ضیاءالعیون
ملا احمد ارسنجانی
به تصحیح: نسرین اسکندری و اکبر اسکندری
انتشارات نوید شیراز، 152 صفحه
معرفی: امین فقیری



ملا احمد ارسنجانی، فرزند کرمعلی، در سال 1216 هـ.ق در ارسنجان دیده به جهان گشود و در سن 58 سالگی، در سال 1274 هـ.ق (159 سال قبل) جهان و هر چه در او بود را وانهاد و در صفه تربت، واقع در دارالسلام شیراز، که متعلق به خاندان بیضایی است، در دل خاک آرمید. (از مقدمه کتاب)

میرزا حسن فسایی صاحب فارسنامه، محمدحسین آدمیت در کتاب «دانشمندان و سخن سرایان فارس» و فرصت شیرازی در آثار عجم، از ایشان به نیکی یاد کرده­اند.
او را زاهدی گوشه­گیر، دست شسته از ظواهر دنیوی، که کارش پند و اندرز و نگارش کتابهایی بوده است، توصیف کرده­اند. این کتاب که به همت نسرین اسکندری و اکبر اسکندری تصحیح و تدوین شده است شامل پنج مناجات با عنوان­های:
مناجات مطلق، در مقام شکر نعمت و سجده شکر، در مقام استغفار و توبه گناهان، استعاذه از نفس و شیطان، مناجات متضمن بر حاجات و نامه­هایی به بزرگان ارسنجان که در شهرهای مختلف می­زیسته­اند و 15 نفر را شامل می­شده است.
مناجات­های وی بر روال مناجات­های دیگر که تاکنون نوشته شده است، می­باشد. شروع مناجات مطلقه چنین است:
«ای آنکه همه تو را خوانند و کنه ذات تو را ندانند، دانند که هستی و ندانند که چیستی، در هیچ مکانی نیستی و همه جا هستی، بالاتر از آنی که ابصار تو را بیند و الطف از آنی که افکار تو را فهمد و دوتر از آنی که هدف شوی سهام خیالات را و نزدیک از آنکه نشنوی راز خلوت را».
ملا احمد ارسنجانی به واژه و احاطه کامل داشته و تعبیرهای جدیدی در نوشته­های او به چشم می­خورد، اما در نامه­ها، به ضرورت، نثر او به نثر ساده و همه فهم نزدیک شده و بسیار زیباست. بهترین معرفی برای این کتاب قسمتی از نامه­ای است که به «میرزا محمد صادق» نامی نگاشته است که خود به داستانی سورئالیستی پهلو می­زند. بهتر دیدیم که آن را از نظر شما نیز بگذرانیم.
:ای برادر ایمانی تأمل کن که این شخصی را که تو او را ظلم می­کنی او هم مثل تو مخلوق خداوند می­باشد و او را شیطان خلق نکرده و بت نیافریده، چگونه با فضل خداوند از عدلش گذشته جمع شود که تو او را ظلم کنی و حق او را از تو باز نستاند و شاهدی فی­الجمله به جهتت عرض کنم و آن آنکه گویند و مشهور است که شخصی از زوار در نجف اشرف خرجی­اش را دزد برده و در روضه منوره رفت و عرض کرد که یا امیرالمؤمنین خرجی­ام را دزد برده و معطل شده­ام، خرجی به جهت من برسان. چون به خواب رفت، دید که جناب امیر به او فرمود: می­روی اول صبح جانب دروازه شهر، اول کسی که بیرون رود پول خود را از او بگیر. آن شخص چون صبح شد به جانب دروازه روان شده، دید سید هاشم اعلی الله مقامه با الاغی و بندی جهت خارکشی به جانب صحرا عازم. خجالت کشیده و گفت با خود که من می­دانم که سیدهاشم دزد پول من نمی­باشد، زیرا که زهد و تقوا و ترک دنیای سید هاشم بسیار مشهور، از آن جمله گویند چیزی از احدی قبول نمی­کرد و خارکشی کرده و گذران  می­نمود.
حاصل، باز همان مطلب را به خدمت امیر عرض کرد. باز شب دیگر مثل شب سابق در خواب دید به جانب دروازه روان شده، همان سیدهاشم را دید که به خارکشی می­رود. باز مأیوس برگشت و چون دفعه ثالثه عرض کرد و شب سیم مثل دو شب سابق در خواب دید و به جانب دروازه روان، همان سید را دید که به خارکشی می­رود. لاعلاج کیفیت خواب خود را به سید عرض کرد، سید فرمود: بسیار خوب من امروز پول تو را به تو رسانم ولیکن من روزی فلان قدر از خارکشی مداخل کنم و این را سه حصه نمایم، یک حصه آن به جهت  الاغ و یکی به جهت عیال و ثلث دیگر به جهت خود، اما خودم امروز روزه گیرم و از تو توقع نکنم، اما به قدر دو ثلث مداخل هر روزه مرا به من ده که صرف الاغ و عیال خود نمایم که من به غیر نفس خود مختار نمی­باشم.
آن شخص به اشد رضا راضی شده، سید امروز خارکشی را موقوف فرموده منادی ندا کرد که سید امروز در مسجد، بنای نماز و وعظی دارد. مردم شهر ازدحام کردند در مسجد. پس جناب سید هاشم نورالله ضریحه بر منبر رفته، فرمود ایها الناس آیا مرا چگونه شخصی شناخته­اید؟ عرض کردند جلیل­القدر و عظیم المرتبه. و دنیا را طلاق داده از مضامینی که دلالت بر جلالت سید می­کرد، گفتند، پس سید فرمود که من هم نفس خود را لله الحمد در چراگاه حقوق ناس تا به حال راه نداده­ام و از مظالم ناس پیوسته اجتناب می­کردم. بلی در زمانی ناخوش شدم و نتوانستم کسب کنم، از شخص یهودی که با من آشنا بود قدر بسیار قلیلی قرض کردم.
چون صحت یافتم و تکسب کرده به قدر طلب او تحصیل کردم، او فوت شده بود. هر تفحص از ورثه او کردم راهی به ایشان نبردم تا بعد از زمانی چند در خواب دیدم که قیامت برپا شده و از جانب خداوند ندا رسید که هاشم را ببرید به بهشت، چون مرا به بهشت می­بردند، رسیدم به کنار جهنم. ندایی شنیدم که کسی گفت: مرا بر هاشم حقی است. پس از جانب خداوند ندا رسید که راست گوید وادارید هاشم را تا حساب خود را با این شخص مفروق کند. پس مرا واداشتند و او را بیرون آوردند با غل و زنجیرهایی از آتش، چون به او نظر کردم دیدم همان شخص یهودیست که پول به من قرض داده. گفت: ای سید هاشم طلب مرا بده، گفتم: من به قدر امکان در تفحص احوال تو برآمدم، تو فوت شده بودی. مستفسر از ورثه تو گردیدم راه به ایشان نبردم. جواب داد که: ای سید طلب من باقی می­باشد یا به محض تفحص بریءالذمه شدی؟
گفتم بلکه باقی می­باشد، گفت: پس بده والا نگذارم که بگذری. سید گوید: جواب گفتم چاره چه باشد؟ الان مالیه ممکن نیست. جواب داد که پس بگذار تا به قدر پول خود انگشت بر عضوی از اعضای تو گذارم و بعضی گویند که از عضو تو همانقدر بکنم به اختلاف ناقلین. پس سید فرمودند لاعلاج تسلیم کردم چون دیدم که گذشتن بی ابراء از حق این یهودی ممکن نیست. پس آن یهودی انگشت خود را بر سینه من گذاشت، از شدت حرارت و الم آن بیدار شدم، چون ملاحظه کردم دیدم همان جای دست گذارده  یهودی سوخته، برشته و سیاه می­باشد.
پس سید بر روی منبر سینه خود را باز فرموده و فرمود: ایهاالناس تماشا کنید که از این قصه چندین سال گذشته و هنوز آن اثر زایل نشده چون قصه من با یهودی که در حال ضرورت از او به وفق شرع قرض کردم و اهتمام در رد آن کردم و میسر نشده چنین باشد پس وای بر حال کسی که پول این زایر را دزدیده و پس ندهد. گویا مردم بسیار گریستند و شخصی از میان این جماعت با عرق و انفعال فریاد زد که ای سید پول این زایر نزد من می­باشد بیاید بگیرد. چون پول زائر به زائر رد کرد، زایر گویا خواست به سید قدری زیادتر تعارف کند، سید فرمودند که: نه بلکه همان که قرار دادم با توبه جهت الاغ و عیال و اما خودم پس روزه می­گیرم و چون فردا شود و خار آوردم از ثمن آن افطار کنم پس بنابر این قصه، سید شب هم افطار نفرموده و سحر هم چیزی صرف نفرموده، باز با این گرسنگی به خارکشی رفته تا خدا دانا که چه وقت از فردا از خارکشی مراجعت فرموده، خار را فروخته و ثمنش را چیزی خریده، حصه عیال و الاغ را داده، ثلث خود را صرف فرموده باشد. ای میرزا جان دیگر بعد از شنیدن این قصه باید ما و تو از مظالم عباد احتیاط بسیار کنیم.