گفت وگو و ساختار آن در غزلیّات شمس
 علی محمّدی آسیابادی                                                                          بخش دوم



در جای دیگر دانه شیرین بدون مقدّمه با سنگ وارد گفت وگو می شود.

دانه شیرین به سنگ، گفت: «چو من بشکنم
مغز نمایم ولیک، وای چو تو بشکنی»
و در جای دیگر گل بدون مقدّمه با گوینده شعر وارد گفت وگو می شود:
گل گفت مرا «نرمی  از خار چه می جویی؟»
گفتم که: «در  این سودا هشیار چه می جویی؟»
این ویژگی، یعنی بدون مقدمه آغاز شدن گفت وگو، خود نتیجه و جزئی از یک ویژگی فراگیرتر یعنی  ایجاز است. گفت وگوها در شعر مولوی، عمدتاً از  ایجازی حیرت انگیز برخوردارند. نمونه های  این  ایجاز را می توان در ابیات زیر به خوبی مشاهده کرد:
گفتمش: «آخر پی یک وصل چندین هجر چیست؟
گفت: «آری من قصّابم، گرد ران با گردن است»
جان کشیدم پیش عشقش گفت: « کو چیزی دگر؟»
گفتم: «آخر حال جان زین سان ز بی چیزی شده است»
گفتم که: «عهد بستم وز عهد بد برستم»
گفتا: «چگونه بندی چیزی که من شکستم؟»
بی شک، تبارشناسی این  ایجاز را باید در نگرش عرفانی مولوی جست وجو کرد. زبان موجز نزدیک ترین زبان به زبان الهام، و زبان اشاره است، و زبان الهام و اشاره زبان اهل عرفان است. به همین دلیل است که زبان گفت وگو و محاوره در شعر مولوی گاه زبان حال و زبان اشاره است نه زبان مقال. حسین فاطمی  در مبحثی تحت عنوان «محاوره در تصویر» به برخی از محاوره هایی اشاره می کند که به عقیده نویسنده  این سطور، چیزی جز همان گفت وگو با زبان حال و اشاره نیست. وی می نویسد:
«مقصود از  این قسمت، آن تصویرهایی است که مفادّ آن گفت وگویی بین دو نفر یا چند نفر و منحصر به آن صورت هایی که از جمله های «گفتم و گفت» یا یکی از وجوه فعل «گفتن» در آن می آید نیست، بلکه مطلق مفهوم محاوره مورد نظر است و مثلاً در بیتی که گفته است:
دهان بر می نهاد او دست یعنی دم مزن خاموش
و می فرمود چشم او درآ در کار پنهانک
نوعی محاوره دیده می شود و جزء  این قسمت به حساب می آید.»
ابیات زیر نمونه هایی از گفت وگوی همراه با اشاره در غزلیّات مولوی است:
بگفتم نیشکر را من که: «از کی پر شکر گشتی»
اشارت کرد سوی تو کز انفاسش چشیدستم
بجنبانید سر را و بخندید
سری را که بداند مو به مویم
که یعنی حیله با من می سگالی
که من آیینه هر رنگ و بویم
یکی دیگر از ویژگی های گفت وگو در غزلیّات مولوی، مُشاع شدن گفته( مطلب گفته شده) میان دو گوینده است. وقتی گفت وگویی در میان غزل روایت می شود، صدای دو گوینده درهم می آمیزد؛ یکی راوی که همان گوینده غزل است و با تسامح می توان او را شاعر نامید و دیگری صدای کسی که در گفت وگو به عنوان یکی از طرفین گفت وگو، نقش گوینده را  ایفا می کند.  این مطلب باعث پیچیدگی ساختار غزل می شود و در بسیاری از موارد، تشخیص گوینده را غیرممکن می سازد. مثلاً در ابیات زیر:
با دل گفتم: «چرا چنینی؟
تا چند به عشق هم نشینی؟»
دل گفت: «چرا تو هم نیایی؟
تا لذّت عشق را ببینی؟
گر آب حیات را بدانی
جز آتش عشق کی گزینی؟»
بیت سوم مُشاع میان دل و راوی (گوینده غزل) است. اگر بیت دوم را پاسخ کامل به سؤال گوینده غزل بدانیم، بیت سوم هم می تواند تأیید گفته دل توسّط گوینده غزل باشد و هم می تواند تفسیر بیت قبل توسّط خود دل باشد. در بیت سوم از ابیات زیر نیز همین ویژگی به چشم می خورد:
گفتم  این دل را که: «چوگانش ببین
گر یکی گویی در آن چوگان بدو»
گفت دل که: «اندر خم چوگان او
کهنه گشتم صد هزاران بار و نو»
کی نهان گردد ز چوگان گوی دل؟
کاندر آن صحرا نه چاه است و نه گوچ
یکی دیگر از ویژگی های روایت گفت وگو در غزلیّات مولوی این است که گاه راوی به صورت دانای کل و شاهد بر وحی، که به یک پیامبر می شود، آن وحی را که نوعی گفت وگوست، روایت می کند. در غزل زیر گوینده شعر یا راوی، خود شاهد وحی است که بر حضرت موسی(ع) می شود:
دیدم شه خوب خوش لقا را
آن چشم و چراغ سینه ها را
آن مونس و غمگسار دل را
آن جان و جهان جان فزا را
آن کس که خرد دهد خرد را
آن کس که صفا دهد صفا را
آن سجده گه مه و فلک را
آن قبله جان اولیا را
هر پاره من جدا همی گفت
که: «ای شکر و سپاس مر خدا را»
موسی چو بدید ناگهانی
از سوی درخت آن ضیا را
گفتا که: «ز جست وجوی رستم
چون یافتم  این چنین عطا را»
گفت وگو در قصه واره های مولوی
منظور از قصّه واره ها حکایت های کوتاهی است که شکل کوتاه شده حکایت های مفصّل تری است که از قبل وجود داشته اند. مولوی در برخی از غزلیّات خود  این گونه حکایات را به موجزترین نحو در ضمن غزل آورده است.
به اعتبار موضوع مورد بحث ما می توان  این گونه قصّه واره ها را به سه نوع کلی تقسیم کرد؛ یکی قصّه واره هایی که در آنها گفت وگویی مطرح نیست؛ دوم قصه واره هایی که، گرچه در آنها از عنصر گفت وگو استفاده شده است، اما گفت وگو محور و نقش اصلی قصه را برعهده ندارد؛ و سوم قصّه واره هایی که کانون محوری آنها گفت وگوست و آکسیون قصّه از طریق گفت وگو پیش می رود و یا، به بیان ساده و مختصر، روح و کالبد اصلی قصّه،
گفت وگوست.
قصّه واره زیر نمونه ای از قصّه واره های نوع اول است که گفت وگویی در آن وجود ندارد:
بگرفت دم مار را یک خارپشت  اندر دهن
سر در کشید و گرد شد، مانند گویی آن دغا
آن مار ابله خویش را برخار می زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
بی صبر بود و بی حیل، خود را بکشت او از اجل
گر صبر کردی یک زمان، رستی از او آن بد لقا
قصّه واره زیر نمونه ای از قصّه وارهای نوع دوم است که گرچه در آنها از عنصر گفت وگو استفاده شده است، اما گفت وگو در آن نقش اصلی را به عهده ندارد:
رفت مردی به طبیبی به گله درد شکم
گفت او را: «تو چه خوردی که برستست زحیر؟
بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست»
گفت: «من سوخته نان خوردم از پست فطیر»
گفت: «سنقر برو آن کحل عزیری به من آر»
گفت: «درد شکم و کحل! خه! ای شیخ کبیر»
گفت: «تا چشم تو مر سوخته را بشناسد
تا ننوشی تو دگر سوخته، ای نیم ضریر»
چنان که ملاحظه می شود در این قصّه واره، گفت وگو نقش تعیین کننده ای دارد، اما نقش اصلی آن را برعهده ندارد.
در قصه واره زیر، اساس قصه وابسته به سخنانی است که کور می گوید و پاسخی که به او داده می شود:
پای کوری به کوزه ای بر زد
گفت: «فرّاش را وقایت نیست
کوزه و کاسه چیست بر سر راه؟
راه را زین خزف نقایت نیست
کوزه ها را ز راه برگیرید
یا که فرّاش را سعایت نیست»
گفت: «ای کور کوزه بر ره نیست
لیک بر ره تو درایت نیست
ره رها کرده ای سوی کوزه
می روی آن بجز غوایت نیست»
طنز در گفت وگو
یکی از مهم ترین مشخصّه های گفت وگوهای مندرج در غزلیّات مولوی، وجود عنصر طنز در اکثر آنهاست. مولوی در اکثر گفت وگوهای مندرج در غزلیّات خود، از صناعت های مختلف ادبی و شگردهای ویژه زبانی که حاوی عنصری از طنز است، استفاده می کند. همان طور که می دانیم بسیاری از صنایع بدیعی برحسب موارد کاربرد حاوی بار معنایی طنزآمیزی هستند؛ از جمله، صنع تجاهل العارف، پارادوکس، حس آمیزی، اسلوب الحکیم، مدح شبیه به ذم، ذمّ شبیه به مدح، محتمل الدّین و غیره، واجد عنصری از طنز هستند که بسته به مورد کاربرد، معنای طنزآمیز آنها گاه صراحت بیشتری دارد و گاه صراحت کمتری دارد. از میان  این صنایع برخی به طور کلی یا به طور اکثر وابسته به مقوله گفت وگو هستند.
منبع: راسخون