استوره‌ شب در آثار نيما يوشيج
شهره چلیپا

اساتير، ميراث كهن فرهنگي ملّت‌ها و بيانگر حقايقي از زندگي آنها در طول تاريخ هستند و از آغاز زندگي بشر با او بوده و خواهند بود. حكيمي در گذشته‌هاي دور مدّعي شد كه:" هيچ افسانه‌اي به دور از حقيقت نيست."

اساتير به آساني با هر محيط اجتماعي و محلي انطباق مي‌يابند و از اين رو در عين كهنگي، تازه و امروزين هستند. انديشه‌هايي كه در پس اين استوره‌ها نهفته‌ است، در همان حال كه ريشه در ناخودآگاه آدمي و ژرفاي فرهنگ دارند، مدام تعبير و تفسير نو مي‌پذيرند. در گير و دار زندگي، انسانِ نخستين را تلاش بر اين بود كه با بهره‌گيري از تفكري محدود، راز ناگشوده هستي را به نوعي براي خود توجيه کند و با اعتقاد بر اينكه هر يك از عوامل طبيعي محيط براي او نماد و مظهري بود، درصدد برآمد كه با اجراي مراسمي خاص و با پرستش و نيايشِ اين مظاهر، بر خوف و هراس ناشناخته خويش غلبه کند و احياناً با جلب عطوفت و ترحّم آنها، مشكلات زندگي را كه ناشي از عدم دسترسي بر ابزار كار بود، سر و ساماني بخشد.
در اين مسير به مرور راه و روش‌هاي استادانه‌اي ابداع  كه بعدها تبديل به آئين شد و افرادي با دانش ويژه پديد آمدند كه راه و روش‌هاي درست را مي‌دانستند و انجام اين آئين‌ها را بر عهده مي‌گرفتند. اين آئين‌ها شامل دو بخش بود؛ بخشي كه اجرا مي‌شد و بخشي ديگر كه گفتار بود. اين گفتار يا استوره، از سويي سرگذشت آنچه را كه اجرا مي‌شد بيان مي‌كرد و از سوي ديگر توانِ فراهم يا خلق دوباره‌ي اوضاع و احوالي‌ را كه توصيف مي‌شد، داشت. با گذشت ايام، استوره‌ها از آئين خود - به علت زوال آن آئين‌ها - رها شده، شكل ادبيات به خود گرفته و وارد  سنّت‌هاي اقوام ديگر شدند و در عرصه‌ي ادبيات در شمار ايجاز كلام درآمدند كه با اشاره‌ي گذرا به استوره‌اي خاص (تلميح)، اديب در كمال ايجاز، بيان مقصود مي‌كرد با اطمينان به اينكه مخاطبانش مفهوم اشارت او را درخواهند يافت. در اينجا به‌ استوره‌ي شب و تاريكي در آثار نيما مي‌پردازيم.
شب، در ازل هرمزد بود و اهريمن، يكي در روشنايي لايتناهي بر فراز، و ديگري در تاريكي بي‌پايان در فرود.
هرمزد دارنده علم مطلق، از بودن اهريمن و آميختگي دو آفرينش و نبرد آينده آگاهي داشت، پس آفرينش را كه ابزار جدايي فرجامين است، به مينويي بيافريد. سه هزار سال از آفرينش مينويي هرمزد گذشت كه تازش اهريمني سرگرفت.
در آغاز تازش، اهريمن، ديوان را ساخت و به جهان روشنان برتاخت. هرمزد زمان كارزار را به نُه هزارسال پيمان نهاد و با سرودن "اهونور"، او را باز به تاريكي مدهوش افكند به سه هزار سال.
شب در آثار نيما تنها يك زمان نجومي نيست بلكه وي آن را نمادي براي استبداد و خفقان ستمشاهي گرفته است. بيشتر فضاهاي شعر او در شب بازسازي مي‌شود.در كتاب «مانلي و سريويلي» آغاز داستان با شب است. سريويلي شاعر با زن و سگش در ناحيه‌ي جنگلي با آرامش زندگي مي‌كنند و تنها دلخوشي شاعر اين است كه توكاها در موقع كوچ كردن، چند صباحي در خانه با صفاي وي اتراق كرده، مي‌خوانند. اما در يك شب وحشتناك توفاني، شيطان، كه خود نماد اهريمن و تاريكي‌ است، به پشت در خانه‌ي او آمده و مي‌خواهد داخل شود که سريويلي ممانعت مي‌كند، جرّو بحث در مي‌گيرد سرانجام شيطان موفق شده، به اندرون مي‌آيد و از موي و ناخن خود بستر ساخته، مي‌خوابد. سريويلي گمان مي‌كند كه ديگر صبح را نخواهد ديد، اما صبح مي‌آيد(كاذب). موي و ناخن شيطان به مارهاي گزنده تبديل شده و شاعر در دفع آنها مي‌كوشد، اما تمام ده را مارها مي‌گيرند و سريويلي به ناچار براي نجات مردمش با ديوان مي‌جنگد. خانه وي خراب مي‌شود و پس از سالها پرنده‌ها با منقار خويش از كوه‌ها گُل آورده، خانه را دوباره مي سازند، امّا ديگر توكاها در صحن خانه‌‌ي او نمي‌خوانند و شاعر براي هميشه غمگين مي‌ماند.
...ليك پيش‌ آمد چنين افتاد و آمد اين
كه شبي سنگين
آمدش بر پشت در،
مانده در ره حيله‌جويي
نابجايي از پليدي‌هاي خاكي زشت تر بنياد و رويي
تيرگي را بود در آن شب، مهابت حيرت افزا ...
و ... "واي‌ بر من! جنس مطرودي زيان‌آور
مي‌نمايد مهر با من، در شبي اينگونه توفاني،
مي‌رسد زي من به مهماني ...
و... از همان شب مي‌گريزد او ز مردم
مي‌رود سوي بيابان‌هاي دور و خلوت اين جنگلِ غمناك
در اين منظومه، نيما افسانه قديمي را با شكلي نو مطرح مي‌كند، شيطان شايد نيروي اهريمني مسلّطِ بر جامعه باشد كه مي‌خواهد آرامش شاعر را از او بگيرد و ... و شاعر از شنيدن موسيقي صداي توكاها براي هميشه محروم مي‌ماند. نيما خود در اين‌باره مي‌گويد: "من اول كسي نيستم كه از پري پيكري دريايي حرف‌ مي‌زنم. مثل اينكه هيچكس اول كسي نيست كه اسم از عنقا و هما مي‌برد، جز اينكه من خواسته‌ام به خيال خودم گوشت و پوست به آن داده باشم"
در كتاب «شعر من» نيما دوباره در غروبي تيره شيطان را مي‌بيند كه به فريب پريان دريايي آمده است. اهريمن (در اوستا،‌ «انگره مينيوه» و شامل دو جز است. جزء اول به معني بد و خبيث و جزء دوم كه بامينو و منش مربوط است، مجموعاً به معني خرد خبيث است) به عنوان منشاء تمامی بديها و زشتي ها می باشد كه در پارسي به صورت‌هاي اهريمن ، اهرمن و ... ضبط شده است.
استوره پري [پريان] (موجوديست لطيف و بسيار جميل كه اصلش از آتش است و با چشم ديده نمي‌شود) اغلب نيكوكار و جذاب است و در ادبيات فارسي؛ از آن جمله در شاهنامه - كه خود بر فرهنگ كهن ايراني استوار است - مظهر لطافت، كمال و زيبايي تصور شده و گاه سيمايي همچون فرشتگان يافته است.
هنگام غروب تيره، كز گردش آب،
مي‌غلتد موج روي موج نگران، ...
آنجا ز بدي نمانده چيزي برجا،
اما شده پهن ساحلي افسرده ...
و بعد در گزيده اشعار نيما در شعر «هست‌ شب» مي‌خوانيم:
هست‌ شب، يك شب دم‌كرده و خاك
رنگ رخ باخته‌ است باد، نوباوه‌ي ابر، از بر كوه
سوي من تاخته است
(شاعر تنها كسي است كه در اين هواي دم گرفته، خنكاي باد [آگاهي و خرد] را حس مي‌كند و مي‌داند چقدر هوا و فضا ايستا و خفقان‌آور است.)
هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا
هم از اين روست نمي‌بيند اگر گمشده‌اي راهش را
(تاريكي حاكم آن چنان است كه هيچكس پيش‌پا را ديد نتواند)
با تنش گرم، بيابان دراز
مرده را مانَد در گورش تنگ
(بيابان - كه شايد نمادي از كشور باشد- با تمام وسعتش جنازه‌اي است كه در گور تنگش خفته)
به دل سوخته‌ي من ماند
به تنم خسته كه مي‌سوزد از هيبت تب!
(و تمام اين فضا با تمام سنگيني‌اش در جان و بدن شاعر جاري‌ است و اين عدم آگاهي گمشدگان، او را هم بيمار كرده)
هست شب، آري شب
و در شعر «شب است»، مي‌خوانيم:
شب است
شبي بس تيرگي دمساز با آن
به روي شاخ انجير كهن "داروگ" مي‌خواند به هر دم
خبر مي‌آورد توفان و باران را
و من انديشناكم
شب است،
جهان با آن، چنان‌ چون مرده‌اي در گور ...
در اين تاريكي آور شب
چه انديشه وليكن، كه چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از كوه سربركرد، مي‌پوشد از اين توفان، رخ آيا صبح؟
بيابان در شعر قبلي و جهانِ مانند مرده در گورِ در شعر بالا، نمادي از اجتماعي است كه شاعر نه‌ تنها در آن نمي‌تواند نفس بكشد، بلكه تب مي‌كند و داروگ خبر توفان و باران مي‌دهد (در شعر ديگر نيما، داروگ را مورد خطاب قرار داده، مي‌گويد:
قاصد روزان ابري داروگ كي مي‌رسد باران؟)
شاعر بيمناك است كه مبادا همين باران كه موجد سبزي و خرّمي است باعث سيل در جهان شود (اين آزاديهاي نسبي و ...) و صبح رخ از ما بپوشد و نيايد. در شعر «در شب سرد زمستاني» مي‌گويد:
در شب سرد زمستاني
كوره خورشيد هم، چون كوره گرم چراغ من نمي‌سوزد (كوره گرم چراغ، دل شاعر است كه براي مردمش مي‌تپد و اين همذات پنداري با طبيعت، در اشعار نيما، كه خود اهل طبيعت است و روستا در اوج خود قرار دارد.)
و يا در شعر «هنگام كه گريه مي‌دهد ساز»:
هنگام كه گريه مي‌دهد ساز ...
ليكن چه گريستن، چه توفان؟
خاموش شبي است. هر چه تنهاست
در شعر «اجاق سرد»:
مانده از شب‌هاي دورادور (تاريخ تاريك پشت سر شاعر)
بر مسير خاموش جنگل
سنگچيني از اجاقي خُرد
اندرو خاكستر سردي (كه «پوستين مانده از ميراث كهن» اخوان ثالث را به ياد مي‌آورد.)
و يا در شعر مهتاب:
مي‌تراود مهتاب
مي‌درخشد شبتاب (با اينكه شب، مهتابي است و كورسويي پيداست ولي چون مردم خفته‌اند شاعر نگران بر جاي مي‌ماند.)
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته‌ي چند
خواب در چشم تَرم مي‌شكند
نگران با من استادهِ سحر (همذات پنداري با صبح)
صبح مي‌خواهد از من ...(سحر از شاعر كه نماد شعور و آگاهي است و برخلاف مردم همچنان بيدار، مي‌خواهد كه ...)
كز مبارك دم او آورم اين قومِ به جان باخته را بلكه خبر
منبع: اینترنت