صفحه 5--28 فروردین 91
اسداله حبیب بخش دوم
4 - از ذبیح اله صفا نقل قول می کنم که: «چگونه می توان سبک خاقانی، ظهیر، کمال الدین اسمعیل، سعدی، اوحدی، خواجو و حافظ را یکی دانست و همه را یک جا عراقی نامید؟ و به همان صورت، چگونه شیوه شاعری شرف قزوینی، وحشی، ثنایی، فیضی، نوعی و نظیری، ظهوری و طالب آملی، شاپور، اسیر و کلیم، مسیح، صائب، نورس، شوکت و همانندگانشان را می توان یکی شمرد و هندی نام داد. میان سخن های بعض از اینان چنان تفاوت هایی است که حتی یک مبتدی آن را در نخستین نگاه درک می کند و بین این شاعران به واقع نمی توان به جز در صفات عمومی و همگانی شعر فارسی وجه اشتراکی در سخنوری یافت، مگرآن که آنان را در چند دسته جای داد و برای شیوه هر دسته نامی جست.» (تاریخ ادبیات ایران، ج5، بخش 1، رویه 523) آری، درست تر است که به جای کشیدن یک خط افقی از آغاز سده دهم هجری یا سده دیگر، چندین خط عمودی کشیده شود، مانند: خطی که زلالی، خواجه حسین ثنایی، جلال اسیر، شرکت بخاری، ناظم هروی و غنی کشمیری را به بیدل پیوند دهد؛ و خطی که فغانی، شرف جهان، نظیری، عرفی وکلیم را به صائب و نعمت خان عالی بپیوندد.
هندی.
6 - چنان که اشاره کردم، از نیمه های سده هشتم، بینش پیشینه نسبت به عشق، که با نفوذ تصوف و عرفان رنگ مجرد و ذهنی یافته بود، اندک اندک به عینیت بر می گردد و وقوع سرایی در آثار بعض شاعران رونما می شود. در چنان روزگار، شاعران نه در دربارها و نه در خانقاه ها، بلکه در قهوه خانه ها فراهم می آیند و بازار نقد و داوری آزادانه و اثرگذاری و اثرپذیری گرم تر می شود. با عشق کوچه، زبان کوچه نیز راهش را در شعر گسترده تر باز می کند.
در هم سویی با نازک خیالی و نکته پردازی، زبان گفتار، کنایه ها و تعبیرهای آن و برچیده هایی از فرهنگ مردم، بیشتر و بیشتر در شعر نفوذ می کنند.
در غزلی از نظیری «دندان زد هزار نگاه گرسنه بود» را می خوانیم:
دندان زد هزار نگاه گرسنه بود
لعل لبش که باده به آن رنگ و بو نبود
از بی قراری دلم ابرو ترش نکرد
با آن که می فروش مغان نیک خو نبود
در بیت های نظیری نیشابوری، که شعرش به گفت و گوی گیرا و دلکشی می ماند، این عبارت های زبان گفتار نیز نگرش را سزاوار است: «نگاه گرسنه یا چشم گرسنه» و «ابرو ترش کردن یا پیشانی ترش کردن».
بهره گیری از زبان گفتاری در سخن صائب روشن تر تجلی دارد و این چند بیت گواه آن می توانند شد:
ای خضر، چند تیر به تاریکی افگنی؟
سرچشمه حیات نهان در دل شب است
اصفهان گو پشت چشم از سرمه پر نازک مکن
خاک دامن گیر غربت توتیای ما بس است
(پشت چشم نازک کردن: به خود نازیدن)
می پرد چشمش که خورشید از کجا پیدا شود
شبنم ما در فنای خود بقا را دیده است
(پریدن چشم: نشانه پیشامد خوش «از فرهنگ مردم»)
زلف از بی رویی خط، دست زان رخسار داشت
هیچ شمشیری بتر از حرف پهلودار نیست
(بی رویی به معنای بی لحاظی، بی حیایی، حرف پهلودار، یعنی سخن کنایه آمیز و بتر هم شکل گفتاری بدتر است).
هما زسایه من طبل می خورد صائب
زبس صرای شکستم ز استخوان برخاست
(طبل خوردن: تکان خوردن، ناراحت شدن).
قالبی نیست سخن سنجی ما چون طوطی
بلبل ما ز دل بیضه غزل خوان برخاست
(سخن قالبی: سخن آماده شده به اقتضای حال).
7 - بنا بر سبب های گوناگون، مانند لشکرکشی ها و کشش کاخ های دولتمداران هند، بیشتر شاعران نامدار، از این شهر به آن شهر در سفر بوده اند، گویا شعرها در سفر بوده اند؟ و بنابر آن در سراسر قلمرو گسترده شعر فارسی، مضامین مکرر و مشابه و تداعی های خیالی مکرر و مشابه و غزل هایی با صورت مشابه را به وفور می توان یافت.
از دیگرسو، فشار نازک خیالی و معنی آفرینی سبب می شد که شاعران مجبور به مضمون ربایی شوند، تا آن پیمانه که واژه «توارد» نارسا پنداشته شود.
8 -از سده های نهم و دهم، نگرش بیدارانه و جست وجوی مضامین تازه و خیال خاص بر تمام زندگی دامن می گسترد و روند جست و جو در زندگی و روابط اجتماعی، برای یافتن خیال های تازه و نکته های نگفته، سبب آن می شود که شاعر در پس هر شی، هر رابطه، هر وضع و حالت، رازی و گفتنی نگفته بیابد یا گمان و فرض کند، که شگفتی انگیز باشد. چنان که خیال ها و نکته ها را معنای بیگانه نامیده اند. زمزمه «دل به دست آورکه حج اکبر است / از هزاران کعبه یک دل بهتر است»، با زبان و بیان گوناگون در شعر فارسی پیش از کلیم و زمان او بالا بوده است، مگر کلیم واقعیت دیگری را کشف و بیان می کند، که نگفته و نامتعارف است.
کلیم می گوید:
دل گر این مخزن کینه است که مردم دارند
هر که یک دل شکند، کعبه ای آباد کند
یا طالب آملی به معشوق می گوید که اگر تو چمن را غارت می کنی بر بهار منّت می گذاری، زیرا گلی که تو می کنی، در دست تو تازه تر می ماند، از آن که برشاخ باشد و این خیال نازک را چنین بیان می کند:
ز غارت چمنت بر بهار منّت هاست
که گل به دست تو از شاخ تازه تر ماند
آدم که می میرد، در این دنیا، باز زنده نمی شود، چرا؟ طالب از مشاهده وضع زمانه برای آن پرسش چنین پاسخ می یابد:
وضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست
رو پس نکرد هرکه از این خاکدان گذشت
شوکت بخاری می خواهد شعرش دلنشین شود و در نبرد با مخالفان، زبان خویش را تیغ می پندارد و آرزو می کند که تیغ زبانش را از موج اشک بلبل آب دهند:
الهی رنگ تاثیری کرامت کن بیانم را
به موج اشک بلبل آب ده تیغ زبانم را
صائب دعا می کند که خداوند تیغ زبانش را به زهرچشم خوبان آب دهد:
مکن بی بهره یارب از قبول دل بیانم را
به زهر چشم خوبان آب ده تیغ زبانم را
میرزا جلال اسیر می گوید:
سرمه چشم هوس بادا کف خاکسترم
گر به دام شعله چون خاشاک دست و پا زنم
شاعر در آتش عشقی که گرفتار است، به شکیبایی خویش می نازد. هرگاه درمانده شود و چون خاشاک دست و پا بزند، بهتر می داند که خاکسترش سرمه چشم، یعنی آراینده هوس شود. این گفته کنایه از آن است که بیرون از حلقه عاشقان و از هوس ورزان شمارش کنند؛ و صائب خود را آن مرغ خوش نوا می پندارد که آشیانش را گل ها دست به دست می برند:
من آن رنگین نوا مرغم که در هر گلشنی باشم
ز دست یکدگر گل ها ربایند آشیانم را
منصور حلاج اناالحق گفت و به دار کشیده شد. صائب می پندارد که در پهلوی حق گفتن، حق شنیدن هم بایسته است:
گریه می آید به منصورم که در دار فنا
گفت چندین حرف حق، یک حرف حق نشنید و رفت
غم روز قیامت، غم هر دیندار است. آن غم، غم حساب دهی نزد خداوند و غم بهشت و دوزخ است، مگرغم صائب غم دیگری است. صائب که از مردم دنیا جز بدی ندیده است، می گوید:
مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم عالم دوباره باید دید
رسم است و گفته اند که «ره نیک مردان آزاده گیر!» مگر صائب با مثالی نظر خویش را چنین بیان می کند:
کوری نمی رود به عصاکش برون ز چشم
خود خوب شو، چه از پی نیکان فتاده ای؟
مردم گنگ که زبان بسته اند، با اشاره انگشتان با هم سخن می گویند. صائب از این واقعیت زندگی چنین برداشت می کند که اگر یک در بسته شد، پس در پیشامدی مشکل نباید دست از امید شست. چنان مثلی نیز هست: «چو یک در بسته گردد، صد در دیگر شود پیدا» و اینک بیت صائب در این موضوع:
انگشت، ترجمان زبانست لال را
ده در شود گشاده، شود بسته چون دری
زندگی پر از دردها و دشواری هاست و به آن می ماند که مردم را گوشمالی بدهند و گوشمالی دادن نیز یادآور تابیدن گوشک های رباب است تا آماده نواختن شود. صائب می پندارد که گوشمالی روزگار نیز برای آن است که می خواهد ما را برای بزم دیگری آماده سازد و این پندار هم سازی دارد با آن گمان مروج که محنت کشی در این دنیا اجری در آخرت
دارد.
9 - در روزگار پس تر، آن خیال های تازه، با مردم نمایی، برجستگی، تحرک و پویایی می یابند. همان گونه که قضا در بیت صائب با گوشمال ما را برای بزم دیگر آماده می سازد، از نظیری نیشابوری می شنویم که خورشید در بتکده، کمر ذره ها را می بندد:
خورشید به زنار همی بست میانش
در بتکده هر ذره که در روی هوا بود
یا دل ها، صاحب خانه ها هستند و نظیری بر درشان به گدایی غم می رود:
دلتنگی من چون سبب خوشدلی دوست
دریوزه کنم از در هر دل که غمی هست
چنان که در این غزل نظیری نیز می بینیم، بوسه رخت اقامت می گسترد:
ساقی قدح نداد سفال و سبو نبود
چندان که جرعه ای به چشم آبرو نبود
می خواست بوسه رخت اقامت بگسترد
از فرش جبهه راه بر آن خاک کو نبود
از صائب می خوانیم:
همتی در کار ما ای عاشقان و عارفان
بر در دل حلقه شوق سیر کابل می زند
منبع: راسخون
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی