جواهـــر
پروانه ناطقی


هوا سرد است و ابرهای سیاه سنگینی در ارتفاع کم، پربغض می­گذرند. باد با سماجت در پی راندن ابرهاست، اما از آن باد پر زور چیزی به خانه جواهر نمی­رسد. حتی یک برگ هم نمی­جنبد.

عباس خوابیده است. بخت و اقبال جواهر هم همینطور. وقتی که عباس می­خوابد جواهر آرام می­گیرد. او بعد از ناهار روزانه­اش روی تخت چوبی کهنه­ای دراز می­کشد و بعد از دقایق کوتاهی به خواب می­رود. دهانش باز می­ماند. باد ریه­اش را از دهان بیرون می­دهد و صدای خشنی تولید می­کند و جواهر هم مقید است روانداز سفید کهنه­ای روی عباس بیندازد تا نکند مگس مزاحمی او را بیدار کند و با خود زیر لب می­گوید:
«به کجا می­خواهی برسی با آن همه نیازهای مبتذل که جز خوردن و خوابیدن چیزی نمی­دانی؟»
پسینگاه جواهر تا خانه انسی رفت. انسی گلفروش بود. تخم گل می­کاشت و نهال­های آن را می­فروخت. جواهر باید مسیر پرپیچ و خمی را طی می­کرد و از حاشیه گورستان قدیمی شهر می­گذشت. در طول راه حجم زیادی از خاطرات شیرین و تصاویری لذت بخش ذهن او را پر می­کرد. مکان هر سنگ، آبراه­هایی که به سمت مزارع ره می­سپردند، دیوارهای کاهگلی که پی­اشان روز به روز می­فرسود، پرچین­هایی که مزارع و باغ­ها را از هم جدا می­ساخت و... برایش معنایی خاص داشت. زندگی دوران میانسالی و بعد از آن همه تجربه­های گوناگون زندگی هیچ کدام به وضوح خاطرات کودکی و نوجوانی در روح انسان نقش نمی­بندد.
جواهر گل­ها را از انسی گرفت. وقت برآمدن خورشید آنها را در گلدان­های آماده کاشت. عباس گلدان را ورانداز می­کرد و به کارهای بیهوده جواهر می­خندید. جواهر می­دانست گلها کشیده که می­شوند رنگ­های قشنگی دارند، بوی نشاط آوری می­دهند و مستی می­آورند. او دقایق زیادی را پیوسته می­نشست و به گلها خیره می­شد. شاید دردهای گذشته در دلش بیدار می­شد. خاطراتی نامرتب و پراکنده که حالش را برایشان می­ساخت و چون فروغی گذرا در ذهن جلوه می­کرد.
جواهر یک مشت گندم ریخت در حاشیه گلدان­ها. کبوترها یکی یکی می­آمدند و دانه­ها را می­چیدند. نشاطی خاص او را در برگرفت. خورشید که بالاتر می­آمد، جواهر کاسه سفالین شکسته­ای زیر آب حوض می­زد، آنقدر آرام که ماهی­ها نترسند و پای گل­ها می­ریخت.
روزها از پی هم می­گذشتند و جواهر هر روز با قلبی تابناک از پله­های پنج دری به زیر می­آمد و گلها را می­دید که جوان و جوانتر شده­اند و عباس هنوز گل­ها و کارهای جواهر را به مسخره می­گرفت.
از پی آن زمستان سیاه بی باران بهار در راه بود. اگر هوا گرم می­شد آب حوض خانه ته می­کشید و جواهر از این می­ترسید که آب کم بیاورند و آبی برای گلها نماند. چند روز گذشت. ابرهای سیاهی که کبودی آن را در چشم­های خسته می­شد احساس کرد، آسمان را پر کرد. او آدمی نبود که به آسانی بخندد. اما با آمدن ابرها دلش از پرتو سعادت باری که بارش باران را نوید می­داد، سرشار شد و خنده­ای آرام بر لبانش نشست. اگر باران می­بارید خیال جواهر راحت می­شد. ماهی­ها از این سو به آن سو پرشتاب حرکت می­کردند انگار اگر باران ببارد ته مانده آب حوض برای آنها می­ماند. آسمان غرید و صدای رعد در فضای خانه پیچید. باران بارید اما خیلی زود  ابرها پر کشیدند و رفتند، آب حوض پر نشد و گلها هم سیراب نشدند.
جواهر سر سجاده­اش نشسته است. اما نمی­داند نماز را با چه نیتی به جا آورد. سالهاست که او برای رسیدن به آرزوهای دور و درازش روزی چند بار پیشانی خود را بر مهر می­سابد و دانه­های تسبیح را می­شمارد. ولی افسوس هزاران نفر مثل جواهر حتی خیلی شایسته­تر تا روز مرگ، بی هیچ لغزش در مقابل خدا ایستاده­اند. امید به این که پاسخی بشنوند. جواهر خود نمی­دانست زندگی را به خاطر چه چیزی دوست دارد. ولی انگار محبت کسی در دلش او را بر آن می­داشت که گاهگاهی بی آنکه چیزی بگوید، مسیر گورستان قدیمی شهر را طی کند و تا ساعاتی بعد بازگردد.
عباس تا مدتها نتوانست چیزی بداند تا روزی که توفیقی یافت تا جواهر را دنبال کند و دلیلی نامطمئن از رفتن و آمدنش را بیابد و وقتی جواهر می­خواست با شرم و ملاحظه به عباس چیزی بگوید دستان پرزور و سنگین عباس مهلتش نداد. گونه­های نازک جواهر تاب این درد را نداشت. اما جواهر تا همیشه که مسیر گورستان را می­رفت، بر کتمان عملش سخت پافشاری می­کرد.
جواهر لعنت به شیطان می­فرستد، اقامه می­خواند و با نیت قربت روبه­روی خدا می­ایستد. اعصابش خرد است از همه چیز و همه کس. او توان مبارزه با دشواری­های زندگی را از دست داده است. مگر جز به خدا متوسل شدن کار دیگری از دستش برمی­آید؟ یا اینکه باید از مشکلات روی برگرداند. توی دلش خالی است. آخر این همه حواس پرتی کجاست که همه یک جا به سراغ او آمده است؟ دریغ که همه نیروهای جوانی جواهر که می­توانست برای ساختن زندگی تازه به کار رود، صرف هضم تعارضات درونی و مزاحمات فکری­اش شده بود.
سایه ساعت­ها بود که از روی سجاده جواهر دور شده بود. اندیشه­های فراوان در مغزش دایره­وار می­گشت و این چندمین بار است که او می­خواهد ذهن و روحش را به خدا نزدیک کند. کمی آرام گرفت و ایستاد رو به قبله و سعی داشت در انجام وصایای مادرش پایبند بماند. او به یاد آورد که مادرش با چه شوری دعاها را زیر لب تکرار می­کرد. حتی هنگام بیماری به صد رنج همت می­کرد تا برخیزد و نماز گزارد. جواهر می­دید که این زن نیکوکار همیشه دست بسته و آماده خدمت به شوهرش بود. جواهر رنج­هایی که مادرش از سر گذرانده بود را به یاد آورد.
بسیاری از زشت کاری­هایی که سالهای متمادی بر او گذشته بود، قلب جواهر را شکافت. چنان که احساس می­کرد که خود نیز قربانی آن شده است و این بسیار آشفته­اش می­کرد. جواهر در دل پلیدی­های عباس را که فهرست آن کوتاه هم نبود می­شمرد. کلمات رذیلانه و سخت آزار دهنده­ای که عباس برای غالب آمدن بر او به کار می­برد به جواهر سخت فشار می­آورد. او به یاد می­آورد که بارها همسایه­ها او را از دست عباس رهانیده­اند و او را وحشی خوانده­اند و به راستی که این گونه بود. عباس هرگز نتوانست مهربانی­ها و خویشتن­داری­های جواهر را کشف کند و قدرش را بداند. او از جواهر بهانه می­گرفت و او را کتک می­زد. به راستی که عباس همچنان نادان و فاقد شعور باقی مانده بود. روح خسته جواهر در پی دانستن این بود که این سازش­ها به کجا می­رسد؟ یقیناً مادر جواهر در وقت مرگ پاره­ای از روح خود را در جواهر دمیده بود.
تفکرات ذهن سرگردان جواهر از هر سو که فارغ می­شد به خانه انسی ختم می­شد. خانه­ای که پرتو صفایش ذهن سرگردان جواهر را به سوی خود می­کشاند. هنگام عبور از کوچه، روشنایی درون خانه احساس مطبوعی را در جواهر به وجود می­آورد. سجاده­اش را جمع کرد و آرزو کرد کاش مجذوب آنچه که دیگران علاقه­مندند باشد. جواهر مانده بود که چگونه این همه سال توانسته است خود را از همه جمعیت­های اطرافش دور بدارد. او خود را غنی و سرشار از احساسات لطیف و پربهایی می­دید که همیشه از همسایه­ها، خویشاوندان و دوستان بی نیازش ساخته بود.
هوا ملایم و یکنواخت بود. باد ملایمی هر دم بوهای مخصوصی را از مزارع دوردست با خود می­آورد. شور قد کشیدن گلها همچنان تمام وجود جواهر را در برگرفته بود. جواهر در دالان خانه انسی ایستاد. در آن لحظات او خود را از یاد برده بود. حالتی نیمه هذیان داشت و اضطرابی گنگ دلش را می­فشرد. اینک همه نگرانی­های زندگی­اش بی مقدار شده بودند و چقدر پند و اندرزهای کسان برایش بیگانه بود. احساس مرموزی از سعادت و خوشی او را در برگرفته بود. ناگاه در دوردست ترین سمت باغ خانه انسی سایه­هایی را دید که به هم پیوسته­اند. دردی عجیب در دلش بیدار شد. تأثیرات خویشاوندی روحش را فشرد. انگار کسی گلویش را
سفت می­فشرد.
جواهر باید نیروهای انسانی را در خود بازگرداند. او سعی داشت آلام آسیب رساننده از تصاویر پیش روی خود را در خود متوقف سازد و این گونه شد. این نیرو از کجا به او رسیده بود؟ در آن لحظات فرزانگی­هایش به اوج خود رسیده بود و همه خاطراتش همانند رودخانه­ای گذرا و پرشتاب در برابرش جاری شد.
عباس مثل همیشه روی تخت چوبی کهنه­اش لمیده بود. او اصلاً هیچ چیز نبود. چقدر وحشتاکند این گونه کسان که در زندگی هیچ چیز نیستند. هرچند که عباس همواره خود را نیکو می­پنداشت و ادعا می­کرد مردی است قوی که افسار زندگی­اش را غیرتمندانه به دست گرفته است.
جواهر در تاریکی می­نشست و اغلب با همان افکار که به آن عادت داشت سرخوش می­شد. در حیاط را می­بست، پرده آن را می­انداخت و با زانوی بغل گرفته می­نشست و ضربان قلب خود را می­شمرد. باید رخسار خود را از همه پنهان می­داشت و پیوسته تمناها و خواهش­های درونی­اش را بر پیکر خود به خاموشی می­فشرد.
گلها قد می­کشیدند، ماهی­ها با شکیبایی آخرین ذره­های آب را قورت می­دادند و جواهر تا ابد محکوم به این شده بود که چگونه لباس بپوشد، رو بگیرد، نماز بخواند و خود را تسلیم عباس کند و همچنان باید آن محبت بزرگ را در دلش نگه دارد، محبتی که او را تا آخر عمر غنی کرده و در عین حال از همه کس رمانده و ترسانده بود.
سرکشی و سماجت روزهای داغ تابستان فرو می­نشست. پاییز با همه شکوه خود فرا می­رسید. آفتاب رو به سردی می­رفت و طبیعت نمناک و پژمرده می­شد. فریاد نرم و دل آزار فاخته­ای در دوردستها فرا رسیدن سرما را خبر می­داد و جواهر باید برای حفظ چیزی که همه هستی­اش را وقف آن کرده بود زنده بماند و شاهد بالندگی گلها باشد و در ذهن خود پیوسته راه رسیدن به خانه انسی را هموار کند.
عباس همچنان می­نشست و نگاه­های جواهر را می­پایید که انگار از جاهای دور بازگشته­اند. او باید دیوانگی­های جواهر را به نظاره می­نشست.