در کلاس
اقدس ایزدی

بعد از چند سال تدریس در شهر و روستا، مثل توپ فوتبال از شهر به روستا و از روستا به شهر فرستاده می­شدم. تا اینکه قرار شد سال جدید را به روستایی که تا خرامه

15 دقیقه راه بود بروم و در آنجا مشغول تدریس شوم. از قبل به ما گفته بودند که این مدرسه دارای دانش­آموزان مختلط است. با خودم فکر کردم تا حالا در مدرسه دخترانه بوده­ام و باید خود را آماده برای روبه­رو شدن با کسانی کنم که دارای دو اخلاقند. اخلاق پسرانه، دخترانه، به هر حال با هماهنگی همکاران همه در ساعت مقرر به روستا وارد شدیم و مقداری راه را پیمودیم تا به مدرسه رسیدیم. این همان مدرسه­ای بود که دو سال اول خدمتم در آن گذرانده بودم. تمام خاطرات سالهای قبل در ذهنم تازه شد. تا حدودی مردم این روستا را می­شناختم، مدرسه هیچ تغییری نکرده بود. فقط از نظر ساختمانی کهنه و آسفالت­های کف آن کنده شده بود. با دیگر همکاران که وارد مدرسه شدیم، دیدیم که هر کدام از پسرها با تسمه شلوارشان به جان هم افتاده­اند و مرتب همدیگر را می­زدند. موهای سرشان از ته تراشیده شده بود. بعضی با لباس نو، و بعضی دیگر با کوتاه کردن لباس بزرگترهاشان سال تحصیلی را شروع کرده بودند. هاج و واج مانده بودم. کف مدرسه پر از آشغال بود. هنوز دو درخت چنار که از سالها قبل سر بر آسمان کشیده بودند و لانه­های پرندگان زیادی را در شاخه­های خود جای داده بودند در کنار مدرسه استوار و محکم ایستاده بودند و باد پاییزی شاخه­های آنها را همراه با لانه­های پرندگان حرکت می­داد. یادم به ساز و نقاره­های سالهای قبل که از پشت مدرسه به گوشم می­رسید آمد. نگاهم را به تک تک دانش­آموزان انداختم و با خود گفتم کدام کلاس را انتخاب کنم تا بتوانم از عهده­اش برآیم؟ کلاس پنجمی­ها را که می­دیدم پسران قد کشیده و کوچک همه مخلوط هم می­دویدند، بازی می­کردند همدیگر را هل می­دادند، مثل اینکه اطلاعی از قانون مدرسه نداشتند یا خیلی متوجه آمدن ما نبودند. بعضی از بچه­ها از جمله دخترها که آرام و بی صدا بودند خود را به ما رساندند و زیر لب سلام می­کردند و سرهای خود را در شانه هم فرو می­بردند و تبسمی بر لب داشتند و آرام آرام کلماتی را زیر لب زمزمه می­کردند. خلاصه خانم مدیر بچه­ها را به صف کرد و با سلام و احوالپرسی و تبریک سال جدید و مقداری نصیحت آنها را آرام و ساکت کرد و به آنها گفت: که مرتب و پشت سر هم در صف بایستند تا درهای کلاسها را باز کنند و آنها تک تک وارد کلاسهای خود شوند. در سه کلاس را به ترتیب باز کردند و نوبت به در کلاس چهارم رسید. در کلاس از پایین به چهارچوب چسبیده بود و هر کار که می­کردیم باز نمی­شد. بیشتر شیشه­های پنجره­ها به خاطر تعطیلات تابستان شکسته بود. به هر حال یکی از بچه­های کلاس سومی را از پنجره وارد کلاس کردیم  و گفتیم پشت در کلاس فشار بیاورد تا بلکه در باز شود، ولی اصلاً در از چهارچوب جدا نمی­شد. من رو به خانم مدیر کردم و گفتم این دانش­آموز کوچک است و توان باز کردن در را ندارد. یکی از دانش­آموزان پسر
کلاس پنجمی که قد بلندی داشت و عینک دودی و پیراهن مشکی با شلوار مشکی پوشیده بود را صدا کردم. مثل اینکه منتظر بود که صدایش کنم. زود جلو آمد و من به او گفتم از پنجره داخل کلاس شو و تی پائی (لگد) محکمی... هنوز حرفم تمام نشده بود که فوراً از پنجره وارد کلاس شد. از پشت شیشه در کلاس او را می­دیدیم که پای راستش را فوری به عقب برد و محکم به پشت دانش­آموز کلاس سومی زد و دانش­آموز اولی چهره­اش سرخ شد و بلند بلند زد زیر گریه. دانش­آموز کلاس پنجمی دوباره پا را به عقب برد که به پشت دانش­آموز اولی بزند که با فریاد من و خانم مدیر پایش در وسط راه سر جای خود خشک شد. دانش­آموز اولی همین طور گریه می­کرد و دست روی سر تراشیده­اش می­کشید و خود مانده بود که چرا کتک خورده است. من و مدیر مدرسه از صحنه­ای که در آن لحظه پیش آمده بود هم ناراحت بودیم هم از خنده روده بر شده بودیم.
فوری آنها را صدا زدیم و پسر کلاس پنجمی تازه متوجه شده بود که چه خبر است و با ضربه محکمی که به در وارد کرد در از چهارچوب جدا و باز شد و هر دو بیرون آمدند. پسر کلاس پنجمی از خجالت سرخ شده بود و بدون اینکه حرفی بزند به طرف صف خود می­دوید پسر کلاس سومی هم پشت سر او شروع به دویدن کرد. نگاهم هنوز از آنها دور نشده بود که دیدم پسر کلاس سومی پای راستش را به عقب برد و محکم از پشت به پسر کلاس پنجمی زد. فوراً خود را به آنها رساندم و با واسطه من هر دو به طرف صف و بعد به کلاس راه افتادند.
صبوری
مژگان جهانداری

سال­ها از آن موضوع می­گذرد اما با این وجود او هم هنوز تنهای تنهاست. زندگی خوبی دارد. مدیر شرکتی چند ملیتی است و همراه با مادرش زندگی می­کند. بعد از آن موضوع یک ماه نگذشته بود که پدرش فوت کرد و خودش با مادرش تنها ماندند. مرگ پدر خیلی دردناک بود خصوصاً برای مادر، به همین دلیل تصمیم گرفت که دیگر بعد از آن موضوع که قبل از مرگ پدر پیش آمده بود ازدواج کند. پسر خوبی بود. خانواده­دار، باشخصیت، ثروتمند اما خانواده­اش راضی به این وصلت نمی­شدند. خانواده دختر سخت ناراضی بود، برخلاف دختر! در دانشگاه با هم آشنا شده بودند و بسیار همدیگر را دوست داشتند. پسر به خواستگاری­اش آمد، چندین بار، اما هر بار با مخالفت خانواده دختر خصوصاً پدرش مواجه می­شد. بعد از آخرین باری که آمد جواب رد گرفت، هرگز او را ندیده بود. گهگاهی به یادش می­افتاد و خاطرات را مرور می­کرد، اما چه فایده! پسر بعد از اینکه آخرین جواب منفی را شنید کشور را ترک کرد و دختر هم از او ناامید شده بود. حالا هم که 5 سال از  آن موضوع می­گذرد هنوز ازدواج نکرده تا مادرش تنها نباشد. خواستگارهای بسیار داشته اما با همه آنها مخالفت کرده، آن روز کمی دیرتر به شرکت رفت، چون باید مادر را به خرید می­برد. به طرف اتاقش رفت و مشغول بررسی پرونده­ها و انجام کارها شد. آنقدر مشغول کار شده بود که از گذر زمان غافل ماند. نگاهی به ساعت روی دستش انداخت، 6 بعدازظهر. باید به خانه می­رفت. قطعاً مادر نگران او خواهد شد. پرونده­های باقیمانده را برداشت و از اتاق بیرون آمد. نگاهی به اطراف انداخت و به طرف در خروجی شرکت رفت. از شرکت خارج شد. به طرف آسانسور رفت اما خراب بود. از پله­ها که پایین می­رفت ناگهان صدای تلفن همراهش بالا رفت. به  سختی تلفن همراه را  بیرون آورد و جواب داد. مادرش بود. مشغول صحبت شد. از پله­ها به آرامی پایین می­رفت که یک نفر با شدت با او برخورد کرد و باعث شد که تلفن همراهش بیفتد و همه پرونده­ها روی زمین پخش شوند و خودش هم به دیوار برخورد کند! وای عجب افتضاحی! فوراً روی زمین نشست و مشغول جمع کردن پرونده­ها شد. نگاهی به آن شخص نینداخت. کم کم پرونده­ها را جمع می­کرد که دستان یک نفر جلوی چشمانش آمد که تلفنش را به او می­داد. نگاهی به دست آن شخص کرد و از تعجب دهانش باز مانده بود. همان دستبند! وای خدایا یعنی خوابم یا بیدار؟ غیرممکن است! سرش را بالا آورد و به آن شخص نگاه کرد، خودش بود! مثل گذشته. هیچ تغییری در صورتش ایجاد نشده، تنها کمی افتاده­تر. لبخندی زد و گفت: هنوز هم که خیلی صبوری؟ متقابلاً لبخندی بر روی لب­هایش نقش بست و گفت: اگر صبور نبودم تا الان هرگز صبر نمی­کردم...