صفحه 6--14 اسفند 91
در کلاس
اقدس ایزدی
بعد از چند سال تدریس در شهر و روستا، مثل توپ فوتبال از شهر به روستا و از روستا به شهر فرستاده میشدم. تا اینکه قرار شد سال جدید را به روستایی که تا خرامه
15 دقیقه راه بود بروم و در آنجا مشغول تدریس شوم. از قبل به ما گفته بودند که این مدرسه دارای دانشآموزان مختلط است. با خودم فکر کردم تا حالا در مدرسه دخترانه بودهام و باید خود را آماده برای روبهرو شدن با کسانی کنم که دارای دو اخلاقند. اخلاق پسرانه، دخترانه، به هر حال با هماهنگی همکاران همه در ساعت مقرر به روستا وارد شدیم و مقداری راه را پیمودیم تا به مدرسه رسیدیم. این همان مدرسهای بود که دو سال اول خدمتم در آن گذرانده بودم. تمام خاطرات سالهای قبل در ذهنم تازه شد. تا حدودی مردم این روستا را میشناختم، مدرسه هیچ تغییری نکرده بود. فقط از نظر ساختمانی کهنه و آسفالتهای کف آن کنده شده بود. با دیگر همکاران که وارد مدرسه شدیم، دیدیم که هر کدام از پسرها با تسمه شلوارشان به جان هم افتادهاند و مرتب همدیگر را میزدند. موهای سرشان از ته تراشیده شده بود. بعضی با لباس نو، و بعضی دیگر با کوتاه کردن لباس بزرگترهاشان سال تحصیلی را شروع کرده بودند. هاج و واج مانده بودم. کف مدرسه پر از آشغال بود. هنوز دو درخت چنار که از سالها قبل سر بر آسمان کشیده بودند و لانههای پرندگان زیادی را در شاخههای خود جای داده بودند در کنار مدرسه استوار و محکم ایستاده بودند و باد پاییزی شاخههای آنها را همراه با لانههای پرندگان حرکت میداد. یادم به ساز و نقارههای سالهای قبل که از پشت مدرسه به گوشم میرسید آمد. نگاهم را به تک تک دانشآموزان انداختم و با خود گفتم کدام کلاس را انتخاب کنم تا بتوانم از عهدهاش برآیم؟ کلاس پنجمیها را که میدیدم پسران قد کشیده و کوچک همه مخلوط هم میدویدند، بازی میکردند همدیگر را هل میدادند، مثل اینکه اطلاعی از قانون مدرسه نداشتند یا خیلی متوجه آمدن ما نبودند. بعضی از بچهها از جمله دخترها که آرام و بی صدا بودند خود را به ما رساندند و زیر لب سلام میکردند و سرهای خود را در شانه هم فرو میبردند و تبسمی بر لب داشتند و آرام آرام کلماتی را زیر لب زمزمه میکردند. خلاصه خانم مدیر بچهها را به صف کرد و با سلام و احوالپرسی و تبریک سال جدید و مقداری نصیحت آنها را آرام و ساکت کرد و به آنها گفت: که مرتب و پشت سر هم در صف بایستند تا درهای کلاسها را باز کنند و آنها تک تک وارد کلاسهای خود شوند. در سه کلاس را به ترتیب باز کردند و نوبت به در کلاس چهارم رسید. در کلاس از پایین به چهارچوب چسبیده بود و هر کار که میکردیم باز نمیشد. بیشتر شیشههای پنجرهها به خاطر تعطیلات تابستان شکسته بود. به هر حال یکی از بچههای کلاس سومی را از پنجره وارد کلاس کردیم و گفتیم پشت در کلاس فشار بیاورد تا بلکه در باز شود، ولی اصلاً در از چهارچوب جدا نمیشد. من رو به خانم مدیر کردم و گفتم این دانشآموز کوچک است و توان باز کردن در را ندارد. یکی از دانشآموزان پسر
کلاس پنجمی که قد بلندی داشت و عینک دودی و پیراهن مشکی با شلوار مشکی پوشیده بود را صدا کردم. مثل اینکه منتظر بود که صدایش کنم. زود جلو آمد و من به او گفتم از پنجره داخل کلاس شو و تی پائی (لگد) محکمی... هنوز حرفم تمام نشده بود که فوراً از پنجره وارد کلاس شد. از پشت شیشه در کلاس او را میدیدیم که پای راستش را فوری به عقب برد و محکم به پشت دانشآموز کلاس سومی زد و دانشآموز اولی چهرهاش سرخ شد و بلند بلند زد زیر گریه. دانشآموز کلاس پنجمی دوباره پا را به عقب برد که به پشت دانشآموز اولی بزند که با فریاد من و خانم مدیر پایش در وسط راه سر جای خود خشک شد. دانشآموز اولی همین طور گریه میکرد و دست روی سر تراشیدهاش میکشید و خود مانده بود که چرا کتک خورده است. من و مدیر مدرسه از صحنهای که در آن لحظه پیش آمده بود هم ناراحت بودیم هم از خنده روده بر شده بودیم.
فوری آنها را صدا زدیم و پسر کلاس پنجمی تازه متوجه شده بود که چه خبر است و با ضربه محکمی که به در وارد کرد در از چهارچوب جدا و باز شد و هر دو بیرون آمدند. پسر کلاس پنجمی از خجالت سرخ شده بود و بدون اینکه حرفی بزند به طرف صف خود میدوید پسر کلاس سومی هم پشت سر او شروع به دویدن کرد. نگاهم هنوز از آنها دور نشده بود که دیدم پسر کلاس سومی پای راستش را به عقب برد و محکم از پشت به پسر کلاس پنجمی زد. فوراً خود را به آنها رساندم و با واسطه من هر دو به طرف صف و بعد به کلاس راه افتادند.
صبوری
مژگان جهانداری
سالها از آن موضوع میگذرد اما با این وجود او هم هنوز تنهای تنهاست. زندگی خوبی دارد. مدیر شرکتی چند ملیتی است و همراه با مادرش زندگی میکند. بعد از آن موضوع یک ماه نگذشته بود که پدرش فوت کرد و خودش با مادرش تنها ماندند. مرگ پدر خیلی دردناک بود خصوصاً برای مادر، به همین دلیل تصمیم گرفت که دیگر بعد از آن موضوع که قبل از مرگ پدر پیش آمده بود ازدواج کند. پسر خوبی بود. خانوادهدار، باشخصیت، ثروتمند اما خانوادهاش راضی به این وصلت نمیشدند. خانواده دختر سخت ناراضی بود، برخلاف دختر! در دانشگاه با هم آشنا شده بودند و بسیار همدیگر را دوست داشتند. پسر به خواستگاریاش آمد، چندین بار، اما هر بار با مخالفت خانواده دختر خصوصاً پدرش مواجه میشد. بعد از آخرین باری که آمد جواب رد گرفت، هرگز او را ندیده بود. گهگاهی به یادش میافتاد و خاطرات را مرور میکرد، اما چه فایده! پسر بعد از اینکه آخرین جواب منفی را شنید کشور را ترک کرد و دختر هم از او ناامید شده بود. حالا هم که 5 سال از آن موضوع میگذرد هنوز ازدواج نکرده تا مادرش تنها نباشد. خواستگارهای بسیار داشته اما با همه آنها مخالفت کرده، آن روز کمی دیرتر به شرکت رفت، چون باید مادر را به خرید میبرد. به طرف اتاقش رفت و مشغول بررسی پروندهها و انجام کارها شد. آنقدر مشغول کار شده بود که از گذر زمان غافل ماند. نگاهی به ساعت روی دستش انداخت، 6 بعدازظهر. باید به خانه میرفت. قطعاً مادر نگران او خواهد شد. پروندههای باقیمانده را برداشت و از اتاق بیرون آمد. نگاهی به اطراف انداخت و به طرف در خروجی شرکت رفت. از شرکت خارج شد. به طرف آسانسور رفت اما خراب بود. از پلهها که پایین میرفت ناگهان صدای تلفن همراهش بالا رفت. به سختی تلفن همراه را بیرون آورد و جواب داد. مادرش بود. مشغول صحبت شد. از پلهها به آرامی پایین میرفت که یک نفر با شدت با او برخورد کرد و باعث شد که تلفن همراهش بیفتد و همه پروندهها روی زمین پخش شوند و خودش هم به دیوار برخورد کند! وای عجب افتضاحی! فوراً روی زمین نشست و مشغول جمع کردن پروندهها شد. نگاهی به آن شخص نینداخت. کم کم پروندهها را جمع میکرد که دستان یک نفر جلوی چشمانش آمد که تلفنش را به او میداد. نگاهی به دست آن شخص کرد و از تعجب دهانش باز مانده بود. همان دستبند! وای خدایا یعنی خوابم یا بیدار؟ غیرممکن است! سرش را بالا آورد و به آن شخص نگاه کرد، خودش بود! مثل گذشته. هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشده، تنها کمی افتادهتر. لبخندی زد و گفت: هنوز هم که خیلی صبوری؟ متقابلاً لبخندی بر روی لبهایش نقش بست و گفت: اگر صبور نبودم تا الان هرگز صبر نمیکردم...
کلاس پنجمی که قد بلندی داشت و عینک دودی و پیراهن مشکی با شلوار مشکی پوشیده بود را صدا کردم. مثل اینکه منتظر بود که صدایش کنم. زود جلو آمد و من به او گفتم از پنجره داخل کلاس شو و تی پائی (لگد) محکمی... هنوز حرفم تمام نشده بود که فوراً از پنجره وارد کلاس شد. از پشت شیشه در کلاس او را میدیدیم که پای راستش را فوری به عقب برد و محکم به پشت دانشآموز کلاس سومی زد و دانشآموز اولی چهرهاش سرخ شد و بلند بلند زد زیر گریه. دانشآموز کلاس پنجمی دوباره پا را به عقب برد که به پشت دانشآموز اولی بزند که با فریاد من و خانم مدیر پایش در وسط راه سر جای خود خشک شد. دانشآموز اولی همین طور گریه میکرد و دست روی سر تراشیدهاش میکشید و خود مانده بود که چرا کتک خورده است. من و مدیر مدرسه از صحنهای که در آن لحظه پیش آمده بود هم ناراحت بودیم هم از خنده روده بر شده بودیم.
فوری آنها را صدا زدیم و پسر کلاس پنجمی تازه متوجه شده بود که چه خبر است و با ضربه محکمی که به در وارد کرد در از چهارچوب جدا و باز شد و هر دو بیرون آمدند. پسر کلاس پنجمی از خجالت سرخ شده بود و بدون اینکه حرفی بزند به طرف صف خود میدوید پسر کلاس سومی هم پشت سر او شروع به دویدن کرد. نگاهم هنوز از آنها دور نشده بود که دیدم پسر کلاس سومی پای راستش را به عقب برد و محکم از پشت به پسر کلاس پنجمی زد. فوراً خود را به آنها رساندم و با واسطه من هر دو به طرف صف و بعد به کلاس راه افتادند.
صبوری
مژگان جهانداری
سالها از آن موضوع میگذرد اما با این وجود او هم هنوز تنهای تنهاست. زندگی خوبی دارد. مدیر شرکتی چند ملیتی است و همراه با مادرش زندگی میکند. بعد از آن موضوع یک ماه نگذشته بود که پدرش فوت کرد و خودش با مادرش تنها ماندند. مرگ پدر خیلی دردناک بود خصوصاً برای مادر، به همین دلیل تصمیم گرفت که دیگر بعد از آن موضوع که قبل از مرگ پدر پیش آمده بود ازدواج کند. پسر خوبی بود. خانوادهدار، باشخصیت، ثروتمند اما خانوادهاش راضی به این وصلت نمیشدند. خانواده دختر سخت ناراضی بود، برخلاف دختر! در دانشگاه با هم آشنا شده بودند و بسیار همدیگر را دوست داشتند. پسر به خواستگاریاش آمد، چندین بار، اما هر بار با مخالفت خانواده دختر خصوصاً پدرش مواجه میشد. بعد از آخرین باری که آمد جواب رد گرفت، هرگز او را ندیده بود. گهگاهی به یادش میافتاد و خاطرات را مرور میکرد، اما چه فایده! پسر بعد از اینکه آخرین جواب منفی را شنید کشور را ترک کرد و دختر هم از او ناامید شده بود. حالا هم که 5 سال از آن موضوع میگذرد هنوز ازدواج نکرده تا مادرش تنها نباشد. خواستگارهای بسیار داشته اما با همه آنها مخالفت کرده، آن روز کمی دیرتر به شرکت رفت، چون باید مادر را به خرید میبرد. به طرف اتاقش رفت و مشغول بررسی پروندهها و انجام کارها شد. آنقدر مشغول کار شده بود که از گذر زمان غافل ماند. نگاهی به ساعت روی دستش انداخت، 6 بعدازظهر. باید به خانه میرفت. قطعاً مادر نگران او خواهد شد. پروندههای باقیمانده را برداشت و از اتاق بیرون آمد. نگاهی به اطراف انداخت و به طرف در خروجی شرکت رفت. از شرکت خارج شد. به طرف آسانسور رفت اما خراب بود. از پلهها که پایین میرفت ناگهان صدای تلفن همراهش بالا رفت. به سختی تلفن همراه را بیرون آورد و جواب داد. مادرش بود. مشغول صحبت شد. از پلهها به آرامی پایین میرفت که یک نفر با شدت با او برخورد کرد و باعث شد که تلفن همراهش بیفتد و همه پروندهها روی زمین پخش شوند و خودش هم به دیوار برخورد کند! وای عجب افتضاحی! فوراً روی زمین نشست و مشغول جمع کردن پروندهها شد. نگاهی به آن شخص نینداخت. کم کم پروندهها را جمع میکرد که دستان یک نفر جلوی چشمانش آمد که تلفنش را به او میداد. نگاهی به دست آن شخص کرد و از تعجب دهانش باز مانده بود. همان دستبند! وای خدایا یعنی خوابم یا بیدار؟ غیرممکن است! سرش را بالا آورد و به آن شخص نگاه کرد، خودش بود! مثل گذشته. هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشده، تنها کمی افتادهتر. لبخندی زد و گفت: هنوز هم که خیلی صبوری؟ متقابلاً لبخندی بر روی لبهایش نقش بست و گفت: اگر صبور نبودم تا الان هرگز صبر نمیکردم...
+ نوشته شده در 2013/3/4 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی