نردبان کدام دیوار
محمد گل­ریز

با شجاعت می­تونم بگم که همه دوست دارند در همه جوانب زندگیشون موفق بشوند. من به این معتقدم کسی که می­خواد از نردبان موفقیت بالا بره، باید ببینه این نردبان به کدام دیوار تکیه داده است. در ابتدا باید به این نکته توجه داشته باشیم دیواری که نردبان موفقیته و به اون تکیه دادیم، از چه نوعی هست. باید مطمئن باشیم که دیوار محکم است یا نه، یا اینکه آیا تحمل می­کند که تا بالای نردبان برویم یا نه و بعد نردبان را نگاه کنیم و ببینیم چقدر مستحکم است و پایه­هایش در نمی­­روند و هرگز نمی­شکنند. از این که بگذریم یک داستان به ذهنم خطور کرد که براتون می­گم و امیدوارم که از این داستان خوشتون بیاد: «در دهکده­ای استاد کار ماهری بود که می­توانست گاری­هایی با چرخ­های روان و محکم بسازد، طوری که سالها برای صاحبش بچرخد و مشکلی پیش نیاید. استاد در درودگری، نجاری و آهنگری تبحری خاص داشت و هیچ کس در آن سرزمین به اندازه او ماهر نبود. روزی کالسکه افسر امپراتور در گودالی افتاد و چرخ­هایش شکست. به ناچار کالسکه را نزد استاد درودگر آوردند تا تعمیر کند. دوست استاد کار که معلم بود در آن روز پیش استاد کار نشسته بود و صحبت می­کرد. افسر امپراتور که مردی سنگدل و بی رحم بود وقتی وارد کارگاه شد، استاد درودگر را شناخت و با خنده و نیشخند گفت: روزگار را می­بینی جناب معلم! من و این درودگر از کودکی در یک محله همسایه بودیم. او به یادگیری فن و صنعت پرداخت و من به دربار امپراتور رفتم. در طی این سالها من نردبان ترقی و موفقیت را یکی یکی بالا رفتم و به این مقام که می­بینی، رسیدم. اما این درودگر در این دهکده فقیر ماند و باید شب و روز زحمت بکشد. به نظر تو من موفق­تر نبوده­ام! معلم با تبسم گفت: کسی که می­خواهد از نردبان موفقیت بالا برود اول باید ببیند این نردبان را به کدام دیوار تکیه داده است. هر دوی شما از نردبان بالا رفتید. این دیواری که نردبانتان را به آن تکیه دادید، تعیین می­کند شما موفق بودید یا خیر! درودگر از بابت کسب درآمد مستقل است و شاید درآمدش به اندازه تو نباشد اما در سخت ترین شرایط و در هر شرایطی که باشد می­تواند از پس معاش خود برآید. این دیوار اوست. آیا تو اگر از دربار امپراتور رانده شوی و کارت دیگر به درد امپراتور نخورد، باز هم می­توانی در هر شرایطی از پس معاش خود برآیی؟ اگر چنین است پس تو هم موفق بوده­ای! اما به یاد داشته باش که موفقیت اسمی است که روی دیوار می­گذارند، نه پله­های نردبان!»
این نردبان و دیواری که گفتم فقط منظورم در موفقیت و مخصوصاً در کار نیست بلکه در همه زمینه­ها می­تواند به کار بیاید برای مثال دوستی. در دوستی باید طرف مقابلمان را خوب بشناسیم و ببینیم آیا ارزش این رو داره که وقتمون رو براش صرف کنیم یا نه، آیا ارزشش رو داره که اسرار درون دلمون رو بهش بگیم یا نه، آیا اگه ما به او کمک کردیم تا به جایی برسه بعد از رسیدن به چیزی که می­خواسته ما رو فراموش می­کنه یا نه. به عبارتی دیگه می­شه گفت باید مراقب باشیم گلدان کدوم گل می­شیم.
یکی از اشتباهاتمون اینه که گاهی کسایی رو تو زندگیمون راه می­دیم که تو طویله راهشون نمی­دن. بعد یه مدت اگه درد دل هایت رو گفتی با اون آبرویت رو می­بره (البته این فقط یه سر قضیه هست و تنها یک مثال می­تواند باشد از بین هزاران مثال) و بعد کاری می­کنه که از چیزهایی که نباید می­گفتیم و گفتیم پشیمان شویم و بگوییم چرا خط قرمزمان رو وسیع­تر نکرده­ایم چون ارزشش رو نداشته و شخصیت واقعی­اش رو نمی­دونستیم. وقتی به این جور آدم­ها برخورد می­کنیم، یاد می­گیریم که دیگر درد دلهایمان رو به کسی نگوییم چون یاد می­گیرند و چگونه دلت رو به درد بیاورند.
و در آخر اینکه بیایید سعی کنیم در همه زمینه­های زندگی­مان مراقب پله­ها باشیم و پله­ها رو به دیوارهایی که می­توانند این پله­ها رو نگه دارند، تکیه دهیم. با این کار مطمئن می­شویم که نردبان ما وسط راه نمی­شکند و همچنین دیوار به اندازه یک میلی متر جابجا نمی­شود، چه برسد به اینکه بریزد.
نقش مادر
حافظ رزمجویی

قلم وقتی عاجز می­ماند و زبان زمانی به لکنت می­نشیند که هر دو بخواهند در مورد مادر واژه­هایی را در حروف الفبا بیابند که ذره­ای از صفات موجود شریفی به نام مادر را توصیف کنند.  مادر ای عزیز ای مهربان، مگر می­شود تو را فراموش کرد. تو جویبار محبتی در کویر قلب­ها. تو باران رحمتی در سرزمین سوخته­ها. تو مرز بی پایان عشق و صفا و صمیمیتی تا کران­های دور تا سرزمین ماه تا دیار ستارگان و اوج افلاک. تو دریای سخاوتی که با امواج الفاظ مهربانی بغض­ها را می­شکنی. عقده­ها را می­گشایی، غم و غصه­ها را بر باد می­دهی و اشک­ها را می­زدایی. مادر تو درخت تنومند تواضع و فروتنی که خود میراب دلسوز با سرچشمه­هایی از آب دیده آبیاری می­کنی. تو هستی که نهال نوزادی را با عصاره اندام، شهد و ناب می­بخشی، با رگ و پوست پیوند می­زنی و در دنیای ناشناخته پرورش می­دهی. در این راه چه رنجهای سنگین که متحمل می­شوی، چه شب­های سخت و طولانی طاقت فرسا با کوله باری آرزو به امید سپیده دم فردا، خواب شیرین را بر دیدگان مهربانت تلخ می­کنی تا جان در کالبد موجودی دیگر دهی. این چنین است که باید نقش تو را نقش خداوند در کره خاکی بدانیم. مادر تو دستیار و همکار گرامی خداوندی در خلقت انسان، پس دوست داشتن تو شبیه به دوست داشتن خداوند است. گویند قلب­ها به یاد خدا آرامش می­یابد. مادر هم نسیم آرام بخشی است که با نگاهش با آن لبخند مادرانه­اش نوازشگر گمنامی است که احتیاج به تبلیغ ندارد. مگر می­شود لالایی­های مادر را فراموش کرد. مگر می­شود نگاه مادر را با دنیا برابر کرد. اگر همه کائنات و حوادث تاریخی و زندگی خصوصی فراموش شود، مادر هیچگاه فراموش نخواهد شد، زیرا مهر و محبت بدون چون و چرا بدون قید و شرط است. چه مادران عزیزی که با یک دست گهواره و با یک دست دنیا را تکان دادند. تمام اختراعات و ابداعات امروزی و تصرف کرات آسمانی همه مدیون و مرهون مادرانی است که روزی نوزادی را متولد کرده است. بیایید دست مادران را ببوسیم، بر پیشانی آنان بوسه بزنیم، قدر بدانیم و به یاد مادرانی که رنجهای فراوانی به دوش کشیدند، فرزندداری کردند، عمری مادری کردند و اکنون در میان ما نیستند؛ چند ثانیه سکوت می­کنیم و یادشان را در جای جای قلبمان گرامی می­داریم.