صفحه 8--9 اردیبهشت 92
ادبیات در آئینه نقد
عبدالعلی دستغیب بخش سوم
عبدالعلی دستغیب بخش سوم
او به ویژه با ترجمه «سنجش خرد ناب کانت» گام بزرگی در کانت شناسی و شناساندن فلسفههای باختری در میدان فلسفه ایران معاصر برداشته است. ترجمه او به دلیل ابداع در واژه سازی و راهپیمائی در سرزمینهای ناشناخته و پیشتازی در عرصه فلسفیدن در آغاز بابی اعتنائی و حتی مخالفت طرفداران فلسفه قدیم رویاروی شد و عمده مخالفت ناقدان این بود که چرا مترجم کتاب به راه مألوف نرفته و سخن و واژگان نو آورده است. دکتر ادیب سلطانی گر چه وارد این مناظرههای بی ثمر نمیشود در جایی با متانت و واقع بینی میگوید: هر کس دوست دارد بخواند. من مجبور نیستم و کارم را درست انجام دادهام.9 او به همین شیوه ارگانون ارسطو، جستارهای فلسفی برتراند راسل و رساله منطقی- فلسفی ویت گن اشتاین را نیز ترجمه کرده است.
باری کارآزمودگان و اندیشهورزانی مانند دکتر ادیب سلطانی فضای فرهنگی ما را فرحناکتر کردهاند. مشکی است که خود میبوید، حال عطار میخواهد بگوید میخواهد نگوید:
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد
مشکل اندیشهورزی بزرگترین مشکل فرهنگی ماست. نشانه بارز تفکر، شک و انتقاد اصولی است. همه نظامهای فلسفی با شک و انتقاد نظامهای فلسفی پیش از خود آغاز میشود. نظام فلسفی ارسطو در برابر اندیشه ورزیهای استادش افلاطون، برپا شده است. اگر هگل سخنان کانت را تکرار میکرد، دیگر هگل نمیشد. متفکر و جامعه تأثیر متقابل دارند. زمان و دگرگونیهای اجتماعی بر دانستگی متفکر اثر میگذارد و از آن تأثیر میپذیرد.
حتی ادیبان بزرگ نیز اهل تفکر بودهاند. ما در هر حال باید بکوشیم و راههای تازهای را کشف کنیم و این گفته کانت را هرگز فراموش نکنیم: «جرأت دانستن داشته باش!»
* * *
انتقاد ادبی، فلسفی و اجتماعی در ایران از میانههای دوره قاجار نه به صورت تذکرهنویسی و تقریظ بلکه به صورتی جدید آغاز میشود و نمایندگان مهم آن میرزا ملکم خان و فتح علی آخوندزاده، در نقد آثار گذشته و معاصر خود راهها و شیوههای تازهای میآورند. این گونه انتقادها گاه به صورتی مستقل و زمانی در متن آثار داستانی یا تاریخی و علمی، پیش کشیده میشود و یکی از نمونههای بارز آن نقدی است بر شعر و شاعری دوره قاجار که میرزا حبیب اصفهانی در کتاب «حاجی بابای» اصفهانی آورده است، و نیز در «چرند پرند» دهخدا، «یکی بود یکی نبود» جمال زاده، «وغ وغ ساهاب» هدایت و مسعود فرزاد، «سنگ صبور» چوبک، «اسرار گنج دره جنی» ابراهیم گلستان و مقالههای نیما یوشیج و جلال آل احمد و ذوق آزمائیهای علی دشتی درباره خاقانی، سعدی، حافظ، صائب.... انتقادهای ادبی در خور توجهی دیده میشود که بجاست برای نشان دادن تحولات نقد ادبی معاصر کشور ما بیرون آورده شود و به صورت مستقل مدون به چاپ برسد.
بنابراین انتقاد ادبی و انواع دیگر نقد به صورت جدید در کشور ما پیشینهای یکصد و پنجاه ساله دارد و طبعاً نمایندگان خوبی مانند دکتر پرویز خانلری، پرویز داریوش، دکتر زرین کوب، دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر شفیعی کدکنی.... داشته است اما با این همه کسی که شغل شاغلاش انتقاد ادبی بوده باشد کم داشتهایم و همین موضوع احتمالاً یکی از موانعی بوده است برای پدید آمدن ناقدی بسیار تأثیرگذار و تا حدودی مورد پذیرش همگان، اما آن سوی افراط را که میگوید «ما منتقد ادبی نداشتهایم یا نداریم» نیز نمیتوان پذیرفت. چرا منتقد با صلاحیت ادبی نداشتهایم؟ آیا خانلری، زرین کوب و غلامحسین یوسفی نقدهای ادبی خوبی ننوشتهاند؟ آیا نقدهای ادبی پرویز داریوش، محمد حقوقی، رضا براهنی و دیگران در خور توجه نیست؟ درست است که این نقدها کمبودهایی دارند اما آیا میتوان به دلیل وجود این کمبودها آثار نویسندگان یاد شده را به طور کلی انکار کرد؟
در دهههای اخیر افزوده بر پیدایش منتقدانی که نام بردیم، ناقدان دیگری نیز به میدان نقد ادبی وارد شدند و ملاحظات در خور توجهی درباره رمان، شعر، فیلم، قصه کوتاه و نیز درباره آثار فلسفی و ترجمه آن آثار پدید آوردند و بر رونق بازار انتقاد افزودند. عاملی که در این زمینه بسیار مؤثر افتاد، ترجمه آثار فلسفی و انتقادی اروپا بود از جمله ترجمه کتاب «پوئتیک» ارسطو به نام «هنر شاعری یا فن شعر» به وسیله سهیل افنان، دکتر فتحالله مجتبائی و دکتر زرین کوب. کم کم ناقدان ما با آثار انتقادی کانت، هگل، مارکس، پروفسور ریچاردز، گئورگه لوکاچ، پلخانف، نوتروپ فرای، رنه ولک ... در زمینه زیباشناسی، فلسفه هنر و نظریههای نقد ادبی آشنا شدند و روش کار را آموختند. پیش از این یا همزمان با آن دکتر لطفعلی صورتگر کتاب «سخن سنجی» را نوشت که سالها در دانشگاهها تدریس میشد. این کتاب که پس از شهریور ماه 1320 پدید آمد، اقتباس و ترجمه آزادی از کتاب
An outline of Modern Knowledge پروفسور ریچاردز است که تا حدودی با موازین انتقاد ادبی گذشته ما نیز تطبیق داده شده و مؤلف در بخشهایی از کتاب به واکاوی و تفسیر آثار بعضی از شاعران فارسی از جمله اشعار فردوسی دست زده است تا راهنمای پژوهشگران ادبی دیگر ما باشد. چاپ کتابهای «نقد ادبی» دکتر زرین کوب در دهه سی، رئالیسم و ضد رئالیسم دکتر سیروس پرهام در دهه چهل... در پیشبرد فن انتقاد ادبی در ایران تأثیر بسیار داشت و کار ادامه یافت تا سرانجام به ترجمه کتابهای لوکاچ، نوتروپ فرای، کلینت بروکس، رنه ولک و ریچاردز کشید. با این همه در این کار مانند بسیاری از کارهای دیگر برنامه معینی وجود نداشت و مترجمان و منتقدان ما راه را میان بر پیمودند. در مثل نوشته بسیار مهم لونگینوس «درباره شیوه والا» را در اواخر دهه هفتاد رضا سیدحسینی به فارسی ترجمه کرد و همچنین کتاب «نقد نیروی داوری» کانت (ترجمه عبدالکریم رشیدیان) در دهه هشتاد به چاپ رسید.
انتقاد ادبی دورههای سامانی، غزنوی و سلجوقی (قرن سوم هجری به بعد) بیشتر سویه زبان شناسی و کلامی داشته است و البته از فن شعر و فن بلاغت ارسطو بهره بسیار برده است. به عنوان مثال ابو هلال عسکری گفته است «سخن منظوم بر سخن منثور برتری دارد. شعر با مسایل دینی و سیاسی کاری ندارد بلکه دارای معانی ویژهای است که در خطابه و رساله بیان نمیشود... هر چند پایه شعر بر دروغ و صفات مبالغه آمیز و بیرون از عرف و عادت و تعبیرهای دروغین است بر نثر برتری دارد...»11 ابن رشیق مینویسد: «کلام بر دو نوع است: منظوم و منثور و هر یک از این دو دارای درجاتی است، خوب، متوسط و پست. در نظر اهل فن اگر دو طبقه از این دو نوع کلام در فصاحت و بلاغت یکسان باشد، شعر همواره برتر شمرده میشود.»12
از کتابهای مهم فنهای بلاغت و شاعری گذشته باید از «ترجمان البلاغه» عبدالقاهر جرجانی نام برد که به ویژه درباره «استعاره» ملاحظات بسیار دقیقی دارد که امروز نیز در نظریههای شعری جدید مانند نظریههای یاکوبسن و اشکلوسکی اهمیت فوقالعاده یافته است. هم از زمان باستان، فیلسوفان و هنرشناسان دانستگی انسانی را به دو بخش عمده تقسیم میکردهاند: عقلانی، تخیلی (عاطفی و حتی الهامی) که به نظر آنها در ستیزه با یکدیگرند. نیروهای غیرعقلانی را میتوان خطرآفرین یا نیکوکار دانست. رؤیا ممکن است هدیه الهی باشد یا راه آسانی برای نفوذ شیطان. نظریههای فروید و یونگ تلاشی است برای مطالعه منظم این فراروندهای غیرعقلانی دانستگی بشری و همچنین اظهاری است درباره تقدم آنها در تکامل زندگانی ما. بنابراین اگر «خود» بالغ ما را فراروندهای ناخودآگاهی تعیین و مشروط میکنند، پس این واقعیت به روشنی دلالتهای عمدهای در پژوهش ادبی دارد زیرا در این عرصه گفتمانی ناخودآگاهی بیش از عوامل دیگر به آزادی بیان میشود.13
فروید مدعی بود که خودآگاهی، نظامی از «رانشها»ست به ویژه در امیال کودکان که در جریان معمولی تغذیه و رشد باز داشته میشود. زمانی که کودک، ماهیت اجتماعی مییابد و قید و بندهای تمدن میپذیرد به ویژه قیدها و محدودیتهای جنسی را. رانشهای کودکان در تلاشند خود را بروز دهند اما فقط میتوانند خود را به صورتهای نامستقیم بیان کنند یعنی به صورت نشانهها، شوخیها و رؤیاها زمانی که منع و ممیزی «فراخود» از کار میافتد. روانکاوی کلاسیک، متنهای ادبی را همچون نشانهها یا رؤیاها در نظر میآورد یعنی این متنها را طوری مطالعه میکرد که گوئی آنها بیان مستقیم روح مؤلفاند. ژاک لاکان در تفسیر خود از فروید به طور مستقیم ناخودآگاهی را با زبان پیوند میدهد: ناخودآگاهی از پیوند ناسازگار بین زبان، نظام نمادینی که ما پس از دوره کودکی به آن میرسیم، و میل به وجود میآید. او الگوی سوسور از زبان را در مقام نظام نشانهها به کار میبرد که در آن دلالتها به طور دلبخواهی به مدلولها متصل میشود. لاکان تمایز ابداعی یاکوبسن بین ساحتهای استعاری و کنایهای زبان را میپذیرد و نشان میدهد که رؤیاها به وسیله این فراروندهای زبانگانی، ساختمان یافتهاند و این موازی است با نظریه فروید درباره چکیدگی (خلاصه کردن) و جابهجا کردن فرویدی.14
«کریستوا» نظریه روانکاوی را به منظور برتری دادن شعر در نظم عام گفتمان به کار میگیرد و مدعی است تفکر غربی همیشه در مفروض داشتن لزوم شناسنده (سوژه)ای یگانه شده تأکید داشته است، سوژهای که به وسیله واسطه تثبیت شده، نحوی تضمین و آماده شده، نحو و ترکیب زبانی منظم، دانستگی منظمی را فراهم میآورد. با این همه نیروی خرد هرگز چیزها و کار و بارها را به خواست خود تنظیم نکرده است و لذت و میل به کار از هم گسیختن خطوط روشن عقلانیت ادامه دادهاند. موجودی انسانی عرصهای است که جریان نامعین انگیزههای مادی و روحی سراسر آن را موج آسا و به طور مکرر در مینوردد. چنین جریان موج آسائی را محدودیت خانواده و جامعه از کودکی فرد به تدریج تنظیم میکند زیرا زیر سطح زبانی و کردار اجتماعی ضبط و ربط شده فرد بالغ جریان جاری ماقبل زبانی او درعمل و در جوش و خروش است. ژولیا کریستوا این فراروند زبانی و اجتماعی را «نشانه» مادی (Semiotic) مینامد چرا که مانند فراروند سازمان نیافته دلالت گر عمل میکند، یعنی به نظم در آوردن جریان جوشان «نشانه»، منطق، نحو و عقلانیت به وجود میآورد و او این کنش را «سمبولیک» (نمادین) نام مینهد. شعر و به ویژه شعر مدرن، انگیزههای شوق و میل نشانهای را مجاز میدارد پدیدار شوند و عامل «سمبولیک» را تهدید کنند. هنرمند و شاعر و پیشتاز (avant-garde) با گرایشهایی که به وسیله ساختارهای بازدارنده تحمیل نظم میکند، به ستیزه برمیخیزند. او همچنین در جاهایی از کتاب خود یادآور میشود که فاشیسم بسیاری از این هنرمندان را شیفته خود کرد، در مثل ازراپاوند و دی.اچ.لارنس را.15
از نظر کریستوا «نشانه»ای و «نمادین» در زهدان فراروند دلالت، دو وجه جدا نشدنیاند و به دو سویه شناسنده (سوژه) اشارت دارند و آنها را شاخص و نمایان میسازند. در نمایشنامه تراژیک آنتی گونه و در زبان یونانی واژهای هست که بر «نشان» و «ردپا» دلالت دارد و کریستوا مفهوم واژگان خود را از آن گرفته است. روانکاوی فرویدی غالباً ساختار رانه (سائق)ها و فراروندهای اصلی جابهجا کردن (جانشینی) و خلاصه کردن را میپژوهد و کریستوا به این مسأله توجه بسیار دارد. او در تعریف «نمادین» میگوید: تأثیر اجتماعی رابطه با دیگری را که از راه قید و بندهای واقعی و مشخص تفاوتهای زیست شناختی مانند تفاوت جنسی و ساختارهای خانوادگی واقعی و مشخص تاریخی نظم یافته، سمبولیک مینامیم. او برای عرضه شرحی از رابطه درونی و نیروئی (دینامیک) «نشانه»ای و «نمادین»، مفهوم «کورا» فضا Chora (یا آوند، بطن، رحم، زهدان) را جسورانه پیش میکشد. او این مفهوم را از رساله تیمائوس افلاطون گرفته است. «کورا» فضا یا پرونده همه «شدن»هاست.... افلاطون که در این جا از استعاره زایش بهره میگیرد، آوند (بطن) را با مادر و «الگو» را با پدر و حاصل آمیزش آنها را با فرزند قیاس میکند. او در آغاز رسالهاش دو شکل از واقعیت را میشناساند: الگوی عقلانی و پایدار (ایده) و نسخه بدل دیده شدنی و متغیر آن. سپس سومین شکل را بر آن دو میافزاید یعنی فضا یا آوند هستی.
به این دلیل که باشنده یا موجود باید جایی باشد و فضایی را اشغال کند. کریستوا این مجاز مادرانه افلاطون را باز مییابد. تن از نظر او گوشت، هورمون و خون دارد، هم بیرون از زبان است و هم نیست. او در این جا برای نگه داشتن این ابهام و دو سویگی گویا به «کوریون» اشارت دارد. ارسطو در کتاب «جانوران» میگوید: کوریون بر غشائی دلالت دارد که جنین را در رحم احاطه میکند. این غشا دو ویژگی تنانی (فیزیولوژیک) دارد که در اینجا به استعارهای کریستوائی بدل میشود. کوریون اساساً ساختمان بافتی مضاعفی دارد و از این رو میتواند همچون جایگاهی در نظر آید که در آن جا ساختمان بدن مادر پایان گرفته و ساختار بدن جنین آغاز میشود.
بنابراین «کوریون» فضائی میسازد که در آن جا دیگر- بودگی جنین متمایز میشود. در بدن جنین که مانند قلمهای میبالد، چیزی استوار یعنی «دیگره»ای وجود دارد. کوریون همان جایی است که آغازین ترین فراروندهای دلالت در آن پدید میآید. باری «کورا» از نظر کریستوا پیشاپیش محدود به قید و بندهای اجتماعی- تاریخی است، قیدهائی مانند تفاوت جنسی و ساختار خانواده بنابراین در بستر یاد شده حتی پیش از پا برجای شدن نشانه، عاملی «نشانهای» در فراروندهای پیوند دهنده تن شناسنده به چیزها و نیاکان خانواده به ویژه نیای مادری در کار است. «این دو گانه بودن بنیادی حاصل انگیزههایی است که بدن نشانه شناختی شده را به جایگاه انشقاق همیشگی بدل میکند» با این همه بدن مادر هم اصل آراینده «کورا»ی نشانهای است و هم ابزار میانجی قانون نمادین روابط اجتماعی و سوژه جنینی. بنابراین کورا فضائی است که خود در آنجا هم آفریده و هم انکار میشود، جائی که یکتاییاش در برابر فراروند دگرگونیها و ماندگاریهایی که به وجود آورنده او بودند از هم میپاشد. هنر از آنجا که به ژرفناهای فراروند دلالت راه میبرد عامل نوزائی است و شعر یا ادبیاتی از آن قسم که مالارمه میستاید، در فضای زنانه موزونی آفریده میشود.16
پانوشت
9 - کتاب ماه فلسفه، همان، 68
10 -سنجش خرد ناب، ترجمه دکتر م.ش. ادیب سلطانی، تهران 1387
11 و 12- فن نثر، دکتر حسین خطیبی، 62، 38، تهران 1366
13 -نظریه نقد ادبی، همان، 222
14 -هنر و روانکاوی، ویلیام فیلیپس، نیویورک 1957
15 -نظریه نقد ادبی، همان، 223
16 -لکان، دریدا، کریستوا، مایکل بین، ترجمه پیام یزدانجو، 274 به بعد، تهران 1380
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد
مشکل اندیشهورزی بزرگترین مشکل فرهنگی ماست. نشانه بارز تفکر، شک و انتقاد اصولی است. همه نظامهای فلسفی با شک و انتقاد نظامهای فلسفی پیش از خود آغاز میشود. نظام فلسفی ارسطو در برابر اندیشه ورزیهای استادش افلاطون، برپا شده است. اگر هگل سخنان کانت را تکرار میکرد، دیگر هگل نمیشد. متفکر و جامعه تأثیر متقابل دارند. زمان و دگرگونیهای اجتماعی بر دانستگی متفکر اثر میگذارد و از آن تأثیر میپذیرد.
حتی ادیبان بزرگ نیز اهل تفکر بودهاند. ما در هر حال باید بکوشیم و راههای تازهای را کشف کنیم و این گفته کانت را هرگز فراموش نکنیم: «جرأت دانستن داشته باش!»
* * *
انتقاد ادبی، فلسفی و اجتماعی در ایران از میانههای دوره قاجار نه به صورت تذکرهنویسی و تقریظ بلکه به صورتی جدید آغاز میشود و نمایندگان مهم آن میرزا ملکم خان و فتح علی آخوندزاده، در نقد آثار گذشته و معاصر خود راهها و شیوههای تازهای میآورند. این گونه انتقادها گاه به صورتی مستقل و زمانی در متن آثار داستانی یا تاریخی و علمی، پیش کشیده میشود و یکی از نمونههای بارز آن نقدی است بر شعر و شاعری دوره قاجار که میرزا حبیب اصفهانی در کتاب «حاجی بابای» اصفهانی آورده است، و نیز در «چرند پرند» دهخدا، «یکی بود یکی نبود» جمال زاده، «وغ وغ ساهاب» هدایت و مسعود فرزاد، «سنگ صبور» چوبک، «اسرار گنج دره جنی» ابراهیم گلستان و مقالههای نیما یوشیج و جلال آل احمد و ذوق آزمائیهای علی دشتی درباره خاقانی، سعدی، حافظ، صائب.... انتقادهای ادبی در خور توجهی دیده میشود که بجاست برای نشان دادن تحولات نقد ادبی معاصر کشور ما بیرون آورده شود و به صورت مستقل مدون به چاپ برسد.
بنابراین انتقاد ادبی و انواع دیگر نقد به صورت جدید در کشور ما پیشینهای یکصد و پنجاه ساله دارد و طبعاً نمایندگان خوبی مانند دکتر پرویز خانلری، پرویز داریوش، دکتر زرین کوب، دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر شفیعی کدکنی.... داشته است اما با این همه کسی که شغل شاغلاش انتقاد ادبی بوده باشد کم داشتهایم و همین موضوع احتمالاً یکی از موانعی بوده است برای پدید آمدن ناقدی بسیار تأثیرگذار و تا حدودی مورد پذیرش همگان، اما آن سوی افراط را که میگوید «ما منتقد ادبی نداشتهایم یا نداریم» نیز نمیتوان پذیرفت. چرا منتقد با صلاحیت ادبی نداشتهایم؟ آیا خانلری، زرین کوب و غلامحسین یوسفی نقدهای ادبی خوبی ننوشتهاند؟ آیا نقدهای ادبی پرویز داریوش، محمد حقوقی، رضا براهنی و دیگران در خور توجه نیست؟ درست است که این نقدها کمبودهایی دارند اما آیا میتوان به دلیل وجود این کمبودها آثار نویسندگان یاد شده را به طور کلی انکار کرد؟
در دهههای اخیر افزوده بر پیدایش منتقدانی که نام بردیم، ناقدان دیگری نیز به میدان نقد ادبی وارد شدند و ملاحظات در خور توجهی درباره رمان، شعر، فیلم، قصه کوتاه و نیز درباره آثار فلسفی و ترجمه آن آثار پدید آوردند و بر رونق بازار انتقاد افزودند. عاملی که در این زمینه بسیار مؤثر افتاد، ترجمه آثار فلسفی و انتقادی اروپا بود از جمله ترجمه کتاب «پوئتیک» ارسطو به نام «هنر شاعری یا فن شعر» به وسیله سهیل افنان، دکتر فتحالله مجتبائی و دکتر زرین کوب. کم کم ناقدان ما با آثار انتقادی کانت، هگل، مارکس، پروفسور ریچاردز، گئورگه لوکاچ، پلخانف، نوتروپ فرای، رنه ولک ... در زمینه زیباشناسی، فلسفه هنر و نظریههای نقد ادبی آشنا شدند و روش کار را آموختند. پیش از این یا همزمان با آن دکتر لطفعلی صورتگر کتاب «سخن سنجی» را نوشت که سالها در دانشگاهها تدریس میشد. این کتاب که پس از شهریور ماه 1320 پدید آمد، اقتباس و ترجمه آزادی از کتاب
An outline of Modern Knowledge پروفسور ریچاردز است که تا حدودی با موازین انتقاد ادبی گذشته ما نیز تطبیق داده شده و مؤلف در بخشهایی از کتاب به واکاوی و تفسیر آثار بعضی از شاعران فارسی از جمله اشعار فردوسی دست زده است تا راهنمای پژوهشگران ادبی دیگر ما باشد. چاپ کتابهای «نقد ادبی» دکتر زرین کوب در دهه سی، رئالیسم و ضد رئالیسم دکتر سیروس پرهام در دهه چهل... در پیشبرد فن انتقاد ادبی در ایران تأثیر بسیار داشت و کار ادامه یافت تا سرانجام به ترجمه کتابهای لوکاچ، نوتروپ فرای، کلینت بروکس، رنه ولک و ریچاردز کشید. با این همه در این کار مانند بسیاری از کارهای دیگر برنامه معینی وجود نداشت و مترجمان و منتقدان ما راه را میان بر پیمودند. در مثل نوشته بسیار مهم لونگینوس «درباره شیوه والا» را در اواخر دهه هفتاد رضا سیدحسینی به فارسی ترجمه کرد و همچنین کتاب «نقد نیروی داوری» کانت (ترجمه عبدالکریم رشیدیان) در دهه هشتاد به چاپ رسید.
انتقاد ادبی دورههای سامانی، غزنوی و سلجوقی (قرن سوم هجری به بعد) بیشتر سویه زبان شناسی و کلامی داشته است و البته از فن شعر و فن بلاغت ارسطو بهره بسیار برده است. به عنوان مثال ابو هلال عسکری گفته است «سخن منظوم بر سخن منثور برتری دارد. شعر با مسایل دینی و سیاسی کاری ندارد بلکه دارای معانی ویژهای است که در خطابه و رساله بیان نمیشود... هر چند پایه شعر بر دروغ و صفات مبالغه آمیز و بیرون از عرف و عادت و تعبیرهای دروغین است بر نثر برتری دارد...»11 ابن رشیق مینویسد: «کلام بر دو نوع است: منظوم و منثور و هر یک از این دو دارای درجاتی است، خوب، متوسط و پست. در نظر اهل فن اگر دو طبقه از این دو نوع کلام در فصاحت و بلاغت یکسان باشد، شعر همواره برتر شمرده میشود.»12
از کتابهای مهم فنهای بلاغت و شاعری گذشته باید از «ترجمان البلاغه» عبدالقاهر جرجانی نام برد که به ویژه درباره «استعاره» ملاحظات بسیار دقیقی دارد که امروز نیز در نظریههای شعری جدید مانند نظریههای یاکوبسن و اشکلوسکی اهمیت فوقالعاده یافته است. هم از زمان باستان، فیلسوفان و هنرشناسان دانستگی انسانی را به دو بخش عمده تقسیم میکردهاند: عقلانی، تخیلی (عاطفی و حتی الهامی) که به نظر آنها در ستیزه با یکدیگرند. نیروهای غیرعقلانی را میتوان خطرآفرین یا نیکوکار دانست. رؤیا ممکن است هدیه الهی باشد یا راه آسانی برای نفوذ شیطان. نظریههای فروید و یونگ تلاشی است برای مطالعه منظم این فراروندهای غیرعقلانی دانستگی بشری و همچنین اظهاری است درباره تقدم آنها در تکامل زندگانی ما. بنابراین اگر «خود» بالغ ما را فراروندهای ناخودآگاهی تعیین و مشروط میکنند، پس این واقعیت به روشنی دلالتهای عمدهای در پژوهش ادبی دارد زیرا در این عرصه گفتمانی ناخودآگاهی بیش از عوامل دیگر به آزادی بیان میشود.13
فروید مدعی بود که خودآگاهی، نظامی از «رانشها»ست به ویژه در امیال کودکان که در جریان معمولی تغذیه و رشد باز داشته میشود. زمانی که کودک، ماهیت اجتماعی مییابد و قید و بندهای تمدن میپذیرد به ویژه قیدها و محدودیتهای جنسی را. رانشهای کودکان در تلاشند خود را بروز دهند اما فقط میتوانند خود را به صورتهای نامستقیم بیان کنند یعنی به صورت نشانهها، شوخیها و رؤیاها زمانی که منع و ممیزی «فراخود» از کار میافتد. روانکاوی کلاسیک، متنهای ادبی را همچون نشانهها یا رؤیاها در نظر میآورد یعنی این متنها را طوری مطالعه میکرد که گوئی آنها بیان مستقیم روح مؤلفاند. ژاک لاکان در تفسیر خود از فروید به طور مستقیم ناخودآگاهی را با زبان پیوند میدهد: ناخودآگاهی از پیوند ناسازگار بین زبان، نظام نمادینی که ما پس از دوره کودکی به آن میرسیم، و میل به وجود میآید. او الگوی سوسور از زبان را در مقام نظام نشانهها به کار میبرد که در آن دلالتها به طور دلبخواهی به مدلولها متصل میشود. لاکان تمایز ابداعی یاکوبسن بین ساحتهای استعاری و کنایهای زبان را میپذیرد و نشان میدهد که رؤیاها به وسیله این فراروندهای زبانگانی، ساختمان یافتهاند و این موازی است با نظریه فروید درباره چکیدگی (خلاصه کردن) و جابهجا کردن فرویدی.14
«کریستوا» نظریه روانکاوی را به منظور برتری دادن شعر در نظم عام گفتمان به کار میگیرد و مدعی است تفکر غربی همیشه در مفروض داشتن لزوم شناسنده (سوژه)ای یگانه شده تأکید داشته است، سوژهای که به وسیله واسطه تثبیت شده، نحوی تضمین و آماده شده، نحو و ترکیب زبانی منظم، دانستگی منظمی را فراهم میآورد. با این همه نیروی خرد هرگز چیزها و کار و بارها را به خواست خود تنظیم نکرده است و لذت و میل به کار از هم گسیختن خطوط روشن عقلانیت ادامه دادهاند. موجودی انسانی عرصهای است که جریان نامعین انگیزههای مادی و روحی سراسر آن را موج آسا و به طور مکرر در مینوردد. چنین جریان موج آسائی را محدودیت خانواده و جامعه از کودکی فرد به تدریج تنظیم میکند زیرا زیر سطح زبانی و کردار اجتماعی ضبط و ربط شده فرد بالغ جریان جاری ماقبل زبانی او درعمل و در جوش و خروش است. ژولیا کریستوا این فراروند زبانی و اجتماعی را «نشانه» مادی (Semiotic) مینامد چرا که مانند فراروند سازمان نیافته دلالت گر عمل میکند، یعنی به نظم در آوردن جریان جوشان «نشانه»، منطق، نحو و عقلانیت به وجود میآورد و او این کنش را «سمبولیک» (نمادین) نام مینهد. شعر و به ویژه شعر مدرن، انگیزههای شوق و میل نشانهای را مجاز میدارد پدیدار شوند و عامل «سمبولیک» را تهدید کنند. هنرمند و شاعر و پیشتاز (avant-garde) با گرایشهایی که به وسیله ساختارهای بازدارنده تحمیل نظم میکند، به ستیزه برمیخیزند. او همچنین در جاهایی از کتاب خود یادآور میشود که فاشیسم بسیاری از این هنرمندان را شیفته خود کرد، در مثل ازراپاوند و دی.اچ.لارنس را.15
از نظر کریستوا «نشانه»ای و «نمادین» در زهدان فراروند دلالت، دو وجه جدا نشدنیاند و به دو سویه شناسنده (سوژه) اشارت دارند و آنها را شاخص و نمایان میسازند. در نمایشنامه تراژیک آنتی گونه و در زبان یونانی واژهای هست که بر «نشان» و «ردپا» دلالت دارد و کریستوا مفهوم واژگان خود را از آن گرفته است. روانکاوی فرویدی غالباً ساختار رانه (سائق)ها و فراروندهای اصلی جابهجا کردن (جانشینی) و خلاصه کردن را میپژوهد و کریستوا به این مسأله توجه بسیار دارد. او در تعریف «نمادین» میگوید: تأثیر اجتماعی رابطه با دیگری را که از راه قید و بندهای واقعی و مشخص تفاوتهای زیست شناختی مانند تفاوت جنسی و ساختارهای خانوادگی واقعی و مشخص تاریخی نظم یافته، سمبولیک مینامیم. او برای عرضه شرحی از رابطه درونی و نیروئی (دینامیک) «نشانه»ای و «نمادین»، مفهوم «کورا» فضا Chora (یا آوند، بطن، رحم، زهدان) را جسورانه پیش میکشد. او این مفهوم را از رساله تیمائوس افلاطون گرفته است. «کورا» فضا یا پرونده همه «شدن»هاست.... افلاطون که در این جا از استعاره زایش بهره میگیرد، آوند (بطن) را با مادر و «الگو» را با پدر و حاصل آمیزش آنها را با فرزند قیاس میکند. او در آغاز رسالهاش دو شکل از واقعیت را میشناساند: الگوی عقلانی و پایدار (ایده) و نسخه بدل دیده شدنی و متغیر آن. سپس سومین شکل را بر آن دو میافزاید یعنی فضا یا آوند هستی.
به این دلیل که باشنده یا موجود باید جایی باشد و فضایی را اشغال کند. کریستوا این مجاز مادرانه افلاطون را باز مییابد. تن از نظر او گوشت، هورمون و خون دارد، هم بیرون از زبان است و هم نیست. او در این جا برای نگه داشتن این ابهام و دو سویگی گویا به «کوریون» اشارت دارد. ارسطو در کتاب «جانوران» میگوید: کوریون بر غشائی دلالت دارد که جنین را در رحم احاطه میکند. این غشا دو ویژگی تنانی (فیزیولوژیک) دارد که در اینجا به استعارهای کریستوائی بدل میشود. کوریون اساساً ساختمان بافتی مضاعفی دارد و از این رو میتواند همچون جایگاهی در نظر آید که در آن جا ساختمان بدن مادر پایان گرفته و ساختار بدن جنین آغاز میشود.
بنابراین «کوریون» فضائی میسازد که در آن جا دیگر- بودگی جنین متمایز میشود. در بدن جنین که مانند قلمهای میبالد، چیزی استوار یعنی «دیگره»ای وجود دارد. کوریون همان جایی است که آغازین ترین فراروندهای دلالت در آن پدید میآید. باری «کورا» از نظر کریستوا پیشاپیش محدود به قید و بندهای اجتماعی- تاریخی است، قیدهائی مانند تفاوت جنسی و ساختار خانواده بنابراین در بستر یاد شده حتی پیش از پا برجای شدن نشانه، عاملی «نشانهای» در فراروندهای پیوند دهنده تن شناسنده به چیزها و نیاکان خانواده به ویژه نیای مادری در کار است. «این دو گانه بودن بنیادی حاصل انگیزههایی است که بدن نشانه شناختی شده را به جایگاه انشقاق همیشگی بدل میکند» با این همه بدن مادر هم اصل آراینده «کورا»ی نشانهای است و هم ابزار میانجی قانون نمادین روابط اجتماعی و سوژه جنینی. بنابراین کورا فضائی است که خود در آنجا هم آفریده و هم انکار میشود، جائی که یکتاییاش در برابر فراروند دگرگونیها و ماندگاریهایی که به وجود آورنده او بودند از هم میپاشد. هنر از آنجا که به ژرفناهای فراروند دلالت راه میبرد عامل نوزائی است و شعر یا ادبیاتی از آن قسم که مالارمه میستاید، در فضای زنانه موزونی آفریده میشود.16
پانوشت
9 - کتاب ماه فلسفه، همان، 68
10 -سنجش خرد ناب، ترجمه دکتر م.ش. ادیب سلطانی، تهران 1387
11 و 12- فن نثر، دکتر حسین خطیبی، 62، 38، تهران 1366
13 -نظریه نقد ادبی، همان، 222
14 -هنر و روانکاوی، ویلیام فیلیپس، نیویورک 1957
15 -نظریه نقد ادبی، همان، 223
16 -لکان، دریدا، کریستوا، مایکل بین، ترجمه پیام یزدانجو، 274 به بعد، تهران 1380
+ نوشته شده در 2013/4/29 ساعت 5:9 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی