صفحه 8--8 اردیبهشت 92
ادبیات در آئینه نقد
عبدالعلی دستغیب بخش دوم
عبدالعلی دستغیب بخش دوم
دگرگونیها و تحولات جدید فرهنگی ما از میانههای دوره قاجار آغاز میشود، یعنی در دوره گسترش وسیع سرمایه سالاری و تمدن مدرن. موضوعیت و ارزش چنین تحولی هنوز به صورت بسندهای واکاوی نشده و قبول عام نیز نیافته است. اما آنچه را که روی داده و علل موجبه آن مناقشه بردار نیست زیرا وارد سلولهای حیاتی تمدنی و فرهنگی ما شده است و بخشی از هویت ما را تشکیل میدهد. در این زمینه آنچه کارشناس فلسفه، کریم مجتهدی در آسیب شناسی فلسفی و ادبی معاصر نوشته کافی و به اختصار چنین است:
مسأله آشنایی ما با فلسفههای غربی به زمانی پیشتر و دست کم به دوره فتحعلی شاه و
عباس میرزا، برمیگردد. در جنگ ایران و روسیه، به تقریب شش یا هفت سال بعد از درگذشت کانت، ناپلئون ژنرال گاردن را با گروهی متخصص به ایران میفرستد. این افراد در اسلحه سازی مهارت داشتند و بعضی از آنها فارسی میدانستند و مترجم گروه بودند. شخص عجیب و غریبی به نام ژنرال تررز با جامه مبدل از عراق به جنوب ایران میآید و بعد به گروه ژنرال گاردن میپیوندد و یادداشتهایی درباره مشاهدات خود مینویسد که بسیار خواندنی است. درباره آشنایی ما با تمدن جدید شخص دیگری نیز به نام «تام کواین»- از نخستین تحصیل کردههای ادبیات شرقی در پاریس و فارسی دان- که به ایران آمده بود، مینویسد: «ایرانیان با میل و علاقه تمام به مظاهر صنعتی غرب توجه دارند. همه جا یا سخن از اسلحه سازی و توپ و تفنگ و فنون ابزار رزم سازی است یا شناسائیهای تجربی، فیزیکی و علمی... ایرانیها خیال میکنند در غرب با
فوت و فنی کوچک میتوان همه مسایل را حل کرد... خیلی عجولاند و اصلاً توجه ندارند که زیربنای علوم جدید چیست؟ از تفکر غفلت دارند. درباره جریان جدید کنجکاو هستند و به تجدد چشم دوختهاند اما به محض این که میشنوند باید کار بنیادی کرد و زیربنای علم و فرهنگ را پایه گذاشت کوتاه میآیند.» سرجان ملکم در کتاب «تاریخ ایران» نوشته است:
در اصفهان به خانهای رفتم که در آنجا از آهن و فولاد توپ میساختند. دیدم که همه توپهایی که از قالب در میآیند، کجاند. به متخصص آن کارخانه گفتم این توپها همه کج است و قابل استفاده نیست. گفت من چه کار کنم؟ مدام میآیند و به ما میگویند زود باشید، ما در جنگیم و احتیاج داریم. بدون اینکه حوصلهای، برنامهریزی و تدبیری باشد و ما ناچاریم توپها را بی موقع از قالب در آوریم. همهاش بی مصرف است.
طبیعی است که در چنین وضعی کسی نمیداند که فلسفه و تفکر میتواند کار بنیادی انجام دهد. آمادگی ذهنی میخواهد، تدبیری لازم دارد که ما چشم بسته به تقلید فرهنگ و تمدنها نپردازیم. به دیگر سخن سراغ تجدد کاذب نرویم. ژوبرن نماینده ناپلئون آمده نزد عباس میرزا. ولیعهد جوان به او میگوید: ای خارجی! چه کار کنم که سرزمینم را در راهی بیندازم؟ ژوبرن در یادداشت خود آورده: «مثل این که متوجه نیست. از من میخواهد وردی بخوانم، ایران آباد شود. یعنی منتظر است در همان لحظه چیزی بشنود تا بتواند وضع را تغییر دهد.» ارنست رنان همین مطلب را درباره مصریها در کتابی که درباره «آینده علم» است نوشته: «مصریها توجه ندارند که علم چیست. اساساً مفهوم علم را درست نمیفهمند.» در این جا نیز از کسی بپرسیم علم چیست؟ میگوید اختیار دارید. این همه بلندگو، اتومبیل، تلفن و تلفن همراه داریم. اینها همه علم است اما در واقع اینها علم نیست، صنایع است، باید پرسید زیربنایش چیست؟ کاربردش چیست؟
در میانه قرن نوزدهم زمامداران ما خواستند توجهی به اجمال- و البته کاذب- به تفکر زیربنایی جدید بکنند، که به ثمر نرسید.
کنت دوگو بینو، کنسول فرانسه در ایران و نویسنده کتابهای «سه سال در ایران» و «مذاهب و فلسفههای خاور میانه» [منظورش ایران بوده] در این زمینه مینویسد: «من تصور میکردم در سرزمینی که همه جور فکر وجود داشته و در واقع قسمی مسیر تاریخ بوده و در معرض تهاجم گوناگون بوده چرا باید این وضع و حال را داشته باشد؟» بعضی دانشوران ما در آن دوره گمان کردند شاید با ترجمه «گفتار درباره روش» دکارت میتوان اندکی از آن اندیشه کاربردی فنی را به صورت عقلانی یعنی عقل کاربردی و ریاضی را در ایران رایج کرد. یک نفر یهودی فرانسه دان و برنه کنسول فرانسه در تبریز کتاب دکارت را به عنوان «حکمت ناصری» ترجمه میکنند و اعتضادالسلطنه وزیر علوم مقدمهای بر آن مینویسد: «ما داریم پیشرفت میکنیم و به دنیای جدید وارد میشویم و دکارت را هم ترجمه میکنیم.» ترجمه غیرقابل استفاده و جملهها نامفهوم است، مثل این که ترجمه کلمه کلمه را کنار هم چیدهاند. افضل الملک کرمانی نیز کتاب دکارت را از ترکی به فارسی ترجمه کرده است. شاید «بدیعالملک میرزا» نخستین کسی باشد که در صد و اندی سال پیش در نامههایی درباره مفهومهای زمان و مکان پرسش کرده. او که در کرمانشاه فیزیک خوانده بود میپرسیده: علم جدید بر چه پایهای استوار است؟ مفهوم کرانمند چیست؟ بعد به جهان بسته هندسه و هیئت بطلمیوسی و به پژوهشهای کپرنیک، کپلر و گالیله اشاره میکند، متوجه میشود برای آماده کردن زیربنای کار علمی، فلسفه ورزی لازم است، میخواهد فیزیک نیوتن را بفهمد و نظر کانت را که همانا مبتنی بر فیزیک نیوتن است دریابد. یعنی میخواهد کار فلسفی کند. اما چگونه این مطالب به بدیعالملک میرزا رسیده معلوم نیست. شاید این همه معلول کنجکاوی خود او بوده است.
تفکر اصل است و جدی است وگرنه تفنن کردن با نام اسپینوزا، دکارت، کانت و واژههای فرنگی سوبژکتیو و اوبژکیتو بر زبان آوردن به معنای آلوده کردن فضای فرهنگ است. باید کار اصلی را از کارهای غیراصلی تشخیص داد، همچون تشخیص معماری درست از نادرست. در کار فلسفه، ادبیات و کتابهای علمی، بساز و بفروشی نباید وجود داشته باشد.5
افزوده بر نکتههائی که در سطرهای بالا آمده است باید گفت و نوشت در چند سده اخیر به واسطه فقر اقتصادی، نبودن حاکمیت متمرکز کاردان، تهاجمات پی در پی، همجوار بودن با دو کشور رو به پیشرفت اما مهاجم و سودجو، ناامنی داخلی و اختلافات قومی... کمتر کسی آماده بوده است که به کار «بی فایده» فلسفه و علم ورزی، نقد ادبی، هنری و اجتماعی بپردازد و در این میان کسانی که داوطلب اشتغال به حرفه «نقد ادبی» که چندان هم خوشایند شاعران و نویسندگان نیست، باشد از آن هم کمتر بوده است چرا؟ برای اینکه منتقد ادبی (فلسفی و اجتماعی) ناچار است که عیب کار را بگوید تا کار آراستهتر و پیراستهتر شود، چنانکه در هشدار سعدی میبینیم «متکلم را تا عیب نگیرند سخنش کمال نپذیرد» اما برای جامعهای که در آن ظاهر سازی، خودبینی و خود محوری رواج دارد، انتقاد، زیاد مطلوب نمیتواند باشد. من خود آزمودهام که حتی جوانان تازه کار ما در این زمینه خیلی حساساند و زود واکنش نشان میدهند. بیشتر دوست دارند تحسین شوند تا کارشان حلاجی شود و به محک نقد بخورد. نگارنده این سطور بیش از پنج دهه است که انتقاد ادبی و فلسفی مینویسد (نقصها و کم و کسرهایش به جای خود) اما حتی یک مورد نبوده است که شاهد استقبال «نقد شونده» بوده باشد. تنها موردی را که میتوانم یاد کنم، مورد «نقد آثار بزرگ علوی» (1357) است. او که در همین سال به ایران آمده و کتاب را در تهران دیده بود، برای گذراندن ایام نوروز سال 1358 به شیراز آمد. به دیدارش شتافتم و از هر دری سخنی گفتیم. در میانه سخن از کتاب یاد و از مؤلفاش بسیار سپاسگزاری کرد. اندکی پرس و جو
کردم به زودی کاشف به عمل آمد که کتاب را نخوانده است!
اساساً کار نظریهپردازی و نقد ادبی کاری علمی و فلسفی است بنابراین ورود در آنها آسان نیست. با این همه جوانان ما در چند دهه اخیر به این کار و نیز به مطالعه آثار لوکاچ، الیوت، ادموند ویلسن و رنه ولک.... بسیار علاقهمند شدهاند. حتی شاعران و نویسندگان ما به انتقاد ادبی بی توجه نیستند به طوری که گاه و بیگاه دست به قلم میبرند و انتقاد ادبی مینویسند! اما میدانیم که کار به این آسانی نیست. مشکل نخست در این رشته و در کار فلسفه ورزی، مشکل واژگان است. مترجمانی داریم که به زبانهای اروپائی اشراف دارند و زبان فارسی را نیز نیک میشناسند (ناصرالملک، سعید نفیسی، نصرالله فلسفی، دکتر هوشیار، دکتر لطفی، محمد قاضی، ابراهیم یونسی، ابوالحسن نجفی و...) و کتابهای زبدهای را نیز ترجمه کردهاند (ایلیاد و ادیسه هومر، سعید نفیسی، دوره آثار افلاطون، دکتر لطفی) اما همین مترجمان جز دکتر لطفی، دکتر حمید عنایت،
دکتر شرفالدین خراسانی، دکتر عزتالله فولادوند و به ویژه دانشور و مترجم بزرگ آثار فلسفی
دکتر ادیب سلطانی... کمیتشان در این میدان لنگ بوده است. ترجمه واژههای فلسفی باختری به زبان فارسی کار دشواری است و اگر مترجمی به عمق معنای آنها پی نبرده باشد، واژه گزینی او خواننده را به بیراهه میبرد. او چون اهل فلسفه نیست واژههایی مانند فوسیس، ایده، متافوسیس، فنومن، آپارانس، اسانس، پرزانس، پوزی تیف ... برای وی اهمیت چندانی ندارد بنابراین در مثل به پیروی از دیگران پوزی تیویسم را تحصلی یا تحققی ترجمه میکند و از خود نمیپرسد تحققی چه ربطی با Positivism دارد؟ این واژگان از کلمه Pose در لاتین قرون وسطی Posem و در فرانسه همان دوره Poser آمده و به معنای نهادن، درنگیدن و نهادن در مکان است. از نظرگاه اوگوست کنت، پوزی تیف
به معنای اثباتی، تجربی و مثبت است یعنی برترین شکل شناخت بیان ساده پدیدارهای حسی است. او با ارایه سه مرحله تئولوژیک، متافیزیک یا فلسفی، پوزی تیف، گفته است که انسان دو دوره نخست را پشت سر گذاشته و به عصر کنونی یعنی دوره علوم مثبت و تجربی گام نهاده است. بنابراین وظیفه علم، بیان صرف واقعیتهاست نه تعبیر و تفسیر آنها زیرا در نظریه شناخت، شکل قوانین عمومی تاریخ گسترش این نظریه و منطق همراه با گرایش تجربی و پدیدارشناسی حل خواهد شد.6
ترجمه کلمه ترانساندانتال به فلسفه متعالی و تعالی نیز نقض غرض است. فروغی در کتاب «سیر حکمت در اروپا» Tranzentale philophie را با ترجمه لفظ به لفظ Scandere به معنای بالا رفتن به فلسفه متعالی ترجمه کرده و این بدان ماند که کلمه متافیزیک را به معنای لغوی و اصطلاحی ارسطوئی آن بفهمند. کانت به یقین تصور بالا و پایین به معنای ماوراء طبیعت و متعالی یعنی آن سوی آسمانها در این زمینه نداشته. ترانساندانتال یعنی فرارونده از تجربه حسی و مراد از آن فلسفه فرارونده یعنی شناسائی نوع شناخت است.7
کار دیگری که در زمینه فلسفه و نقد ادبی در این سالها بسیار رایج شده و آسیب رسان است تألیف شتابزده مشکلهای نظری است. هستند مترجمانی که به سادگی منابع و مأخذ دیگران را برمیدارند و به عنوان مراجع تألیفی خود جا میزنند. فلان مؤلف در مثل آثار هوسرل را نخوانده بلکه پژوهشی درباره هوسرل دیده، آنگاه هوس میکند منابع کتاب یا مقاله یاد شده را بردارد و کتابی در تحقیق آثار هوسرل بنویسد. اینها همه نتیجه بی دقتی و اهل تفکر نبودن است. زبان و تفکر پشت و روی یک سکهاند. زبان نه فقط در عرصه شعر و قصه بلکه در حوزه فلسفه ورزی نیز اهمیت حیاتی دارد. ما اگر اهل تفکر نباشیم ظرفیت و ظرائف زبان را نیز در نمییابیم. به سخن دیگر تفکر از دانش جوئی خوراک میگیرد. حتی تا چندی پیش «به ما میگفتند زیاد فکر نکن. این خیلی بد است. جوانان را از فکر کردن میترسانند چرا؟ کسی که به تفکر باور ندارد چه طور امکان دارد کانت یا هگل را بخواند. دکارت میگوید میخواهم که مسایل را زیر پرسش ببرم. شک میکنم تا ببینم چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. خود خواستن مهم است. تفکر را باید خواست. جایگاه تفکر در آموزشگاهها کجاست؟ اگر دیدید تفکر در آنجا زیربنائی ندارد یا بی معنی است، کار بسیار دشوار میشود.»8
با این همه نباید کارهای انجام شده را انکار کرد. نقطههای روشن در فضای فرهنگی معاصر ما کم نیست. ما نباید قدر و مرتبه خود را از اندازه خودش نه بالاتر ببریم نه پایین تر بیاوریم. ما پشتوانههای نیرومندی داریم. پیشینیان ما رنج فراوان برده و کارهای بزرگی کردهاند. چرا باید به دو حد افراط و تفریط برویم و بگوییم همه چیز از ماست یا هیچ چیز از ما نیست. اگر واقع بین بشویم به شیوه عقلانی و روشمند با مشکلها رویاروی میشویم و با کوشش مستمر به جایی که باید میرسیم، کما این که در همین دوره معاصر ترجمه و تألیفهای دکتر محمود هومن، دکتر کاویانی، دکتر حمید عنایت، دکتر شرفالدین خراسانی، دکتر عبدالحسین نقیب زاده در زمینه فلسفه، ما را به سطح اندیشه ورزی برتری رسانده است. نمونه بارز اندیشهورزی و ترجمه آثار فلسفی کارهای دکتر ادیب سلطانی است.
پا نوشت:
5 -کتاب ماه فلسفه، دکتر کریم مجتهدی، سال سوم شماره سی و ششم، 64 به بعد، تهران 1389
6 -کتاب ماه فلسفه، آموزههای بنیادین در نظام فلسفی کانت، همان، 75
7 -اصول آموزش و پرورش، دکتر محمدباقر هوشیار، تهران 1334
8 - کتاب ماه فلسفه، همان، 68
عباس میرزا، برمیگردد. در جنگ ایران و روسیه، به تقریب شش یا هفت سال بعد از درگذشت کانت، ناپلئون ژنرال گاردن را با گروهی متخصص به ایران میفرستد. این افراد در اسلحه سازی مهارت داشتند و بعضی از آنها فارسی میدانستند و مترجم گروه بودند. شخص عجیب و غریبی به نام ژنرال تررز با جامه مبدل از عراق به جنوب ایران میآید و بعد به گروه ژنرال گاردن میپیوندد و یادداشتهایی درباره مشاهدات خود مینویسد که بسیار خواندنی است. درباره آشنایی ما با تمدن جدید شخص دیگری نیز به نام «تام کواین»- از نخستین تحصیل کردههای ادبیات شرقی در پاریس و فارسی دان- که به ایران آمده بود، مینویسد: «ایرانیان با میل و علاقه تمام به مظاهر صنعتی غرب توجه دارند. همه جا یا سخن از اسلحه سازی و توپ و تفنگ و فنون ابزار رزم سازی است یا شناسائیهای تجربی، فیزیکی و علمی... ایرانیها خیال میکنند در غرب با
فوت و فنی کوچک میتوان همه مسایل را حل کرد... خیلی عجولاند و اصلاً توجه ندارند که زیربنای علوم جدید چیست؟ از تفکر غفلت دارند. درباره جریان جدید کنجکاو هستند و به تجدد چشم دوختهاند اما به محض این که میشنوند باید کار بنیادی کرد و زیربنای علم و فرهنگ را پایه گذاشت کوتاه میآیند.» سرجان ملکم در کتاب «تاریخ ایران» نوشته است:
در اصفهان به خانهای رفتم که در آنجا از آهن و فولاد توپ میساختند. دیدم که همه توپهایی که از قالب در میآیند، کجاند. به متخصص آن کارخانه گفتم این توپها همه کج است و قابل استفاده نیست. گفت من چه کار کنم؟ مدام میآیند و به ما میگویند زود باشید، ما در جنگیم و احتیاج داریم. بدون اینکه حوصلهای، برنامهریزی و تدبیری باشد و ما ناچاریم توپها را بی موقع از قالب در آوریم. همهاش بی مصرف است.
طبیعی است که در چنین وضعی کسی نمیداند که فلسفه و تفکر میتواند کار بنیادی انجام دهد. آمادگی ذهنی میخواهد، تدبیری لازم دارد که ما چشم بسته به تقلید فرهنگ و تمدنها نپردازیم. به دیگر سخن سراغ تجدد کاذب نرویم. ژوبرن نماینده ناپلئون آمده نزد عباس میرزا. ولیعهد جوان به او میگوید: ای خارجی! چه کار کنم که سرزمینم را در راهی بیندازم؟ ژوبرن در یادداشت خود آورده: «مثل این که متوجه نیست. از من میخواهد وردی بخوانم، ایران آباد شود. یعنی منتظر است در همان لحظه چیزی بشنود تا بتواند وضع را تغییر دهد.» ارنست رنان همین مطلب را درباره مصریها در کتابی که درباره «آینده علم» است نوشته: «مصریها توجه ندارند که علم چیست. اساساً مفهوم علم را درست نمیفهمند.» در این جا نیز از کسی بپرسیم علم چیست؟ میگوید اختیار دارید. این همه بلندگو، اتومبیل، تلفن و تلفن همراه داریم. اینها همه علم است اما در واقع اینها علم نیست، صنایع است، باید پرسید زیربنایش چیست؟ کاربردش چیست؟
در میانه قرن نوزدهم زمامداران ما خواستند توجهی به اجمال- و البته کاذب- به تفکر زیربنایی جدید بکنند، که به ثمر نرسید.
کنت دوگو بینو، کنسول فرانسه در ایران و نویسنده کتابهای «سه سال در ایران» و «مذاهب و فلسفههای خاور میانه» [منظورش ایران بوده] در این زمینه مینویسد: «من تصور میکردم در سرزمینی که همه جور فکر وجود داشته و در واقع قسمی مسیر تاریخ بوده و در معرض تهاجم گوناگون بوده چرا باید این وضع و حال را داشته باشد؟» بعضی دانشوران ما در آن دوره گمان کردند شاید با ترجمه «گفتار درباره روش» دکارت میتوان اندکی از آن اندیشه کاربردی فنی را به صورت عقلانی یعنی عقل کاربردی و ریاضی را در ایران رایج کرد. یک نفر یهودی فرانسه دان و برنه کنسول فرانسه در تبریز کتاب دکارت را به عنوان «حکمت ناصری» ترجمه میکنند و اعتضادالسلطنه وزیر علوم مقدمهای بر آن مینویسد: «ما داریم پیشرفت میکنیم و به دنیای جدید وارد میشویم و دکارت را هم ترجمه میکنیم.» ترجمه غیرقابل استفاده و جملهها نامفهوم است، مثل این که ترجمه کلمه کلمه را کنار هم چیدهاند. افضل الملک کرمانی نیز کتاب دکارت را از ترکی به فارسی ترجمه کرده است. شاید «بدیعالملک میرزا» نخستین کسی باشد که در صد و اندی سال پیش در نامههایی درباره مفهومهای زمان و مکان پرسش کرده. او که در کرمانشاه فیزیک خوانده بود میپرسیده: علم جدید بر چه پایهای استوار است؟ مفهوم کرانمند چیست؟ بعد به جهان بسته هندسه و هیئت بطلمیوسی و به پژوهشهای کپرنیک، کپلر و گالیله اشاره میکند، متوجه میشود برای آماده کردن زیربنای کار علمی، فلسفه ورزی لازم است، میخواهد فیزیک نیوتن را بفهمد و نظر کانت را که همانا مبتنی بر فیزیک نیوتن است دریابد. یعنی میخواهد کار فلسفی کند. اما چگونه این مطالب به بدیعالملک میرزا رسیده معلوم نیست. شاید این همه معلول کنجکاوی خود او بوده است.
تفکر اصل است و جدی است وگرنه تفنن کردن با نام اسپینوزا، دکارت، کانت و واژههای فرنگی سوبژکتیو و اوبژکیتو بر زبان آوردن به معنای آلوده کردن فضای فرهنگ است. باید کار اصلی را از کارهای غیراصلی تشخیص داد، همچون تشخیص معماری درست از نادرست. در کار فلسفه، ادبیات و کتابهای علمی، بساز و بفروشی نباید وجود داشته باشد.5
افزوده بر نکتههائی که در سطرهای بالا آمده است باید گفت و نوشت در چند سده اخیر به واسطه فقر اقتصادی، نبودن حاکمیت متمرکز کاردان، تهاجمات پی در پی، همجوار بودن با دو کشور رو به پیشرفت اما مهاجم و سودجو، ناامنی داخلی و اختلافات قومی... کمتر کسی آماده بوده است که به کار «بی فایده» فلسفه و علم ورزی، نقد ادبی، هنری و اجتماعی بپردازد و در این میان کسانی که داوطلب اشتغال به حرفه «نقد ادبی» که چندان هم خوشایند شاعران و نویسندگان نیست، باشد از آن هم کمتر بوده است چرا؟ برای اینکه منتقد ادبی (فلسفی و اجتماعی) ناچار است که عیب کار را بگوید تا کار آراستهتر و پیراستهتر شود، چنانکه در هشدار سعدی میبینیم «متکلم را تا عیب نگیرند سخنش کمال نپذیرد» اما برای جامعهای که در آن ظاهر سازی، خودبینی و خود محوری رواج دارد، انتقاد، زیاد مطلوب نمیتواند باشد. من خود آزمودهام که حتی جوانان تازه کار ما در این زمینه خیلی حساساند و زود واکنش نشان میدهند. بیشتر دوست دارند تحسین شوند تا کارشان حلاجی شود و به محک نقد بخورد. نگارنده این سطور بیش از پنج دهه است که انتقاد ادبی و فلسفی مینویسد (نقصها و کم و کسرهایش به جای خود) اما حتی یک مورد نبوده است که شاهد استقبال «نقد شونده» بوده باشد. تنها موردی را که میتوانم یاد کنم، مورد «نقد آثار بزرگ علوی» (1357) است. او که در همین سال به ایران آمده و کتاب را در تهران دیده بود، برای گذراندن ایام نوروز سال 1358 به شیراز آمد. به دیدارش شتافتم و از هر دری سخنی گفتیم. در میانه سخن از کتاب یاد و از مؤلفاش بسیار سپاسگزاری کرد. اندکی پرس و جو
کردم به زودی کاشف به عمل آمد که کتاب را نخوانده است!
اساساً کار نظریهپردازی و نقد ادبی کاری علمی و فلسفی است بنابراین ورود در آنها آسان نیست. با این همه جوانان ما در چند دهه اخیر به این کار و نیز به مطالعه آثار لوکاچ، الیوت، ادموند ویلسن و رنه ولک.... بسیار علاقهمند شدهاند. حتی شاعران و نویسندگان ما به انتقاد ادبی بی توجه نیستند به طوری که گاه و بیگاه دست به قلم میبرند و انتقاد ادبی مینویسند! اما میدانیم که کار به این آسانی نیست. مشکل نخست در این رشته و در کار فلسفه ورزی، مشکل واژگان است. مترجمانی داریم که به زبانهای اروپائی اشراف دارند و زبان فارسی را نیز نیک میشناسند (ناصرالملک، سعید نفیسی، نصرالله فلسفی، دکتر هوشیار، دکتر لطفی، محمد قاضی، ابراهیم یونسی، ابوالحسن نجفی و...) و کتابهای زبدهای را نیز ترجمه کردهاند (ایلیاد و ادیسه هومر، سعید نفیسی، دوره آثار افلاطون، دکتر لطفی) اما همین مترجمان جز دکتر لطفی، دکتر حمید عنایت،
دکتر شرفالدین خراسانی، دکتر عزتالله فولادوند و به ویژه دانشور و مترجم بزرگ آثار فلسفی
دکتر ادیب سلطانی... کمیتشان در این میدان لنگ بوده است. ترجمه واژههای فلسفی باختری به زبان فارسی کار دشواری است و اگر مترجمی به عمق معنای آنها پی نبرده باشد، واژه گزینی او خواننده را به بیراهه میبرد. او چون اهل فلسفه نیست واژههایی مانند فوسیس، ایده، متافوسیس، فنومن، آپارانس، اسانس، پرزانس، پوزی تیف ... برای وی اهمیت چندانی ندارد بنابراین در مثل به پیروی از دیگران پوزی تیویسم را تحصلی یا تحققی ترجمه میکند و از خود نمیپرسد تحققی چه ربطی با Positivism دارد؟ این واژگان از کلمه Pose در لاتین قرون وسطی Posem و در فرانسه همان دوره Poser آمده و به معنای نهادن، درنگیدن و نهادن در مکان است. از نظرگاه اوگوست کنت، پوزی تیف
به معنای اثباتی، تجربی و مثبت است یعنی برترین شکل شناخت بیان ساده پدیدارهای حسی است. او با ارایه سه مرحله تئولوژیک، متافیزیک یا فلسفی، پوزی تیف، گفته است که انسان دو دوره نخست را پشت سر گذاشته و به عصر کنونی یعنی دوره علوم مثبت و تجربی گام نهاده است. بنابراین وظیفه علم، بیان صرف واقعیتهاست نه تعبیر و تفسیر آنها زیرا در نظریه شناخت، شکل قوانین عمومی تاریخ گسترش این نظریه و منطق همراه با گرایش تجربی و پدیدارشناسی حل خواهد شد.6
ترجمه کلمه ترانساندانتال به فلسفه متعالی و تعالی نیز نقض غرض است. فروغی در کتاب «سیر حکمت در اروپا» Tranzentale philophie را با ترجمه لفظ به لفظ Scandere به معنای بالا رفتن به فلسفه متعالی ترجمه کرده و این بدان ماند که کلمه متافیزیک را به معنای لغوی و اصطلاحی ارسطوئی آن بفهمند. کانت به یقین تصور بالا و پایین به معنای ماوراء طبیعت و متعالی یعنی آن سوی آسمانها در این زمینه نداشته. ترانساندانتال یعنی فرارونده از تجربه حسی و مراد از آن فلسفه فرارونده یعنی شناسائی نوع شناخت است.7
کار دیگری که در زمینه فلسفه و نقد ادبی در این سالها بسیار رایج شده و آسیب رسان است تألیف شتابزده مشکلهای نظری است. هستند مترجمانی که به سادگی منابع و مأخذ دیگران را برمیدارند و به عنوان مراجع تألیفی خود جا میزنند. فلان مؤلف در مثل آثار هوسرل را نخوانده بلکه پژوهشی درباره هوسرل دیده، آنگاه هوس میکند منابع کتاب یا مقاله یاد شده را بردارد و کتابی در تحقیق آثار هوسرل بنویسد. اینها همه نتیجه بی دقتی و اهل تفکر نبودن است. زبان و تفکر پشت و روی یک سکهاند. زبان نه فقط در عرصه شعر و قصه بلکه در حوزه فلسفه ورزی نیز اهمیت حیاتی دارد. ما اگر اهل تفکر نباشیم ظرفیت و ظرائف زبان را نیز در نمییابیم. به سخن دیگر تفکر از دانش جوئی خوراک میگیرد. حتی تا چندی پیش «به ما میگفتند زیاد فکر نکن. این خیلی بد است. جوانان را از فکر کردن میترسانند چرا؟ کسی که به تفکر باور ندارد چه طور امکان دارد کانت یا هگل را بخواند. دکارت میگوید میخواهم که مسایل را زیر پرسش ببرم. شک میکنم تا ببینم چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. خود خواستن مهم است. تفکر را باید خواست. جایگاه تفکر در آموزشگاهها کجاست؟ اگر دیدید تفکر در آنجا زیربنائی ندارد یا بی معنی است، کار بسیار دشوار میشود.»8
با این همه نباید کارهای انجام شده را انکار کرد. نقطههای روشن در فضای فرهنگی معاصر ما کم نیست. ما نباید قدر و مرتبه خود را از اندازه خودش نه بالاتر ببریم نه پایین تر بیاوریم. ما پشتوانههای نیرومندی داریم. پیشینیان ما رنج فراوان برده و کارهای بزرگی کردهاند. چرا باید به دو حد افراط و تفریط برویم و بگوییم همه چیز از ماست یا هیچ چیز از ما نیست. اگر واقع بین بشویم به شیوه عقلانی و روشمند با مشکلها رویاروی میشویم و با کوشش مستمر به جایی که باید میرسیم، کما این که در همین دوره معاصر ترجمه و تألیفهای دکتر محمود هومن، دکتر کاویانی، دکتر حمید عنایت، دکتر شرفالدین خراسانی، دکتر عبدالحسین نقیب زاده در زمینه فلسفه، ما را به سطح اندیشه ورزی برتری رسانده است. نمونه بارز اندیشهورزی و ترجمه آثار فلسفی کارهای دکتر ادیب سلطانی است.
پا نوشت:
5 -کتاب ماه فلسفه، دکتر کریم مجتهدی، سال سوم شماره سی و ششم، 64 به بعد، تهران 1389
6 -کتاب ماه فلسفه، آموزههای بنیادین در نظام فلسفی کانت، همان، 75
7 -اصول آموزش و پرورش، دکتر محمدباقر هوشیار، تهران 1334
8 - کتاب ماه فلسفه، همان، 68
+ نوشته شده در 2013/4/28 ساعت 5:9 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی