رخسار صبح
سعید مهدوی فر                                                                             بخش سوم  و پایانی


در پرده خماهنی ابر سکاهنی
رنگ خضاب بر سر دنیا برافکند
(ص: 424)
نوشته اند: « پرده خماهنی» استعاره آشکار از سرخی شامگاه یا بامگاه است که ابرها را رنگ  می زند. حال آنکه پرده خماهنی، استعاره و نام تصویری از فلک است. در پس  این استعاره اشاره ای نیز وجود دارد که از نگاه شارح به دور مانده است؛ در پهلوی، فلزگونه بودن آسمان، با صفت خون آهن (Xvanaha) به معنی فلز گداخته، بیان شده و در فارسی، به صورت خم آهن، خماهان و خماهن به کار رفته است. در بندهش آمده که: نخست، آسمان با ظاهری روشن و بسیار دور کرانه، به پیکری  از خماهن که الماس(= فلز سخت یا فولاد) نر باشد، آفریده شد...» (یاحقی، 1386: ذیل خماهن؛ قلی زاده، 1387: ذیل خماهن). شاعر در بیت دیگری فلک را «خماهن گون» گفته است:
این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوخت
   شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من
(خاقانی شروانی، 1374: 321)
کیخسرو هدی که غلامانش را خراج
طمغاج خان به تبّت و یغما برافکند
(ص: 441)
نوشته اند: کیخسرو هدی، استعاره ای کنایی است؛ چه آنکه هُدی نخست به  ایران مانند شده است. ستوده خاقانی به شکوه و والایی کیخسرو بر  این سرزمین فرمان می راند، کیخسرو  ایران هدی. در حالی که به نظر می رسد «کیخسرو هدی» اضافه ای نمادین (شمیسا، 1381: 119) است، زیرا کیخسرو نماد هدی دانسته شده است.  این تصویر بر پایه آن آفریده شده که کیخسرو چنان به هدایت و دینداری موصوف بوده است که برخی او را واعظ پنداشته اند. (میر عابدینی و صدیقیان، 1386: ذیل کیخسرو).
به همین جهت خاقانی «کیخسرو دین» را نیز در اشعارش به کار برده است:
ببین زخمه کز پیش کیخسرو دین
به کین سیاوش چه برهان نماید
(خاقانی شروانی، 1374: 129)
کیخسرو دین که در سپاهش
صد رستم پهلوان ببینم
(همان: 268)
صخره برآورد سر رفعت چو مصطفی
شکل قدم به صخره صمّا برافکند
(ص: 525)
آمده است: نوشته اند که پیغمبر(ص) چون  می خواست از مسجد اقصی به معراج برود و آسمان ها را در نوردد، پای بر سنگی گذاشت.  این پاره سنگ را که صخره نامیده می شود، ناف و کانون گیتی شمرده اند. حال آن که سخن به اینجا ختم نمی شود و اشارات عمده ای در کلام است. اول اینکه سر برآوردن صخره اشاره به این است که آورده اند: «و گویند شب معراج، رسول(ص) اول به قبّه صخره نماز کرد و دست بر صخره نهاد، و چون بیرون می آمد صخره از برای خود شد و قرار گرفت و هنوز آن نیمه معلق است... و در زیر صخره غاری است بزرگ چنان که همیشه شمع در آنجا افروخته باشد و گویند چون صخره حرکت خواست کرد، زیرش خالی شد و چون قرار گرفت همچنان بماند.» (قبادیانی، 1384: 54 و 53). حمدالله مستوفی در «نزهه القلوب» نیز به  این رویداد اشاره می کند: «و سنگ صخره که رسول (ص) در شب اسری ازو به معراج رفت و آن سنگ به موافقت رسول (ص) ده گزی یک طرفش برخاست، و چون رسول (ص) گفت که: قف! همچنان نیم خیز بماند... و اکنون زیارتگاه معتبر [است]» (مستوفی، 1381: 54). خاقانی در بیت دیگری ضمن یادکرد معراج حضرت ختمی  مرتبت(ص) می گوید:
آمد پی متابعتش کوه در روش
رفت از پی مشایعتش سنگ بر هوا
(خاقانی شروانی، 1374: 5)
عبدالوهّاب معموری در باب مصراع دوم می نویسد: «و حقیقت مشایعت سنگ آنکه در شب معراج، حضرت رسول(ص)، از مکه به بیت المقدس نزول فرمود و ارواح انبیا تمامی  در آنجا حاضر شده، به امامت حضرت دو رکعت نماز گزاردند و از آنجا چون عروج به عالم بالا نمودند، سنگی که مشهور است به صخره، به مشایعت آن حضرت از زمین برخاست و چون حضرت به کلمه قف تکلم فرمودند، به همان جا که رسیده بود،  ایستاد. و حالا به تقریب مشهور دیواری در زیر آن سنگ برداشته اند، فامّا شنیده  می شود که آن سنگ جدا از دیوار  ایستاده است»(معموری: 12).
دوم  اینکه «شکل قدم به صخره صمّا بر افکندن» نیز متضمّن تلمیحی است به همین رویداد معراج. قزوینی در «آثار البلاد» از اثر قدم پیامبر(ص) به گاه معراج بر صخره مذکور چنین یاد کرده است: «...و وسط آن مصطبه قبّه ای است عظیمه مثمّنه بر ستون های رخام، مسقفّه به رصاص، آراسته از درون و برون به الوان خزرات، مطبقه به رخام ملون، و در وسط آن قبّه سنگی است که آن را زیارت کنند، زیرا که بر کنار آن سنگ اثر قدم نبی است و در ته آن گودیی است که به آن فرود آیند به درجات، و در آن نماز کنند و آن قبّه را چهار در است» (قزوینی، 1371: 209؛ همو، بی تا: 161؛ حموی، 1397: ذیل مقدس). برخی گفته اند بر این سنگ اثر اصابع الملائکه نیز وجود دارد، زیرا فرشتگان مانع برشدن صخره شده اند (السیوطی، 1982: ج1: 135و 134).
چه خصم بر نواحی ملکش کند گذر
چه خوک دم به مسجد اقصا برافکند
(ص: 527)
نوشته اند: از دید آرایه های سخن؛ در پاره دوم بیت، زبانزدی گنجانده شده است:  این زبانزد از پلیدی خوک در اسلام برخاسته است. حال آنکه درک پیوند خوک و مسجد اقصی- که خاقانی بارها به آن اشاره دارد- در گرو آگاهی از رویدادی تاریخی است که خاقانی به آن نظر داشته است. باید گفت که سخن خاقانی اشاره به جنگ های صلیبی دارد، زیرا رومیان در جریان  این جنگ ها مسجد اقصی را تبدیل به محلّ نگهداری خوک ها و اصطبل کرده بودند. در تحفه الملوک چنین آمده است: بیت المقدس که قبله انبیاست(ع)، از کافر بازستانی و تربه خلیل که خوک خانه کافران کرده اند، از دست  ایشان بیرون آوری (فروزانفر، 1389: 258).
بخت تو خواب دیده بیدار تا ز امن
بر چشم فتنه خواب مهنّا برافکند
(صص593 و 594)
نوشته اند: به تشبیهی بلیغ، بخت به خواب مانند شده است. بخت بلند ستوده آن چنان جهان را در آرامی  و آسودگی فرو برده است که به خوابی  می ماند در چشم شب پیمای بیدار. دل پریشان نا آرام را آن چنان آسایش و آسانی  می بخشد که در خوابی خوش و نوشین فرو  می روند. حال آنکه اساساً سخن، خوانش دیگری دارد: بخت تو خواب دیده بیدار. « خواب دیده » صفتی مرکب است به معنی فرد بالغ، آنکه به حدّ زنان یا مردان رسیده از پسران یا دختران بالغ، و در مقابل آن واژه «خواب نادیده» است (دهخدا، 1373: ذیل خوابدیده). شواهد به دست آمده از دیوان به روشنی هر چه تمام تر  این سخن را تأیید می کنند:
بخت بیدار خواب دیده او
فتنه را شیر مست خواب کند
(خاقانی شروانی، 1374: 59).
بخ بخ  این بخت و خه خه  ای دلدار
هم وفادار و هم جفا بردار
طفل می خواندمت، زهی بالغ
مست می گفتمت، زهی هشیار
من تو را طفل خفته چون خوابم
که تویی خواب دیده بیدار
(همان: 200)
ششم عروس فلک را امید دامادی
ز بخت بالغ بیدار خواب دیده ی اوست
(همان: 823)
منبع: راسخون