفت.
خانم اسماعیلی: شما هم دارید می­رید؟
معلم سکوت می­کند و به طرف در نگاه می­کند، بعد حرکت می­کند.
خانم اسماعیلی: حالا امشب دارید می­رید؟
معلم: بله دارم می­رم، متأسفانه.
خانم اسماعیلی: آقای مدیر یه خواهشی دارم. راجع به گلیم برای کسی صحبت نکنید.
معلم: چشم، چشم. این یه راز سر به مهره.
33
روز - میدان روستا
معلم در حال دور شدن از خانه خانم اسماعیلی کنار جمع توقف می­کند. صحبت­های مربوط به خداحافظی رد و بدل می­شود.
مرد مسن جمع: آقا معلم وقتی داشتی می­رفتی خونه خانم اسماعیلی من می­دونستم این دفعه چکار داری. می­خواستی گلیمش ازش بخری، گفتی لابد رو تو پس نمی­زنه.
می­خواستم بهت بگم نمی­فروشه ولی گفتم خودت باور کنی بهتره.
معلم لبخند می­زند و می­گوید.
معلم: ما رفتیم.
از جمع جدا می­شود.
روز - غروب - نمای لانگ از روستا با همان راه پیچ در پیچ اولیه
تیتراژ پایانی فیلم. صدای خواننده محلی طنین انداز می­شود:
نه یادم می­کنی نه می­ری از یاد