صفحه 5--5 خرداد 92
حافظ در فرانسه
جواد حدیدی بخش دوم و پایانی
جواد حدیدی بخش دوم و پایانی
این قطعه به وسیله «راول»، یکی از آهنگسازان معاصر فرانسوی، به موسیقی درآمده است.
همان به که شاعر به رویاهای خود دل خوش دارد و در عالم خیال به سوی شیراز پر کشد و در آنجا به تماشای حافظ نشیند که: «جامه ای ابریشمین بر تن کرده / و دستاری سبز بر سر نهاده» و به سرودن نغمه هایی دلنشین پرداخته است؛ نغمه هایی که الهام بخش ستایشگر بزرگ اوست؛ هرچند او را یارای برابری با حافظ نیست. گویی چشمه نبوغش جوشیده است. تا آنکه روزی بلبل حافظ، که بر گلبنی نشسته و سرود عشق سر داده است، به یاری اش مي شتابد. شاعر به نوای این عاشق بی قرار گوش مي سپارد و بر سر وجد و شور مي آید و آن گاه غزلی زیبا مي سراید.
اما چه سود، او دیگر پیر شده است، چنان که نه شیرین سخنی ها و عشوه گری های شهرزاد در او کارگر است و نه نوای بلبل حافظ را توان آن هست که جوانی به وی بازگرداند. پس با خود زمزمه مي کند:
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
به این صورت، حافظ رفته رفته چهره نوینی به خود مي گرفت: نخست شاعر دلها بود، سپس عارفی شیدا شد و اینک جامه عرفان نیز دور مي افکند و ستایشگر مي و معشوق مي شود؛ و این حافظی است که در «مائده های زمینی» آندره ژید چهره نموده است. آندره ژید از دوستداران بزرگ ادبیات فارسی بود؛ ولی در میان سخنوران ایرانی، به خیام و حافظ بیشتر عشق مي ورزید. او خود در این باره چنین گفته است: «من با سعدی، فردوسی، خیام و حافظ تنگاتنگ زیسته ام... و با آنان در وحدت کامل به سر برده ام و عمیقاً تحت تاثیر اندیشه هایشان قرار گرفته ام. اینان شاعرانی هستند که از چشمه شعر سیر نوشیده اند و من نیز همراه آنان به این چشمه راه یافته ام.»
برداشت ژید از اندیشه های شاعران ایرانی رنگی خاص داشت: «من باب ممنوعه را نخواهم گشود و به گردش در بوستان و گلستان قناعت خواهم کرد و در آنها لذتی عمیق خواهم یافت، چندان که عطشم را فرو خواهد نشاند و افکارم را به خوابی خوش فرو خواهد برد. »
ژید، تشنه کامجویی بود و حافظ را نیز به سان خود مي پنداشت؛ از این رو در ساختن مائده های زمینی که مانند «گلستان سعدی» ترکیبی از نثر و شعر، ولی شعر بی قافیه است، از جنبه های صوری و برونی غزلیات حافظ، که آنها را در ترجمه آلمانی «هامر» خوانده بود، الهام گرفت و نخستین باب از کتاب خود را با این بیت آغاز کرد:
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
آنگاه همچنان به شیوه حافظ، که در بسیاری از غزلیات با ساقی سخن مي گوید، به گفت وگو با «ناتانائل» (یکی از حواریان) همزاد خویش، پرداخت و در سراسر کتاب، او را راهنمایی کرد که بندها و زنجیرها را بگسلد و از «هر چه رنگ تعلق پذیرد» خود را برهاند:
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
طامات تا به چند و خرافات تا به کی؟
بگذر ز کبر و ناز که دیده ست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی...
بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
این غزل حافظ که ژید آن را به تمامي از روی ترجمه هامر به فرانسه درآورده و برای یکی از دوستداران خود فرستاده، در واقع چکیده مائده های زمینی اوست. مائده های زمینی، مانند گلستان سعدی، به هشت باب تقسیم شده است. مي توان این باب های هشت گانه را با توجه به محتوای آنها چنین نامگذاری کرد: باب اول: «بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر»؛ باب دوم: مائده ها؛ باب سوم: میل و تمنا؛ باب چهارم: عشق و جوانی؛ باب پنجم: سیر در باغ و راغ؛ باب ششم: ده فرمان؛ باب هفتم: در انتظار سپیده صبح؛ باب هشتم: «... سعدی توبه کرد از پارسایی».
به این صورت، کتاب با حافظ آغاز مي شود و با سعدی پایان مي یابد. اشخاص اصلی آن نیز دو تن هستند: «منالک»، که از بسیاری جهات همان «پیر خرابات» حافظ است، و «ناتانائل»، که جانشین ساقی و شاهد و گاه «مغبچه» اوست. در آغاز نخستین بخش، پس از شعر حافظ، که در واقع در برگیرنده مطالب همه کتاب است، ژید با «ناتانائل» چنین مي گوید: «ناتانائل، امیدوار مباش که خدا را در هیچ جا، جز در همه جا، بیابی، همه موجودات خدا را نشان مي دهند. هیچ یک او را آشکار نمي دارند. همین که نگاه خود را به مخلوقی بردوزی، آن مخلوق تو را از خدا رویگردان مي کند.» و سرانجام به «ناتانائل» توصیه مي کند که همه کتابها را به دور افکند، حتی کتاب خود او را، تا در عشق آزادتر باشد: (مائده های زمینی، فرجام، ص 169)
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد
چنان که ملاحظه مي شود، پیوند میان افکار ژید و اندیشه های حافظ، و دیگر سخنوران ایرانی، از حد اقتباسی ساده بسیار فراتر مي رود و به تاثیری عمیق، همراه با خلاقیت و ابتکار فراوان مي انجامد؛ اما برداشت وی از اشعار حافظ که با مطالعات او درباره خیام درآمیخته است، به گونه ای فراخوانی به بی بند و باری نزدیک مي شود. از این رو نیز در آغاز قرن بیستم بحثها و انتقادهای فراوان برانگیخت، تا آنکه ژید در سال 1927، در مقدمه چاپ جدید کتاب چنین نوشت: «مائده های زمینی اگر نوشته یک بیمار نباشد، دست کم نوشته کسی است که از بیماری برخاسته، یعنی قبلاً بیمار بوده است. در تغزل، آن اشتیاق کسی نهفته است که چون نزدیک بوده زندگی را از دست بدهد، در کام گرفتن از آن حرص مي ورزد.»
در سال 1935 نیز کتاب دیگری نوشت که آن را «مائده های زمینی جدید» نامید و در آن تاکید کرد که فرد آنگاه به خوشبختی راستین دست مي یابد که این خوشبختی را در آسایش همگان و در ایثار و گذشت بازجوید: «تنها با دهش است که تملک واقعی کمال مي پذیرد. هر آن چیزی که نتوانی آن را بخشید، مالک توست. بدون ایثار، رستاخیزی وجود نخواهد داشت... چگونه مي توان دریافت که میوه رسیده است؟ از این که شاخه درخت را ترک گوید، هرچه برسد خود را مي بخشد.»
این گونه افکار البته با اندیشه های سعدی و آنچه ژید در گلستان و بوستان خوانده بود سازگارتر است. در واقع اگر وی مائده های زمینی نخستین را با بیتی از حافظ آغاز کرد و با بیت دیگری از سعدی و تفسیری بر آن به پایان برد، از روی تصادف نبود، بلکه تحت تاثیر هر دو قرا گرفته بود؛ ولی در آثار سعدی آن چیزی را مي جست که پیشاپیش آماده پذیرش آن بود. وصف باغها و بوستانها در فصول سوم و چهارم مائده های زمینی از همین جا برخاسته است. حال آنکه از پندها و اندرزهای اخلاقی سعدی در آثار این دوره از زندگانی او اثری نیست. در دوره های بعد هم وی سالخورده تر از آن بود که تحت تاثیر قرار گیرد. اصولاً نویسندگان خلاق، مانند او، چنان مطالب را در هم مي ریزند که تفکیک آنها کار دشواری است. برعکس، نویسندگانی که از خلاقیت کمتری برخوردار هستند در جذب اندیشه های گوناگون و سپس تحلیل و ترکیب آنها، به گونه ای که اندیشه ای نوین از آنها پدید آید، در مي مانند و رشته هایی که آثار آنان را به نوشته های پیشروانشان مي پیوندد، به آسانی از یکدیگر باز شناخته مي شود.
از این گونه است اشعار «کنتس دونوآی» که آرزو مي کرد پس از مرگ، برای زندگی دوباره، در سرزمین حافظ و سعدی چشم به جهان گشاید:
ای مرگ! آنگاه که به زخم پیکانت در تنم رخنه کردی
و پیکر بی جانم را تنگ در آغوش فشردی
بگذار تا چارده ساله و شاد و فریبنده
در میان پری رویان پارس سر از خاک برآورم!
(رویای ایرانی، ص 137)
زیرا در آنجا به «باغ دلگشا» راه خواهد یافت و با حافظ و سعدی، این کشتگان راه عشق، آشنا خواهد شد و آنان در او «ستایشگر گلها» را دوست خواهند داشت و او را به گلستان پرگل و ریحان خود راه خواهند داد، همان جایی که لیلی مجنون در حافظ را کوفت:
«گفت: کیستی؟ گفت: تو؛ همان جایی که بلبل سعدی بر سر شاخساران نغمه سر داده و عاشقان بی قرار را درس عشق آموخته است. »
دیگری «پرنسس بی بسکو» بود که در اصفهان و کنار زاینده رود، زیر سایه سروی مي آرمید و به زمزمه آب گوش مي سپرد و آنگاه نوای دلنشین حافظ را به گوش جان مي شنید که با وی چنین
مي گفت:
ساقی، به نور باده برافروز جام ما
مطرب، بگو که کار جهان شد به کام ما
و از باد صبا مي خواست بر «سرو و گل و ریحان» چمن بگذرد و از گلی به گلی دیگر و از گلبنی به گلبن دیگر، همه جا، پیام شور و شیدایی او را به عاشقان سوخته دل باز رساند.
اما چه سود، او دیگر پیر شده است، چنان که نه شیرین سخنی ها و عشوه گری های شهرزاد در او کارگر است و نه نوای بلبل حافظ را توان آن هست که جوانی به وی بازگرداند. پس با خود زمزمه مي کند:
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
به این صورت، حافظ رفته رفته چهره نوینی به خود مي گرفت: نخست شاعر دلها بود، سپس عارفی شیدا شد و اینک جامه عرفان نیز دور مي افکند و ستایشگر مي و معشوق مي شود؛ و این حافظی است که در «مائده های زمینی» آندره ژید چهره نموده است. آندره ژید از دوستداران بزرگ ادبیات فارسی بود؛ ولی در میان سخنوران ایرانی، به خیام و حافظ بیشتر عشق مي ورزید. او خود در این باره چنین گفته است: «من با سعدی، فردوسی، خیام و حافظ تنگاتنگ زیسته ام... و با آنان در وحدت کامل به سر برده ام و عمیقاً تحت تاثیر اندیشه هایشان قرار گرفته ام. اینان شاعرانی هستند که از چشمه شعر سیر نوشیده اند و من نیز همراه آنان به این چشمه راه یافته ام.»
برداشت ژید از اندیشه های شاعران ایرانی رنگی خاص داشت: «من باب ممنوعه را نخواهم گشود و به گردش در بوستان و گلستان قناعت خواهم کرد و در آنها لذتی عمیق خواهم یافت، چندان که عطشم را فرو خواهد نشاند و افکارم را به خوابی خوش فرو خواهد برد. »
ژید، تشنه کامجویی بود و حافظ را نیز به سان خود مي پنداشت؛ از این رو در ساختن مائده های زمینی که مانند «گلستان سعدی» ترکیبی از نثر و شعر، ولی شعر بی قافیه است، از جنبه های صوری و برونی غزلیات حافظ، که آنها را در ترجمه آلمانی «هامر» خوانده بود، الهام گرفت و نخستین باب از کتاب خود را با این بیت آغاز کرد:
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
آنگاه همچنان به شیوه حافظ، که در بسیاری از غزلیات با ساقی سخن مي گوید، به گفت وگو با «ناتانائل» (یکی از حواریان) همزاد خویش، پرداخت و در سراسر کتاب، او را راهنمایی کرد که بندها و زنجیرها را بگسلد و از «هر چه رنگ تعلق پذیرد» خود را برهاند:
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
طامات تا به چند و خرافات تا به کی؟
بگذر ز کبر و ناز که دیده ست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی...
بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
این غزل حافظ که ژید آن را به تمامي از روی ترجمه هامر به فرانسه درآورده و برای یکی از دوستداران خود فرستاده، در واقع چکیده مائده های زمینی اوست. مائده های زمینی، مانند گلستان سعدی، به هشت باب تقسیم شده است. مي توان این باب های هشت گانه را با توجه به محتوای آنها چنین نامگذاری کرد: باب اول: «بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر»؛ باب دوم: مائده ها؛ باب سوم: میل و تمنا؛ باب چهارم: عشق و جوانی؛ باب پنجم: سیر در باغ و راغ؛ باب ششم: ده فرمان؛ باب هفتم: در انتظار سپیده صبح؛ باب هشتم: «... سعدی توبه کرد از پارسایی».
به این صورت، کتاب با حافظ آغاز مي شود و با سعدی پایان مي یابد. اشخاص اصلی آن نیز دو تن هستند: «منالک»، که از بسیاری جهات همان «پیر خرابات» حافظ است، و «ناتانائل»، که جانشین ساقی و شاهد و گاه «مغبچه» اوست. در آغاز نخستین بخش، پس از شعر حافظ، که در واقع در برگیرنده مطالب همه کتاب است، ژید با «ناتانائل» چنین مي گوید: «ناتانائل، امیدوار مباش که خدا را در هیچ جا، جز در همه جا، بیابی، همه موجودات خدا را نشان مي دهند. هیچ یک او را آشکار نمي دارند. همین که نگاه خود را به مخلوقی بردوزی، آن مخلوق تو را از خدا رویگردان مي کند.» و سرانجام به «ناتانائل» توصیه مي کند که همه کتابها را به دور افکند، حتی کتاب خود او را، تا در عشق آزادتر باشد: (مائده های زمینی، فرجام، ص 169)
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد
چنان که ملاحظه مي شود، پیوند میان افکار ژید و اندیشه های حافظ، و دیگر سخنوران ایرانی، از حد اقتباسی ساده بسیار فراتر مي رود و به تاثیری عمیق، همراه با خلاقیت و ابتکار فراوان مي انجامد؛ اما برداشت وی از اشعار حافظ که با مطالعات او درباره خیام درآمیخته است، به گونه ای فراخوانی به بی بند و باری نزدیک مي شود. از این رو نیز در آغاز قرن بیستم بحثها و انتقادهای فراوان برانگیخت، تا آنکه ژید در سال 1927، در مقدمه چاپ جدید کتاب چنین نوشت: «مائده های زمینی اگر نوشته یک بیمار نباشد، دست کم نوشته کسی است که از بیماری برخاسته، یعنی قبلاً بیمار بوده است. در تغزل، آن اشتیاق کسی نهفته است که چون نزدیک بوده زندگی را از دست بدهد، در کام گرفتن از آن حرص مي ورزد.»
