صفحه 6--4 خرداد 92
نسیم آل ابراهیم
بازتاب نور خورشید که ناشی از آینه دور قاب بود، با نسیم ملایمی میرقصید. سُرور سر را از روی بالش بلند کرد تا رد نور را دنبال کند. ذرات غبار در نور خورشید چرخ زنان به بالا میرفتند. صدای گیتاخانم، زن همسایه ته کوچهای میآمد که میگفت: قابهای خودمه، نمیخوام دستهای کثیفش به قابها بخوره یا آنها را ببخشه!
سرور از پشت پنجره اتاقش، کف حیاط را دید که کم کم از تخت و کمد بچه، کارتون ملامین و اسباب بازی پر میشد. دختر مهندس، هستی کوچولو که روز به روز قد میکشید، دیگر این وسایل برایش کوچک شده بود. مامان دُری جلو رفت و مچ دستان گیتا را گرفت و گفت: خوب فکرهایت را کردهای! مهندس الم شنگه راه نیندازه!
خانم مهندس برگشت و به چشمان مامان دری نگاه کرد و گفت: بی خود میکنه، جهاز خودمه و سیسمونی بچهمه. از خانه پدریام آوردم. مال او که نیست!
* * *
گونههای سفید گیتا، چنان قرمز شده بود که مویرگهای آبی زیر پوستش نمایان بود. چشمان عسلیاش دودو میزد. عرق از موهای زیتونی رنگ، روی گردنش سرازیر شده بود. یک لحظه نسیم خنک آبان ماه او را لرزاند.
گیتا دوباره به کوچه پا گذاشت. به خانهشان رفت تا گلدانهای گلش را هم بیاورد. مامان دری به وسایل او نگاهی کرد. سرش را با تأنی تکان داد. نفسش، تند شد و ته چشمانش به اشک نشست.
خانم مهندس دو تا گلدان گل سرامیکی را کنار باغچه، روی برگهای خشک گذاشت. سر و صدای برگها در آمد. با شنیدن صدا، مامان دری رویش را به سمت در کوچه برگرداند و با نگرانی به همراه گیتا به خانهشان رفت.
* * *
سرور چادر را به دور خود پیچید و به حیاط آمد. به دور و بر وسایل چرخید. از پرستوهای آبی که درون سفیدی ظرفهای ملامین پروازکنان میرقصیدند، خوشش آمد. دست برد و یکی از بشقابها را برداشت. آن را پشت و رو کرد. چشمش به مارک ملامین شیک خورد و لبخندی زد. همین دقت، سبب شد که آن را به کف دست دیگرش بزند و در دل بگوید: چه ملامین محکمی! قدیمییه.
شیما هم از اتاق بیرون آمد و با تعجب به وسایلی که وسط حیاط ریخته شده بود، نگاه کرد. دور و بر پلاستیک اسباببازیها گشتی زد و با انگشت، پلاستیک آن را سوراخ کرد. از کوچه صدای پایی آمد. سرور سریع بشقاب را در کارتون گذاشت. دست شیما را کشید و در گوشهای ایستادند. خانم مهندس تندی از کوچه وارد حیاط شد. سرور و شیما با هم سلام و احوالپرسی کردند. شیما گفت: هستی کجاست؟
خانم مهندس سرش را بالا گرفت و با نگاه
هاج و واج، بچهها را نگاه کرد. بعد به خود آمد و گفت: هستی، آآه... ه، خوابه.
سرور، زیبایی گیتا را که در اثر تلاش دو چندان شده بود ستود. او هیچ وقت خانم مهندس را که با لحنی تند صحبت میکرد و ناخنهایش را میجوید، ندیده بود. حتی آن روزی که مهندس سر او را به دیوار کوبیده بود. روز بعد که به خانهشان آمده، گفته بود: این قدر به دیوار اتاق مشت زده تا صدای او را بشنوند و به کمکش بروند. ولی هیچ کدام صدایی نشنیده بودند.
وقتی سرور این حرفها را شنید، از خانه بیرون رفت و به ساختمان نگاهی انداخت. اتاقها
یک متر بالاتر از خانه مهندس بود. یقیناً صدای مشتهای گیتا در شالوده دیوار فرو میرفته است.
* * *
خانم مهندس کبود و خونین و دخترش- هستی کوچولو- پژمرده و با پوستی که به نظر پیر میآمد، جلوی در خانه ایستاده بودند. مامان دری دستان کوچک بچه را گرفت و او را به درون حیاط آورد. سرور و شیما جلو دویدند و او را بغل کردند و به درون اتاق بردند تا با هم بازی کنند. بچهها صدای زن همسایه را از پشت در اتاق شنیدند که میگفت: هیچ وقت به خاطر رضای خدا زن کسی نشوید.
بعد هق هق گریهاش بلند شد. سرور در اتاق را بست تا صدای گریه مادر هستی به درون اتاق نرود و زود به حیاط برگشت. خانم مهندس را دید که چادر رنگیاش را به دور خود پیچیده و روی ایوان نشسته است و مامان دری او را در بغل گرفته و شانههایش را میمالد.
مادر به او میگفت: خسته شدی! این قدر خودت را اذیت نکن. ان شاءالله به شیراز که بروید و مدتی از اینجا دور بمانید، مهندس اخلاقش
درست میشود.
گیتا با چشمان پر از اشک مادر را ناباورانه نگاه کرد و گفت: با این بداخلاقی و خست! فکر نکنم.
مادر گفت: آنجا شهر بزرگی است. برای تو و بچه امکانات بیشتری دارد. مثل این جا کوچک نیست که توی غریبی حوصله تون سر بره.
خانم مهندس گفت: دو شب است که تا صبح مینشیند و مثل دیوانهها نقشه میکشد و سیگار دود میکند که چطور اثاثیه منزل را در یک ماشین جا بدهد که نخواهد کرایه دو تا ماشین بدهد.
مامان دری با نگرانی گفت: از این به بعد باید حواست را جمع کنی که دیگر دعوا نکند و بلایی سرتان نیاورد. همچنان هق هق گریه، امان از گیتا بریده بود. مادر رو به سرور کرد و گفت: برو جعبه دستمال کاغذی را بیاور.
سرور به اتاق دوید و جعبه دستمال کاغذی را آورد. بعد به دیوار حیاط تکیه داد و زن همسایه را نگاه کرد که چطور شانههایش از غم و غصه خم شده است. موهای تازه روئیده جلو سرش جابهجا سفید شده بود. رنگ و مش هم نتوانسته بود آن سفیدی را بپوشاند. چینهای دور چشم او زیادتر از قبل شده بود.
گیتا گفت: برادر بزرگترم مقصر است. خوش و خرم، ترم آخر دانشگاه تهران بودم. یک روز آمد و گفت: دوست خیلی خوب و مهربانی دارم. رشته فنی و مهندسی، هم گروه بودیم. آقا و فهمیده، شهرستانی و خوش مرام است. دلم میخواهد محض رضای خدا زنش بشی.
سرور با تعجب گفت: ندیده و نشناخته زنش شدی؟
مامان دری، چشم غرهای به سرور رفت که یعنی، ساکت شو! بی موقع سؤال نکن!
سرور در خود خمید و سرش را پایین انداخت. گیتا هم چنان اشک میریخت و بینیاش را با دستمال پاک میکرد. در همین حالت ادامه داد: وقتی مهندس را دیدم دلم برایش سوخت. شهرستانی صاف و سادهای بود. ولی چشمانی پر از راز و رمز داشت. معلوم بود دلتنگ است. برای نجات او، زندگیام را فدا کردم و محض رضای خدا و اصرار برادرم رضایت دادم.
دیگر هق هق گریه، اجازه حرف زدن به او نداد و تا مدتی رهایش نکرد. مادر هم سکوت کرده بود.
خانم مهندس کمی که آرام شد گفت: همه جوری با او راه اومدم. گفت: سر کار نرو، نرفتم! برای کار کردن در دور افتادهترین مناطق، توی سرما و یخبندان با او بودم. در یک روستا خانهای گرفتم که برای رفت و آمد به ساختمانش،
سی سانت پاهایم در گل و شل فرو میرفت. حیاط آن کثیف و پر از مرغ و خروس بود. در آن غربت با داشتن بچه کوچک دم نزدم! به من میگفت: اگر به دیدن پدر و مادرت بروی قلم پاهایت را خرد میکنم! تا سه سال به شهرمان پا نگذاشتم.
دوباره بغض، راه گلویش را گرفت و سکوت کرد.
مامان دری برای این که او را دلداری بدهد گفت: همهمون مثل هم هستیم. این قدر خودت را ناراحت نکن! مگر مراد برای خانواده من تره خرد میکند. فقط به خاطر بچههایم در این غربت ماندگار شدهام.
گیتا سرش را رو به آسمان بلند کرد و از ته دل آهی کشید. کمی آسوده شد. گفت: هر جور خواستم او را به راه بیاورم تا مردم را تلکه نکند، نشد که نشد. تازه متوجه شدم که معتاد هم هست! حتی با مسخره گفت: مقداری مواد از جیب کت پیرمرد بیچارهای که نگهبان شرکت بود، دزدیده است! دیگر قیافهاش، حالم را به هم میزند. ده بار بیشتر، خواستم خانه و زندگی را ول کنم و پیش پدر و مادرم بروم. مخصوصاً وقتی که به مواد دسترسی نمییابد با کمربند به جانم میافتد. من هم بلند میشوم که از خودم دفاع کنم، ولی زورم نمیرسد. به مرور زمان فهمیدم که غیر از اعتیاد، روانی هم شده است. با این کردارش به فکر افتادم که کاری بکنم! چرا من هم مثل او دیوانه شوم!
مادر که از هیجان، گر گرفته بود گفت: تقصیر خودت بوده، چرا زودتر به خانوادهات نگفتی؟ آنها دخالت میکردند و اجازه نمیدادند او دست به رویت بلند کند.
خانم مهندس سر به زیر انداخته گفت: اگر پدر و مادرم بفهمند، سکته میکنند. هیچ وقت به آنها نمیگویم که چه بر سرم آورده است. هر موقع که زنگ میزنند میگویم: خدا را شکر، خوبم!
مادر گفت: حداقل به برادر بزرگت بگو!
گیتا گفت: به نظرم خبری به گوشش رساندهاند! فکر کنم چیزهایی فهمیده! دو دلم که چکار کنم؟ موضوع اعتیاد و کتک زدنهایش را بگم یا نه؟
مادر گفت: دختر! اگر حرف نزنی خدای نکرده تو و اون بچه بیگناه را ناقص میکند! حالا خر بیار و باقالی بار کن!
مامان دری با گفتن این حرف سکوت کرد و چیزی نگفت که هفته گذشته با چه مکافاتی شماره برادرش را پیدا کرده است، به او زنگ زده و تمام ماجرا را از سیر تا پیاز برایش تعریف کرده است و گفته بود: که اگر دخترتون رو سالم میخواهید بیایید نجاتش بدهید!
سرور که از جریان باخبر بود فکر کرد تا قضیه را لو نداده بهتر است از معرکه بیرون برود. زود بلند شد و یواشکی به اتاق رفت.
گیتا و مامان دری در سکوتی خلسه آور فرو رفته بودند. جز صدای آواز گوش سفیدها که در باغهای اطراف میخواندند هیچ صدایی به گوش نمیرسید.
* * *
سکوت خانه و صدای گنجشکهای روی درخت حیاط و گوش سفیدهای باغ، در صدای آژیر آمبولانس غرق شد. سرور و مادر خود را در چادر پیچیدند و به کوچه دویدند. همسایهها و مردم کم کم جمع میشدند. همه با نگاه، جویای ماجرا بودند. زمزمههایی به گوش میرسید: آقا مهندس مرده است.
برانکاردی از در ته کوچه که خانه مهندس بود بیرون آمد و به درون آمبولانس هل داده شد. مادر، صورت آشنای مردی را دید که سه سال پیش، بدن گیتا را با کمربند، سیاه و کبود کرده بود.
خاطره آن روزها، هنوز که هنوز است در یاد سرور با دیدن پرواز پرستوهای آبی درون ظرفهای ملامین برای همیشه به یادگار
مانده است.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی