راهکارهای نویسندگی
 برای نوجوانان

شرف درویشی



غالباً نوجوانان سؤال می­کنند که چگونه داستان بنویسیم و فوراً انتظار دارند که با شنیدن جواب بتوانند داستان­های موفقی بنویسند.

باید گفت که تنها با شنیدن این جواب فرد نویسنده نمی­شود، بلکه شرایطی برای این کار لازم است.
شناخت زندگی، داشتن تجربه مستقیم از نزدیک، دوست  داشتن مردم و احساس همدردی با آنها یکی از راه­های موفق شدن در نویسندگی است.
فرض کنند فردی تنها از راه خواندن کتاب­های مختلف دارای نثری روان بشود، اگر این فرد شروع به نوشتن کند بدون اینکه خودش از زندگی و از مردم و از برخورد با حوادث زندگی تجربه­ای داشته باشد. کارش چگونه خواهد بود. کار این شخص فقط رونویسی از کارهای دیگران است. ممکن است که نثری زیبا با کلمات شسته رفته به کار برد ولی کار او مثل نوشتن از روی کتابی دیگر است. این شخص خودش از نزدیک با مسایل روبه­رو نشده خودش فراز و نشیب­های زندگی را ندیده و عمیقاً زندگی را و مردم را درک نکرده، هیچ فردی نمی­تواند موفق باشد.
به تعداد افراد روی زمین قصه و داستان وجود دارد. این قصه­ها برای دیگران جالب است. فرض کنید کودکی که در روستا زندگی می­کند وقتی که قصه­ای می­خواند که در آن یک کودک شهری قهرمان داستان است چقدر لذت می­برد. لذت از اینکه با دنیای دیگری آشنا می­شود و نیز فلان آقایی که پشت میز اداره­اش نشسته و ساعت 5/10 صبح بیسکویت و شیرش را می­خورد. داستانی از یک روستایی بخواند که چگونه برای به دست آوردن مشتی گندم تلاش می­کند و با چه مصیبت­هایی روبه­رو می­شود. زن و فرزندش در چه حالی هستند. این آقای بیسکویت خور از خواندن آن ماجرا ممکن است احساس اندوه کند و نتواند از بیسکویت و شیرش کمال استفاده را بکند و ممکن است که اهمیت ندهد و دستور قهوه بدهد.
البته این به قدرت و ضعف نویسنده بستگی دارد که تا چه اندازه در خواننده­اش تأثیر بخشد.
این روزها بسیاری از جوانان وقتی شروع به نوشتن می­کنند همه جا در نوشته­هایشان سخن از اندوه و یأس و ناامیدی به میان می­آورند. در نوشته­هایشان خود را مثل یک فرد مفلوک و بی اراده وصف می­کنند که گوشه اتاق نشسته و شب است و در اتاق کسی نیست و عنکبوتی در گوشه سقف دارد تار می­تند و مگسی را در تار خود اسیر کرده است و جغدی از پشت بام فریاد می­زند و کلاغی قارقار شومی سر داده است.
ببینیم این طرز فکر از کجا ناشی می­شود. اگر شما به قصه­های یک نوجوان روستایی توجه کنید خواهید دید که در آن همه سخن از تلاش و مبارزه با طبیعت و سرما و گرما و سیل و... است. صبح زود بلند می­شود دنبال گله راه می­افتد. ظهر نان خالی خود را با آب تر می­کند و می­خورد و غروب خسته و گردآلود برمی­گردد و می­خوابد تا دوباره صبح با نیروی بیشتری برخیزد. اگر هم چیزی می­نویسد همه­اش سخن از این تلاش­ها و مبارزه­هاست. البته در بسیاری ازکارهای جوانان شهری هم این تلاش­ها به چشم می­خورد و در اینجا منظورم آنها نیستند، بلکه منظور آن دسته­ای­ست که صبح تا شام کاری انجام نمی­دهند و روزانه مبلغ زیادی خرج می­کنند. بله منظور اینهاست که می­نشینند و تازه چیزی هم می­نویسند و همه­اش دم از نا امیدی و سیاهی می­زنند!
می­دانید علت شور و تلاش آن جوانی که کار می­کند و یأس و نا امیدی این یکی از کجاست؟
علت، کار و تلاش اولی و بیکاری و انگل بودن دومی است. اولی ارزش هر یک ریال را خوب می­داند زیرا برای به دست آوردن آن چند بار دستش زخم شده، پایش به سنگ خورده، حرارت آفتاب تابستان و سردی بادهای زمستان را تا مغز استخوان احساس کرده است.
ولی دومی گوشه اتاق نشسته و همه نوع وسیله در اختیارش بوده اما همه­اش راجع به سیاهی و عنکبوت خیالی گوشه اتاق فکر کرده در صورتی که عنکبوتی هم در اتاقش نبوده، زیرا اتاقش پاک و تمیز است، تازه عنکبوت در اتاق آن جوان روستایی بیشتر پیدا می­شود.
چنان که می­بینید در کار ساختن شخصیت سالم افراد خیلی مؤثر است چون نوشته­ها، طرز تفکر، هنر و کارهای هر فردی از زندگی­اش الهام می­گیرد. ناچار هنر افرادی که از کار کردن و تلاش و با مردم بودن رنگ می­گیرد سالم­تر، انسانی­تر و والاتر است.
آن آقایی که گوشه اتاق نشسته همه­اش غصه این را دارد که چرا آن مگس باید در دام عنکبوت گرفتار شود اما غصه کودک همسایه­اش را نمی­خورد که در اثر نبودن دارو و پزشک در بستر بیماری دارد جان می­کند. این آقا مگس دوست است نه بشر دوست! برای او مگس­های خیالی از انسان­های واقعی مهم­ترند.
آثار این نویسندگان از بیماری روان آنان ناشی می­شود و معالجه آنها ساده است. داس و بیل را به دستش بده و او را وادار کن تا کار کند. چند روزی زیر آفتاب عرق بریزد تا ببیند که یک مشت گندم چگونه به دست می­آید و شب هم یک لقمه نان با پیاله­ای دوغ جلوش بگذار، بدون تردید پس از مدتی معالجه می­شود!
* * *
البته نویسندگانی هم هستند که با آثارشان روح بیمار جامعه خود را نشان می­دهندکه از لحاظ شناخت آن جامعه کارش ارزش دارد. این نویسندگان بدی کارشان در آنجاست که خود را شکست خورده و از دست رفته تصور می­کنند و به مبارزه اعتقادی ندارند.
به هر حال باید از نزدیک با مردم بود. در کنارشان زندگی کرد و از غم­هایشان غمگین و از شادی­هایشان شاد شد. در تلاششان شریک بود تا بتوان از آنها نوشت. برای اینکه مردم را تغییر بدهیم باید با آنها راه بیاییم. یعنی با افکار و عقایدشان با تندی مخالفت نکنیم بلکه به آنچه احترام می­گذارند احترام بگذاریم تا وقتی که برای پذیرش حرف­هایمان آمادگی داشته باشند.
راه دیگر نویسنده خوب شدن، خوب مشاهده کردن است. تجربه با مشاهده فرق دارد. مثلاً اگر شما ببینید که چگونه یک روستایی در موقع درو کردن داس دستش را بریده و خون بیرون می­زند این مشاهده است. اما اگر خودت داس را برداشتی و درو کردی و دستت برید آن وقت می­گویند خودت این کار را  تجربه کرده­ای. ممکن است شخصی سالها تجربه بریدن دست را داشته باشد اما بدون مشاهده دقیق نتواند آن را وصف کند. اینست که می­گوییم نویسنده باید خوب حالات را ببیند و مشاهده­اش دقیق و همراه با تفکر باشد.
تخیل یکی از نیروهایی است که در نویسنده باید تربیت شود، تربیت تخیل فرد در کودکی باید انجام گرفته باشد که این امر مربوط به آموزش و پرورش فرد است. بیشتر ما که قصه­های تخیل برانگیز از مادربزرگ­هایمان شنیده­ایم از لحاظ تخیل غنی هستیم ولی این کافی نیست. باید همیشه به تربیت تخیل خود اهمیت بدهیم. نویسنده با تخیل ضعیف نمی­تواند در کار خویش موفق باشد.
گذشته از همه این حرفها وقتی می­خواهید بنویسید خیلی راحت و ساده و همان طور که حرف می­زنید شروع کنید به نوشتن و در بند نمادسازی یا آوردن لغات قلمبه سلمبه نباشید. خیلی ساده و راحت شروع کنید و آنچه را که می­خواهید بگویید بنویسید. در راه تکامل انسانیت و حفظ شرافت انسانی قلم
بزنید.