در سال 1935 نیز کتاب دیگری نوشت که آن را «مائده های زمینی جدید» نامید و در آن تاکید کرد که فرد آنگاه به خوشبختی راستین دست مي یابد که این خوشبختی را در آسایش همگان و در ایثار و گذشت بازجوید: «تنها با دهش است که تملک واقعی کمال مي پذیرد. هر آن چیزی که نتوانی آن را بخشید، مالک توست. بدون ایثار، رستاخیزی وجود نخواهد داشت... چگونه مي توان دریافت که میوه رسیده است؟ از این که شاخه درخت را ترک گوید، هرچه برسد خود را مي بخشد.»
این گونه افکار البته با اندیشه های سعدی و آنچه ژید در گلستان و بوستان خوانده بود سازگارتر است. در واقع اگر وی مائده های زمینی نخستین را با بیتی از حافظ آغاز کرد و با بیت دیگری از سعدی و تفسیری بر آن به پایان برد، از روی تصادف نبود، بلکه تحت تاثیر هر دو قرا گرفته بود؛ ولی در آثار سعدی آن چیزی را مي جست که پیشاپیش آماده پذیرش آن بود. وصف باغها و بوستانها در فصول سوم و چهارم مائده های زمینی از همین جا برخاسته است. حال آنکه از پندها و اندرزهای اخلاقی سعدی در آثار این دوره از زندگانی او اثری نیست. در دوره های بعد هم وی سالخورده تر از آن بود که تحت تاثیر قرار گیرد. اصولاً نویسندگان خلاق، مانند او، چنان مطالب را در هم مي ریزند که تفکیک آنها کار دشواری است. برعکس، نویسندگانی که از خلاقیت کمتری برخوردار هستند در جذب اندیشه های گوناگون و سپس تحلیل و ترکیب آنها، به گونه ای که اندیشه ای نوین از آنها پدید آید، در مي مانند و رشته هایی که آثار آنان را به نوشته های پیشروانشان مي پیوندد، به آسانی از یکدیگر باز شناخته مي شود.
از این گونه است اشعار «کنتس دونوآی» که آرزو مي کرد پس از مرگ، برای زندگی دوباره، در سرزمین حافظ و سعدی چشم به جهان گشاید:
ای مرگ! آنگاه که به زخم پیکانت در تنم رخنه کردی
و پیکر بی جانم را تنگ در آغوش فشردی
بگذار تا چارده ساله و شاد و فریبنده
در میان پری رویان پارس سر از خاک برآورم!
(رویای ایرانی، ص 137)
زیرا در آنجا به «باغ دلگشا» راه خواهد یافت و با حافظ و سعدی، این کشتگان راه عشق، آشنا خواهد شد و آنان در او «ستایشگر گلها» را دوست خواهند داشت و او را به گلستان پرگل و ریحان خود راه خواهند داد، همان جایی که لیلی مجنون در حافظ را کوفت:
«گفت: کیستی؟ گفت: تو؛ همان جایی که بلبل سعدی بر سر شاخساران نغمه سر داده و عاشقان بی قرار را درس عشق آموخته است. »
دیگری «پرنسس بی بسکو» بود که در اصفهان و کنار زاینده رود، زیر سایه سروی مي آرمید و به زمزمه آب گوش مي سپرد و آنگاه نوای دلنشین حافظ را به گوش جان مي شنید که با وی چنین
مي گفت:
ساقی، به نور باده برافروز جام ما
مطرب، بگو که کار جهان شد به کام ما
و از باد صبا مي خواست بر «سرو و گل و ریحان» چمن بگذرد و از گلی به گلی دیگر و از گلبنی به گلبن دیگر، همه جا، پیام شور و شیدایی او را به عاشقان سوخته دل باز رساند.
+ نوشته شده در 2013/5/26 ساعت 5:12 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی