طرح های داستانی

رونقِ بازار
پسرجان! صد دفعه گفتم به اندازه بریز و جای کاری!
اُسا به خدا ریختم، همان طوری که هر روز می­ریختم، نمی­دانم چرا امروز این طوری شده؟!
اگه ریخته بودی که این جور کارمان کساد نبود...
هنوز دنباله حرفش را به پایان نبرده بود که یک موتورسیکلت لق لق کنان وارد شد. موتورسوار بر روی باک نشسته بود تا طایر عقبش کمتر دچار آسیب دیدگی شود.
استاد بی درنگ آچارش را به دست گرفت و وارد معرکه شد. تیوپ را از داخل لاستیک درآورد و سر شلنگ باد را به آن وصل کرد. پر از باد شد. تیوپ را در داخل آب نیم بشکه­ای که لبه­ای خشن داشت و در حاشیه مغازه درازکش کرده بود فرو برد. آب پر از سیاهی و چربی بالا آمد. استاد تیوپ را چرخاند و چرخاند. حباب­های هوا از داخل آن به سطح آن می­رسیدند و می­ترکیدند. لبخندی رضایت بخش بر گوشه دهان استاد می­خرامید. چوب کبریتی را به داخل سوراخ کرد و آن را از آب بیرون کشید. سطح تیوپ را خشک کرد. با سوهان آن را برش داد. چسبی بر آن مالید و وصله­ای بر آن چسباند. هنوز به زیر پرس برقی نگذاشته بود که یک ماشین ایستاد. استاد با نیم نگاهی شادمانه، راننده ماشین را ورانداز کرد. پیچ اتوی برقی را با خوشحالی سفت می­کرد. زیر چشمی نگاهی دیگر به مشتری تازه انداخت. راننده پیکان، از این که ماشینش پنجر شده است، پکر بود.
استاد تقریباً با حالتی آمرانه و با صدایی بلند گفت: مرتضی... مرتضی... جک را ببر و طایر ماشین آقا را آزاد کن!
مرتضی پرید و جک را با صدای ناهنجارش به زیر پیکان برد. استاد آخرین زورش را برای سفت کردن پیچ اتوی برقی به کار گرفت. در واقع این حرکت، از سر عادت بود.
موتورسیکلت دیگری آمد. موتورش را به دست گرفته بود. گفت: نمی­دانم چرا هرگاه از این جا رد می­شوم، پنجر می­شود؟!
طایر پیکان در آمد. استاد با شادمانی رفت پای اتوی برقی. انگشتش را با آب دهان خیس کرد و بر پشت اتوی برقی زد. صدای جیز آب بلند شد.
طایر پنجر شده­ ماشینی دیگر توسط راننده­اش غلتیده می­شد و می­آمد.
استاد رو کرد به شاگردش مرتضی. چهره­اش پر از تبسم بود!
* * *
پای ملخ
زن، زود باش که مینی­بوس رفت!
چه کار کنم؟ تقصیر خودت بود که دیشب سر این قوطی­ها را سفت نکردی!
معطلم نکن! خودم تو راه سفت می­کنم. بیا کمک بده، تا دم مینی­بوس برام بیار!
قوطی­های عسل را در کارتن خالی جای دادند و سر آنها را با پلاستیک بستند تا مبادا سرریز کند.
زن، آنها را تا میانه روستا آورد. مینی­بوس در حال حرکت بود. مشت عباس، راننده مینی­بوس فریاد زد: بوا مشت علی، مث هر روز دیر میایی، بجنب بابا....
مشت علی گام­هایش را تندتر کرد. نفسش بند آمده بود. جواد، جوان همسایه جلو دوید و جعبه عسل­ها را از پیرمرد گرفت و داخل مینی­بوس گذاشت. هنوز یک پای مشت علی بالا نکشیده بود که مشت عباس، پایش را از روی کلاچ برداشت. نزدیک بود پیرمرد به بیرون پرتاب شود که ناگهان اکبرآقا دستش را گرفت و خودش بلند شد و صندلی­اش را به مشت علی داد. مشت علی گفت: ببخشید بابا! خدا عمرت بده. پیری هست و هزار عیب شرعی!
اکبر گفت: پدر جان! دیگه از تو کار بر نمیاد؛ بده بچه­هات. مشت علی با حالتی غضب آلوده گفت: کی؟! کجا؟! چه قدر ساده­ای! بچه­ها فقط خوب بلدند بلمبونن!
مینی­بوس راه افتاد و مسیر جاده خاکی را پیمود تا به جاده آسفالته رسید. سروصداها، یکی یکی خاموش می­شد و مینی­بوس به راه خود ادامه می­داد. صدای برخورد لاستیک­ها با آسفالت جاده، جو داخل مینی­بوس را در اختیار خود گرفته بود. مسافران در میدان ولی عصر شیراز پیاده شدند. پیرمرد برای یک تاکسی دست بلند کرد. تاکسی ایستاد و کارتن عسلی­اش را به جعبه پشت گذاشت و حرکت کرد.
* * *
عصر بود و هنگام برگشت به روستا. مینی­بوس آمده بود و یکی یکی مسافران را در دل خود جای می­داد.
پیرمرد که با کارتنی نیمه خالی از عسل سوار بر یک سواری مسافرکش شده بود، در میدان ولیعصر پیاده شد. پول کرایه­اش را داد و همین که خواست در جعبه پشت را باز کند و کارتن عسلی­اش را بردارد، راننده پا را بر گاز گذاشت و به سرعت دور شد.
پیرمرد، بر سر زنان، کف خیابان ولو شد.
پرسیدند: چه شد؟ چه بر سرت اومد؟!
ضجه کشید که عسل­هایم را برد؛ زندگی­ام بر باد رفت.
دو موتورسواری که در حاشیه خیابان با هم حرف می­زدند، چشم به امتداد انگشتان پیرمرد انداختند که مسیر سواری را دنبال می­کرد.
آن دو جوان، بی درنگ پا را روی گاز گذاشتند و تاختند و رفتند و رفتند  تا به سواری رسیدند. جلوی سواری پیچیدند و با کتک کاری او را برگرداندند. مجبورش کردند که بیاید و جلو پیرمرد بایستد.
پیرمرد از خوشحالی کلاهش را از زمین برداشت. آن را با خیال راحت تکاند و بر سر گذاشت. جلو آمد و آمد. تمامی آب دهانش را جمع کرد و ناگهان به صورت راننده سواری تف کرد.
دو جوان موتورسوار گفتند: پدر جان! بیش از این خودت را ناراحت نکن. راننده کتک خودش را خورده و از کرده خود پشیمان است.
پیرمرد عسل­ها را به آن دو جوانمرد بخشید.
راننده سواری همچنان اجازه رفتن نداشت. پیرمرد به او گفت: گوشت از قَفَلِ گُو بِبُر نه از پای ملخ!
مینی­بوس بوق زنان، مشت علی را صدا می­زد. او رفت و سوار شد. هنوز در بسته نشده بود که آن دو جوان، کارتن عسلی را به داخل مینی­بوس هل دادند.
محمدرضا آل ابراهیم
برف و همدم

1 -برف
زن در وسط حیاط ایستاد و سرش را رو به آسمان ابری بلند کرد. با نگاهی سرشار آنها را برانداز کرد. ابر سفید و صورتی، به آرامی حرکت می­کرد و او را به عالم دیگری می­کشاند.
پروازکنان پای در خانه پدرش گذاشت. صورتش را به شیشه بزرگ پنج دری چسباند. کرسی بزرگی در وسط اتاق به چشم می­خورد. همان اتاقی که پدر در تابستان، آن را ساخته بود.
پدر مثل هر سال، پالتوی پشمی راه راهش را به تن داشت و کلاهی از پوست بره که هر سال از مشهد می­خرید، بر سرش بود. به پشتی تکیه زده و لحاف کرسی را تا روی سینه­اش بالا آورده و دست­هایش را در زیر آن پنهان کرده بود و چرت می­زد.
نگاه یاسمن به خواهران کوچکترش افتاد. هر کدام در یکی از گوشه­های کرسی زیر لحاف نشسته بودند و تکالیف مدرسه­شان را انجام می­دادند.
هوای بیرون سرد بود و سوز برف داشت. لرزه­ای به اندام یاسمن افتاد ولی او از دیدار خانواده­اش سیر نمی­شد. همان دم، در اتاق باز شد. مادرش با سینی چای و کلوچه از آشپزخانه به داخل اتاق وارد شد.
یک لحظه نگاه مادر از پنجره به حیاط افتاد. حس غریبانه­ای درونش را لرزاند. همچنان نگاه خیره­اش بر روی شیشه مانده بود و انعکاس تصویر خودش را می­دید. یاسمن چشم در چشم مادر، بی حرکت در وسط حیاط ایستاده بود.
چه چشم­های زیبایی در چهره مادر جا خوش کرده بود! معجونی از آبی و سبز. نمی­شد گفت
آبی آبی یا سبز سبز. مثل بلور رنگ تیله، شفاف بود. چقدر زیبا است مادر!
همان طورکه مادر محو تماشای بیرون از پنجره بود پدر سرش را بلند کرد و متوجه او شد. صدایش کرد: زن چرا ایستاده­ای؟ خسته نشدی؟ چای را بیاور!
مادر یک دم به خودش آمد و گفت: هوای بیرون چه صورتی شده است. به نظرم دارد برف می­آید. هم زمان پدر و بچه­ها، سرشان را به سوی پنجره گردانیدند و باریدن برف را با لذت تماشا کردند. قند در دل خواهرانش آب شد! با هم خندیدند و گفتند: آخ جون، فردا تعطیله! دیگه مشق نداریم.
* * *
یاسمن همان طور وسط حیاط ایستاده بود. برف شروع به باریدن کرده بود و روی صورتش می­نشست. سرمای دانه­های برف تمام وجود او را به لرزه در آورد. دلتنگ خانواده بود. چه لذتی داشت آن روزها! با پنج خواهر و برادر و پدر و مادر، زیر کرسی می­خوابیدند. جایشان تنگ بود. زیر لحاف به آن بزرگی، بی صدا، با لگد زدن به همدیگر، آن قدر اذیت می­کردند تا خوابشان ببرد.
* * *
یاسمن همان طور که سرش رو به آسمان بود، چشمانش را باز کرد. دانه­های برف بازیکنان روی صورتش می­نشست. مدتی دیگر در تاریکی شب ایستاد. نفس عمیقی کشید. هوایی را که سوز برف داشت، به درون ریه­هایش فرو برد و آتش غربت درون قلبش را با آن خنک کرد.
بعد سلانه سلانه به داخل ساختمان نیمه ساز رفت. وارد اتاق کوچک گل اندودی شد که آن را با بخاری نفتی گرم می­کردند. همسرش سلیم در کنار دیوار خوابیده بود و خروپف می­کرد. دخترانش مثل دو فرشته کنار هم خوابیده بودند. یکی شان لاغر بود و مو مشکی و آن دیگری مو بور. در تنهایی غربت، آن دو همدمش بودند و چقدر دوست داشتنی!
یاسمن گوشه لحاف را بلند کرد و روی بچه­ها کشید و خودش کنار مردش خوابید. نگاهی به فراسوی پنجره انداخت. بارش برف بیشتر شده بود و روی لبه دیوار و شاخه­های نازک درخت گردو نشسته بود.
یاسمن پیش خود فکر کرد که شاید تا صبح ده سانتی متری برف روی زمین بنشیند و فردا مدارس تعطیل شود. باید به سلیم بگوید، بچه­ها را با ژیان به سر گردنه «ایج» ببرد تا هر چه دلشان می­خواهد برف بازی کنند. چون در این نه سال تولدشان تا به حال در این شهرستان، برف نباریده بود و آنها هم برف ندیده بودند.
2 -همدم
نمی­دانم چگونه درددل کنم! در بیشتر اوقات در کنارش بودم. همیشه روی میز کنار دستش می­نشستم و او را نگاه می­کردم. مخصوصاً وقتی که خیاطی می­کرد و یا مشغول نوشتن بود.
خیلی با هم تفاهم داشتیم. با صدای آوازهایم، گاهی خنده بر روی لبانش می­نشست و گاهی دانه­های مروارید اشک از چشمانش جاری می­شد و از روی گونه­های زیبایش بر روی پیراهنش می­ریخت. آن وقت بود که دیوانه وار با صدای بلند می­خواندم و فریاد می­زدم. هیچ کاری از دستم برنمی­آمد. بعد همانند مجنون در پی لیلی، مثل خسرو در پی شیرین با دستان باز، به دور خودش چرخ می­زد و چرخ می­زد تا سرش گیج می­رفت و به زمین می­افتاد. آن وقت صدای هق هق گریه­اش تا عرش آسمان می­رفت و کجا بود مردش، تا او را دریابد؟
مردی که با چشمان آهووَش خود، او را اسیر خانه­اش کرده بود. سالیان سال از آن روزهای خوش، گذشته بود. مرد خسته و خسته­تر در کنج عزلت خویش، در پناه صفحه رایانه­اش پنهان می­شد و تایپ می­کرد و تایپ می­کرد. هر روز که می­گذشت، رنگ از رخسارش می­پرید، کم کم شکل صورتش هم مثل صفحه رایانه تغییر می­کرد.
من هر روز شاهد تنهایی زن بودم و با صدای خودم او را به ادامه زندگی، امیدوار می­کردم. به مرور زمان، گرد و غباری که از لای پنجره باز رو به کوچه خود را به داخل می­کشاند، بر رویم می­نشست. ولی به دل نمی­گرفتم و باز هم با صدایم گاهی او را شاد و گاهی غمگین می­کردم، تا او بتواند در کنار سکوت همدمش دوام بیاورد.
یک روز موقعی که در اتاق، مثل همیشه تنها بودیم و من با صدای بلند برایش آواز می­خواندم و او با لذت گوش می­داد، یک دفعه در اتاق به شدت باز شد و مردش دیوانه­وار، به سویمان آمد و مرا از روی میز بلند کرد و دور سرش چرخاند و به شدت به زمین کوبید.
در همان لحظه، زن با فریادی از جایش برخاست و سریع خودش را به دیوار اتاق چسبانید و بی صدا شروع به اشک ریختن کرد. با حسرت و ناباورانه به ظاهر درهم شکسته من نگاه می­کرد و از ته دل آه می­کشید. مرد، عصبانی با پاهایش بدنه و پیچ و مهره­های مرا به کناری پرتاب کرد و از اتاق زنش بیرون رفت.
فاطمه خراشادی زاده