صفحه 6--12 اسفند 91
گمشده (فیلمنامه)
محمد حکمت بخش دوم و پایانی
محمد حکمت بخش دوم و پایانی
19
روز - داخلی اتاق بافت
خانم اسماعیلی در حال بافت گلیم. صدای خواننده محلی از بلندگوی ضبط. صدایی از داخل حیاط شنیده میشود.
پسر بچهای حدود هشت نه ساله: خانم اسماعیلی، خانم اسماعیلی.
خانم اسماعیلی: بله. کی هستی بیا تو.
پسر بچه: خانم اسماعیلی تلفن داری. زود بیا تلفون خونه.
خانم اسماعیلی دست از کار میکشد، ضبط صوت را خاموش میکند، همراه پسر بچه سراسیمه و شتابان به طرف تلفخانه به راه میافتد.
20
روز - داخلی - اطاقک تلفنخانه روستا
خانم اسماعیلی وارد میشود.
خانم اسماعیلی: سلام علیکم.
مرد تلفنچی: سلام خانم اسماعیلی (در حالی که گوشی تلفن همراه را میدهد) همین الان دوباره زنگ زد، ان شاءالله دکل میزنن همه جا خط میده دیگه. لازم نیست بفرستیم دنبالتون بیاین تلفونخونه.
خانم اسماعیلی گوشی را میگیرد.
خانم اسماعیلی: بله خود منم... نه... خدا نکنه...
به تدریج آثار نگرانی در چهره خانم اسماعیلی آشکار میشود.
در پایان گوشی را به تلفنچی میدهد و بی توجه به سؤال تلفنچی از اتاقک خارج میشود.
21
روز - خارجی - کوچه
حرکت سنگین و آهسته خانم اسماعیلی و احوالپرسی با چند عابر با صدایی اندوهناک ورود به حیاط.
روز اطاق بافت.
خانم اسماعیلی با یکی از کلیدهایی که به گوشه روسریاش آویزان است قفل در پستو را باز کرده و وارد پستو میشود.
22
روز - فضای نیمه تاریک اطاقک پستو
خانم اسماعیلی به سراغ صندوقچهای که در گوشه پستو قرار دارد رفته کنار صندوقچه مینشیند، قفل صندوقچه را باز کرده از داخل آن پیراهن سبز تک رنگ مردانهای را بیرون آورده جلو بینی خود میگیرد. چشمانش را میبندد، کمی اشک میریزد و چند نفس عمیق میکشد. بعد دکمههای آن را جدا میکند، درون صندوقچه میریزد، در صندوقچه را بسته و قفل میکند، پیراهن را برمیدارد، از پستو خارج میشود.
23
روز - اتاق بافت
خانم اسماعیلی در پستو را قفل میکند، کنار دار گلیم مینشیند و پیراهن را رشته رشته میکند، رشتهها را به اندازههای مختلف در آورده و میتاباند. دیزالو به حرکات بافت. تصاویری ممتد و پی در پی از ضربات کوبیدن رشتههای گلیم با ریتم و صدای شبیه ضربان قلب همراه با افکت نبض. آخرین ردیف کوبیده میشود، دستها را از
دو طرف تکیه گاه بدن میکند، پیشانی به گلیم تکیه میدهد، چشمانش را میبندد و خیلی آرام نفس میکشد. چند ثانیه خواب.
برمیخیزد از اطاق خارج میشود، به آشپزخانه میرود، آب به صورتش میزند، برمیگردد، در چارچوب در اتاق بافت مکث میکند و سمت روبهرو به گلیم نگاه میکند.
24
نمای نقطه نظر
در مرکز گلیم طرح کامل یک پیراهن به رنگ سبز یکدست و اطراف و حاشیهها به رنگهای مختلف.
25
روز - خارجی
نمای بسته دست در حال کوبیدن کوبه در چوبی حیاط صدایی از درون حیاط.
صدا: کیه؟
خانم اسماعیلی: آقای محمدی بی زحمت تشریف بیارین.
محمدی: بفرمایید خانم اسماعیلی در بازه.
خانم اسماعیلی: خیلی ممنون، تشریف بیارید دم در.
محمدی: چشم الان خدمت میرسم.
محمدی (راهنمای محلی مشتری): سلام.
چند عبارت احوالپرسی رد و بدل میشود.
خانم اسماعیلی: والله آقای محمدی خدمت رسیدم بگم گلیم تموم شد، ولی خوب نمیخوام بفروشم.
محمدی: چرا خانم اسماعیلی؟ اول که چقد زود شد. ولی خوب بنده خدا چند دفعه هم تماس گرفت. گفتم زوده، هنوز تموم نیست. حالا چه بگم؟
خانم اسماعیلی: گفتم اگه قسمت بود، حالا قسمت نیست.
محمدی: قسمت کی شد؟ مشتری بهتری پیدا شد؟ این بنده خدا که قیمتی طی نکرد، بالاخره به قیمت خودش پولت میده.
خانم اسماعیلی: نه به خدا اصلاً حرف پول نیست. قسمت هیچکه هم نشد. نمیخوام بفروشم.
محمدی: خوب یکی دیگه براش بباف.
خانم اسماعیلی: اصلاً دیگه گلیم شری نمیبافم. نمکدون ببره، سفره ببره، قالی ببره.
محمدی: دیدی که فقط گلیم میخواست. باشه. دیگه من بهش خبر میدم. حالا بفرما.
خانم اسماعیلی خداحافظی میکند. محمدی از در بیرون آمده و رفتن خانم اسماعیلی را با نگاه بدرقه میکند. خانم اسماعیلی در پیچ کوچه از معرض دید خارج میشود.
26
روز -خارجی- در خانه خانم اسماعیلی
یک مرد خارجی با یک مترجم ایرانی و یک مرد بومی با یک الاغ که افسار آن را به دور سنگ بزرگی پیچیده.
مرد بومی: خانم اسماعیلی برات مشتری خارجی آوردیم. دسبافای محلی میخره.
خانم اسماعیلی: بفرماین داخل.
وارد حیاط میشود و بقیه با کمی تعارف به هم وارد میشوند.
خانم اسماعیلی بافتهها را به حیاط میآورد. مترجم به زبان آلمانی توضیحاتی به مرد خارجی میدهد. مرد خارجی چند قطعه را انتخاب میکند و مترجم قیمت آنها را میپرسد. خانم اسماعیلی قیمت هر کدام را میگوید.
مترجم: خوراکی و خوردنی و خشکبار محلی چی دارید؟ برا خودم میخوام. میخوام ببرم تهران.
خانم اسماعیلی: بله هست. بفرماین نگاه کنین. (تعارف به طرف اتاق بافت)
27
روز - داخلی - اتاق بافت
خانم اسماعیلی کیسهها و بستهها را یکی یکی باز کرده و توضیح میدهد.
خانم اسماعیلی: این گردو هست، بادوم هست، الوک هست، بنه هست، کلخنگ هست، کشک هست، کشک پوستی، قوورمه، پنیر خیگ محلی...
مرد آلمانی خیره به گلیم روبهرو با حرکات سر کمی ابروها را بالا برده با حالت تحسینآمیزی به طرف گلیم اشاره میکند و از مترجم میخواهد که قیمت آن را سؤال کند.
مترجم: اون گلیم چنده؟
خانم اسماعیلی: نمیفروشم، فروشی نیست.
راهنمای محلی: خانم اسماعیلی خارجیا خوب میخرنا. مشتری از این بهتر گیرت نمیآد.
خانم اسماعیلی: کار مشتری ندارم، دنیا را هم بدن نمیفروشم.
مترجم بعد از لحظاتی گفتوگو با مرد آلمانی رو به خانم اسماعیلی میکند و میگوید:
خانم اون چیزای که توی حیاط بود میخوایم، از این خوراکیها هم محلیهاش البته مثل کشک پوستی، قوورمه، بنه، کلخگ، الوک و دیگه چی بود؟
خانم اسماعیلی: پنیر محلی همین جا.
مترجم: آها همون پنیر که با چند تا چیز دیگه مخلوط میکنین.
خانم اسماعیلی: با الوک و زیره و مغز زردآلو و پودنه و زعفرون و اینا.
مترجم: از هر کدوم یک مقداری میخوایم. همه اینا رو حساب میکنیم پولش هم الان میدیم ولی مشتری ما از اون گلیم هم یکی میخواد. حالا این نشد یکی دیگه براش بباف بعد میاییم میبریم پولش هم جلو میدیم اینا برای خارجیا خیلی ارزش داره.
خانم اسماعیلی: اصلاً دیگه گلیم نمیبافم.
راهنمای بومی (زیر لب): والله دیوونه شده، دیزالو به کوچه.
28
روز - خارجی - کوچه
مرد آلمانی و مترجم و راهنمای بومی با الاغی که بار کالاها را حمل میکند. گروه در حال عبور از میدان کوچک روستا به جمع چند نفره روستائیان که ایستاده و در حال گفتوگو هستند برخورد میکنند. سلام احوالپرسی میکنند و رد میشوند. یکی از افراد با صدای بلند به جمع عابر و رو به راهنمای بومی.
مرد: انگار خونه خانم اسماعیلی بار کردین، همه چیاش خریدین.
راهنمای بومی لحظهای توقف میکند. با حالت تأسف جواب میدهد.
راهنمای بومی: خانم اسماعیلی دور از جون دیوونه شده، مشتری خارجی اومده برای گلیمش، قیمت خوب هم میخره، نمیفروشه.
مرد: چرا؟ چشه؟
راهنمای محلی (در حال حرکت و خروج از کادر): عقلش از دست داده.
جمع حاضر در میدان، درون کادر.
یکی از حاضرین: خانم اسماعیلی از همه باهوشتر و عاقلتره. تو کلاسهای نهضت سوادآموزی درسش از همه بهتره.
معلم روستا وارد کادر میشود. مکث کرده با جمع سلام احوالپرسی میکند.
معلم: سلام به به بزرگان همه جمعند، از این فرصت استفاده کنیم و خداحافظی نهایی را انجام بدیم. گرچه دلمون نمیخواد. ولی خوب چارهای نیست. باید رفت. هستم اگر میروم، گر نروم نیستم. خلاصه اگر بار گران بودیم رفتیم.
مرد مسنتر جمع: آقا معلم ما از چشامون شوری دیدیم از شما ندیدیم.
معلم خداحافظی میکند و از جمع دور میشود. دوربین همراه او پن میکند.
29
روز - خارجی - منزل خانم اسماعیلی
معلم: یا الله خانم اسماعیلی
خانم اسماعیلی (از اطاق بافت): یا الله آقای مدیر بفرمایید.
معلم وارد میشود. حیاط را ورانداز میکند. به طرف اتاق میرود و در قاب در ورودی اتاق چشمش به گلیم آویخته میافتد. کمی خیره میشود. بعد با انگشت نقش پیراهن روی گلیم را در فضا ترسیم میکند. خانم اسماعیلی سرپا ایستاده تعارف به نشستن میکند.
30
روز - داخلی - اتاق بافت
معلم داخل میشود و در گوشهای روی گونی حاوی پنبه مینشیند. تخته کار را روی زانو میگذارد.
معلم: خانم اسماعیلی اومدم خدمتتون یه شروه دیگه برام بزاری، قصهاش هم بگی. در واقع آخریش هم است.
خانم اسماعیلی سینی چای را نزدیک او میگذارد، به طرف پستو میرود.
31
روز - داخلی - پستوخانه
خانم اسماعیلی به سراغ صندوقچه میرود. دکمهها را از صندوقچه در آورده بدون قفل زدن صندوقچه به اتاق بافت برمیگردد.
32
روز - داخلی - اتاق بافت
خانم اسماعیلی نواری میگذارد، و رو به گلیم ایستاده دکمهها را روی نقش پیراهن میدوزد. صدای بلندگوی ضبط.
تو که رفتی نگفتی چه کنم من
در این دنیا نگاه بر کی کنم من
خانم اسماعیلی در حال دوختن دکمهها قصه شروه را توضیح میدهد، معلم مشغول نوشتن میشود.
اینسرت
تصاویر متنوع از زوایای مختلف از دستها و دهان هر دو. نوای نی محلی.
صدای نی تمام میشود، آخرین دکمه دوخته میشود. هر دو لحظاتی ساکت میشوند.
معلم به طرح گلیم خیره میشود. دکمهها در جای طبیعی پیراهن دوخته شدهاند.
معلم: خانم اسماعیلی این پیراهن مال کسی بوده، درسته؟
خانم اسماعیلی: بله.
معلم: حالا نیستش، نه؟
خانم اسماعیلی: بله.
معلم: خوب خانم اسماعیلی تو این مدت خیلی مزاحمت شدم دلم هم نمیخواد این محل، این مردم،دانشآموزام، این هوا، شما و خلاصه اینجا را ترک کنم ولی خوب چارهای نیست، قسمت چنین است، باید رفت.
خانم اسماعیلی: شما هم دارید میرید؟
معلم سکوت میکند و به طرف در نگاه میکند، بعد حرکت میکند.
خانم اسماعیلی: حالا امشب دارید میرید؟
معلم: بله دارم میرم، متأسفانه.
خانم اسماعیلی: آقای مدیر یه خواهشی دارم. راجع به گلیم برای کسی صحبت نکنید.
معلم: چشم، چشم. این یه راز سر به مهره.
33
روز - میدان روستا
معلم در حال دور شدن از خانه خانم اسماعیلی کنار جمع توقف میکند. صحبتهای مربوط به خداحافظی رد و بدل میشود.
مرد مسن جمع: آقا معلم وقتی داشتی میرفتی خونه خانم اسماعیلی من میدونستم این دفعه چکار داری. میخواستی گلیمش ازش بخری، گفتی لابد رو تو پس نمیزنه.
میخواستم بهت بگم نمیفروشه ولی گفتم خودت باور کنی بهتره.
معلم لبخند میزند و میگوید.
معلم: ما رفتیم.
از جمع جدا میشود.
روز - غروب - نمای لانگ از روستا با همان راه پیچ در پیچ اولیه
تیتراژ پایانی فیلم. صدای خواننده محلی طنین انداز میشود:
نه یادم میکنی نه میری از یاد
خانم اسماعیلی در حال بافت گلیم. صدای خواننده محلی از بلندگوی ضبط. صدایی از داخل حیاط شنیده میشود.
پسر بچهای حدود هشت نه ساله: خانم اسماعیلی، خانم اسماعیلی.
خانم اسماعیلی: بله. کی هستی بیا تو.
پسر بچه: خانم اسماعیلی تلفن داری. زود بیا تلفون خونه.
خانم اسماعیلی دست از کار میکشد، ضبط صوت را خاموش میکند، همراه پسر بچه سراسیمه و شتابان به طرف تلفخانه به راه میافتد.
20
روز - داخلی - اطاقک تلفنخانه روستا
خانم اسماعیلی وارد میشود.
خانم اسماعیلی: سلام علیکم.
مرد تلفنچی: سلام خانم اسماعیلی (در حالی که گوشی تلفن همراه را میدهد) همین الان دوباره زنگ زد، ان شاءالله دکل میزنن همه جا خط میده دیگه. لازم نیست بفرستیم دنبالتون بیاین تلفونخونه.
خانم اسماعیلی گوشی را میگیرد.
خانم اسماعیلی: بله خود منم... نه... خدا نکنه...
به تدریج آثار نگرانی در چهره خانم اسماعیلی آشکار میشود.
در پایان گوشی را به تلفنچی میدهد و بی توجه به سؤال تلفنچی از اتاقک خارج میشود.
21
روز - خارجی - کوچه
حرکت سنگین و آهسته خانم اسماعیلی و احوالپرسی با چند عابر با صدایی اندوهناک ورود به حیاط.
روز اطاق بافت.
خانم اسماعیلی با یکی از کلیدهایی که به گوشه روسریاش آویزان است قفل در پستو را باز کرده و وارد پستو میشود.
22
روز - فضای نیمه تاریک اطاقک پستو
خانم اسماعیلی به سراغ صندوقچهای که در گوشه پستو قرار دارد رفته کنار صندوقچه مینشیند، قفل صندوقچه را باز کرده از داخل آن پیراهن سبز تک رنگ مردانهای را بیرون آورده جلو بینی خود میگیرد. چشمانش را میبندد، کمی اشک میریزد و چند نفس عمیق میکشد. بعد دکمههای آن را جدا میکند، درون صندوقچه میریزد، در صندوقچه را بسته و قفل میکند، پیراهن را برمیدارد، از پستو خارج میشود.
23
روز - اتاق بافت
خانم اسماعیلی در پستو را قفل میکند، کنار دار گلیم مینشیند و پیراهن را رشته رشته میکند، رشتهها را به اندازههای مختلف در آورده و میتاباند. دیزالو به حرکات بافت. تصاویری ممتد و پی در پی از ضربات کوبیدن رشتههای گلیم با ریتم و صدای شبیه ضربان قلب همراه با افکت نبض. آخرین ردیف کوبیده میشود، دستها را از
دو طرف تکیه گاه بدن میکند، پیشانی به گلیم تکیه میدهد، چشمانش را میبندد و خیلی آرام نفس میکشد. چند ثانیه خواب.
برمیخیزد از اطاق خارج میشود، به آشپزخانه میرود، آب به صورتش میزند، برمیگردد، در چارچوب در اتاق بافت مکث میکند و سمت روبهرو به گلیم نگاه میکند.
24
نمای نقطه نظر
در مرکز گلیم طرح کامل یک پیراهن به رنگ سبز یکدست و اطراف و حاشیهها به رنگهای مختلف.
25
روز - خارجی
نمای بسته دست در حال کوبیدن کوبه در چوبی حیاط صدایی از درون حیاط.
صدا: کیه؟
خانم اسماعیلی: آقای محمدی بی زحمت تشریف بیارین.
محمدی: بفرمایید خانم اسماعیلی در بازه.
خانم اسماعیلی: خیلی ممنون، تشریف بیارید دم در.
محمدی: چشم الان خدمت میرسم.
محمدی (راهنمای محلی مشتری): سلام.
چند عبارت احوالپرسی رد و بدل میشود.
خانم اسماعیلی: والله آقای محمدی خدمت رسیدم بگم گلیم تموم شد، ولی خوب نمیخوام بفروشم.
محمدی: چرا خانم اسماعیلی؟ اول که چقد زود شد. ولی خوب بنده خدا چند دفعه هم تماس گرفت. گفتم زوده، هنوز تموم نیست. حالا چه بگم؟
خانم اسماعیلی: گفتم اگه قسمت بود، حالا قسمت نیست.
محمدی: قسمت کی شد؟ مشتری بهتری پیدا شد؟ این بنده خدا که قیمتی طی نکرد، بالاخره به قیمت خودش پولت میده.
خانم اسماعیلی: نه به خدا اصلاً حرف پول نیست. قسمت هیچکه هم نشد. نمیخوام بفروشم.
محمدی: خوب یکی دیگه براش بباف.
خانم اسماعیلی: اصلاً دیگه گلیم شری نمیبافم. نمکدون ببره، سفره ببره، قالی ببره.
محمدی: دیدی که فقط گلیم میخواست. باشه. دیگه من بهش خبر میدم. حالا بفرما.
خانم اسماعیلی خداحافظی میکند. محمدی از در بیرون آمده و رفتن خانم اسماعیلی را با نگاه بدرقه میکند. خانم اسماعیلی در پیچ کوچه از معرض دید خارج میشود.
26
روز -خارجی- در خانه خانم اسماعیلی
یک مرد خارجی با یک مترجم ایرانی و یک مرد بومی با یک الاغ که افسار آن را به دور سنگ بزرگی پیچیده.
مرد بومی: خانم اسماعیلی برات مشتری خارجی آوردیم. دسبافای محلی میخره.
خانم اسماعیلی: بفرماین داخل.
وارد حیاط میشود و بقیه با کمی تعارف به هم وارد میشوند.
خانم اسماعیلی بافتهها را به حیاط میآورد. مترجم به زبان آلمانی توضیحاتی به مرد خارجی میدهد. مرد خارجی چند قطعه را انتخاب میکند و مترجم قیمت آنها را میپرسد. خانم اسماعیلی قیمت هر کدام را میگوید.
مترجم: خوراکی و خوردنی و خشکبار محلی چی دارید؟ برا خودم میخوام. میخوام ببرم تهران.
خانم اسماعیلی: بله هست. بفرماین نگاه کنین. (تعارف به طرف اتاق بافت)
27
روز - داخلی - اتاق بافت
خانم اسماعیلی کیسهها و بستهها را یکی یکی باز کرده و توضیح میدهد.
خانم اسماعیلی: این گردو هست، بادوم هست، الوک هست، بنه هست، کلخنگ هست، کشک هست، کشک پوستی، قوورمه، پنیر خیگ محلی...
مرد آلمانی خیره به گلیم روبهرو با حرکات سر کمی ابروها را بالا برده با حالت تحسینآمیزی به طرف گلیم اشاره میکند و از مترجم میخواهد که قیمت آن را سؤال کند.
مترجم: اون گلیم چنده؟
خانم اسماعیلی: نمیفروشم، فروشی نیست.
راهنمای محلی: خانم اسماعیلی خارجیا خوب میخرنا. مشتری از این بهتر گیرت نمیآد.
خانم اسماعیلی: کار مشتری ندارم، دنیا را هم بدن نمیفروشم.
مترجم بعد از لحظاتی گفتوگو با مرد آلمانی رو به خانم اسماعیلی میکند و میگوید:
خانم اون چیزای که توی حیاط بود میخوایم، از این خوراکیها هم محلیهاش البته مثل کشک پوستی، قوورمه، بنه، کلخگ، الوک و دیگه چی بود؟
خانم اسماعیلی: پنیر محلی همین جا.
مترجم: آها همون پنیر که با چند تا چیز دیگه مخلوط میکنین.
خانم اسماعیلی: با الوک و زیره و مغز زردآلو و پودنه و زعفرون و اینا.
مترجم: از هر کدوم یک مقداری میخوایم. همه اینا رو حساب میکنیم پولش هم الان میدیم ولی مشتری ما از اون گلیم هم یکی میخواد. حالا این نشد یکی دیگه براش بباف بعد میاییم میبریم پولش هم جلو میدیم اینا برای خارجیا خیلی ارزش داره.
خانم اسماعیلی: اصلاً دیگه گلیم نمیبافم.
راهنمای بومی (زیر لب): والله دیوونه شده، دیزالو به کوچه.
28
روز - خارجی - کوچه
مرد آلمانی و مترجم و راهنمای بومی با الاغی که بار کالاها را حمل میکند. گروه در حال عبور از میدان کوچک روستا به جمع چند نفره روستائیان که ایستاده و در حال گفتوگو هستند برخورد میکنند. سلام احوالپرسی میکنند و رد میشوند. یکی از افراد با صدای بلند به جمع عابر و رو به راهنمای بومی.
مرد: انگار خونه خانم اسماعیلی بار کردین، همه چیاش خریدین.
راهنمای بومی لحظهای توقف میکند. با حالت تأسف جواب میدهد.
راهنمای بومی: خانم اسماعیلی دور از جون دیوونه شده، مشتری خارجی اومده برای گلیمش، قیمت خوب هم میخره، نمیفروشه.
مرد: چرا؟ چشه؟
راهنمای محلی (در حال حرکت و خروج از کادر): عقلش از دست داده.
جمع حاضر در میدان، درون کادر.
یکی از حاضرین: خانم اسماعیلی از همه باهوشتر و عاقلتره. تو کلاسهای نهضت سوادآموزی درسش از همه بهتره.
معلم روستا وارد کادر میشود. مکث کرده با جمع سلام احوالپرسی میکند.
معلم: سلام به به بزرگان همه جمعند، از این فرصت استفاده کنیم و خداحافظی نهایی را انجام بدیم. گرچه دلمون نمیخواد. ولی خوب چارهای نیست. باید رفت. هستم اگر میروم، گر نروم نیستم. خلاصه اگر بار گران بودیم رفتیم.
مرد مسنتر جمع: آقا معلم ما از چشامون شوری دیدیم از شما ندیدیم.
معلم خداحافظی میکند و از جمع دور میشود. دوربین همراه او پن میکند.
29
روز - خارجی - منزل خانم اسماعیلی
معلم: یا الله خانم اسماعیلی
خانم اسماعیلی (از اطاق بافت): یا الله آقای مدیر بفرمایید.
معلم وارد میشود. حیاط را ورانداز میکند. به طرف اتاق میرود و در قاب در ورودی اتاق چشمش به گلیم آویخته میافتد. کمی خیره میشود. بعد با انگشت نقش پیراهن روی گلیم را در فضا ترسیم میکند. خانم اسماعیلی سرپا ایستاده تعارف به نشستن میکند.
30
روز - داخلی - اتاق بافت
معلم داخل میشود و در گوشهای روی گونی حاوی پنبه مینشیند. تخته کار را روی زانو میگذارد.
معلم: خانم اسماعیلی اومدم خدمتتون یه شروه دیگه برام بزاری، قصهاش هم بگی. در واقع آخریش هم است.
خانم اسماعیلی سینی چای را نزدیک او میگذارد، به طرف پستو میرود.
31
روز - داخلی - پستوخانه
خانم اسماعیلی به سراغ صندوقچه میرود. دکمهها را از صندوقچه در آورده بدون قفل زدن صندوقچه به اتاق بافت برمیگردد.
32
روز - داخلی - اتاق بافت
خانم اسماعیلی نواری میگذارد، و رو به گلیم ایستاده دکمهها را روی نقش پیراهن میدوزد. صدای بلندگوی ضبط.
تو که رفتی نگفتی چه کنم من
در این دنیا نگاه بر کی کنم من
خانم اسماعیلی در حال دوختن دکمهها قصه شروه را توضیح میدهد، معلم مشغول نوشتن میشود.
اینسرت
تصاویر متنوع از زوایای مختلف از دستها و دهان هر دو. نوای نی محلی.
صدای نی تمام میشود، آخرین دکمه دوخته میشود. هر دو لحظاتی ساکت میشوند.
معلم به طرح گلیم خیره میشود. دکمهها در جای طبیعی پیراهن دوخته شدهاند.
معلم: خانم اسماعیلی این پیراهن مال کسی بوده، درسته؟
خانم اسماعیلی: بله.
معلم: حالا نیستش، نه؟
خانم اسماعیلی: بله.
معلم: خوب خانم اسماعیلی تو این مدت خیلی مزاحمت شدم دلم هم نمیخواد این محل، این مردم،دانشآموزام، این هوا، شما و خلاصه اینجا را ترک کنم ولی خوب چارهای نیست، قسمت چنین است، باید رفت.
خانم اسماعیلی: شما هم دارید میرید؟
معلم سکوت میکند و به طرف در نگاه میکند، بعد حرکت میکند.
خانم اسماعیلی: حالا امشب دارید میرید؟
معلم: بله دارم میرم، متأسفانه.
خانم اسماعیلی: آقای مدیر یه خواهشی دارم. راجع به گلیم برای کسی صحبت نکنید.
معلم: چشم، چشم. این یه راز سر به مهره.
33
روز - میدان روستا
معلم در حال دور شدن از خانه خانم اسماعیلی کنار جمع توقف میکند. صحبتهای مربوط به خداحافظی رد و بدل میشود.
مرد مسن جمع: آقا معلم وقتی داشتی میرفتی خونه خانم اسماعیلی من میدونستم این دفعه چکار داری. میخواستی گلیمش ازش بخری، گفتی لابد رو تو پس نمیزنه.
میخواستم بهت بگم نمیفروشه ولی گفتم خودت باور کنی بهتره.
معلم لبخند میزند و میگوید.
معلم: ما رفتیم.
از جمع جدا میشود.
روز - غروب - نمای لانگ از روستا با همان راه پیچ در پیچ اولیه
تیتراژ پایانی فیلم. صدای خواننده محلی طنین انداز میشود:
نه یادم میکنی نه میری از یاد
+ نوشته شده در 2013/3/2 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی