صفحه 6--21 اردیبهشت 92
رونقِ بازار
پسرجان! صد دفعه گفتم به اندازه بریز و جای کاری!
اُسا به خدا ریختم، همان طوری که هر روز میریختم، نمیدانم چرا امروز این طوری شده؟!
اگه ریخته بودی که این جور کارمان کساد نبود...
هنوز دنباله حرفش را به پایان نبرده بود که یک موتورسیکلت لق لق کنان وارد شد. موتورسوار بر روی باک نشسته بود تا طایر عقبش کمتر دچار آسیب دیدگی شود.
استاد بی درنگ آچارش را به دست گرفت و وارد معرکه شد. تیوپ را از داخل لاستیک درآورد و سر شلنگ باد را به آن وصل کرد. پر از باد شد. تیوپ را در داخل آب نیم بشکهای که لبهای خشن داشت و در حاشیه مغازه درازکش کرده بود فرو برد. آب پر از سیاهی و چربی بالا آمد. استاد تیوپ را چرخاند و چرخاند. حبابهای هوا از داخل آن به سطح آن میرسیدند و میترکیدند. لبخندی رضایت بخش بر گوشه دهان استاد میخرامید. چوب کبریتی را به داخل سوراخ کرد و آن را از آب بیرون کشید. سطح تیوپ را خشک کرد. با سوهان آن را برش داد. چسبی بر آن مالید و وصلهای بر آن چسباند. هنوز به زیر پرس برقی نگذاشته بود که یک ماشین ایستاد. استاد با نیم نگاهی شادمانه، راننده ماشین را ورانداز کرد. پیچ اتوی برقی را با خوشحالی سفت میکرد. زیر چشمی نگاهی دیگر به مشتری تازه انداخت. راننده پیکان، از این که ماشینش پنجر شده است، پکر بود.
استاد تقریباً با حالتی آمرانه و با صدایی بلند گفت: مرتضی... مرتضی... جک را ببر و طایر ماشین آقا را آزاد کن!
مرتضی پرید و جک را با صدای ناهنجارش به زیر پیکان برد. استاد آخرین زورش را برای سفت کردن پیچ اتوی برقی به کار گرفت. در واقع این حرکت، از سر عادت بود.
موتورسیکلت دیگری آمد. موتورش را به دست گرفته بود. گفت: نمیدانم چرا هرگاه از این جا رد میشوم، پنجر میشود؟!
طایر پیکان در آمد. استاد با شادمانی رفت پای اتوی برقی. انگشتش را با آب دهان خیس کرد و بر پشت اتوی برقی زد. صدای جیز آب بلند شد.
طایر پنجر شده ماشینی دیگر توسط رانندهاش غلتیده میشد و میآمد.
استاد رو کرد به شاگردش مرتضی. چهرهاش پر از تبسم بود!
* * *
پای ملخ
زن، زود باش که مینیبوس رفت!
چه کار کنم؟ تقصیر خودت بود که دیشب سر این قوطیها را سفت نکردی!
معطلم نکن! خودم تو راه سفت میکنم. بیا کمک بده، تا دم مینیبوس برام بیار!
قوطیهای عسل را در کارتن خالی جای دادند و سر آنها را با پلاستیک بستند تا مبادا سرریز کند.
زن، آنها را تا میانه روستا آورد. مینیبوس در حال حرکت بود. مشت عباس، راننده مینیبوس فریاد زد: بوا مشت علی، مث هر روز دیر میایی، بجنب بابا....
مشت علی گامهایش را تندتر کرد. نفسش بند آمده بود. جواد، جوان همسایه جلو دوید و جعبه عسلها را از پیرمرد گرفت و داخل مینیبوس گذاشت. هنوز یک پای مشت علی بالا نکشیده بود که مشت عباس، پایش را از روی کلاچ برداشت. نزدیک بود پیرمرد به بیرون پرتاب شود که ناگهان اکبرآقا دستش را گرفت و خودش بلند شد و صندلیاش را به مشت علی داد. مشت علی گفت: ببخشید بابا! خدا عمرت بده. پیری هست و هزار عیب شرعی!
اکبر گفت: پدر جان! دیگه از تو کار بر نمیاد؛ بده بچههات. مشت علی با حالتی غضب آلوده گفت: کی؟! کجا؟! چه قدر سادهای! بچهها فقط خوب بلدند بلمبونن!
مینیبوس راه افتاد و مسیر جاده خاکی را پیمود تا به جاده آسفالته رسید. سروصداها، یکی یکی خاموش میشد و مینیبوس به راه خود ادامه میداد. صدای برخورد لاستیکها با آسفالت جاده، جو داخل مینیبوس را در اختیار خود گرفته بود. مسافران در میدان ولی عصر شیراز پیاده شدند. پیرمرد برای یک تاکسی دست بلند کرد. تاکسی ایستاد و کارتن عسلیاش را به جعبه پشت گذاشت و حرکت کرد.
* * *
عصر بود و هنگام برگشت به روستا. مینیبوس آمده بود و یکی یکی مسافران را در دل خود جای میداد.
پیرمرد که با کارتنی نیمه خالی از عسل سوار بر یک سواری مسافرکش شده بود، در میدان ولیعصر پیاده شد. پول کرایهاش را داد و همین که خواست در جعبه پشت را باز کند و کارتن عسلیاش را بردارد، راننده پا را بر گاز گذاشت و به سرعت دور شد.
پیرمرد، بر سر زنان، کف خیابان ولو شد.
پرسیدند: چه شد؟ چه بر سرت اومد؟!
ضجه کشید که عسلهایم را برد؛ زندگیام بر باد رفت.
دو موتورسواری که در حاشیه خیابان با هم حرف میزدند، چشم به امتداد انگشتان پیرمرد انداختند که مسیر سواری را دنبال میکرد.
آن دو جوان، بی درنگ پا را روی گاز گذاشتند و تاختند و رفتند و رفتند تا به سواری رسیدند. جلوی سواری پیچیدند و با کتک کاری او را برگرداندند. مجبورش کردند که بیاید و جلو پیرمرد بایستد.
پیرمرد از خوشحالی کلاهش را از زمین برداشت. آن را با خیال راحت تکاند و بر سر گذاشت. جلو آمد و آمد. تمامی آب دهانش را جمع کرد و ناگهان به صورت راننده سواری تف کرد.
دو جوان موتورسوار گفتند: پدر جان! بیش از این خودت را ناراحت نکن. راننده کتک خودش را خورده و از کرده خود پشیمان است.
پیرمرد عسلها را به آن دو جوانمرد بخشید.
راننده سواری همچنان اجازه رفتن نداشت. پیرمرد به او گفت: گوشت از قَفَلِ گُو بِبُر نه از پای ملخ!
مینیبوس بوق زنان، مشت علی را صدا میزد. او رفت و سوار شد. هنوز در بسته نشده بود که آن دو جوان، کارتن عسلی را به داخل مینیبوس هل دادند.
محمدرضا آل ابراهیم
برف و همدم
1 -برف
زن در وسط حیاط ایستاد و سرش را رو به آسمان ابری بلند کرد. با نگاهی سرشار آنها را برانداز کرد. ابر سفید و صورتی، به آرامی حرکت میکرد و او را به عالم دیگری میکشاند.
پروازکنان پای در خانه پدرش گذاشت. صورتش را به شیشه بزرگ پنج دری چسباند. کرسی بزرگی در وسط اتاق به چشم میخورد. همان اتاقی که پدر در تابستان، آن را ساخته بود.
پدر مثل هر سال، پالتوی پشمی راه راهش را به تن داشت و کلاهی از پوست بره که هر سال از مشهد میخرید، بر سرش بود. به پشتی تکیه زده و لحاف کرسی را تا روی سینهاش بالا آورده و دستهایش را در زیر آن پنهان کرده بود و چرت میزد.
نگاه یاسمن به خواهران کوچکترش افتاد. هر کدام در یکی از گوشههای کرسی زیر لحاف نشسته بودند و تکالیف مدرسهشان را انجام میدادند.
هوای بیرون سرد بود و سوز برف داشت. لرزهای به اندام یاسمن افتاد ولی او از دیدار خانوادهاش سیر نمیشد. همان دم، در اتاق باز شد. مادرش با سینی چای و کلوچه از آشپزخانه به داخل اتاق وارد شد.
یک لحظه نگاه مادر از پنجره به حیاط افتاد. حس غریبانهای درونش را لرزاند. همچنان نگاه خیرهاش بر روی شیشه مانده بود و انعکاس تصویر خودش را میدید. یاسمن چشم در چشم مادر، بی حرکت در وسط حیاط ایستاده بود.
چه چشمهای زیبایی در چهره مادر جا خوش کرده بود! معجونی از آبی و سبز. نمیشد گفت
آبی آبی یا سبز سبز. مثل بلور رنگ تیله، شفاف بود. چقدر زیبا است مادر!
همان طورکه مادر محو تماشای بیرون از پنجره بود پدر سرش را بلند کرد و متوجه او شد. صدایش کرد: زن چرا ایستادهای؟ خسته نشدی؟ چای را بیاور!
مادر یک دم به خودش آمد و گفت: هوای بیرون چه صورتی شده است. به نظرم دارد برف میآید. هم زمان پدر و بچهها، سرشان را به سوی پنجره گردانیدند و باریدن برف را با لذت تماشا کردند. قند در دل خواهرانش آب شد! با هم خندیدند و گفتند: آخ جون، فردا تعطیله! دیگه مشق نداریم.
* * *
یاسمن همان طور وسط حیاط ایستاده بود. برف شروع به باریدن کرده بود و روی صورتش مینشست. سرمای دانههای برف تمام وجود او را به لرزه در آورد. دلتنگ خانواده بود. چه لذتی داشت آن روزها! با پنج خواهر و برادر و پدر و مادر، زیر کرسی میخوابیدند. جایشان تنگ بود. زیر لحاف به آن بزرگی، بی صدا، با لگد زدن به همدیگر، آن قدر اذیت میکردند تا خوابشان ببرد.
* * *
یاسمن همان طور که سرش رو به آسمان بود، چشمانش را باز کرد. دانههای برف بازیکنان روی صورتش مینشست. مدتی دیگر در تاریکی شب ایستاد. نفس عمیقی کشید. هوایی را که سوز برف داشت، به درون ریههایش فرو برد و آتش غربت درون قلبش را با آن خنک کرد.
بعد سلانه سلانه به داخل ساختمان نیمه ساز رفت. وارد اتاق کوچک گل اندودی شد که آن را با بخاری نفتی گرم میکردند. همسرش سلیم در کنار دیوار خوابیده بود و خروپف میکرد. دخترانش مثل دو فرشته کنار هم خوابیده بودند. یکی شان لاغر بود و مو مشکی و آن دیگری مو بور. در تنهایی غربت، آن دو همدمش بودند و چقدر دوست داشتنی!
یاسمن گوشه لحاف را بلند کرد و روی بچهها کشید و خودش کنار مردش خوابید. نگاهی به فراسوی پنجره انداخت. بارش برف بیشتر شده بود و روی لبه دیوار و شاخههای نازک درخت گردو نشسته بود.
یاسمن پیش خود فکر کرد که شاید تا صبح ده سانتی متری برف روی زمین بنشیند و فردا مدارس تعطیل شود. باید به سلیم بگوید، بچهها را با ژیان به سر گردنه «ایج» ببرد تا هر چه دلشان میخواهد برف بازی کنند. چون در این نه سال تولدشان تا به حال در این شهرستان، برف نباریده بود و آنها هم برف ندیده بودند.
2 -همدم
نمیدانم چگونه درددل کنم! در بیشتر اوقات در کنارش بودم. همیشه روی میز کنار دستش مینشستم و او را نگاه میکردم. مخصوصاً وقتی که خیاطی میکرد و یا مشغول نوشتن بود.
خیلی با هم تفاهم داشتیم. با صدای آوازهایم، گاهی خنده بر روی لبانش مینشست و گاهی دانههای مروارید اشک از چشمانش جاری میشد و از روی گونههای زیبایش بر روی پیراهنش میریخت. آن وقت بود که دیوانه وار با صدای بلند میخواندم و فریاد میزدم. هیچ کاری از دستم برنمیآمد. بعد همانند مجنون در پی لیلی، مثل خسرو در پی شیرین با دستان باز، به دور خودش چرخ میزد و چرخ میزد تا سرش گیج میرفت و به زمین میافتاد. آن وقت صدای هق هق گریهاش تا عرش آسمان میرفت و کجا بود مردش، تا او را دریابد؟
مردی که با چشمان آهووَش خود، او را اسیر خانهاش کرده بود. سالیان سال از آن روزهای خوش، گذشته بود. مرد خسته و خستهتر در کنج عزلت خویش، در پناه صفحه رایانهاش پنهان میشد و تایپ میکرد و تایپ میکرد. هر روز که میگذشت، رنگ از رخسارش میپرید، کم کم شکل صورتش هم مثل صفحه رایانه تغییر میکرد.
من هر روز شاهد تنهایی زن بودم و با صدای خودم او را به ادامه زندگی، امیدوار میکردم. به مرور زمان، گرد و غباری که از لای پنجره باز رو به کوچه خود را به داخل میکشاند، بر رویم مینشست. ولی به دل نمیگرفتم و باز هم با صدایم گاهی او را شاد و گاهی غمگین میکردم، تا او بتواند در کنار سکوت همدمش دوام بیاورد.
یک روز موقعی که در اتاق، مثل همیشه تنها بودیم و من با صدای بلند برایش آواز میخواندم و او با لذت گوش میداد، یک دفعه در اتاق به شدت باز شد و مردش دیوانهوار، به سویمان آمد و مرا از روی میز بلند کرد و دور سرش چرخاند و به شدت به زمین کوبید.
در همان لحظه، زن با فریادی از جایش برخاست و سریع خودش را به دیوار اتاق چسبانید و بی صدا شروع به اشک ریختن کرد. با حسرت و ناباورانه به ظاهر درهم شکسته من نگاه میکرد و از ته دل آه میکشید. مرد، عصبانی با پاهایش بدنه و پیچ و مهرههای مرا به کناری پرتاب کرد و از اتاق زنش بیرون رفت.
فاطمه خراشادی زاده
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی