صفحه 8--21 اسفند 91
نرگس صفیزاده
سینی چای را برداشت. دل توی دلش نبود. خیلی وقت بود منتظر همچین شبی نشسته بود، میترسید خانوادهاش، مخصوصاً برادرش قبول نکند. در همین فکر بود که صدای مادرش رشته افکارش را پاره کرد. نفس عمیقی کشید تا ضربان قلبش طبیعی شود. وارد اتاق نشیمن شد به آهستگی به همه سلام کرد. خاله با صدای بلند گفت: عروسم یه پارچه خانمه! داشت به شوهر خالهاش چای تعارف میکرد. از خجالت صورت سفیدش تا بناگوش سرخ شده بود. با چشمان سبزش امیرعلی را زیر نظر داشت. او گوشهای نشسته بود و سرش پایین بود. آخرین نفر به امیرعلی تعارف کرد. خاله یاسمن جان بیا اینجا بشین پیش من. نگاهی به یاسر کرد تا ببیند چه عکسالعملی نشان میدهد؟ یاسر هم با سر جوابش را داد. یاسمن میدانست که اگر بدون اجازه یاسر کاری انجام دهد حتماً با دستهای ضخیم و سنگینش طرف خواهد بود. یاسمن به طرف خالهاش رفت و نشست. خاله سر صحبت را باز کرد:
باشه، ولی بهتره نظر یاسمن رو بپرسم.
یاسمن بزرگتر داره!
خاله ابروهایش را درهم کشید و اشارهای به آقای دوران کرد و آقای دوران هم شروع کرد:
«یاسرخان ما که چیزی نگفتیم، که بهتون برمیخوره. امیرعلی که غریبه نیست، هم ماشین داره، هم توی کارخانه یکی از دوستام کار میکنه» اون شب بعد از کلی بحث و گفتوگو یاسر قبول کرد تا شنبه هفته آینده برای آزمایش خون بروند. برای همین فتانه زن یاسر هم قرار شد تا با آنها برود. یاسمن و امیرعلی از بچگی به هم علاقه داشتند. امیرعلی همیشه در برابر بقیه بچههای فامیل از یاسمن حمایت میکرد و نمیگذاشت که اشک او در بیاید. امیرعلی پسری بود با قد بلند چشم و ابروی مشکی، هیکلی متناسب و حالت کلی چهرهاش آرام بود.
بالاخره روزی که قرار بود به آزمایشگاه بروند، فرا رسید. یاسمن از خوشحالی و هیجان سر از پا نمیشناخت. همان روز که قرار گذاشته بودند تا امیرعلی به همراه مادرش و یاسمن به همراه فتانه به آزمایشگاه بروند، وقتی رسیدند امیرعلی دست یاسمن را گرفت. فتانه از این جریان استفاده کرد و در حالی که پشت سر آنها راه میآمد با گوشی از تمام حرکات آنها فیلم میگرفت تا نشان یاسر بدهد، چون او دوست نداشت که آنها به هم برسند. بعد که کارشان تمام شد امیرعلی یاسمن و فتانه را به خانه رساند. فتانه اول فیلم را نشان خواهرش داد، خواهر او هم فیلم را به گوشی خودش فرستاد. کم کم فیلم در همه فامیل پخش شده بود تا اینکه به یاسر رسید. یاسر فردی کاملاً تعصبی بود که وقتی فیلم را دید عصبانیتش
دو چندان شده بود. مثل گردبادی توی صحرا به خانه رفت و تا میتوانست یاسمن را کتک زد. مادر هم زورش به او نمیرسید. هر چی گفت چی شده یاسر چیزی نمیگفت. یاسمن را به طرف دیوار پرتاب کرد. یاسمن سرش به دیوار خورد و خون از سرش سرازیر شد و از هوش رفت. مادر خود را سریع بالای سر او رساند. یاسر هم دیگه دست ازکتک زدن برداشت و با بی اعتنایی به حال یاسمن از خانه خارج شد و به طرف کارخانهای که امیرعلی درآن کار میکرد رفت. از نگهبان خواست که به امیرعلی دوران بگوید کسی بیرون منتظرش ایستاده. نگهبان گفت همان پسری که قدش بلند و چشمان سیاهی دارد! یاسر گفت: آره خدا خیرش بدهد آدم خیلی خوبی است چند وقت پیش دخترم مریض شده بود و زنم به من زنگ زد تا ببرمش بیمارستان، آقا امیرعلی هم تازه اومده سر کار. وقتی ناراحتی من رو دید جریان رو پرسید من هم بهش گفتم بنده خدا هم مرخصی گرفت و همراه من دخترم را به بیمارستان بردیم، خدا خیرش بدهد.
با اینکه نگهبان از امیرعلی کلی تعریف کرده بود ولی یاسر، برایش مهم نبود. وقتی امیرعلی اومد از دیدن یاسر تعجب کرد. به طرف او رفت و سلام کرد. یاسر هم بدون وقفه چاقو را در آورد و در بدن امیرعلی فرو کرد. خون مثل رودخانهای سرازیر شد. امیرعلی روی زمین افتاد و یاسر هم از آنجا دور شد. نگهبان وقتی لباس خونی او را دید سریع خود را بالای سرش رساند و دید که امیرعلی از هوش رفته. فوراً به داخل کارخانه برگشت و کمک خواست. زنگ زدن اورژانس و وقتی امیرعلی را بردند به خانوادهاش زنگ زدند. امیر علی خون زیادی از دست داده بود. پدرش به او خون داد و بعد از دو روز امیرعلی به هوش آمد و دید همه ناراحت هستند:
-یاسمن کجاست؟ چرا با شما نیومده اینجا؟ مادرش هم برای اینکه حالش بد نشود چیزی نگفت.
امیرعلی دوباره سؤالش را تکرار کرد. مادرش هم از سر ناچاری گفت حتماً یاسر نگذاشته که بیاید. امیرعلی آرام شد و چیزی نگفت. دکتر برای معاینه حال بیمارانی که در اتاق امیرعلی بودند آمد. به بالای سر او رسید. آقای دوران گفت: دکتر پسرم کی مرخص میشه؟ دکتر گفت: اگه تب نکنه فردا مرخص میشه!
خدا خیرت بدهد دکتر که جون پسرمو نجات دادی!
فردای آن روز طبق گفته دکتر، امیرعلی از بیمارستان مرخص شد، ولی باز هم یاسمن نیامد. دیگه کلافه شده بود. دوباره از مادرش پرسید و مادرش هم ماجرا را برایش تعریف کرد. یاسمن به خاطر ضربهای که به سرش خورده بود رفته تو کما و هنوز هم به هوش نیامده، دکترش گفته احتمال برگشتش خیلی کمه. امیرعلی سرش گیج رفت و روی زمین افتاد. پدرش خواست کمکش کند. به امیرعلی گفت: فقط منو ببرین پیش یاسمن! پدرش به طرف بیمارستانی که یاسمن در آنجا بود رفت. دید مادر یاسمن توی بیمارستان نشسته و دارد دعا میخواند. وقتی چشمش به خواهرش افتاد فوراً بلند شد و خود را توی آغوش او رها کرد و شروع به گریه کرد. امیرعلی با قدمهای سنگین حرکت میکرد. وقتی پشت اتاق شیشهای رسید اصلاً باورش نمیشد که یاسمن روی اون تخت با اون همه دستگاه نفس میکشید. به گریه افتاد: یاسمنم بلند شو، تو رو خدا بلند شو، اینجا جای تو نیست. بلند شو و با چشمای سبزت جونم رو به آتیش بکش. ولی یاسمن مثل یه عروسک، بی حرکت روی تخت افتاده بود. او را با کلی اصرار از بیمارستان بیرون بردند. امیرعلی افسرده شده بود، نه غذا میخورد و نه با کسی حرف میزد. تمام مدت توی اتاقش نشسته بود و با عکس یاسمن حرف میزد، تا اینکه بعد از چند روز قلب یاسمن از کار افتاد و امیرعلی دیگه آدم سابق نبود. طوری شده بود که مجبور شدند او را به کلینیک روان درمانی ببرند، شاید دوا و درمانها به حال زار او اثری داشته باشد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی