پرستوهای آبی
نسیم آل ابراهیم


بازتاب نور خورشید که ناشی از آینه دور قاب بود، با نسیم ملایمی می­رقصید. سُرور سر را از روی بالش بلند کرد تا رد نور را دنبال کند. ذرات غبار در نور خورشید چرخ زنان به بالا می­رفتند. صدای گیتاخانم، زن همسایه ته کوچه­ای می­آمد که می­گفت: قاب­های خودمه، نمی­خوام دست­های کثیفش به قابها بخوره یا آنها را ببخشه!
سرور از پشت پنجره اتاقش، کف حیاط را دید که کم کم از تخت و کمد بچه، کارتون ملامین و اسباب بازی پر می­شد. دختر مهندس، هستی کوچولو که روز به روز قد می­کشید، دیگر این وسایل برایش کوچک شده بود. مامان دُری جلو رفت و مچ دستان گیتا را گرفت و گفت: خوب فکرهایت را کرده­ای! مهندس الم شنگه راه نیندازه!
خانم مهندس برگشت و به چشمان مامان دری نگاه کرد و گفت: بی خود می­کنه، جهاز خودمه و سیسمونی بچه­مه. از خانه پدری­ام آوردم. مال او که نیست!
* * *
گونه­های سفید گیتا، چنان قرمز شده بود که مویرگ­های آبی زیر پوستش نمایان بود. چشمان عسلی­اش دودو می­زد. عرق از موهای زیتونی رنگ، روی گردنش سرازیر شده بود. یک لحظه نسیم خنک آبان ماه او را لرزاند.
گیتا دوباره به کوچه پا گذاشت. به خانه­شان رفت تا گلدان­های گلش را هم بیاورد. مامان دری به وسایل او نگاهی کرد. سرش را با تأنی تکان داد. نفسش، تند شد و ته چشمانش به اشک نشست.
خانم مهندس دو تا گلدان گل سرامیکی را کنار باغچه، روی برگهای خشک گذاشت. سر و صدای برگها در آمد. با شنیدن صدا، مامان دری رویش را به سمت در کوچه  برگرداند و با نگرانی به همراه گیتا به خانه­شان رفت.
* * *
سرور چادر را به دور خود پیچید و به حیاط آمد. به دور و بر وسایل چرخید. از پرستوهای آبی که درون سفیدی ظرف­های ملامین پروازکنان می­رقصیدند، خوشش آمد. دست برد و یکی از بشقاب­ها را برداشت. آن را پشت و رو کرد. چشمش به مارک ملامین شیک خورد و لبخندی زد. همین دقت، سبب شد که آن را به کف دست دیگرش بزند و در دل بگوید: چه ملامین محکمی! قدیمی­یه.
شیما هم از اتاق بیرون آمد و با تعجب به وسایلی که وسط حیاط ریخته شده بود، نگاه کرد. دور و بر پلاستیک اسباب­بازی­ها گشتی زد و با انگشت، پلاستیک آن را سوراخ کرد. از کوچه صدای پایی آمد. سرور سریع بشقاب را در کارتون گذاشت. دست شیما را کشید و در گوشه­ای ایستادند. خانم مهندس تندی از کوچه وارد حیاط شد. سرور و شیما با هم سلام و احوالپرسی کردند. شیما گفت: هستی کجاست؟
خانم مهندس سرش را بالا گرفت و با نگاه
هاج و واج، بچه­ها را نگاه کرد. بعد به خود آمد و گفت: هستی، آآه... ه، خوابه.
سرور، زیبایی گیتا را که در اثر تلاش دو چندان شده بود ستود. او هیچ وقت خانم مهندس را که با لحنی تند صحبت می­کرد و ناخن­هایش را می­جوید، ندیده بود. حتی آن روزی که مهندس سر او را به دیوار کوبیده بود. روز بعد که به خانه­شان آمده، گفته بود: این قدر به دیوار اتاق مشت زده تا صدای او را بشنوند و به کمکش بروند. ولی هیچ کدام صدایی نشنیده بودند.
وقتی سرور این حرفها را شنید، از خانه بیرون رفت و به ساختمان نگاهی انداخت. اتاق­ها
یک متر بالاتر از خانه مهندس بود. یقیناً صدای مشت­های گیتا در شالوده دیوار فرو می­رفته است.
* * *
خانم مهندس کبود و خونین و دخترش- هستی کوچولو- پژمرده و با پوستی که به نظر پیر می­آمد، جلوی در خانه ایستاده بودند. مامان دری دستان کوچک بچه را گرفت و او را به درون حیاط آورد. سرور و شیما جلو دویدند و او را بغل کردند و به درون اتاق بردند تا با هم بازی کنند. بچه­ها صدای زن همسایه را از پشت در اتاق شنیدند که می­گفت: هیچ وقت به خاطر رضای خدا زن کسی نشوید.
بعد هق هق گریه­اش بلند شد. سرور در اتاق را بست تا صدای گریه مادر هستی به درون اتاق نرود و زود به حیاط برگشت. خانم مهندس را دید که چادر رنگی­اش را به دور خود پیچیده و روی ایوان نشسته است و مامان دری او را در بغل گرفته و شانه­هایش را می­مالد.
مادر به او می­گفت: خسته شدی! این قدر خودت را اذیت نکن. ان  شاءالله به شیراز که بروید و مدتی از اینجا دور بمانید، مهندس اخلاقش
درست می­شود.
گیتا با چشمان پر از اشک مادر را ناباورانه نگاه کرد و گفت: با این بداخلاقی و خست! فکر نکنم.
مادر گفت: آنجا شهر بزرگی است. برای تو و بچه امکانات بیشتری دارد. مثل این جا کوچک نیست که توی غریبی حوصله تون سر بره.
خانم مهندس گفت: دو شب است که تا صبح می­نشیند و مثل دیوانه­ها نقشه می­کشد و سیگار دود می­کند که چطور اثاثیه منزل را در یک ماشین جا بدهد که نخواهد کرایه دو تا ماشین بدهد.
مامان دری با نگرانی گفت: از این به بعد باید حواست را جمع کنی که دیگر دعوا نکند و بلایی سرتان نیاورد. همچنان هق هق گریه، امان از گیتا بریده بود. مادر رو به سرور کرد و گفت: برو جعبه دستمال کاغذی را بیاور.
سرور به اتاق دوید و جعبه دستمال کاغذی را آورد. بعد به دیوار حیاط تکیه داد و زن همسایه را نگاه کرد که چطور شانه­هایش از غم و غصه خم شده است. موهای  تازه روئیده جلو سرش جابه­جا سفید شده بود. رنگ و مش هم نتوانسته بود آن سفیدی را بپوشاند. چین­های دور چشم او زیادتر از قبل شده بود.
گیتا گفت: برادر بزرگترم مقصر است. خوش و خرم، ترم آخر دانشگاه تهران بودم. یک روز آمد و گفت: دوست خیلی خوب و مهربانی دارم. رشته فنی و مهندسی، هم گروه بودیم. آقا و فهمیده، شهرستانی و خوش مرام است. دلم می­خواهد محض رضای خدا زنش بشی.
سرور با تعجب گفت: ندیده و نشناخته زنش شدی؟
مامان دری، چشم غره­ای به سرور رفت که یعنی، ساکت شو! بی موقع سؤال نکن!
سرور در خود خمید و سرش را پایین انداخت. گیتا هم چنان اشک می­ریخت و بینی­اش را با دستمال پاک می­کرد. در همین حالت ادامه داد: وقتی مهندس را دیدم دلم برایش سوخت. شهرستانی صاف و ساده­ای بود. ولی چشمانی پر از راز و رمز داشت. معلوم بود دلتنگ است. برای نجات او، زندگی­ام را فدا کردم و محض رضای خدا و اصرار برادرم رضایت دادم.
دیگر هق هق گریه، اجازه حرف زدن به او نداد و تا مدتی رهایش نکرد. مادر هم سکوت کرده بود.
خانم مهندس کمی که آرام شد گفت: همه جوری با او راه اومدم. گفت: سر کار نرو، نرفتم! برای کار کردن در دور افتاده­ترین مناطق، توی سرما و یخبندان با او بودم. در یک روستا خانه­ای گرفتم که برای رفت و آمد به ساختمانش،
سی سانت پاهایم در گل و شل فرو می­رفت. حیاط آن کثیف و پر از مرغ و خروس بود. در آن غربت با داشتن بچه کوچک دم نزدم! به من می­گفت: اگر به دیدن پدر و مادرت بروی قلم پاهایت را خرد می­کنم! تا سه سال به شهرمان پا نگذاشتم.
دوباره بغض، راه گلویش را گرفت و سکوت کرد.
  مامان دری برای این که او را دلداری بدهد گفت: همه­مون مثل هم هستیم. این قدر خودت را ناراحت نکن! مگر مراد برای خانواده من تره خرد می­کند. فقط به خاطر بچه­هایم در این غربت ماندگار شده­ام.
گیتا سرش را رو به آسمان بلند کرد و از ته دل آهی کشید. کمی آسوده شد. گفت: هر جور خواستم او را به راه بیاورم تا مردم را تلکه نکند، نشد که نشد. تازه متوجه شدم که معتاد هم هست! حتی با مسخره گفت: مقداری مواد از جیب کت پیرمرد بیچاره­ای که نگهبان شرکت بود، دزدیده است! دیگر قیافه­اش، حالم را به هم می­زند. ده بار بیشتر، خواستم خانه و زندگی را ول کنم و پیش پدر و مادرم بروم. مخصوصاً وقتی که به مواد دسترسی نمی­یابد با کمربند به جانم می­افتد. من هم بلند می­شوم که از خودم دفاع کنم، ولی زورم نمی­رسد. به مرور زمان فهمیدم که غیر از اعتیاد، روانی هم شده است. با این کردارش به فکر افتادم که کاری بکنم! چرا من هم مثل او دیوانه شوم!
مادر که از هیجان، گر گرفته بود گفت: تقصیر خودت بوده، چرا زودتر به خانواده­ات نگفتی؟ آنها دخالت می­کردند و اجازه نمی­دادند او دست به رویت بلند کند.
خانم مهندس سر به زیر انداخته گفت: اگر پدر و مادرم بفهمند، سکته می­کنند. هیچ وقت به آنها نمی­گویم که چه بر سرم آورده است. هر موقع که زنگ می­زنند می­گویم: خدا را شکر، خوبم!
مادر گفت: حداقل به برادر بزرگت بگو!
گیتا گفت: به نظرم خبری به گوشش رسانده­اند! فکر کنم چیزهایی فهمیده! دو دلم که چکار کنم؟ موضوع اعتیاد و کتک زدن­هایش را بگم یا نه؟
مادر گفت: دختر! اگر حرف نزنی خدای نکرده تو و اون بچه بی­گناه را ناقص می­کند! حالا خر بیار و باقالی بار کن!
مامان دری با گفتن این حرف سکوت کرد و چیزی نگفت که هفته گذشته با چه مکافاتی شماره برادرش را پیدا کرده است، به او زنگ زده و تمام ماجرا را از سیر تا پیاز برایش تعریف کرده است و گفته بود: که اگر دخترتون رو سالم می­خواهید بیایید نجاتش بدهید!
سرور که از جریان باخبر بود فکر کرد تا قضیه را لو نداده بهتر است از معرکه بیرون برود. زود بلند شد و یواشکی به اتاق رفت.
گیتا و مامان دری در سکوتی خلسه آور فرو رفته بودند. جز صدای آواز گوش سفیدها که در باغ­های اطراف می­خواندند هیچ صدایی به گوش نمی­رسید.
* * *
سکوت خانه و صدای گنجشک­های روی درخت حیاط و گوش سفیدهای باغ، در صدای آژیر آمبولانس غرق شد. سرور و مادر خود را در چادر پیچیدند و به کوچه دویدند. همسایه­ها و مردم کم کم جمع می­شدند. همه با نگاه، جویای ماجرا بودند. زمزمه­هایی به گوش می­رسید: آقا مهندس مرده است.
برانکاردی از در ته کوچه که خانه مهندس بود بیرون آمد و به درون آمبولانس هل داده شد. مادر، صورت آشنای مردی را دید که سه سال پیش، بدن گیتا را با کمربند، سیاه و کبود کرده بود.
خاطره آن روزها، هنوز که هنوز است در یاد سرور با دیدن پرواز پرستوهای آبی درون ظرف­های ملامین برای همیشه به یادگار
مانده است.