صفحه 6--19 فروردین 91
راهکارهای نویسندگی
برای نوجوانان
شرف درویشی
برای نوجوانان
شرف درویشی
غالباً نوجوانان سؤال میکنند که چگونه داستان بنویسیم و فوراً انتظار دارند که با شنیدن جواب بتوانند داستانهای موفقی بنویسند.
باید گفت که تنها با شنیدن این جواب فرد نویسنده نمیشود، بلکه شرایطی برای این کار لازم است.
شناخت زندگی، داشتن تجربه مستقیم از نزدیک، دوست داشتن مردم و احساس همدردی با آنها یکی از راههای موفق شدن در نویسندگی است.
فرض کنند فردی تنها از راه خواندن کتابهای مختلف دارای نثری روان بشود، اگر این فرد شروع به نوشتن کند بدون اینکه خودش از زندگی و از مردم و از برخورد با حوادث زندگی تجربهای داشته باشد. کارش چگونه خواهد بود. کار این شخص فقط رونویسی از کارهای دیگران است. ممکن است که نثری زیبا با کلمات شسته رفته به کار برد ولی کار او مثل نوشتن از روی کتابی دیگر است. این شخص خودش از نزدیک با مسایل روبهرو نشده خودش فراز و نشیبهای زندگی را ندیده و عمیقاً زندگی را و مردم را درک نکرده، هیچ فردی نمیتواند موفق باشد.
به تعداد افراد روی زمین قصه و داستان وجود دارد. این قصهها برای دیگران جالب است. فرض کنید کودکی که در روستا زندگی میکند وقتی که قصهای میخواند که در آن یک کودک شهری قهرمان داستان است چقدر لذت میبرد. لذت از اینکه با دنیای دیگری آشنا میشود و نیز فلان آقایی که پشت میز ادارهاش نشسته و ساعت 5/10 صبح بیسکویت و شیرش را میخورد. داستانی از یک روستایی بخواند که چگونه برای به دست آوردن مشتی گندم تلاش میکند و با چه مصیبتهایی روبهرو میشود. زن و فرزندش در چه حالی هستند. این آقای بیسکویت خور از خواندن آن ماجرا ممکن است احساس اندوه کند و نتواند از بیسکویت و شیرش کمال استفاده را بکند و ممکن است که اهمیت ندهد و دستور قهوه بدهد.
البته این به قدرت و ضعف نویسنده بستگی دارد که تا چه اندازه در خوانندهاش تأثیر بخشد.
این روزها بسیاری از جوانان وقتی شروع به نوشتن میکنند همه جا در نوشتههایشان سخن از اندوه و یأس و ناامیدی به میان میآورند. در نوشتههایشان خود را مثل یک فرد مفلوک و بی اراده وصف میکنند که گوشه اتاق نشسته و شب است و در اتاق کسی نیست و عنکبوتی در گوشه سقف دارد تار میتند و مگسی را در تار خود اسیر کرده است و جغدی از پشت بام فریاد میزند و کلاغی قارقار شومی سر داده است.
ببینیم این طرز فکر از کجا ناشی میشود. اگر شما به قصههای یک نوجوان روستایی توجه کنید خواهید دید که در آن همه سخن از تلاش و مبارزه با طبیعت و سرما و گرما و سیل و... است. صبح زود بلند میشود دنبال گله راه میافتد. ظهر نان خالی خود را با آب تر میکند و میخورد و غروب خسته و گردآلود برمیگردد و میخوابد تا دوباره صبح با نیروی بیشتری برخیزد. اگر هم چیزی مینویسد همهاش سخن از این تلاشها و مبارزههاست. البته در بسیاری ازکارهای جوانان شهری هم این تلاشها به چشم میخورد و در اینجا منظورم آنها نیستند، بلکه منظور آن دستهایست که صبح تا شام کاری انجام نمیدهند و روزانه مبلغ زیادی خرج میکنند. بله منظور اینهاست که مینشینند و تازه چیزی هم مینویسند و همهاش دم از نا امیدی و سیاهی میزنند!
میدانید علت شور و تلاش آن جوانی که کار میکند و یأس و نا امیدی این یکی از کجاست؟
علت، کار و تلاش اولی و بیکاری و انگل بودن دومی است. اولی ارزش هر یک ریال را خوب میداند زیرا برای به دست آوردن آن چند بار دستش زخم شده، پایش به سنگ خورده، حرارت آفتاب تابستان و سردی بادهای زمستان را تا مغز استخوان احساس کرده است.
ولی دومی گوشه اتاق نشسته و همه نوع وسیله در اختیارش بوده اما همهاش راجع به سیاهی و عنکبوت خیالی گوشه اتاق فکر کرده در صورتی که عنکبوتی هم در اتاقش نبوده، زیرا اتاقش پاک و تمیز است، تازه عنکبوت در اتاق آن جوان روستایی بیشتر پیدا میشود.
چنان که میبینید در کار ساختن شخصیت سالم افراد خیلی مؤثر است چون نوشتهها، طرز تفکر، هنر و کارهای هر فردی از زندگیاش الهام میگیرد. ناچار هنر افرادی که از کار کردن و تلاش و با مردم بودن رنگ میگیرد سالمتر، انسانیتر و والاتر است.
آن آقایی که گوشه اتاق نشسته همهاش غصه این را دارد که چرا آن مگس باید در دام عنکبوت گرفتار شود اما غصه کودک همسایهاش را نمیخورد که در اثر نبودن دارو و پزشک در بستر بیماری دارد جان میکند. این آقا مگس دوست است نه بشر دوست! برای او مگسهای خیالی از انسانهای واقعی مهمترند.
آثار این نویسندگان از بیماری روان آنان ناشی میشود و معالجه آنها ساده است. داس و بیل را به دستش بده و او را وادار کن تا کار کند. چند روزی زیر آفتاب عرق بریزد تا ببیند که یک مشت گندم چگونه به دست میآید و شب هم یک لقمه نان با پیالهای دوغ جلوش بگذار، بدون تردید پس از مدتی معالجه میشود!
* * *
البته نویسندگانی هم هستند که با آثارشان روح بیمار جامعه خود را نشان میدهندکه از لحاظ شناخت آن جامعه کارش ارزش دارد. این نویسندگان بدی کارشان در آنجاست که خود را شکست خورده و از دست رفته تصور میکنند و به مبارزه اعتقادی ندارند.
به هر حال باید از نزدیک با مردم بود. در کنارشان زندگی کرد و از غمهایشان غمگین و از شادیهایشان شاد شد. در تلاششان شریک بود تا بتوان از آنها نوشت. برای اینکه مردم را تغییر بدهیم باید با آنها راه بیاییم. یعنی با افکار و عقایدشان با تندی مخالفت نکنیم بلکه به آنچه احترام میگذارند احترام بگذاریم تا وقتی که برای پذیرش حرفهایمان آمادگی داشته باشند.
راه دیگر نویسنده خوب شدن، خوب مشاهده کردن است. تجربه با مشاهده فرق دارد. مثلاً اگر شما ببینید که چگونه یک روستایی در موقع درو کردن داس دستش را بریده و خون بیرون میزند این مشاهده است. اما اگر خودت داس را برداشتی و درو کردی و دستت برید آن وقت میگویند خودت این کار را تجربه کردهای. ممکن است شخصی سالها تجربه بریدن دست را داشته باشد اما بدون مشاهده دقیق نتواند آن را وصف کند. اینست که میگوییم نویسنده باید خوب حالات را ببیند و مشاهدهاش دقیق و همراه با تفکر باشد.
تخیل یکی از نیروهایی است که در نویسنده باید تربیت شود، تربیت تخیل فرد در کودکی باید انجام گرفته باشد که این امر مربوط به آموزش و پرورش فرد است. بیشتر ما که قصههای تخیل برانگیز از مادربزرگهایمان شنیدهایم از لحاظ تخیل غنی هستیم ولی این کافی نیست. باید همیشه به تربیت تخیل خود اهمیت بدهیم. نویسنده با تخیل ضعیف نمیتواند در کار خویش موفق باشد.
گذشته از همه این حرفها وقتی میخواهید بنویسید خیلی راحت و ساده و همان طور که حرف میزنید شروع کنید به نوشتن و در بند نمادسازی یا آوردن لغات قلمبه سلمبه نباشید. خیلی ساده و راحت شروع کنید و آنچه را که میخواهید بگویید بنویسید. در راه تکامل انسانیت و حفظ شرافت انسانی قلم
بزنید.
شناخت زندگی، داشتن تجربه مستقیم از نزدیک، دوست داشتن مردم و احساس همدردی با آنها یکی از راههای موفق شدن در نویسندگی است.
فرض کنند فردی تنها از راه خواندن کتابهای مختلف دارای نثری روان بشود، اگر این فرد شروع به نوشتن کند بدون اینکه خودش از زندگی و از مردم و از برخورد با حوادث زندگی تجربهای داشته باشد. کارش چگونه خواهد بود. کار این شخص فقط رونویسی از کارهای دیگران است. ممکن است که نثری زیبا با کلمات شسته رفته به کار برد ولی کار او مثل نوشتن از روی کتابی دیگر است. این شخص خودش از نزدیک با مسایل روبهرو نشده خودش فراز و نشیبهای زندگی را ندیده و عمیقاً زندگی را و مردم را درک نکرده، هیچ فردی نمیتواند موفق باشد.
به تعداد افراد روی زمین قصه و داستان وجود دارد. این قصهها برای دیگران جالب است. فرض کنید کودکی که در روستا زندگی میکند وقتی که قصهای میخواند که در آن یک کودک شهری قهرمان داستان است چقدر لذت میبرد. لذت از اینکه با دنیای دیگری آشنا میشود و نیز فلان آقایی که پشت میز ادارهاش نشسته و ساعت 5/10 صبح بیسکویت و شیرش را میخورد. داستانی از یک روستایی بخواند که چگونه برای به دست آوردن مشتی گندم تلاش میکند و با چه مصیبتهایی روبهرو میشود. زن و فرزندش در چه حالی هستند. این آقای بیسکویت خور از خواندن آن ماجرا ممکن است احساس اندوه کند و نتواند از بیسکویت و شیرش کمال استفاده را بکند و ممکن است که اهمیت ندهد و دستور قهوه بدهد.
البته این به قدرت و ضعف نویسنده بستگی دارد که تا چه اندازه در خوانندهاش تأثیر بخشد.
این روزها بسیاری از جوانان وقتی شروع به نوشتن میکنند همه جا در نوشتههایشان سخن از اندوه و یأس و ناامیدی به میان میآورند. در نوشتههایشان خود را مثل یک فرد مفلوک و بی اراده وصف میکنند که گوشه اتاق نشسته و شب است و در اتاق کسی نیست و عنکبوتی در گوشه سقف دارد تار میتند و مگسی را در تار خود اسیر کرده است و جغدی از پشت بام فریاد میزند و کلاغی قارقار شومی سر داده است.
ببینیم این طرز فکر از کجا ناشی میشود. اگر شما به قصههای یک نوجوان روستایی توجه کنید خواهید دید که در آن همه سخن از تلاش و مبارزه با طبیعت و سرما و گرما و سیل و... است. صبح زود بلند میشود دنبال گله راه میافتد. ظهر نان خالی خود را با آب تر میکند و میخورد و غروب خسته و گردآلود برمیگردد و میخوابد تا دوباره صبح با نیروی بیشتری برخیزد. اگر هم چیزی مینویسد همهاش سخن از این تلاشها و مبارزههاست. البته در بسیاری ازکارهای جوانان شهری هم این تلاشها به چشم میخورد و در اینجا منظورم آنها نیستند، بلکه منظور آن دستهایست که صبح تا شام کاری انجام نمیدهند و روزانه مبلغ زیادی خرج میکنند. بله منظور اینهاست که مینشینند و تازه چیزی هم مینویسند و همهاش دم از نا امیدی و سیاهی میزنند!
میدانید علت شور و تلاش آن جوانی که کار میکند و یأس و نا امیدی این یکی از کجاست؟
علت، کار و تلاش اولی و بیکاری و انگل بودن دومی است. اولی ارزش هر یک ریال را خوب میداند زیرا برای به دست آوردن آن چند بار دستش زخم شده، پایش به سنگ خورده، حرارت آفتاب تابستان و سردی بادهای زمستان را تا مغز استخوان احساس کرده است.
ولی دومی گوشه اتاق نشسته و همه نوع وسیله در اختیارش بوده اما همهاش راجع به سیاهی و عنکبوت خیالی گوشه اتاق فکر کرده در صورتی که عنکبوتی هم در اتاقش نبوده، زیرا اتاقش پاک و تمیز است، تازه عنکبوت در اتاق آن جوان روستایی بیشتر پیدا میشود.
چنان که میبینید در کار ساختن شخصیت سالم افراد خیلی مؤثر است چون نوشتهها، طرز تفکر، هنر و کارهای هر فردی از زندگیاش الهام میگیرد. ناچار هنر افرادی که از کار کردن و تلاش و با مردم بودن رنگ میگیرد سالمتر، انسانیتر و والاتر است.
آن آقایی که گوشه اتاق نشسته همهاش غصه این را دارد که چرا آن مگس باید در دام عنکبوت گرفتار شود اما غصه کودک همسایهاش را نمیخورد که در اثر نبودن دارو و پزشک در بستر بیماری دارد جان میکند. این آقا مگس دوست است نه بشر دوست! برای او مگسهای خیالی از انسانهای واقعی مهمترند.
آثار این نویسندگان از بیماری روان آنان ناشی میشود و معالجه آنها ساده است. داس و بیل را به دستش بده و او را وادار کن تا کار کند. چند روزی زیر آفتاب عرق بریزد تا ببیند که یک مشت گندم چگونه به دست میآید و شب هم یک لقمه نان با پیالهای دوغ جلوش بگذار، بدون تردید پس از مدتی معالجه میشود!
* * *
البته نویسندگانی هم هستند که با آثارشان روح بیمار جامعه خود را نشان میدهندکه از لحاظ شناخت آن جامعه کارش ارزش دارد. این نویسندگان بدی کارشان در آنجاست که خود را شکست خورده و از دست رفته تصور میکنند و به مبارزه اعتقادی ندارند.
به هر حال باید از نزدیک با مردم بود. در کنارشان زندگی کرد و از غمهایشان غمگین و از شادیهایشان شاد شد. در تلاششان شریک بود تا بتوان از آنها نوشت. برای اینکه مردم را تغییر بدهیم باید با آنها راه بیاییم. یعنی با افکار و عقایدشان با تندی مخالفت نکنیم بلکه به آنچه احترام میگذارند احترام بگذاریم تا وقتی که برای پذیرش حرفهایمان آمادگی داشته باشند.
راه دیگر نویسنده خوب شدن، خوب مشاهده کردن است. تجربه با مشاهده فرق دارد. مثلاً اگر شما ببینید که چگونه یک روستایی در موقع درو کردن داس دستش را بریده و خون بیرون میزند این مشاهده است. اما اگر خودت داس را برداشتی و درو کردی و دستت برید آن وقت میگویند خودت این کار را تجربه کردهای. ممکن است شخصی سالها تجربه بریدن دست را داشته باشد اما بدون مشاهده دقیق نتواند آن را وصف کند. اینست که میگوییم نویسنده باید خوب حالات را ببیند و مشاهدهاش دقیق و همراه با تفکر باشد.
تخیل یکی از نیروهایی است که در نویسنده باید تربیت شود، تربیت تخیل فرد در کودکی باید انجام گرفته باشد که این امر مربوط به آموزش و پرورش فرد است. بیشتر ما که قصههای تخیل برانگیز از مادربزرگهایمان شنیدهایم از لحاظ تخیل غنی هستیم ولی این کافی نیست. باید همیشه به تربیت تخیل خود اهمیت بدهیم. نویسنده با تخیل ضعیف نمیتواند در کار خویش موفق باشد.
گذشته از همه این حرفها وقتی میخواهید بنویسید خیلی راحت و ساده و همان طور که حرف میزنید شروع کنید به نوشتن و در بند نمادسازی یا آوردن لغات قلمبه سلمبه نباشید. خیلی ساده و راحت شروع کنید و آنچه را که میخواهید بگویید بنویسید. در راه تکامل انسانیت و حفظ شرافت انسانی قلم
بزنید.
+ نوشته شده در 2013/4/8 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی