انعکاس تنهایی
نرگس صفی­زاده


سینی چای را برداشت. دل توی دلش نبود.  خیلی وقت بود منتظر همچین شبی نشسته بود، می­ترسید خانواده­اش، مخصوصاً برادرش قبول نکند. در همین فکر بود که صدای مادرش رشته افکارش را پاره کرد. نفس عمیقی کشید تا ضربان قلبش طبیعی شود. وارد اتاق نشیمن شد به آهستگی به همه سلام کرد. خاله با صدای بلند گفت: عروسم یه پارچه خانمه! داشت به شوهر خاله­اش چای تعارف می­کرد. از خجالت صورت  سفیدش تا بناگوش سرخ شده بود. با چشمان سبزش امیرعلی را زیر نظر داشت. او گوشه­ای نشسته بود و سرش پایین بود. آخرین نفر به امیرعلی تعارف کرد. خاله یاسمن جان بیا اینجا بشین پیش من. نگاهی به یاسر کرد تا ببیند چه عکس­العملی نشان می­دهد؟ یاسر هم با سر جوابش را داد. یاسمن می­دانست که اگر بدون اجازه یاسر کاری انجام دهد حتماً با دست­های ضخیم و سنگینش طرف خواهد بود. یاسمن به طرف خاله­اش رفت و نشست. خاله سر صحبت را باز کرد:

خواهر جون اومدم دخترت رو ببرم، اجازه می­دی؟ مادر هم نگاهی به یاسر انداخت. یاسر: خاله جون باید ببینم پسر شما چند مرده حلاجه! خاله: پدر خدا بیامرزت امیرعلی رو مثل پسر خودش دوست داشت. یاسر: آره، من که منکر این نمی­شم که امیرعلی فرشته است، ولی الان باید به امیرعلی جور دیگه­ای نگاه کرد.
باشه، ولی بهتره نظر یاسمن رو بپرسم.
یاسمن بزرگتر داره!
خاله ابروهایش را درهم کشید و اشاره­ای به آقای دوران کرد و آقای دوران هم شروع کرد:
«یاسرخان ما که چیزی نگفتیم، که بهتون برمی­خوره. امیرعلی که غریبه نیست، هم ماشین داره، هم توی کارخانه یکی از دوستام کار می­کنه» اون شب بعد از کلی بحث و گفت­وگو یاسر قبول کرد تا شنبه هفته آینده برای آزمایش خون بروند. برای همین فتانه زن یاسر هم قرار شد تا با آنها برود. یاسمن و امیرعلی از بچگی به هم علاقه داشتند. امیرعلی همیشه در برابر بقیه بچه­های فامیل از یاسمن حمایت می­کرد و نمی­گذاشت که اشک او در بیاید. امیرعلی پسری بود با قد بلند چشم و ابروی مشکی، هیکلی متناسب و حالت کلی چهره­اش آرام بود.
بالاخره روزی که قرار بود به آزمایشگاه بروند، فرا رسید. یاسمن از خوشحالی و هیجان سر از پا نمی­شناخت. همان روز که قرار گذاشته بودند تا امیرعلی به همراه مادرش و یاسمن به همراه فتانه به آزمایشگاه بروند، وقتی رسیدند امیرعلی دست یاسمن را گرفت. فتانه از این جریان استفاده کرد و در حالی که پشت سر آنها راه می­آمد با گوشی از تمام حرکات آنها فیلم می­گرفت تا نشان یاسر بدهد، چون او دوست نداشت که آنها به هم برسند. بعد که کارشان تمام شد امیرعلی یاسمن و فتانه را به خانه رساند. فتانه اول فیلم را نشان خواهرش داد، خواهر او هم فیلم را به گوشی خودش فرستاد. کم کم فیلم در همه فامیل پخش شده بود تا اینکه به یاسر رسید. یاسر فردی کاملاً تعصبی بود که وقتی فیلم را دید عصبانیتش
دو چندان شده بود. مثل گردبادی توی صحرا به خانه رفت و  تا می­توانست یاسمن را کتک زد. مادر هم زورش به او نمی­رسید. هر چی گفت چی شده یاسر چیزی نمی­گفت. یاسمن را به طرف دیوار پرتاب کرد. یاسمن سرش به دیوار خورد و خون از سرش سرازیر شد و از هوش رفت. مادر خود را سریع بالای سر او رساند. یاسر هم دیگه دست ازکتک زدن برداشت و با بی اعتنایی به حال یاسمن از خانه خارج شد و به طرف کارخانه­ای که امیرعلی درآن کار می­کرد رفت. از نگهبان خواست که به امیرعلی دوران بگوید کسی بیرون منتظرش ایستاده. نگهبان گفت همان پسری که قدش بلند و چشمان سیاهی دارد! یاسر گفت: آره خدا خیرش بدهد آدم خیلی خوبی است چند وقت پیش دخترم مریض شده بود و زنم به من زنگ زد تا ببرمش بیمارستان، آقا امیرعلی هم تازه اومده سر کار. وقتی ناراحتی من رو دید جریان رو پرسید من هم بهش گفتم بنده خدا هم مرخصی گرفت و همراه من دخترم را به بیمارستان بردیم، خدا خیرش بدهد.
با اینکه نگهبان از امیرعلی کلی تعریف کرده بود ولی یاسر، برایش مهم نبود. وقتی امیرعلی اومد از دیدن یاسر تعجب کرد. به طرف او رفت و سلام کرد. یاسر هم بدون وقفه چاقو را در آورد و در بدن امیرعلی فرو کرد. خون مثل رودخانه­ای سرازیر شد. امیرعلی روی زمین افتاد و یاسر هم از آنجا دور شد. نگهبان وقتی لباس خونی او را دید سریع خود را بالای سرش رساند و دید که امیرعلی از هوش رفته. فوراً به داخل کارخانه برگشت و کمک خواست. زنگ زدن اورژانس و وقتی امیرعلی را بردند به خانواده­اش زنگ زدند. امیر علی خون زیادی از دست داده بود. پدرش به او خون داد و بعد از دو روز امیرعلی به هوش آمد و دید همه ناراحت هستند:
-یاسمن کجاست؟ چرا با شما نیومده اینجا؟ مادرش هم برای اینکه حالش بد نشود چیزی نگفت.
امیرعلی دوباره سؤالش را تکرار کرد. مادرش هم از سر ناچاری گفت حتماً یاسر نگذاشته که بیاید. امیرعلی آرام شد و چیزی نگفت. دکتر برای معاینه حال بیمارانی که در اتاق امیرعلی بودند آمد. به بالای سر او رسید. آقای دوران گفت: دکتر پسرم کی مرخص می­شه؟ دکتر گفت: اگه تب نکنه فردا مرخص می­شه!
خدا خیرت بدهد دکتر که جون پسرمو نجات دادی!
فردای آن روز طبق گفته دکتر، امیرعلی از بیمارستان مرخص شد، ولی باز هم یاسمن نیامد. دیگه کلافه شده بود. دوباره از مادرش پرسید و مادرش هم ماجرا را برایش تعریف کرد. یاسمن به خاطر ضربه­ای که به سرش خورده بود رفته تو کما و هنوز هم به هوش نیامده، دکترش گفته احتمال برگشتش خیلی کمه. امیرعلی سرش گیج رفت و روی زمین افتاد. پدرش خواست کمکش کند. به امیرعلی گفت: فقط منو ببرین پیش یاسمن! پدرش به طرف بیمارستانی که یاسمن در آنجا بود رفت. دید مادر یاسمن توی بیمارستان نشسته و دارد  دعا می­خواند. وقتی چشمش به خواهرش افتاد فوراً بلند شد و خود را توی آغوش او رها کرد و شروع به گریه کرد. امیرعلی با قدم­های سنگین حرکت می­کرد. وقتی پشت اتاق شیشه­ای رسید اصلاً باورش نمی­شد که یاسمن روی اون تخت با اون همه دستگاه نفس می­کشید. به گریه افتاد: یاسمنم بلند شو، تو رو خدا بلند شو، اینجا جای تو نیست. بلند شو و با چشمای سبزت جونم رو به آتیش بکش. ولی یاسمن مثل یه عروسک، بی حرکت روی تخت افتاده بود. او را با کلی اصرار از بیمارستان بیرون بردند. امیرعلی افسرده شده بود، نه غذا می­خورد و نه با کسی حرف می­زد. تمام مدت توی اتاقش نشسته بود و با عکس یاسمن حرف می­زد، تا اینکه بعد از چند روز قلب یاسمن از کار افتاد و امیرعلی دیگه آدم سابق نبود. طوری شده بود که مجبور شدند او را به کلینیک روان درمانی ببرند، شاید دوا و درمان­ها به حال زار او اثری داشته باشد.