صفحه 8--22 اسفند 91
جواهـــر
پروانه ناطقی
پروانه ناطقی
هوا سرد است و ابرهای سیاه سنگینی در ارتفاع کم، پربغض میگذرند. باد با سماجت در پی راندن ابرهاست، اما از آن باد پر زور چیزی به خانه جواهر نمیرسد. حتی یک برگ هم نمیجنبد.
عباس خوابیده است. بخت و اقبال جواهر هم همینطور. وقتی که عباس میخوابد جواهر آرام میگیرد. او بعد از ناهار روزانهاش روی تخت چوبی کهنهای دراز میکشد و بعد از دقایق کوتاهی به خواب میرود. دهانش باز میماند. باد ریهاش را از دهان بیرون میدهد و صدای خشنی تولید میکند و جواهر هم مقید است روانداز سفید کهنهای روی عباس بیندازد تا نکند مگس مزاحمی او را بیدار کند و با خود زیر لب میگوید:
«به کجا میخواهی برسی با آن همه نیازهای مبتذل که جز خوردن و خوابیدن چیزی نمیدانی؟»
پسینگاه جواهر تا خانه انسی رفت. انسی گلفروش بود. تخم گل میکاشت و نهالهای آن را میفروخت. جواهر باید مسیر پرپیچ و خمی را طی میکرد و از حاشیه گورستان قدیمی شهر میگذشت. در طول راه حجم زیادی از خاطرات شیرین و تصاویری لذت بخش ذهن او را پر میکرد. مکان هر سنگ، آبراههایی که به سمت مزارع ره میسپردند، دیوارهای کاهگلی که پیاشان روز به روز میفرسود، پرچینهایی که مزارع و باغها را از هم جدا میساخت و... برایش معنایی خاص داشت. زندگی دوران میانسالی و بعد از آن همه تجربههای گوناگون زندگی هیچ کدام به وضوح خاطرات کودکی و نوجوانی در روح انسان نقش نمیبندد.
جواهر گلها را از انسی گرفت. وقت برآمدن خورشید آنها را در گلدانهای آماده کاشت. عباس گلدان را ورانداز میکرد و به کارهای بیهوده جواهر میخندید. جواهر میدانست گلها کشیده که میشوند رنگهای قشنگی دارند، بوی نشاط آوری میدهند و مستی میآورند. او دقایق زیادی را پیوسته مینشست و به گلها خیره میشد. شاید دردهای گذشته در دلش بیدار میشد. خاطراتی نامرتب و پراکنده که حالش را برایشان میساخت و چون فروغی گذرا در ذهن جلوه میکرد.
جواهر یک مشت گندم ریخت در حاشیه گلدانها. کبوترها یکی یکی میآمدند و دانهها را میچیدند. نشاطی خاص او را در برگرفت. خورشید که بالاتر میآمد، جواهر کاسه سفالین شکستهای زیر آب حوض میزد، آنقدر آرام که ماهیها نترسند و پای گلها میریخت.
روزها از پی هم میگذشتند و جواهر هر روز با قلبی تابناک از پلههای پنج دری به زیر میآمد و گلها را میدید که جوان و جوانتر شدهاند و عباس هنوز گلها و کارهای جواهر را به مسخره میگرفت.
از پی آن زمستان سیاه بی باران بهار در راه بود. اگر هوا گرم میشد آب حوض خانه ته میکشید و جواهر از این میترسید که آب کم بیاورند و آبی برای گلها نماند. چند روز گذشت. ابرهای سیاهی که کبودی آن را در چشمهای خسته میشد احساس کرد، آسمان را پر کرد. او آدمی نبود که به آسانی بخندد. اما با آمدن ابرها دلش از پرتو سعادت باری که بارش باران را نوید میداد، سرشار شد و خندهای آرام بر لبانش نشست. اگر باران میبارید خیال جواهر راحت میشد. ماهیها از این سو به آن سو پرشتاب حرکت میکردند انگار اگر باران ببارد ته مانده آب حوض برای آنها میماند. آسمان غرید و صدای رعد در فضای خانه پیچید. باران بارید اما خیلی زود ابرها پر کشیدند و رفتند، آب حوض پر نشد و گلها هم سیراب نشدند.
جواهر سر سجادهاش نشسته است. اما نمیداند نماز را با چه نیتی به جا آورد. سالهاست که او برای رسیدن به آرزوهای دور و درازش روزی چند بار پیشانی خود را بر مهر میسابد و دانههای تسبیح را میشمارد. ولی افسوس هزاران نفر مثل جواهر حتی خیلی شایستهتر تا روز مرگ، بی هیچ لغزش در مقابل خدا ایستادهاند. امید به این که پاسخی بشنوند. جواهر خود نمیدانست زندگی را به خاطر چه چیزی دوست دارد. ولی انگار محبت کسی در دلش او را بر آن میداشت که گاهگاهی بی آنکه چیزی بگوید، مسیر گورستان قدیمی شهر را طی کند و تا ساعاتی بعد بازگردد.
عباس تا مدتها نتوانست چیزی بداند تا روزی که توفیقی یافت تا جواهر را دنبال کند و دلیلی نامطمئن از رفتن و آمدنش را بیابد و وقتی جواهر میخواست با شرم و ملاحظه به عباس چیزی بگوید دستان پرزور و سنگین عباس مهلتش نداد. گونههای نازک جواهر تاب این درد را نداشت. اما جواهر تا همیشه که مسیر گورستان را میرفت، بر کتمان عملش سخت پافشاری میکرد.
جواهر لعنت به شیطان میفرستد، اقامه میخواند و با نیت قربت روبهروی خدا میایستد. اعصابش خرد است از همه چیز و همه کس. او توان مبارزه با دشواریهای زندگی را از دست داده است. مگر جز به خدا متوسل شدن کار دیگری از دستش برمیآید؟ یا اینکه باید از مشکلات روی برگرداند. توی دلش خالی است. آخر این همه حواس پرتی کجاست که همه یک جا به سراغ او آمده است؟ دریغ که همه نیروهای جوانی جواهر که میتوانست برای ساختن زندگی تازه به کار رود، صرف هضم تعارضات درونی و مزاحمات فکریاش شده بود.
سایه ساعتها بود که از روی سجاده جواهر دور شده بود. اندیشههای فراوان در مغزش دایرهوار میگشت و این چندمین بار است که او میخواهد ذهن و روحش را به خدا نزدیک کند. کمی آرام گرفت و ایستاد رو به قبله و سعی داشت در انجام وصایای مادرش پایبند بماند. او به یاد آورد که مادرش با چه شوری دعاها را زیر لب تکرار میکرد. حتی هنگام بیماری به صد رنج همت میکرد تا برخیزد و نماز گزارد. جواهر میدید که این زن نیکوکار همیشه دست بسته و آماده خدمت به شوهرش بود. جواهر رنجهایی که مادرش از سر گذرانده بود را به یاد آورد.
بسیاری از زشت کاریهایی که سالهای متمادی بر او گذشته بود، قلب جواهر را شکافت. چنان که احساس میکرد که خود نیز قربانی آن شده است و این بسیار آشفتهاش میکرد. جواهر در دل پلیدیهای عباس را که فهرست آن کوتاه هم نبود میشمرد. کلمات رذیلانه و سخت آزار دهندهای که عباس برای غالب آمدن بر او به کار میبرد به جواهر سخت فشار میآورد. او به یاد میآورد که بارها همسایهها او را از دست عباس رهانیدهاند و او را وحشی خواندهاند و به راستی که این گونه بود. عباس هرگز نتوانست مهربانیها و خویشتنداریهای جواهر را کشف کند و قدرش را بداند. او از جواهر بهانه میگرفت و او را کتک میزد. به راستی که عباس همچنان نادان و فاقد شعور باقی مانده بود. روح خسته جواهر در پی دانستن این بود که این سازشها به کجا میرسد؟ یقیناً مادر جواهر در وقت مرگ پارهای از روح خود را در جواهر دمیده بود.
تفکرات ذهن سرگردان جواهر از هر سو که فارغ میشد به خانه انسی ختم میشد. خانهای که پرتو صفایش ذهن سرگردان جواهر را به سوی خود میکشاند. هنگام عبور از کوچه، روشنایی درون خانه احساس مطبوعی را در جواهر به وجود میآورد. سجادهاش را جمع کرد و آرزو کرد کاش مجذوب آنچه که دیگران علاقهمندند باشد. جواهر مانده بود که چگونه این همه سال توانسته است خود را از همه جمعیتهای اطرافش دور بدارد. او خود را غنی و سرشار از احساسات لطیف و پربهایی میدید که همیشه از همسایهها، خویشاوندان و دوستان بی نیازش ساخته بود.
هوا ملایم و یکنواخت بود. باد ملایمی هر دم بوهای مخصوصی را از مزارع دوردست با خود میآورد. شور قد کشیدن گلها همچنان تمام وجود جواهر را در برگرفته بود. جواهر در دالان خانه انسی ایستاد. در آن لحظات او خود را از یاد برده بود. حالتی نیمه هذیان داشت و اضطرابی گنگ دلش را میفشرد. اینک همه نگرانیهای زندگیاش بی مقدار شده بودند و چقدر پند و اندرزهای کسان برایش بیگانه بود. احساس مرموزی از سعادت و خوشی او را در برگرفته بود. ناگاه در دوردست ترین سمت باغ خانه انسی سایههایی را دید که به هم پیوستهاند. دردی عجیب در دلش بیدار شد. تأثیرات خویشاوندی روحش را فشرد. انگار کسی گلویش را
سفت میفشرد.
جواهر باید نیروهای انسانی را در خود بازگرداند. او سعی داشت آلام آسیب رساننده از تصاویر پیش روی خود را در خود متوقف سازد و این گونه شد. این نیرو از کجا به او رسیده بود؟ در آن لحظات فرزانگیهایش به اوج خود رسیده بود و همه خاطراتش همانند رودخانهای گذرا و پرشتاب در برابرش جاری شد.
عباس مثل همیشه روی تخت چوبی کهنهاش لمیده بود. او اصلاً هیچ چیز نبود. چقدر وحشتاکند این گونه کسان که در زندگی هیچ چیز نیستند. هرچند که عباس همواره خود را نیکو میپنداشت و ادعا میکرد مردی است قوی که افسار زندگیاش را غیرتمندانه به دست گرفته است.
جواهر در تاریکی مینشست و اغلب با همان افکار که به آن عادت داشت سرخوش میشد. در حیاط را میبست، پرده آن را میانداخت و با زانوی بغل گرفته مینشست و ضربان قلب خود را میشمرد. باید رخسار خود را از همه پنهان میداشت و پیوسته تمناها و خواهشهای درونیاش را بر پیکر خود به خاموشی میفشرد.
گلها قد میکشیدند، ماهیها با شکیبایی آخرین ذرههای آب را قورت میدادند و جواهر تا ابد محکوم به این شده بود که چگونه لباس بپوشد، رو بگیرد، نماز بخواند و خود را تسلیم عباس کند و همچنان باید آن محبت بزرگ را در دلش نگه دارد، محبتی که او را تا آخر عمر غنی کرده و در عین حال از همه کس رمانده و ترسانده بود.
سرکشی و سماجت روزهای داغ تابستان فرو مینشست. پاییز با همه شکوه خود فرا میرسید. آفتاب رو به سردی میرفت و طبیعت نمناک و پژمرده میشد. فریاد نرم و دل آزار فاختهای در دوردستها فرا رسیدن سرما را خبر میداد و جواهر باید برای حفظ چیزی که همه هستیاش را وقف آن کرده بود زنده بماند و شاهد بالندگی گلها باشد و در ذهن خود پیوسته راه رسیدن به خانه انسی را هموار کند.
عباس همچنان مینشست و نگاههای جواهر را میپایید که انگار از جاهای دور بازگشتهاند. او باید دیوانگیهای جواهر را به نظاره مینشست.
«به کجا میخواهی برسی با آن همه نیازهای مبتذل که جز خوردن و خوابیدن چیزی نمیدانی؟»
پسینگاه جواهر تا خانه انسی رفت. انسی گلفروش بود. تخم گل میکاشت و نهالهای آن را میفروخت. جواهر باید مسیر پرپیچ و خمی را طی میکرد و از حاشیه گورستان قدیمی شهر میگذشت. در طول راه حجم زیادی از خاطرات شیرین و تصاویری لذت بخش ذهن او را پر میکرد. مکان هر سنگ، آبراههایی که به سمت مزارع ره میسپردند، دیوارهای کاهگلی که پیاشان روز به روز میفرسود، پرچینهایی که مزارع و باغها را از هم جدا میساخت و... برایش معنایی خاص داشت. زندگی دوران میانسالی و بعد از آن همه تجربههای گوناگون زندگی هیچ کدام به وضوح خاطرات کودکی و نوجوانی در روح انسان نقش نمیبندد.
جواهر گلها را از انسی گرفت. وقت برآمدن خورشید آنها را در گلدانهای آماده کاشت. عباس گلدان را ورانداز میکرد و به کارهای بیهوده جواهر میخندید. جواهر میدانست گلها کشیده که میشوند رنگهای قشنگی دارند، بوی نشاط آوری میدهند و مستی میآورند. او دقایق زیادی را پیوسته مینشست و به گلها خیره میشد. شاید دردهای گذشته در دلش بیدار میشد. خاطراتی نامرتب و پراکنده که حالش را برایشان میساخت و چون فروغی گذرا در ذهن جلوه میکرد.
جواهر یک مشت گندم ریخت در حاشیه گلدانها. کبوترها یکی یکی میآمدند و دانهها را میچیدند. نشاطی خاص او را در برگرفت. خورشید که بالاتر میآمد، جواهر کاسه سفالین شکستهای زیر آب حوض میزد، آنقدر آرام که ماهیها نترسند و پای گلها میریخت.
روزها از پی هم میگذشتند و جواهر هر روز با قلبی تابناک از پلههای پنج دری به زیر میآمد و گلها را میدید که جوان و جوانتر شدهاند و عباس هنوز گلها و کارهای جواهر را به مسخره میگرفت.
از پی آن زمستان سیاه بی باران بهار در راه بود. اگر هوا گرم میشد آب حوض خانه ته میکشید و جواهر از این میترسید که آب کم بیاورند و آبی برای گلها نماند. چند روز گذشت. ابرهای سیاهی که کبودی آن را در چشمهای خسته میشد احساس کرد، آسمان را پر کرد. او آدمی نبود که به آسانی بخندد. اما با آمدن ابرها دلش از پرتو سعادت باری که بارش باران را نوید میداد، سرشار شد و خندهای آرام بر لبانش نشست. اگر باران میبارید خیال جواهر راحت میشد. ماهیها از این سو به آن سو پرشتاب حرکت میکردند انگار اگر باران ببارد ته مانده آب حوض برای آنها میماند. آسمان غرید و صدای رعد در فضای خانه پیچید. باران بارید اما خیلی زود ابرها پر کشیدند و رفتند، آب حوض پر نشد و گلها هم سیراب نشدند.
جواهر سر سجادهاش نشسته است. اما نمیداند نماز را با چه نیتی به جا آورد. سالهاست که او برای رسیدن به آرزوهای دور و درازش روزی چند بار پیشانی خود را بر مهر میسابد و دانههای تسبیح را میشمارد. ولی افسوس هزاران نفر مثل جواهر حتی خیلی شایستهتر تا روز مرگ، بی هیچ لغزش در مقابل خدا ایستادهاند. امید به این که پاسخی بشنوند. جواهر خود نمیدانست زندگی را به خاطر چه چیزی دوست دارد. ولی انگار محبت کسی در دلش او را بر آن میداشت که گاهگاهی بی آنکه چیزی بگوید، مسیر گورستان قدیمی شهر را طی کند و تا ساعاتی بعد بازگردد.
عباس تا مدتها نتوانست چیزی بداند تا روزی که توفیقی یافت تا جواهر را دنبال کند و دلیلی نامطمئن از رفتن و آمدنش را بیابد و وقتی جواهر میخواست با شرم و ملاحظه به عباس چیزی بگوید دستان پرزور و سنگین عباس مهلتش نداد. گونههای نازک جواهر تاب این درد را نداشت. اما جواهر تا همیشه که مسیر گورستان را میرفت، بر کتمان عملش سخت پافشاری میکرد.
جواهر لعنت به شیطان میفرستد، اقامه میخواند و با نیت قربت روبهروی خدا میایستد. اعصابش خرد است از همه چیز و همه کس. او توان مبارزه با دشواریهای زندگی را از دست داده است. مگر جز به خدا متوسل شدن کار دیگری از دستش برمیآید؟ یا اینکه باید از مشکلات روی برگرداند. توی دلش خالی است. آخر این همه حواس پرتی کجاست که همه یک جا به سراغ او آمده است؟ دریغ که همه نیروهای جوانی جواهر که میتوانست برای ساختن زندگی تازه به کار رود، صرف هضم تعارضات درونی و مزاحمات فکریاش شده بود.
سایه ساعتها بود که از روی سجاده جواهر دور شده بود. اندیشههای فراوان در مغزش دایرهوار میگشت و این چندمین بار است که او میخواهد ذهن و روحش را به خدا نزدیک کند. کمی آرام گرفت و ایستاد رو به قبله و سعی داشت در انجام وصایای مادرش پایبند بماند. او به یاد آورد که مادرش با چه شوری دعاها را زیر لب تکرار میکرد. حتی هنگام بیماری به صد رنج همت میکرد تا برخیزد و نماز گزارد. جواهر میدید که این زن نیکوکار همیشه دست بسته و آماده خدمت به شوهرش بود. جواهر رنجهایی که مادرش از سر گذرانده بود را به یاد آورد.
بسیاری از زشت کاریهایی که سالهای متمادی بر او گذشته بود، قلب جواهر را شکافت. چنان که احساس میکرد که خود نیز قربانی آن شده است و این بسیار آشفتهاش میکرد. جواهر در دل پلیدیهای عباس را که فهرست آن کوتاه هم نبود میشمرد. کلمات رذیلانه و سخت آزار دهندهای که عباس برای غالب آمدن بر او به کار میبرد به جواهر سخت فشار میآورد. او به یاد میآورد که بارها همسایهها او را از دست عباس رهانیدهاند و او را وحشی خواندهاند و به راستی که این گونه بود. عباس هرگز نتوانست مهربانیها و خویشتنداریهای جواهر را کشف کند و قدرش را بداند. او از جواهر بهانه میگرفت و او را کتک میزد. به راستی که عباس همچنان نادان و فاقد شعور باقی مانده بود. روح خسته جواهر در پی دانستن این بود که این سازشها به کجا میرسد؟ یقیناً مادر جواهر در وقت مرگ پارهای از روح خود را در جواهر دمیده بود.
تفکرات ذهن سرگردان جواهر از هر سو که فارغ میشد به خانه انسی ختم میشد. خانهای که پرتو صفایش ذهن سرگردان جواهر را به سوی خود میکشاند. هنگام عبور از کوچه، روشنایی درون خانه احساس مطبوعی را در جواهر به وجود میآورد. سجادهاش را جمع کرد و آرزو کرد کاش مجذوب آنچه که دیگران علاقهمندند باشد. جواهر مانده بود که چگونه این همه سال توانسته است خود را از همه جمعیتهای اطرافش دور بدارد. او خود را غنی و سرشار از احساسات لطیف و پربهایی میدید که همیشه از همسایهها، خویشاوندان و دوستان بی نیازش ساخته بود.
هوا ملایم و یکنواخت بود. باد ملایمی هر دم بوهای مخصوصی را از مزارع دوردست با خود میآورد. شور قد کشیدن گلها همچنان تمام وجود جواهر را در برگرفته بود. جواهر در دالان خانه انسی ایستاد. در آن لحظات او خود را از یاد برده بود. حالتی نیمه هذیان داشت و اضطرابی گنگ دلش را میفشرد. اینک همه نگرانیهای زندگیاش بی مقدار شده بودند و چقدر پند و اندرزهای کسان برایش بیگانه بود. احساس مرموزی از سعادت و خوشی او را در برگرفته بود. ناگاه در دوردست ترین سمت باغ خانه انسی سایههایی را دید که به هم پیوستهاند. دردی عجیب در دلش بیدار شد. تأثیرات خویشاوندی روحش را فشرد. انگار کسی گلویش را
سفت میفشرد.
جواهر باید نیروهای انسانی را در خود بازگرداند. او سعی داشت آلام آسیب رساننده از تصاویر پیش روی خود را در خود متوقف سازد و این گونه شد. این نیرو از کجا به او رسیده بود؟ در آن لحظات فرزانگیهایش به اوج خود رسیده بود و همه خاطراتش همانند رودخانهای گذرا و پرشتاب در برابرش جاری شد.
عباس مثل همیشه روی تخت چوبی کهنهاش لمیده بود. او اصلاً هیچ چیز نبود. چقدر وحشتاکند این گونه کسان که در زندگی هیچ چیز نیستند. هرچند که عباس همواره خود را نیکو میپنداشت و ادعا میکرد مردی است قوی که افسار زندگیاش را غیرتمندانه به دست گرفته است.
جواهر در تاریکی مینشست و اغلب با همان افکار که به آن عادت داشت سرخوش میشد. در حیاط را میبست، پرده آن را میانداخت و با زانوی بغل گرفته مینشست و ضربان قلب خود را میشمرد. باید رخسار خود را از همه پنهان میداشت و پیوسته تمناها و خواهشهای درونیاش را بر پیکر خود به خاموشی میفشرد.
گلها قد میکشیدند، ماهیها با شکیبایی آخرین ذرههای آب را قورت میدادند و جواهر تا ابد محکوم به این شده بود که چگونه لباس بپوشد، رو بگیرد، نماز بخواند و خود را تسلیم عباس کند و همچنان باید آن محبت بزرگ را در دلش نگه دارد، محبتی که او را تا آخر عمر غنی کرده و در عین حال از همه کس رمانده و ترسانده بود.
سرکشی و سماجت روزهای داغ تابستان فرو مینشست. پاییز با همه شکوه خود فرا میرسید. آفتاب رو به سردی میرفت و طبیعت نمناک و پژمرده میشد. فریاد نرم و دل آزار فاختهای در دوردستها فرا رسیدن سرما را خبر میداد و جواهر باید برای حفظ چیزی که همه هستیاش را وقف آن کرده بود زنده بماند و شاهد بالندگی گلها باشد و در ذهن خود پیوسته راه رسیدن به خانه انسی را هموار کند.
عباس همچنان مینشست و نگاههای جواهر را میپایید که انگار از جاهای دور بازگشتهاند. او باید دیوانگیهای جواهر را به نظاره مینشست.
+ نوشته شده در 2013/3/12 ساعت 5:9 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی