روح تراژیک عاشقانه های عاشیقی
 علی و رقیه رضاپور                                                                       بخش دوم و پایانی


با عرضه این پنج نظر در رابطه با کلمه عاشیق، نویسنده نیز با رحیم چاووش اکبری در این مورد همدلی دارد.

عاشیق، موسیقی و شعر
عموماً عاشیق های مناطق آذربایجان از سه ساز که «اوچولوک» خوانده می شود، استفاده می کنند، آن ها با ساز(یا قوپوز)، «بالابان» و «قاوال»(دف) به اجرای آثارشان می پردازند... «بعضاً نیز در مراسم و مجالس دینی و روحانی که از ارزش و جایگاه هنری برخوردارند، فقط و به تنهایی با همراهی ساز و یا بالابان نواخته و می سرایند.» ساز برای عاشیق ها از چنان شأن و احترامی برخوردار است که انسانی اگر در حین به دست داشتن آن به گناهی اقدام کند، به احترام ساز مورد عفو قرار می گیرد.
حال به اشعاری خواهیم پرداخت که عاشیق ها می خوانند و به همراهی این ابزار، مضامین منظومه هایشان در جان شنوندگان رسوخ می کند. «آثار منظوم در ادبیات شفاهی آذربایجان به لحاظ قالب شعری شامل انواعی از بایایت، ماهنی (اشعار نشاط انگیز)، لایلا(لالایی)، او خشاما یا آغی(مرثیه)، دوزگو یا قوشماجا، سایا و... می شود که در کنار آن ها باید اشعار روایی عاشیق ها را نیز افزود؛ این اشعار به لحاظ ترکیبات وزنی مانند همه ترانه های بومی ایران، تابع اوزان هجایی بوده و به همین سبب از حوزه اقتدار وزن های عروضی خارج می شوند. هر یک از انواع شعر در آذربایجان تفاوت هایی با یکدیگر دارند، بر این اساس کوتاه ترین قوشماهای جفت، چهار هجایی و بلندترین آن ها شانزده هجایی اند و قوشماهای فرد هم میان سه تا پانزده هجایی قرار دارند.»
 به طور کلی دو گونه ای که در بین عاشیق های ایران بیشترین رواج را داشته است، شعرهای طویل حماسی است که در آذربایجان با لفظ «داستان» و در ترکیه «حیکایه» نامیده می شود و همین طور گونه دیگر، شعرهای عاشقانه ای هستند که آذری های ایران آن را با نام «عاشیق هواسی» می شناسند و در جمهوری آذربایجان «قشما» و در ترکیه «کشما» نامیده می شود. به طور کلی ما با دو گونه داستان های محبت و قهرمانی مواجه هستیم. داستان های قهرمانی از جمله: کوراغلو، قاچاق نبی، قاچاق کرم، شاه اسماعیل و عرب زنگ؛ و داستان های محبت از جمله: اصلی و کرم، عباس و گولگز، طاهر و زهره، عاشیق غریب و شاه صنم، غلام حیدر و... این منظومه های تغزلی حکایت از ناکامی ها و وضعیت تراژیک «حاصل از عشق دارد که عاشق را برای وصل به کوه و بیابان می کشاند و عاقبت در سلک عاشیق ها، چنگ به دست، شاعری و آوازخوانی پیشه کرده و وصف حال هجران خود را به زبان می آورد.» داستان «اصلی» و «کرم» یا افسانه سارای که توسط عاشیق ها اجرا شده است، از نمونه های بارز منظومه های غنایی عاشیق ها هستند. این داستان ها به دو شیوه نظم و نثر بیان می شوند. بخش های نثر داستان توسط عاشیق روایت می شود و بخش های نظم آن با همراهی آواز و ساز، به اجرا گذاشته می شوند.
فرم ساده اشعار عاشیقی حاوی مفاهیم فلسفی، دینی، انسانی و اجتماعی است که پاسخ به نیازهای دوره خاص خود می باشد. از جمله ویژگی هایی که «جواد هیئت»، پژوهشگر فرهنگ و فولکلور آذربایجان، برای شعر عاشیقی بر می شمارد، می توان به موارد زیر اشاره کرد: «عاشیق ها عموماً شعرهای خود را با اوزان هجائی سروده اند. زبان شعری آن ها سلیس و نسبتاً ترکی خالص است. عاشیق ها شعر و موسیقی را یک اثر واحد می دانند و هنگام سرودن شعر، آهنگ آن را نیز می سازند.»
روح تراژیک منظومه های عاشقانه عاشیق ها
آنچه ما روح تراژیک می نامیم محصولی از تطور مفهوم تراژدی یونانی تا به امروز است. تراژدی نمایشی است که ریشه در مناسکی در ستایش ایزد نیرومند باروری، دیونیزوس، دارد. ارستو در قرن چهارم پیش از میلاد، نمایش های برجسته زمانش که توسط اریپیدس و آیسخولوس نوشته شده بود را مورد بررسی قرار داد و تعریفی از این نوع نمایش در فن شعر آورده است.«تراژدی تقلید و محاکات است از کار و کرداری شگرف و تمام، دارای درازی و اندازه ای معلوم و معین به وسیله کلامی به انواع زینت ها آراسته و آن زینت ها هر یک به حسب اختلاف اجزاء مختلف، و این تقلید و محاکات به وسیله کردار اشخاص تمام می شود، نه اینکه به واسطه نقل روایت انجام پذیرد و شفقت و هراس را برانگیزد تا سبب تطهیر و تزکیه نفس انسان از این عواطف و انفعالات شود.»
 این تعریف ساختارهای تراژدی متعارف زمان ارستو را بیان می کند که بعد از ارستو، نمایش نامه نویسان به جنبه های مختلفی از این تعریف وفادار نماندند و تغییراتی در تراژدی پدید آوردند. به طور مثال «ژان راسین» در قرن هفدهم تعریفی متفاوت از تراژدی ارائه داد: «همین بس که عملی که به نمایش در می آید عظیم باشد، شخصیت ها قهرمانانه جلوه کنند، احساسات و تأثر مخاطب برانگیخته شود و تأثیر نهایی نمایش، اندوهی شکوهمند باشد که لذت اصلی تراژدی را شکل می دهد.»
حس تراژیک زندگی که در تحول تئاتر و تراژدی از اهمیتی ویژه برخوردار است، در قرن نوزدهم روی داد. «حس تراژیک زندگی» آنچنان که هگل، کی یرکگارد و نیچه آن را درک می کنند، از حد و مرزهای تعلیم گرایی که دیدگاه رسمی عصر رنسانس بوده، از مفهوم عدالت شاعرانه که با وجود مخالفت های «ادیسن» همچنان در قرن هجدهم پایدار ماند و نیز از دیدگاه گوته یا کالریج در باب هملت- گیاهی در گلدانی شکننده، تنهایی انسان اندیشمند در جهان- به کلی فراتر می رود. این نگرش تازه بر این نکته تأکید دارد که وضعیت ما اساساً تراژیک است و همه انسان ها دچار تباهی اند. اگر انسان ها از وضعیت خویش آگاه شوند همین آگاهی خود به خود آنان را دستخوش اضطراب و پریشانی خواهد کرد. مفهومی که امروزه از تراژدی می فهمیم، در قرن اخیر شکل گرفته است. همین مفهوم را می توانیم در عاشقانه هایی که در صدای گرم عاشیق ها، می شنویم با همراهی ساز بیابیم. در این عاشقانه ها، انسان عادی جایگزین قهرمان تراژدی یونانی می شود که این جهان و رویدادهای آن موقعیتی تراژیک را برای او می سازند، یعنی موقعیتی که انسان خود را در اسارت نیروهایی می بیند که گویی رهایی از آن ها از دسترسی او خارج است، نیروهایی چون مرگ، هجران و در حسرت آرزوهایی که به آن ها نرسیده ایم بودن.
از جمله داستان های فولکلور آذربایجان که توسط شاعری از دیار ارسباران آذربایجان، با نام «ابوالقاسم نباتی» به نظم درآمده است، داستان سارای است که توسط عاشیق ها نیز اجرا می شود؛ داستانی که شنونده از شنیدن آن متأثر می شود، می گرید، اما با گریستن برای سارای در واقع برای خود می گرید تا تسکین یابد، اما اثری معکوس روی او می نهد، داستان او را وا می دارد که در وضعیت خود بازنگری کند؛ آیا او نیز در وضعیتی چون وضعیت تراژیک سارای قرار ندارد؟ آیا او نیز در مقابل نیروهای دهشتناکی چون بیگ خان قرار ندارد؟ نیروهایی چون نیروی دهشتناک مرگ، ناکامی در عشق، از خود بیگانگی و نیروهای دیگری که ما را در اسارت خود دارند. سارای نامزد آیدین- که در شعر ابوالقاسم نباتی با عنوان خان چوپان حضور دارد- است. روزی بیگ خان برای سرکشی به روستای سارای می آید و او را از پدرش خواستگاری می کند، وقتی مخالفت پدرش را می بیند، متوسل به زور می شود که یا سارای را می برد یا پدرش را می کشد. سارای برخلاف میلش، قبول می کند که زن خان شود؛ و با خان و همراهانش به سوی سرنوشتی نامعلوم گام بر می دارد. وقتی به رود آرپاچایی- رودی در جلگه مغان که در نزدیکی مرز بین ایران و آذربایجان جاریست- می رسد، وسط پل می ایستد، آب های جاری او را فرا می خوانند، سارای برای رهایی از تسلیم در مقابل این سرنوشت شوم، خود را به رود می افکند.
رود آرپا طغیان کرد و سیل سارا را با خود برد.
چشم هر بیننده ای پر از اشک شد، در اتاق قالی پهن کن، جای سارا خالی مانده است.
بروید به خان چوپان بگویید امسال به مغان نیاید.
اگر بیاید به خون ناحق آغشته می شود، سیل سارا را برد، دختری با چشمان شهلا را.
«رود آرپا عمیق نیست، آب هایی که از آن جاری می شود سرد نیست، هیچ عروسی مانند سارا نیست، سیل ها سارا را بردند.»
بر اساس این داستان فیلمی نیز تهیه شده است که هرگاه به این قسمت از داستان می رسد، مخاطب را در عین حال که متأثر می کند، به خودآگاهی فرا می خواند، آگاهی یا به تعبیری، دانایی از وضعیتی که انسان با آن روبروست را می توانیم مهم ترین مضمون این شعر بدانیم. «اصلی» و «کرم» از دیگر منظومه های عاشقانه ای است که عاشیق ها می خوانند.
این منظومه عشق کرم به اصلی است که خانواده اصلی با ازدواج آن ها مخالفت کرده و از آن دیار نقل مکان می کنند؛ کرم در سودای عشق اصلی هر دیاری را در جست وجوی او زیرپا می گذارد، اما سرانجام بدون اینکه وصلی در میان باشد، در می گذرد. اشعار زیر مناظره ای است که بین این دو دلداده در جریان بوده است:
اصلی: «تو مرا به آتش این عشق افکندی، سوختم کرم، مرا رسوا نکن. از زمان جدایی حتی یک دفعه نیز نخندیدم، سوختم کرم، مرا رسوا نکن.
کرم: از ایل خودمان پرسان پرسان آمدم، چه ها کشیدم، اصلی از دست تو؟ دریاهای عمیقی را پشت سر گذاشته ام، چه ها کشیدم، اصلی از دست تو.»
در منظومه های عاشقانه که به وصال ختم نمی شود با عشقی رمانتیک یا به تعبیری دیگر، عشقی افلاتونی مواجه هستیم. «از نظر افلاتون عشق نوعی مرگ است یا به این گرایش دارد که خود را با تمایل به مرگ درهم آمیزد.» افلاتون در تعریفش بیان می کند که «عشق خواهش نسبت به یک چیز مشخص است که فرد مخصوصاً فاقد آن است، وقتی این نیاز برآورده شد، نیازی دیگر وجود ندارد... شور عشق در اقناع شدن خود را نابود می کند. بنابراین شور عشق باید اقناع نشده، مرده، نیازمند، یا به دست نیامده، بدبخت یا ناپدید شده باشد.» در منظومه هایی که عاشیق ها می خواندند یا می سرودند چنین عشقی شخصیت های دو گانه داستان را فرا می گیرد، به طور مثال اصلی و کرم به واسطه نیروهای منع کننده از ازدواج آن ها، احاطه شده اند، این نیروها از جمله قضا و قدر، اختلاف طبقاتی و آداب و رسوم دست و پا گیر ایل را شامل می شود. چنین است که در این گونه منظومه ها با وضعیتی تراژیک مواجه
 هستیم.
منبع: راسخون