صفحه 8--20 فروردین 91
وقتی «کلاه پهلوی» تبدیل به «کیف انگلیسی» نمی شود سعیده نیکاختر
مشکل اصلی «کلاه پهلوی» و بسیاری دیگری از مجموعههای این مدلی صداوسیما آن است که دائم دیالوگ میشنویم و گویی دارد یک مقاله یا کتاب برای ما مطالعه می شود، در واقع اصل فیلمنامهنویسی «نگو، نشان بده» در صداوسیما تبدیل شده است به «بگو، نشان نده». «کلاه پهلوی» را اگر از تلویزیون هم نبینیم و آن را مثلا در رادیو نمایش بشنویم بازهم چیز زیادی را از دست نخواهیم داد.
ضیاءالدین دری را پیش از این با کیف انگلیسیاش میشناختیم، اثری که در زمان پخش توانست طرفداران پروپاقرصی اعم از عام و خاص برای خود جمع کند و حتی با محبوبیت خاصی در اذهان عمومی ماندگار شود و جزو برترین مجموعههای رسانهی ملی به حساب بیاید. اما درست برخلاف «کیف انگلیسی»، تاکنون با گذشت چند ماه از پخش «کلاه پهلوی» بازخوردی که نشان از موفقیت این مجموعه باشد دیده نشده است و با ضعف های ساختاری و تکنیکی چشمگیری که در قسمتهای پخش دیده شده، بعید به نظر میرسد هرگز آنطور که باید و شاید مورد استقبال واقع شود.
اصلی در فیلمنامه نویسی وجود دارد؛«نگو، نشان بده». در سینما هر اندازه که صفات اخلاقی، ویژگیهای رفتاری یا عاقبتهایی که قرار است به عنوان پیام نشان داده شود به زبان تصویر درآمده باشد موفقتر و تاثیرگذارتر خواهد بود. بسیاری سینماگران از قبیل هیچکاک بر این اعتقادند که سینمای دوره صامت، بهترین دورهی سینما بود و با ورود صدا به دنیای سینما این مدیوم تصویری از ماهیت و کارکرد اصلی خویش فاصله گرفت و از آن پس به جای آنکه در فیلمها اتفاقات را ببینیم، میشنویم. هیچکاک معتقد است تا جایی که میتوان یک چیز را نشان داد نباید آن را در قالب دیالوگ به شکل یک پیام به مخاطب عرضه کرد. به طور مثال اگر قرار است نشان دهید شخصیت اصلی فیلم شما خسیس و پول دوست است کافیست بینیم آن شخصیت پول خُرد و کم ارزشی را از روی زمین قاپ میزند و در قلکی که سکههای دیگر را در آن نگهداری میکند میریزد. قطعا مخاطب با هر ملیتی که باشد چنین فردی را خسیس و پول دوست میشناسد.
بدون شک دغدغه و نیت سازندگان این مجموعه بسیار قابل تقدیر و تحسین است. به خصوص که قصد نمایش دادن مبادی تهاجم فرهنگی بیگانه را دارد، تهاجمی برنامهریزی شده که قصد داشته و دارد از هر سو همه وجوه زندگی ایرانی را مورد حمله خود قرار دهد و سبک زندگی مردمان را دگرگون کند. تمرکز مجموعه فرآیند این تهاجم فرهنگی غرب در قالب اشاعه زبان، لباس، آداب و رسوم غربی است، اما مجموعه به حدی پیامهای خود را گلدرشت، شعاری و در قالب جملات پرطمطراق توی صورت مردم میکوبد که اگر نگوییم تاثیر عکس میگذارد، حداقل خیلی جدی گرفته نمیشود.
مضمون مجموعه به جای آنکه در اتفاقات پرکشش و دنبالهدار داستان و جاگذاری صحیح در فرم و فضای داستانی به مخاطب عرضه شود متاسفانه درقالب بیانیهها و مقالهخوانیهایی اتفاق میافتد که حوصله بیننده را سرمیبرد. اوج آن را هم میتوان در مقالهخوانیهای «مادام بلانژ» شاهد بود. قصه کلاه پهلوی هنوز از پیچیدگی خاصی برخوردار نیست و روایت کاملا روراست بازی میکند و قصه را بیواسطه و مستقیم به خورد بیننده میدهد بدون اینکه مسالهای را به چالش بکشد.
جز اینها «کلاه پهلوی» با مشکلات تکنیکی فراوانی هم روبهروست، ساخت این مجموعه چیزی نزدیک به یازده سال به طول انجامیده است و طبعا این مدت زمان زیاد فیلمبرداری و همچنین لوکیشنهای متفاوت و پراکنده و نیز عوامل متعدد وکثیر طول ساخت باعث عدم مدیریت یکپارچه و هماهنگ و از بین رفتن یکدستی در کار میشود و ناهمگونی عناصر بصری در آن به وفور یافت خواهد شد.
ولی آنچه بیشتر از همه به لحاظ بصری واضح و مشهود است فیلمبرداری این مجموعه است. در قسمتهای ابتدایی این مجموعه که با سکانسهایی در کشور فرانسه آغاز شد، شاهد ضعفهای تصویری از جمله پرشهای تصویری و تدوینی در آن بودیم و البته این موضوع که اولین قسمتهای مجموعه را شاهدیم قضاوت را برایمان دچار اشکال میکرد، اما با گذشت چندین قسمت از این مجموعه هنوز هم موفق نشدیم دوربین متوازن و یک دستی را در این مجموعه شاهد باشیم. کوتاه کردن پلانها و بالا بردن سرعت حرکت دوربین هم کمکی به تندی ریتم نکرده است. در برخی از پلانها با تغییر ناگهانی زاویه دوربین و شکستن خط فرضی روبه رو هستیم. به علاوه اینکه در صحنههایی که از کرین استفاده میشود کرین دارای سرعت یکسانی نیست و به لحاظ تداوم و ریتم با نماهای قبل و بعدش همگونی ندارد. جز این قاببندی در برخی از پلانهای بسته اندکی دچار اشکال شده به این معنا که به محض کوچکترین حرکت دوربین«هد» یا فضای بالای سر بازیگران از بین میرود و اغلب چنین به نظر میرسد که شوتینگ دوربین از حرکت بازیگر جا مانده است.
جز بحث ضعفهای آشکار قصهپردازی و اشتباهات تکنیکی اما تفاوت دیگر «کیف انگلیسی» و «کلاه پهلوی» تفاوت در انتخاب تیم بازیگران است. دری پیش از این در «کیف انگلیسی» برای نقشهای اصلی از بازیگران و ستارههایی با چهره آشنا و البته توانمند مانند لیلا حاتمی و علی مصفا و محمدرضا شریفینیا و قطبالدین صادقی و سیروس گرجستانی استفاده کرده بود که به خوبی از عهده نقششان بر آمده بودند اما برعکس در کلاه پهلوی با تیم بازیگرانی یک دست مواجه نیستیم. به طور مثال در کنار بازیگران خوبی چون قطبالدین صادقی و داریوش فرهنگ و مریلا زارعی و... وجود بازیگران نوظهوری چون امیرعلی دانایی و نگین محسنی در دو نقش اصلی مجموعه، فرخ و بلانش، بازی خام باورناپذیری را ارائه کرده است که به کلیت کار لطمه زده است. به خصوص وقتی در یک قاب یک بازیگر توانمند به همراه یک تازه بازیگر ظاهر میشود بازیها دوگانه میشود و موجبات آزردگی خاطر بیننده را فراهم میکند. به عنوان مثال ماهچهره خلیلی با نگاههای تیز و معنیدارش توانسته حس یک سیاستمدار مکار را که دارای سیاست پنهان و پشتپرده است به خوبی نشان دهد. ولو اینکه دیالوگ طویلی نداشته باشد اما در کنارش بلانش قهرمان نقش اول مونث مجموعه چهرهای تخت با میمیک یخزدهای دارد که ذرهای از عشق، نفرت، خوشحالی یا ناراحتی و غم در آن حس نمیشود.
«کلاه پهلوی» تا به این جا نقل تاریخ بوده از زبان یک راوی، بدون هیچ جذابیتی در قصه و شخصیتپردازی و بازیها، با تعداد زیادی کاراکتر اضافه که تکلیف مخاطب با آنها مشخص نیست. درام و بازیهای اثر تا به این جا آن قدر ضعیف بوده است که بسیاری از دغدغههای سازنده مانند دفاع از حجاب به ضد خودش تبدیل شود و نتیجهی مطلوبی دربر نداشته باشد. مجموعه جناب دری حتی آن قدر در قصهپردازی دچار لکنت بوده است که بسیاری از مخاطبان خود را هم در همین 15-16 قسمت از دست داده است.
و نکتهی پایانی، در چند سال اخیر مجموعههای بسیاری به تاریخ صد سال اخیر ایران پرداختهاند اما متاسفانه هنوز نتوانستهایم یک مجموعه فاخر در خصوص اسطورهها، قهرمانان، پهلوانان و بزرگان این سرزمین کهن تولید کنیم و قهرمانهای مردم را موج مجموعههای کرهای همچون «افسانه دونگیی»، «افسانه جومونگ»، «جواهری در قصر» و.... شکل داده است. مجموعههایی که از جهت پوشش، آرایش زنان و حرکات غریزی بازیگران زن و مرد، بسیار بهتر روح معنوی عفیفانه فرهنگ و تمدن شرقی را نسبت به فیلمها و مجموعههای ایرانی نشان میدهد.
کاش بتوانیم حداقل یک افسانه دونگیی بسازیم و به جای مدام احمق، جاهل، ضعیف، تنبل و فاسد نشان دادن مردم؛ مردمی را به تصویر بکشیم که با خصایص و کمالات اصیل انسانی از قبیل صبر و شکیبایی، ایثار و فداکاری، مردمدوستی و مردمداری، سعهصدر و گشادهدستی، سخاوت و خویشتنداری و پشتکار و تلاش به جنگ مشکلات می روند.
اصلی در فیلمنامه نویسی وجود دارد؛«نگو، نشان بده». در سینما هر اندازه که صفات اخلاقی، ویژگیهای رفتاری یا عاقبتهایی که قرار است به عنوان پیام نشان داده شود به زبان تصویر درآمده باشد موفقتر و تاثیرگذارتر خواهد بود. بسیاری سینماگران از قبیل هیچکاک بر این اعتقادند که سینمای دوره صامت، بهترین دورهی سینما بود و با ورود صدا به دنیای سینما این مدیوم تصویری از ماهیت و کارکرد اصلی خویش فاصله گرفت و از آن پس به جای آنکه در فیلمها اتفاقات را ببینیم، میشنویم. هیچکاک معتقد است تا جایی که میتوان یک چیز را نشان داد نباید آن را در قالب دیالوگ به شکل یک پیام به مخاطب عرضه کرد. به طور مثال اگر قرار است نشان دهید شخصیت اصلی فیلم شما خسیس و پول دوست است کافیست بینیم آن شخصیت پول خُرد و کم ارزشی را از روی زمین قاپ میزند و در قلکی که سکههای دیگر را در آن نگهداری میکند میریزد. قطعا مخاطب با هر ملیتی که باشد چنین فردی را خسیس و پول دوست میشناسد.
بدون شک دغدغه و نیت سازندگان این مجموعه بسیار قابل تقدیر و تحسین است. به خصوص که قصد نمایش دادن مبادی تهاجم فرهنگی بیگانه را دارد، تهاجمی برنامهریزی شده که قصد داشته و دارد از هر سو همه وجوه زندگی ایرانی را مورد حمله خود قرار دهد و سبک زندگی مردمان را دگرگون کند. تمرکز مجموعه فرآیند این تهاجم فرهنگی غرب در قالب اشاعه زبان، لباس، آداب و رسوم غربی است، اما مجموعه به حدی پیامهای خود را گلدرشت، شعاری و در قالب جملات پرطمطراق توی صورت مردم میکوبد که اگر نگوییم تاثیر عکس میگذارد، حداقل خیلی جدی گرفته نمیشود.
مضمون مجموعه به جای آنکه در اتفاقات پرکشش و دنبالهدار داستان و جاگذاری صحیح در فرم و فضای داستانی به مخاطب عرضه شود متاسفانه درقالب بیانیهها و مقالهخوانیهایی اتفاق میافتد که حوصله بیننده را سرمیبرد. اوج آن را هم میتوان در مقالهخوانیهای «مادام بلانژ» شاهد بود. قصه کلاه پهلوی هنوز از پیچیدگی خاصی برخوردار نیست و روایت کاملا روراست بازی میکند و قصه را بیواسطه و مستقیم به خورد بیننده میدهد بدون اینکه مسالهای را به چالش بکشد.
جز اینها «کلاه پهلوی» با مشکلات تکنیکی فراوانی هم روبهروست، ساخت این مجموعه چیزی نزدیک به یازده سال به طول انجامیده است و طبعا این مدت زمان زیاد فیلمبرداری و همچنین لوکیشنهای متفاوت و پراکنده و نیز عوامل متعدد وکثیر طول ساخت باعث عدم مدیریت یکپارچه و هماهنگ و از بین رفتن یکدستی در کار میشود و ناهمگونی عناصر بصری در آن به وفور یافت خواهد شد.
ولی آنچه بیشتر از همه به لحاظ بصری واضح و مشهود است فیلمبرداری این مجموعه است. در قسمتهای ابتدایی این مجموعه که با سکانسهایی در کشور فرانسه آغاز شد، شاهد ضعفهای تصویری از جمله پرشهای تصویری و تدوینی در آن بودیم و البته این موضوع که اولین قسمتهای مجموعه را شاهدیم قضاوت را برایمان دچار اشکال میکرد، اما با گذشت چندین قسمت از این مجموعه هنوز هم موفق نشدیم دوربین متوازن و یک دستی را در این مجموعه شاهد باشیم. کوتاه کردن پلانها و بالا بردن سرعت حرکت دوربین هم کمکی به تندی ریتم نکرده است. در برخی از پلانها با تغییر ناگهانی زاویه دوربین و شکستن خط فرضی روبه رو هستیم. به علاوه اینکه در صحنههایی که از کرین استفاده میشود کرین دارای سرعت یکسانی نیست و به لحاظ تداوم و ریتم با نماهای قبل و بعدش همگونی ندارد. جز این قاببندی در برخی از پلانهای بسته اندکی دچار اشکال شده به این معنا که به محض کوچکترین حرکت دوربین«هد» یا فضای بالای سر بازیگران از بین میرود و اغلب چنین به نظر میرسد که شوتینگ دوربین از حرکت بازیگر جا مانده است.
جز بحث ضعفهای آشکار قصهپردازی و اشتباهات تکنیکی اما تفاوت دیگر «کیف انگلیسی» و «کلاه پهلوی» تفاوت در انتخاب تیم بازیگران است. دری پیش از این در «کیف انگلیسی» برای نقشهای اصلی از بازیگران و ستارههایی با چهره آشنا و البته توانمند مانند لیلا حاتمی و علی مصفا و محمدرضا شریفینیا و قطبالدین صادقی و سیروس گرجستانی استفاده کرده بود که به خوبی از عهده نقششان بر آمده بودند اما برعکس در کلاه پهلوی با تیم بازیگرانی یک دست مواجه نیستیم. به طور مثال در کنار بازیگران خوبی چون قطبالدین صادقی و داریوش فرهنگ و مریلا زارعی و... وجود بازیگران نوظهوری چون امیرعلی دانایی و نگین محسنی در دو نقش اصلی مجموعه، فرخ و بلانش، بازی خام باورناپذیری را ارائه کرده است که به کلیت کار لطمه زده است. به خصوص وقتی در یک قاب یک بازیگر توانمند به همراه یک تازه بازیگر ظاهر میشود بازیها دوگانه میشود و موجبات آزردگی خاطر بیننده را فراهم میکند. به عنوان مثال ماهچهره خلیلی با نگاههای تیز و معنیدارش توانسته حس یک سیاستمدار مکار را که دارای سیاست پنهان و پشتپرده است به خوبی نشان دهد. ولو اینکه دیالوگ طویلی نداشته باشد اما در کنارش بلانش قهرمان نقش اول مونث مجموعه چهرهای تخت با میمیک یخزدهای دارد که ذرهای از عشق، نفرت، خوشحالی یا ناراحتی و غم در آن حس نمیشود.
«کلاه پهلوی» تا به این جا نقل تاریخ بوده از زبان یک راوی، بدون هیچ جذابیتی در قصه و شخصیتپردازی و بازیها، با تعداد زیادی کاراکتر اضافه که تکلیف مخاطب با آنها مشخص نیست. درام و بازیهای اثر تا به این جا آن قدر ضعیف بوده است که بسیاری از دغدغههای سازنده مانند دفاع از حجاب به ضد خودش تبدیل شود و نتیجهی مطلوبی دربر نداشته باشد. مجموعه جناب دری حتی آن قدر در قصهپردازی دچار لکنت بوده است که بسیاری از مخاطبان خود را هم در همین 15-16 قسمت از دست داده است.
و نکتهی پایانی، در چند سال اخیر مجموعههای بسیاری به تاریخ صد سال اخیر ایران پرداختهاند اما متاسفانه هنوز نتوانستهایم یک مجموعه فاخر در خصوص اسطورهها، قهرمانان، پهلوانان و بزرگان این سرزمین کهن تولید کنیم و قهرمانهای مردم را موج مجموعههای کرهای همچون «افسانه دونگیی»، «افسانه جومونگ»، «جواهری در قصر» و.... شکل داده است. مجموعههایی که از جهت پوشش، آرایش زنان و حرکات غریزی بازیگران زن و مرد، بسیار بهتر روح معنوی عفیفانه فرهنگ و تمدن شرقی را نسبت به فیلمها و مجموعههای ایرانی نشان میدهد.
کاش بتوانیم حداقل یک افسانه دونگیی بسازیم و به جای مدام احمق، جاهل، ضعیف، تنبل و فاسد نشان دادن مردم؛ مردمی را به تصویر بکشیم که با خصایص و کمالات اصیل انسانی از قبیل صبر و شکیبایی، ایثار و فداکاری، مردمدوستی و مردمداری، سعهصدر و گشادهدستی، سخاوت و خویشتنداری و پشتکار و تلاش به جنگ مشکلات می روند.
+ نوشته شده در 2013/4/9 ساعت 5:9 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی