ادبیات در آئینه نقد
عبدالعلی دست­غیب                                                               بخش دوم


دگرگونی­ها و تحولات جدید فرهنگی ما از میانه­های دوره قاجار آغاز می­شود، یعنی در دوره گسترش وسیع سرمایه سالاری و تمدن مدرن. موضوعیت و ارزش چنین تحولی هنوز به صورت بسنده­ای واکاوی نشده و قبول عام نیز نیافته است. اما آنچه را که روی داده و علل موجبه آن مناقشه بردار نیست زیرا وارد سلول­های حیاتی تمدنی و فرهنگی ما شده است و بخشی از هویت ما را تشکیل می­دهد. در این زمینه آنچه کارشناس فلسفه، کریم مجتهدی در آسیب شناسی فلسفی و ادبی معاصر نوشته کافی و به اختصار چنین است:

مسأله آشنایی ما با فلسفه­های غربی به زمانی پیش­تر و دست کم به دوره فتحعلی شاه و
عباس میرزا، برمی­گردد. در جنگ ایران و روسیه، به تقریب شش یا هفت سال بعد از درگذشت کانت، ناپلئون ژنرال گاردن را با گروهی متخصص به ایران می­فرستد. این افراد در اسلحه سازی مهارت داشتند و بعضی از آنها فارسی می­دانستند و مترجم گروه بودند. شخص عجیب و غریبی به نام ژنرال تررز با جامه مبدل از عراق به جنوب ایران می­آید و بعد به گروه ژنرال گاردن می­پیوندد و یادداشت­هایی درباره مشاهدات خود می­نویسد که بسیار خواندنی است. درباره آشنایی ما با تمدن جدید شخص دیگری نیز به نام «تام کواین»- از نخستین تحصیل کرده­های ادبیات شرقی در پاریس و فارسی دان- که به ایران آمده بود، می­نویسد: «ایرانیان با میل و علاقه تمام به مظاهر صنعتی غرب توجه دارند. همه جا یا سخن از اسلحه سازی و توپ و تفنگ و فنون ابزار رزم سازی است یا شناسائی­های تجربی، فیزیکی و علمی... ایرانی­ها خیال می­کنند در غرب با
فوت و فنی کوچک می­توان همه مسایل را حل کرد... خیلی عجول­اند و اصلاً توجه ندارند که زیربنای علوم جدید چیست؟ از تفکر غفلت دارند. درباره جریان جدید کنجکاو هستند و به تجدد چشم دوخته­اند اما به محض این که می­شنوند باید کار بنیادی کرد و زیربنای علم و فرهنگ را پایه گذاشت کوتاه می­آیند.» سرجان ملکم در کتاب «تاریخ ایران» نوشته است:
در اصفهان به خانه­ای رفتم که در آنجا از آهن و فولاد توپ می­ساختند. دیدم که همه توپ­هایی که از قالب در می­آیند، کج­اند. به متخصص آن کارخانه گفتم این توپ­ها همه کج است و قابل استفاده نیست. گفت من چه کار کنم؟ مدام می­آیند و به ما می­گویند زود باشید، ما در جنگیم و احتیاج داریم. بدون اینکه حوصله­ای، برنامه­ریزی و تدبیری باشد و ما ناچاریم توپ­ها را بی موقع از قالب در آوریم. همه­اش بی مصرف است.
طبیعی است که در چنین وضعی کسی نمی­داند که فلسفه و تفکر می­تواند کار بنیادی انجام دهد. آمادگی ذهنی می­خواهد، تدبیری لازم دارد که ما چشم بسته به تقلید فرهنگ و تمدن­ها نپردازیم. به دیگر سخن سراغ تجدد کاذب نرویم. ژوبرن نماینده ناپلئون آمده نزد عباس میرزا. ولیعهد جوان به او می­گوید: ای خارجی! چه کار کنم که سرزمینم را در راهی بیندازم؟ ژوبرن در یادداشت خود آورده: «مثل این که متوجه نیست. از من می­خواهد وردی بخوانم، ایران آباد شود. یعنی منتظر است در همان لحظه چیزی بشنود تا بتواند وضع را تغییر دهد.» ارنست رنان همین مطلب را درباره مصری­ها در کتابی که درباره «آینده علم» است نوشته: «مصری­ها توجه ندارند که علم چیست. اساساً مفهوم علم را درست نمی­فهمند.» در این جا نیز از کسی بپرسیم علم چیست؟ می­گوید اختیار دارید. این همه بلندگو، اتومبیل، تلفن و تلفن همراه داریم. اینها همه علم است اما در واقع اینها علم نیست، صنایع است، باید پرسید زیربنایش چیست؟ کاربردش چیست؟
در میانه قرن نوزدهم زمامداران ما خواستند توجهی به اجمال- و البته کاذب- به تفکر زیربنایی جدید بکنند، که به ثمر نرسید.
کنت دوگو بینو، کنسول فرانسه در ایران و نویسنده کتاب­های «سه سال در ایران» و «مذاهب و فلسفه­های خاور میانه» [منظورش ایران بوده] در این زمینه می­نویسد: «من تصور می­کردم در سرزمینی که همه جور فکر وجود داشته و در واقع قسمی مسیر تاریخ بوده و در معرض تهاجم گوناگون بوده چرا باید این وضع و حال را داشته باشد؟» بعضی دانشوران ما در آن دوره گمان کردند شاید با ترجمه «گفتار درباره روش» دکارت می­توان اندکی از آن اندیشه کاربردی فنی را به صورت عقلانی یعنی عقل کاربردی و ریاضی را در ایران رایج کرد. یک نفر یهودی فرانسه دان و برنه کنسول فرانسه در تبریز کتاب دکارت را به عنوان «حکمت ناصری» ترجمه می­کنند و اعتضادالسلطنه وزیر علوم مقدمه­ای بر آن می­نویسد: «ما داریم پیشرفت می­کنیم و به دنیای جدید وارد می­شویم و دکارت را هم ترجمه می­کنیم.» ترجمه غیرقابل استفاده و جمله­ها نامفهوم است، مثل این که ترجمه کلمه کلمه را کنار  هم چیده­اند. افضل الملک کرمانی نیز کتاب دکارت را از ترکی به فارسی ترجمه کرده است. شاید «بدیع­الملک میرزا» نخستین کسی باشد که در صد و اندی سال پیش در نامه­هایی درباره مفهوم­های زمان و مکان پرسش کرده. او که در کرمانشاه فیزیک خوانده بود می­پرسیده: علم جدید بر چه پایه­ای استوار است؟ مفهوم کرانمند چیست؟ بعد به جهان بسته هندسه و هیئت بطلمیوسی و به پژوهش­های کپرنیک، کپلر و گالیله اشاره می­کند، متوجه می­شود برای آماده کردن زیربنای کار علمی، فلسفه ورزی لازم است، می­خواهد فیزیک نیوتن را بفهمد و نظر کانت را که همانا مبتنی بر فیزیک نیوتن است دریابد. یعنی می­خواهد کار فلسفی کند. اما چگونه این مطالب به بدیع­الملک میرزا رسیده معلوم نیست. شاید این همه معلول کنجکاوی خود او بوده است.
تفکر اصل است و جدی است وگرنه تفنن کردن با نام اسپینوزا، دکارت، کانت و واژه­های فرنگی سوبژکتیو و اوبژکیتو بر زبان آوردن به معنای آلوده کردن فضای فرهنگ است. باید کار اصلی را از کارهای غیراصلی تشخیص داد، همچون تشخیص معماری درست از نادرست. در کار فلسفه، ادبیات و  کتاب­های علمی، بساز و بفروشی نباید وجود داشته باشد.5
افزوده بر نکته­هائی که در سطرهای بالا آمده است باید گفت و نوشت در چند سده اخیر به واسطه فقر اقتصادی، نبودن حاکمیت متمرکز کاردان، تهاجمات پی در پی، همجوار بودن با دو کشور رو به پیشرفت اما مهاجم و سودجو، ناامنی داخلی و اختلافات قومی... کمتر کسی آماده بوده است که به کار «بی فایده» فلسفه و علم ورزی، نقد ادبی، هنری و اجتماعی بپردازد و در این میان کسانی که داوطلب اشتغال به حرفه «نقد ادبی» که چندان هم خوشایند شاعران و نویسندگان نیست، باشد از آن هم کمتر بوده است چرا؟ برای اینکه منتقد ادبی (فلسفی و اجتماعی) ناچار است که عیب کار را بگوید تا کار آراسته­تر و پیراسته­تر شود، چنانکه در هشدار سعدی می­بینیم «متکلم را تا عیب نگیرند سخنش کمال نپذیرد» اما برای جامعه­ای که در آن ظاهر سازی، خودبینی و خود محوری رواج دارد، انتقاد، زیاد مطلوب نمی­تواند باشد. من خود آزموده­ام که حتی جوانان تازه کار ما در این زمینه خیلی حساس­اند و زود واکنش نشان می­دهند. بیشتر دوست دارند تحسین شوند تا کارشان حلاجی شود و به محک نقد بخورد. نگارنده این سطور بیش از پنج دهه است که انتقاد ادبی و فلسفی می­نویسد (نقص­ها و کم و کسرهایش به جای خود) اما حتی یک مورد نبوده است که شاهد استقبال «نقد شونده» بوده باشد. تنها موردی را که می­توانم یاد کنم، مورد «نقد آثار بزرگ علوی» (1357) است. او که در همین سال به ایران آمده و کتاب را در تهران دیده بود، برای گذراندن ایام نوروز سال 1358 به شیراز آمد. به دیدارش شتافتم و از هر دری سخنی گفتیم. در میانه سخن از کتاب یاد و از مؤلف­اش بسیار سپاسگزاری کرد. اندکی پرس و جو
کردم به زودی کاشف به عمل آمد که کتاب را نخوانده است!
اساساً کار نظریه­پردازی و نقد ادبی کاری علمی و فلسفی است بنابراین ورود در آنها آسان نیست. با این همه جوانان ما در چند دهه اخیر به این کار و نیز به مطالعه آثار لوکاچ، الیوت، ادموند ویلسن و رنه ولک.... بسیار علاقه­مند شده­اند. حتی شاعران و نویسندگان ما به انتقاد ادبی بی توجه نیستند به طوری که گاه و بیگاه دست به قلم می­برند  و انتقاد ادبی می­نویسند! اما می­دانیم که کار به این آسانی نیست. مشکل نخست در این رشته و در کار فلسفه ورزی، مشکل واژگان است. مترجمانی داریم که به زبان­های اروپائی اشراف دارند و زبان فارسی را نیز نیک می­شناسند (ناصرالملک، سعید نفیسی، نصرالله فلسفی، دکتر هوشیار، دکتر لطفی، محمد قاضی، ابراهیم یونسی، ابوالحسن نجفی و...) و کتاب­های زبده­ای را نیز ترجمه کرده­اند (ایلیاد و ادیسه هومر، سعید نفیسی، دوره آثار افلاطون، دکتر لطفی) اما همین مترجمان جز دکتر لطفی، دکتر حمید عنایت،
دکتر شرف­الدین خراسانی، دکتر عزت­الله فولادوند و به ویژه دانشور و مترجم بزرگ آثار فلسفی
دکتر ادیب سلطانی... کمیت­شان در این میدان لنگ بوده است. ترجمه واژه­های فلسفی باختری به زبان فارسی کار دشواری است و اگر مترجمی به عمق معنای آنها پی نبرده باشد، واژه گزینی او خواننده را به بیراهه می­برد. او چون اهل فلسفه نیست واژه­هایی مانند فوسیس، ایده، متافوسیس، فنومن، آپارانس، اسانس، پرزانس، پوزی تیف ... برای وی اهمیت چندانی ندارد بنابراین در مثل به پیروی از دیگران پوزی تیویسم را تحصلی یا تحققی ترجمه می­کند و از خود نمی­پرسد تحققی چه ربطی با Positivism دارد؟ این واژگان از کلمه Pose در لاتین قرون وسطی Posem و در فرانسه همان دوره Poser آمده و به معنای نهادن، درنگیدن و نهادن در مکان است. از نظرگاه اوگوست کنت، پوزی تیف
به معنای اثباتی، تجربی و مثبت است یعنی برترین شکل شناخت بیان ساده پدیدارهای حسی است. او با ارایه سه مرحله تئولوژیک، متافیزیک یا فلسفی، پوزی تیف، گفته است که انسان دو دوره نخست را پشت سر گذاشته و به عصر کنونی یعنی دوره علوم مثبت و تجربی گام نهاده است. بنابراین وظیفه علم، بیان صرف واقعیت­هاست نه تعبیر و تفسیر آنها زیرا در نظریه شناخت، شکل قوانین عمومی تاریخ گسترش این نظریه و منطق همراه با گرایش تجربی و پدیدارشناسی حل خواهد شد.6
ترجمه کلمه ترانساندانتال به فلسفه متعالی و تعالی نیز نقض غرض است. فروغی در کتاب «سیر حکمت در اروپا» Tranzentale philophie را با ترجمه لفظ به لفظ Scandere به معنای بالا رفتن به فلسفه متعالی ترجمه کرده و این بدان ماند که کلمه متافیزیک را به معنای لغوی و اصطلاحی ارسطوئی آن بفهمند. کانت به یقین تصور بالا و پایین به معنای ماوراء طبیعت و متعالی یعنی آن سوی آسمان­ها در این زمینه نداشته. ترانساندانتال یعنی فرارونده از تجربه حسی و مراد از آن فلسفه فرارونده یعنی شناسائی نوع شناخت است.7
کار دیگری که در زمینه فلسفه و نقد ادبی در این سال­ها بسیار رایج شده و آسیب رسان است  تألیف شتابزده مشکل­های نظری است. هستند مترجمانی که به سادگی منابع و مأخذ دیگران را برمی­دارند و به عنوان مراجع تألیفی خود جا می­زنند. فلان مؤلف در مثل آثار هوسرل را نخوانده بلکه پژوهشی درباره هوسرل دیده، آنگاه هوس می­کند منابع کتاب یا مقاله یاد شده را بردارد و کتابی در تحقیق آثار هوسرل بنویسد. اینها همه نتیجه بی دقتی و اهل تفکر نبودن است. زبان و تفکر پشت و روی یک سکه­اند. زبان نه فقط در عرصه شعر و قصه بلکه در حوزه فلسفه ورزی نیز اهمیت حیاتی دارد. ما اگر اهل تفکر نباشیم ظرفیت و ظرائف زبان را نیز در نمی­یابیم. به سخن دیگر تفکر از دانش جوئی خوراک می­گیرد. حتی تا چندی پیش «به ما می­گفتند زیاد فکر نکن. این خیلی بد است. جوانان را از فکر کردن می­ترسانند چرا؟ کسی که به تفکر باور ندارد چه طور امکان دارد کانت یا هگل را بخواند. دکارت می­گوید می­خواهم که مسایل را زیر پرسش ببرم. شک می­کنم تا ببینم چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. خود خواستن مهم است. تفکر را باید خواست. جایگاه تفکر در آموزشگاه­ها کجاست؟ اگر دیدید تفکر در آنجا زیربنائی ندارد یا بی معنی است، کار بسیار دشوار می­شود.»8
با این همه نباید کارهای انجام شده را انکار کرد. نقطه­های روشن در فضای فرهنگی معاصر ما کم نیست. ما نباید قدر و مرتبه خود را از اندازه خودش نه بالاتر ببریم نه پایین تر بیاوریم. ما پشتوانه­های نیرومندی داریم. پیشینیان ما رنج فراوان برده و کارهای بزرگی کرده­اند. چرا باید به دو حد افراط و تفریط برویم و بگوییم همه چیز از ماست یا هیچ چیز از ما نیست. اگر واقع بین بشویم به شیوه عقلانی و روشمند با مشکل­ها رویاروی می­شویم و با کوشش مستمر به جایی که باید می­رسیم، کما این که در همین دوره معاصر ترجمه و تألیف­های دکتر محمود هومن، دکتر کاویانی، دکتر حمید عنایت، دکتر شرف­الدین خراسانی، دکتر عبدالحسین نقیب زاده در زمینه فلسفه، ما را به سطح اندیشه ورزی برتری رسانده است. نمونه بارز اندیشه­ورزی و ترجمه آثار فلسفی کارهای دکتر ادیب سلطانی است.

پا نوشت:
5 -کتاب ماه فلسفه، دکتر کریم مجتهدی، سال سوم شماره سی و ششم، 64 به بعد، تهران 1389
6 -کتاب ماه فلسفه، آموزه­های بنیادین در نظام فلسفی کانت، همان، 75
7 -اصول آموزش و پرورش، دکتر محمدباقر هوشیار، تهران 1334
8 - کتاب ماه فلسفه، همان، 68